گشتوگذری در فیسبوک
یادداشتهایی از حمید آصفی، ابراهیم محجوبی، مهرداد درویشپور، مسعود کدخدایی، سیروس ملکوتی
Mon 20 04 2026

حمید آصفی
چهاردهم اسفند ماه حوالی ساعت سه بعدازظهر، شش مأمور مسلح ـ مجهز به دو قبضه کلاشینکف و چند سلاح کمری ـ بدون ارائه هیچ حکم قضایی به منزل من یورش آوردند. در آن لحظه برای دقایقی در بیرون از واحد خود در برج محل سکونتم بودم. مأموران با پتک و تبر درِ خانه را شکستند و وارد منزل شدند. وقتی مرا در خانه نیافتند، حتی به برخی از واحدهای دیگر ساختمان نیز مراجعه کردند و قصد ورود داشتند؛ گویی در جستوجوی یک مجرم خطرناک هستند، نه یک نویسنده شصتوسه ساله.
نگهبانان ساختمان مرا مطلع کردند که افراد مسلح وارد خانه شدهاند. وقتی برای رفتن به سمت منزل خود حرکت کردم، ناگهان یکی از مأموران از پشت ظاهر شد. اسلحه کمری خود را کشید و با فریاد دستور ایست داد. هنوز فرصت پرسش پیدا نکرده بودم که با پشت اسلحه ضربهای سنگین به پشت گردن و کمرم وارد کرد و با فحاشی مرا به داخل خانه کشاند.
در خانه، شش مأمور گردنکلفت و خشمگین بر سر من ریختند. مشت، لگد و ضربات پیدرپی بر سر و صورتم فرود آمد. هرچه فریاد میزدم که به چه حقی و با چه حکمی مرا میزنید، پاسخ فقط ضربههای بیشتر بود. تنها چیزی که نشان دادند کارتهایی بود که ادعا میکردند متعلق به وزارت اطلاعات است؛ کارتی با عکس مأمور و یک تراشه الکترونیکی.
وقتی درخواست حکم قانونی کردم، خشونت شدیدتر شد. ضربات سنگین به دندهها، کلیهها، شقیقهها و پشت سرم وارد کردند. شدت ضرب و شتم به حدی بود که یک بار از هوش رفتم. وقتی دوباره به هوش آمدم، ضربهها ادامه داشت.
در نهایت با دستبند، همراه با فحاشی، هل دادن و کشیدن از بازو و کمر، مرا به آسانسور بردند، از برج خارج کردند و با چشمبند به یکی از مقرهای اداره اطلاعات وابسته به وزارت اطلاعات منتقل کردند.
در آنجا نیز وضعیت بهتر نشد. دوباره مورد ضرب و شتم قرار گرفتم تا جایی که دچار افت شدید فشار و افت قند خون شدم. چشمانم سیاهی رفت و نزدیک بود دوباره بیهوش شوم. در نهایت خودشان برایم قند آوردند.
مرا رو به دیوار روی صندلی نشاندند. فردی که خود را «کارشناس پرونده» معرفی میکرد گفت:
شما از امضاکنندگان نامه هفده نفر برای گذار از جمهوری اسلامی و برگزاری رفراندوم بودهاید.
از شنیدن این سخن متعجب شدم. پاسخ دادم که من حتی از امضاکنندگان آن بیانیه نبودهام، هرچند اگر از من دعوت میشد به احتمال زیاد آن را امضا میکردم. اما واقعیت این است که نام من در میان امضاکنندگان نبوده است.
ظاهراً همانجا تازه متوجه شدند که در باره بیانیه هفده نفره اشتباه کردهاند.
اما بلافاصله اتهام دیگری مطرح شد. گفتند اتهام شما ارتباط با دولت اسرائیل است.
در همان اتاق گفتم هر اتهامی میخواهید بزنید بزنید. بگویید من ولایت فقیه را قبول ندارم، درست است. بگویید حکومت دینی را قبول ندارم، درست است. بگویید به سکولاریسم باور دارم، درست است. بگویید به دموکراسی باور دارم، درست است. بگویید بنیاد این نظام را قبول ندارم، درست است.
اما این اتهام کودکانه و مضحک «ارتباط با اسرائیل» را به کجای زندگی و سابقه من میچسبانید؟ کسی که پنج دهه از عمر خود را با زندان، پرونده، محدودیت و محرومیت اجتماعی گذرانده است.
پس از مدتی مرا تنها گذاشتند. حدود نیم ساعت بعد همان فرد بازگشت و گفت در بازداشت شما اشتباهی رخ داده است.
گفتند قرار نبوده من بازداشت شوم اما چون شرایط جنگی است مأموران دچار اشتباه شدهاند.
به او گفتم اگر اشتباه بوده چرا بدون حکم وارد خانه من شدید؟ چرا درِ خانه را شکستید؟ چرا یک مرد شصتوسه ساله با بیماریهای متعدد را اینگونه وحشیانه کتک زدید؟
پاسخ داد که او در زمان بازداشت حضور نداشته و فقط میداند که استعلام گرفته شده و مشخص شده نام من به اشتباه در لیست بازداشتیها قرار گرفته است.
در پایان از من خواستند بنویسم که در سلامت کامل از مقر اطلاعات خارج شدهام. گفتم چنین چیزی را نمینویسم. من در سلامت کامل نیستم. ممکن است همین امشب دچار خونریزی مغزی شوم یا عوارض دیگری بروز کند. تنها نوشتم که وسایل شخصیام از جمله چند تلفن همراه را تحویل گرفتهام.
در نهایت با چشمبند مرا سوار خودرو کردند و چند خیابان دورتر رها کردند.
اما اجازه بدهید صریح بگویم: من این ماجرا را صرفاً یک «اشتباه اداری» نمیدانم.
برای من این حادثه بیش از هر چیز بوی یک پیام سیاسی میدهد. پیامی که نه با نامه نوشته شد و نه با بیانیه، بلکه با شکستن درِ خانه و با مشت و لگد نوشته شد.
**********************
ابراهیم محجوبی
هم اُلمپ، هم کُلُنی!
چرا جمهوری اسلامی لبنان را رها نمی کند
در میان کانون های پروژه توسعه طلبی و دخالت ورزی ج.ا. در منطقه - که به " محور مقاومت " یا "عمق استراتژیک" معروف شده - لبنان و دقیق تر گفته باشم جنوب لبنان برای حاکمان شیعه در تهران جایگاهی شاخص و ویژه دارد. این، به هیچ رو تصادفی نیست. بلکه از دو علت ناشی می شود: ۱- عامل مبتنی بر تاریخ و ایدئولوژی ۲ - عامل معطوف به سیاست رئال و عملی روز.
نگاهی کوتاه به آن دو عامل، قضیه را روشن تر می کند: در پی انشعاب و انشقاقی که بعد از مرگ پیامبر اسلام در ساختار رهبری صدر اسلام پدید آمد، تشیع به مثانه جریانی در اقلیت، معترض، رادیکال و ستیزه جو شکل گرفت. و دربستر جنگ قدرت خونینی که راه افتاد، شیعیان از مرکز قدرت رانده شده و در سرزمین های گوناگون پخش و پلا شدند. زندگی دشواری که گاه علنی و گاه مخفی بود و اغلب در مناطق کوهستانی و سخت گذر و حتی در غارها جریان می یافت. چنین شرایطی بیش از همه در منطقه ای مرتفع به نام " جبل عامل " واقع در جنوب لبنان امروز فراهم بود. در نتیجه، در آنجا به تدریج یک همبود شیعی بزرگ، متشکل و سامان یافته پدید آمد. این همبود به ویژه در زمینه حفظ، گسترش و تئوریزه کردن افکار تشیع از خود توانائیهائی بروز داد. حاصل آن، پیدایش شماری نظریه پرداز و رهبران روحانی مقتدر و صاحب نفوذ بود. کما اینکه، از میان آنها، دو چهره برجستگی خاصی یافتند: یکی، معروف به " شهید اول " است که نامش شمس الدین محمد بن مکی و اهل جبل عامل بود و در قرن هشتم هجری منشاء تاثیرگذاری در ایدئولوژی تشیع بود. دیگری، زین الدین بن علی عاملی نام داشت و در قرن دهم هجری کار و فعالیت داشت. او نیز اهل جبل عامل بود و به " شهید ثانی " معروف است. هر دو روحانی یاد شده که توسط دستگاه امپراتوری اسلامی حاکم کشته شدند، هم به نماد شهید پروری و هم منبع الهام فکری و نظری در جریان تشیع تبدیل شدند. چنانکه آثار آنها بعدها در نجف و کربلا معیار و بنیان بحث های فقهی شد.
به این ترتیب، جنوب لبنان و به ویژه جبل عامل در طول زمان جایگاه " اُلمپ " را در جریان رادیکال و رمانتیک شیعه و حامیان متعصب و سرسخت آن یافت. بی سبب نبود که با دستیابی صفویان شیعه به قدرت در ایران، و تبدیل زورورزانه مذهب رسمی کشور از تسنن به تشیع، جبل عامل و روحانیان ساکن آنجا به منبع تامین پرسونل عقیدتی - ایدئولوژیک دستگاه صفوی فرارویید. چرا که، مذهب تحمیلی به مردم ایران در آن زمان از فقدان روحانی یا به زبان امروزی آخوند یا ملّا رنج می برد. این است که حکومت صفوی اقدام به "واردات " آخوند از جبل عامل نمود! رد پای آن کار هنوز هم در ایران دیده می شود: خانواده های زیادی ( به ویژه در محدوده استان اصفهان ) همچنان وجود دارد که نامشان " جبل عاملی " و " صدر عاملی " است. یادگار نخستین ملّاهای وارداتی!
با توجه به نکات بالا، برای حکومت شیعی ایران، جنوب لبنان نه فقط المپ بلکه منبع الهام ایدئولوژیک و مصدر نوستالژی باستانی و تاریخی است.
و اما در عرصه سیاست عملی و منطقه ای ج.ا. هم جنوب لبنان اهمیت ویژه و استثنائی دارد. زیرا، اولاً آن منطقه مرز مستقیم با اسرائیل دارد و در نتیجه بهترین موقعیت جغرافیائی را برای تخاصم و تقابل نظامی علیه اسرائیل به حاکمان تهران ارزانی می دارد. از سوی دیگر، ج.ا. در خلال چهل و اندی سال و با انگیزه های آشکار توسعه طلبی ایدئولوژیک، مبالغ هنگفتی را صرف تبدیل جنوب لبنان به یک کلنی و یا واحد اقماری خویش کرده است. صرف مبالغ زیاد در عرصه های آبادانی، ایجاد مدارس و درمانگاه و زمینه مشابه در زمره آن کارها بوده است. و در کنار آن و بالاتر از آن، ایجاد سازمانی رزمی - ایدئولوژیک به نام حزب الله در سال ۱۹۸۲ و تبدیل آن به نهادی مسلح و تهاجمی در منطقه علیه اسراییل. در سال های گذشته، به تدریج آن تشکیلات به شدت ایدئولوژی زده و مخوف چنان رشد و قدرتی یافت که در ساختار سیاسی رسمی لبنان، عملاً نقش دولت در دولت را ایفا نموده و یک عامل فشار جدی و آشتی ناپذیر در صحنه زندگی مردم کشور کوچک لبنان تبدیل گشته است.
به سبب این واقعیت هاست که ج.ا. چنان در لبنان در آمیخته و در آویخته که حاضر نیست " کلنی " مهم و با ارزش خویش را در جنوب آن کشور از دست بدهد. چرا که حزب الله و پایگاه هایش را همچنان بازوی دراز و قدرتمند خود در مصاف با اسرائیل می شمارد. کشوری که ج.ا. نابودی آن را در سر لوحه وظایف و رسالت ایدئولوژیک خویش قرار داده است. هدفی کذائی، زیان بخش و بیمارگونه که بی آن، جهان هرگز حضور مداخله گرانه و ویرانگرش در منطقه را تجربه نمی کرد. حضوری به غایت تبهکارانه و صلح ستیزانه که عوارض دهشتناک آن را امروز همه ساکنان کشورهای منطقه به طور مستقیم و ساکنان کل جهان به صورت غیر مستقیم لمس می کنند.
*******************
سیروس ملکوتی
راستی آیا فکر کرده ایم پیشوند “مرگ بر” در شعائر سیاسی ما ایرانیان دقیقا به چه معنا و چرا بهکار میرود؟
آنچه در جمهوری اسلامی تجربه کردهایم، این واژه را برای نزدیک به نیم قرن با طناب دار، ترور و کشتار جمعی پیوند زده است. در چنین بستری، وقتی حاکمیت از “مرگ بر...” سخن میگوید، کمتر کسی آن را صرفا یک نفی نمادین میفهمد، این عبارت، در ذهن و واقعیت به معنای حذف و نابودی شکل گرفته است.
اما پرسش من متوجه اپوزیسیون نیز هست. چگونه میتوان در کنار کمپینهای «نه به اعدام» ایستاد و همزمان از زبان “مرگ
بر...” استفاده کرد؟ آیا میتوان مردم را به آیندهای مبتنی بر نفی سلب حیات (اعدام و کشتن ) فراخواند، اما در گفتار، همچنان حذف و مرگ را بازتولید کرد؟
این مرگ را نمیتوان نمادی از سروده امتناع و نه گفتن ترجمه نمود وقتی مرگ در سرزمینمان نمودی آشکار و قابل لمس در طرح زندگی یافته است .
و حتی نمیتوان این مسئله را نمیتوان صرفا یک تناقض زبانی دانست که با بازتعریف واژهها حل شود. موضوع، به سطحی عمیقتر از اندیشه سیاسی مربوط است. گویی لباس نو بر تن کردهایم، اما ذهنیت ما هنوز در همان سنت کهنهی حذف و طرد و مرگ خواهی آنچه خودی نیست باقی مانده است.
اگر قرار است از چرخه خشونت عبور کنیم، باید نهتنها در عمل، بلکه در زبان نیز از منطق مرگخواهی فاصله بگیریم. در غیر این صورت، حتی با تغییر چهرهها، همان الگوی پیشین بازتولید خواهد شد.
****************
مهرداد درویشپور
بازتاب اعتراضات به دعوت رضا پهلوی در استکهلم در روزنامه لوموند فرانسه
روزنامه لوموند فرانسه روز 13 فوریه در گزارشی به واکنش های متضاد طرفدار و مخالف دعوت رضا پهلوی به سوئد که به نادرست به پارلمان سوئد نسبت داده شد و از جمله نامه اعتراضی چهره های دانشگاهی، فرهنگی و سیاسی در سوئد اشاره کرده است.
در مقالهٔ روزنامهٔ لوموند از جمله آمده است «که سفر رضا پهلوی، فرزند آخرین شاه ایران، به سوئد و سخنرانی او در پارلمان این کشور در ۱۳ آوریل ۲۰۲۶، جامعهٔ ایرانیان مهاجر و فضای سیاسی سوئد را دچار اختلاف و جنجال کرده است. او به دعوت حزب دموکراتهای سوئد (راست افراطی) و حزب دموکرات مسیحی به پارلمان دعوت شده بود.»
«ایرانیان مهاجر در سوئد – بیش از ۸۷ هزار نفر – به دو گروه تقسیم شده بودند: گروهی که از رضا پهلوی حمایت میکردند و او را بهترین گزینه برای آیندهٔ ایران میدانستند، و گروهی که او را وارث یک رژیم اقتدارگرا میدانستند و نگران بودند حضورش به معنای حمایت از جنگ یا بازگشت سلطنت باشد. در همان روز، ۷۱ شخصیت ایرانی و سوئدی در روزنامهٔ Aftonbladet مقالهای منتشر کردند و هشدار دادند که این دعوت ممکن است بهعنوان حمایت از جنگ تعبیر شود، بهویژه در شرایطی که ترامپ تهدید به «نابودی یک تمدن» کرده است. روزنامهٔ Expressen نیز یادآور شد که رضا پهلوی در گذشته حقوق اساسی کردها را به رسمیت نشناخته است».
«در ساختمان پارلمان، او با شعار «جاوید شاه» وارد یک سالن شد؛ سالنی که عمدتاً توسط نمایندگان محافظهکار و مهمانانشان پر شده بود. او در سخنرانی خود گفت که ایرانیان میخواهند او «نقش محرک» در گذار به دموکراسی داشته باشد و خود را «چهرهای ملی و غیرحزبی» معرفی کرد که قصد ندارد قدرت را در دست بگیرد، بلکه میخواهد گذار به دموکراسی و ثبات را تسهیل کند. او جنگ آمریکا و اسرائیل علیه ایران را «جنگ آزادیبخش» نامید و گفت نباید «نیمهکاره» رها شود. همچنین اروپا را به «ابهام» و «ناتوانی در درک واقعیت ایران» متهم کرد. دربارهٔ گذشتهٔ پدرش و رژیم پهلوی از پاسخ مستقیم طفره رفت و گفت نباید «به چیزی که دههها پیش رخ داده چسبید».
«در سطح سیاسی سوئد، وزیر خارجه تأکید کرد که دعوت از سوی دولت نبوده است. اما رهبر حزب دموکرات مسیحی، ابا بوش، از حضور او استقبال کرد و گفت او از کسانی است که میتوانند به «انتخابات آزاد و دموکراتیک در ایران» کمک کنند. یکی از دعوتکنندگان اصلی، نیما غلامعلیپور، نمایندهٔ ایرانیتبار حزب راست افراطی بود که گفته بود در کنفرانس امنیتی مونیخ با رضا پهلوی دیدار کرده و پیشنهاد داده بود جلسهٔ آنلاین برگزار کند، اما رضا پهلوی ترجیح داده بود شخصاً به سوئد بیاید.» لینک کل مقاله لوموند در زیر آمده است.
******************
مسعود کدخدایی
داستان «ایراد بنی اسرائیلی»
خدا از آسمان برای قوم بنیاسرائیل ترنجبین و مرغ بریان میفرستد و میگوید بخورید از این روزیهای پاک و پاکیزه که به شما دادیم. اما آنها شُکر نعمت بهجا نمیآورند. زمانی دیگر، خدا به آنها میگوید به بیتالمقدس وارد شوید و هرچه میل دارید از آنچه فراوان و بی زحمت برای شما مهیا شده بخورید. آنها وارد میشوند اما از او درخواست بخشایش نمیکنند. وقتی دیگر، به دستور خدا، موسی با عصایش بر سنگ میزند و با ضربهی او دوازده چشمه آب از سنگ بیرون میآید و موسی به قوم بنیاسرائیل میگوید بخورید و بیاشامید از آنچه خداوند روزی شما کرده است. اما آنها به موسی اعتراض میکنند که ما نمیتوانیم تنها با یک نوع غذا بسازیم و از او میخواهند به پروردگارش بگوید تا آنچه زمین میرویاند، مثل سبزی و خیار و گندم و عدس و پیاز هم برای آنها از زمین برویاند. زمانی هم که موسی به این قوم میگوید به امر خدا گاوی را بکشید (داستانش را ازجمله ابوبکر عتیق نیشابوری نوشته است) به او میگویند ما را مسخره میکنی؟ اگر راست میگویی، خصوصیات آن گاو را از خدا بپرس و خدا میگوید گاوی است نه پیر و از کار افتاده، نه جوان و کار نکرده. باز هم به او میگویند رنگش را بپرس. خدا به موسی میگوید گاوی است زردِ زرّین و شادیبخش. باز به موسی میگویند وضعیت گاو را هم بپرس. خدا آن را هم به موسی میگوید و قرآن در آیهی 74 خطاب به قوم بنیاسرائیل میگوید: «پس با اینهمه سختدل گشتید که دلهاتان چون سنگ یا سختتر از آن شد...»
و مولوی این داستان را چنین میسراید:
مائده از آسمان درمیرسید
بی شری و بیع و بی گفتوشنید
در میان قوم موسی چند کس
بی ادب، گفتند: کو سیر و عدس؟
منقطع شد نان و خوان از آسمان
ماند رنجِ زرع و بیل و داسِمان
باز عیسی چون شفاعت کرد، حق
مائده از آسمان شد عائده
چونکه گفت انزل علینا مائده
خوان فرستاد و غنیمت بر طبَق
باز گستاخانْ ادب بگذاشتند
چون گدایان زلّهها برداشتند
کرد عیسی لابه ایشان را که این
دایم است و کم نگردد از زمین
بدگمانیکردن و حرصآوری
کفر باشد پیش خوانِ مهتری
زان گدارویانِ نادیده زِ آز
آن درِ رحمت بر ایشان شد فراز
نان و خوانِ آسمان شد منقطع
بعد از آن، زان خوان نشد کس منتفع
با استفاده از قرآن به ترجمهی مهدی الهی قمشهای، کتاب کوچه احمد شاملو، دفتر دوم و امثال و حکم دهخدا، جلد 1
***************
فرخی یزدی
ما خیل گدایان که زر و سیم نداریم
چون سیم نداریم ز کس بیم نداریم
شاهنشه اقلیم بقاییم به باطن
در ظاهر اگر افسر و دیهیم نداریم
دنیا همه مال همه گر هست چرا پس
ما قسمتی از آن همه تقسیم نداریم
هر مشکلی آسان شود از پرتو تصمیم
اشکال در این است که تصمیم نداریم
در راه تو دل خون شد و جانم به لب آمد
چیز دگری لایق تقدیم نداریم
پابند جنون دستخوش پند نگردد
ما حاجت پند و سر تعلیم نداریم
تسلیم تو گشتیم سراپا که نگویند
در پیش محبان سر تسلیم نداریم
|
|