گشتوگذری در فیسبوک
وضعیت نگرانکننده نرگس محمدی؛ از تهدیدهای مداوم تا محرومیت از درمان
Fri 17 04 2026

بنیاد نرگس محمدی
وضعیت نگرانکننده نرگس محمدی؛ از تهدیدهای مداوم تا محرومیت از درمان
گزارش تفصیلی بنیاد نرگس از «وضعیت بحرانی» نرگس محمدی در زندان مرکزی زنجان
۲۶ فروردین ۱۴۰۵
نرگس محمدی، فعال حقوق بشر و برنده جایزه نوبل صلح، در حالی صدوبیست و چهارمین روز از دوران حبس و بازداشت تازه خود را در زندان زنجان سپری میکند که سلامت او با تهدیدی جدی روبهروست. در جریان دو ملاقات حضوری در تاریخهای ۹ و ۲۲ فروردین ۱۴۰۵ که در حضور مقامات زندان با خانواده انجام شده، نشانههای وخامت حال عمومی او مشهود بوده و وضعیت جسمانیاش «بحرانی» توصیف شده است.
حمیدرضا محمدی، برادر نرگس محمدی، در اینباره گفت: خانواده روز شنبه ۲۲ فروردین موفق به ملاقات حضوری با نرگس شدند. آنها اطلاع دادند که او بهشدت ضعیف شده و کاهش وزن قابل توجهی داشته است. نرگس در اتاق زندانیان متهم به قتل نگهداری میشود و تاکنون چندین بار از سوی این زندانیان تهدید به مرگ شده است.»
نرگس محمدی که مدتهاست از درد شدید قفسه سینه رنج میبرد، در تاریخ چهار فروردین ۱۴۰۵ دچار حمله قلبی شد و در بند زنان زندان زنجان از هوش رفت؛ وضعیتی که بیش از یک ساعت و ۱۵ دقیقه ادامه داشت و نگرانیهای جدی درباره سلامت او ایجاد کرد.
حمیدرضا محمدی در ادامه گفت: «پس از سکته قلبی، او در ۱۰ فروردین برای معاینه به یک متخصص قلب در زنجان ارجاع شد. این پزشک داروهای تجویزشده از سوی پزشک عمومی زندان را از عوامل بروز حمله قلبی دانست و از تجویز داروی جدید یا انجام هرگونه درمان، بدون نظر پزشک معالج و معتمد نرگس در بیمارستان پارس تهران، خودداری کرد. او همچنین تاکید کرد که نرگس باید تحت نظر پزشک خود باشد و نسبت به خطر تکرار سکته قلبی هشدار داد.»
به گفته او، با وجود پیگیریهای خانواده اداره اطلاعات زنجان از پذیرش مسئولیت خودداری کرده است. همچنین اداره اطلاعات تهران تاکنون پاسخی به این پیگیریها نداده و مراجعه به اداره اطلاعات مشهد نیز جز تهدید به بازداشت برادرش نتیجهای در پی نداشته است. محمدی میافزاید: «با وجود دیدار با معاون دادستان کل کشور، آقای خانجانی، و هیأتی از پزشکی قانونی، نرگس همچنان در یکی از ناامنترین زندانهای زنان ایران، بدون دسترسی به درمان مورد نیاز، نگهداری میشود.»
نرگس محمدی از سردردهای شدید نیز رنج میبرد؛ سردردهایی که با تهوع، دوبینی و کاهش بینایی در هر دو چشم همراه است و امکان مطالعه را از او سلب کرده است. این علائم پس از بازداشت خشونتآمیز او در ۲۱ آذر ۱۴۰۴ در مشهد آغاز شد؛ زمانی که در جریان بازداشت، ضربات مکرری به سر و گردن او وارد شد. افزون بر این، او دچار نوسان شدید فشار خون است که با توجه به سابقه بیماری قلبی و وجود استنت، از نظر پزشکی بسیار خطرناک ارزیابی میشود.
وکلای نرگس محمدی در ۱۳ اسفند ۱۴۰۴ با دادستان استان زنجان دیدار کرده و سه درخواست مشخص را مطرح کردهاند: آزادی با تودیع وثیقه با توجه به وضعیت پزشکی، انتقال فوری به تهران، و اعزام فوری به بیمارستان. آنان تاکید کردند که با توجه به محل سکونت نرگس محمدی، نگهداری او باید در تهران انجام شود. با این حال، دادستان زنجان اعلام کرده که اختیار تصمیمگیری در اینباره را ندارد و پرونده در اختیار دادستانهای مشهد و تهران است.
پس از بیهوشی در بازداشتگاه وزارت اطلاعات مشهد، نرگس محمدی در ۱۷ بهمن ۱۴۰۴ از سوی پزشکی در «بیمارستان رضوی» معاینه شد و ضرورت فوری انجام آنژیوگرافی برای او تشخیص داده شد. با این وجود، او در ۲۱ بهمن، پس از ۶۱ روز بازداشت موقت، بدون اطلاع خانواده و وکلا، به زندان زنجان منتقل شد.
این سومین انتقال نرگس محمدی به زندان زنجان است. او پیشتر نیز در سالهای ۱۳۹۱ و ۱۳۹۸، در پی اعتراضات خود در زندان اوین، به این زندان تبعید شده بود. زندان زنجان با ظرفیت حدود ۲۵۰۰ زندانی، فاقد بند سیاسی مجزا است و نرگس محمدی بهعنوان تنها زندانی سیاسی بند زنان، در کنار زندانیان جرائم خشن نگهداری میشود؛ وضعیتی که به گفته منابع مختلف، محیطی ناامن و پرخطر ایجاد کرده و او را در معرض تهدید و آزار مداوم قرار داده است.
بنیاد نرگس هشدار میدهد که نقض فاحش «اصل تفکیک جرائم» در زندانهای ایران، جان نرگس محمدی و دیگر زندانیان سیاسی را با خطری جدی روبهرو کرده است. با وجود تأکید صریح آییننامه سازمان زندانها بر نگهداری جداگانه زندانیان سیاسی، بسیاری از آنان عامدانه در کنار زندانیان جرائم خشن نگهداری میشوند؛ وضعیتی که بهوضوح بهعنوان ابزاری برای اعمال فشار مضاعف بر زندانیان سیاسی و عقیدتی به کار گرفته میشود.
در حالی که از یک سو فشارهای بیامان حکومت و از سوی دیگر سایه جنگ، جان زندانیان سیاسی را بیش از پیش تهدید میکند، بنیاد نرگس تاکید میکند که تداوم این وضعیت، جان نرگس محمدی را در معرض خطری فوری و جبرانناپذیر قرار داده است. ما از جامعه جهانی میخواهیم پیش از وقوع یک فاجعه انسانی، با اقدامات فوری و مؤثر، برای آزادی نرگس محمدی و تمامی زندانیان سیاسی اقدام کنند.
بنیاد نرگس
۲۶ فروردین ۱۴۰۵
*****************
اصغر ایزدی
نقدی بر زاویه نگاه محمد رضا نیکفر: «خطِ مدافع- مطالبهگر» یا جنگ دفاعی وهمسنگر شدن با حکومت؟
در این تردیدی نیست که در وضعیت کنونی، جنگ بهدلیل حمله آمریکا و اسرائیل به ایران، از منظر حقوق بینالملل، ماهیتی تجاوزکارانه دارد و علیه مردم و کشور ایران است؛ این جنگ با سیاستهای ارتجاعی و مداخلهگرانه رژیم جمهوری اسلامی گره خورده است و هدف جنگ از سوی جمهوری اسلامی همانا حفظ بقا حاکمیت خود است. این یک جنگ ارتجاعی از هر دو طرف جنگ است.
یکی از شاخصههای نظریات محمد رضا نیکفر طی سالهای متمادی و طولانی نقد سیاستهای جمهوری اسلامی مبتنی بر آمریکا ستیزی و نابودی اسرائیل و در پیوند با برنامه آتمی فاجعه بار بوده است. بیشمار چنین گفتاری از او شنیده و خواندهایم: «تحریکات و اعمال مخرب رژیم ولایی در منطقه، تنها به تنش و جنگ دامن میزند»؛ «پیشبرد برنامه هستهای در شکل تقابلی، به تشدید تنش با غرب و به ویژه آمریکا میانجامد و خطر جنگ را بالا میبرد و به تحریمهای گسترده منجر میشود»؛ «فضای "تهدید خارجی" ناشی از پرونده هستهای به حکومت امکان میدهد: سرکوب را توجیه کند؛ مخالفان را "همصدا با دشمن" معرفی کند».
اما اکنون در مقالهای با عنوان« تبیین وضعیت و ترسیم یک خطِ مدافع- مطالبهگر»، همهی آموزههای خود را بکنار نهاده است و جمهوری اسلامی را صرفا از جنبه سرکوبگری مدنظر قرار میدهد و نقش تنش آفرین و جنگافروزی این رژیم را نادیده گرفته و یک چهره ضد سلطه امپریالیستی از این رژیم ارائه می دهد؛ نیکفر براین باور است که « تجاوز امپریالیستی از طریق تحریم، محاصره، دخالت و حمله» یکی از « مسئلههای اصلی ما» است، اما فراموش میکند که بنا به نظرات قبلی خودش: « تحریکات و اعمال مخرب رژیم ولایی در منطقه و پیشبرد برنامه هستهای به جنگ دامن زده است».
نیکفر براین باور است که هدف رژیم در این جنگ نه اساسا بقای حکومت بمثابه " اوجب واجبات" بلکه « حکومت اکنون به طور عینی در موقعیت دفاع از کشور قرار گرفته است»؛ چگونه میتوان این نتیجه را گرفت: آیا برنامه اتمی؛ سیاست مداخلهگرانه ارتجاعی "عمق استراتژیک و هلال شیعه و..." برای دفاع از کشور بوده است که حال جنگ از طرف جمهوری اسلامی "مقاومت حکومت، دفاع در برابر مهاجمانی است که ایرانی میخواهند سرافکنده و دست نشانده" تلقی شود؟ جمهوری اسلامی تلاش میکند نام و ماندگاری ایران را به نفع اهداف خود مصادره کند. نیکفر براین نظر است که خط وسیاست درست در قبال جنگ و رژیم جمهوری اسلامی همانا : دفاع از کشور و دفاع از مدافعان آن- همسنگرشدن با حکومت است، و آن را به عنوان « سیاستی جامعهگرا و دارای حس مسئولیت » ارائه می کند و نتیجه میگیرد« ما پا در یک دورهی تازه گذشتهایم. جنگ هم که به هر صورت متوقف شود، به دورهی پیش برنمیگردیم»! به کدام دوره برنمیگردیم؟
این که در یک مدار بزرگ و جهانی، سیاست امپریالیستی آمریکا در تقابل با چین است و اسرائیل با سیاست اشغالگرانه و نسلکُشی در پی یک اسرائیل بزرگ و هژمونی منطقهای است، سبب نمیشود که ماهیت جنگ آمریکا و اسرائیل با ایران را عینا با ماهیت این ستیز جهانی یکسان تلقی کنیم و از آن "جنگ دفاعی و میهنی" را نتیجه بگیریم. آیا اکنون یک بلوک بندی جنگی-جهانی شکل گرفته است که حمله به ایران خط مقدم این جبهه "جنگ جهانی"است و ایران اولین قربانی این جنگ است که باید آن را یک جنگ دفاعی و همسنگر شدن با حکومت خودی تلقی کنیم؟
سیاست درست و مردمی همانا است که بر فرازی درهمین مقاله نیکفر بازتاب یافته است:
« دفاع از کشور در موقعیت کنونی، از زاویهی تصمیم و آگاهی فردی، دفاع از خودفرمانی و آزادگی است؛ دفاع از این موضع است که من میخواهم خود، با مبارزهی خود و در کنار هممیهنان خود در مورد سرنوشت زادبودمم تصمیم بگیرم و این تصمیم را به فرماندهی جنگی دولتهای مهاجم وانمیگذارم، دولتهایی که کارنامههای جنایتباری دارند» و اضافه باید کرد که در هنگامه همین جنگ همچنان در سنگر مستقل « نه به جنگ؛ نه به جمهوری اسلامی» با هیچیک از طرفین جنگ «همسنگر» نباید شد.
********************
محمد مالجو
سزاوارانِ سرزنش: مشارکتهای نامرئیِ هموطنانِ جنگطلب
جنگی را پشت سر گذاشتیم. جنگی بزرگتر را احتمالاً در پیش داریم. در این میان اما کسانی میگویند نباید ایرانیانی را که از تهاجم آمریکا و اسرائیل به ایران دفاع کردند سرزنش کرد چون در وقوع جنگ نقشی نداشتند. این استدلال در ظاهر منصفانه است. در باطن اما سیاست را تا حد یک حسابوکتاب مکانیکی و سادهلوحانه فرومیکاهد: گویی فقط آن که ماشه را میچکاند مسئول است و دیگران فقط تماشاگرانیاند بیطرف، انگار نه کلمهای در کار است و نه موضعی.
اما سیاست بههیچوجه عرصۀ بیطرفی نیست. در لحظات بحرانی حتی «تماشاگری» نیز موضعگیری است، چه رسد به این که کسی آشکارا از بمباران دفاع کند. دفاع از تهاجم خارجی به وطن، ولو بیهیچ نقش اجرایی، صرفاً یک «نظر» خصوصی نیست. کنشی است زبانی در میدان عمومی. مشارکتی است در تولید معنا. سهمی است در مشروعیتبخشی به خشونتِ جنگ. هر جا نیز کنش زبانی در تولید امکانهای خشونت نقش ایفا کند میتواند موضوع داوری اخلاقی قرار گیرد، ولو با شدتهای متفاوت. هیچ جنگی فقط با سلاح پیش نمیرود. جنگها به زبان نیاز دارند، به روایت، به رضایت، و به مشروعیتِ ولو حداقلی. منظور از مسئولیت اخلاقی در اینجا نه همترازی با مسئولیت حقوقی یا کیفری است و نه انتساب نقش مستقیم در وقوع جنگ بلکه نوعی مسئولیت است در سطح قضاوتها و در نقشی که فرد در شکلدادن به آنچه در جامعه «مشروع» شمرده میشود ایفا میکند.
ایرانیانی که از تهاجم خارجی به وطن دفاع کردهاند در عمل تعریف جدیدی از «ما» به دست دادهاند: دایرۀ همدلی را طوری جابهجا کردهاند که رنجِ پرشمار هموطنانی که مستقیم یا غیرمستقیم آسیب دیده یا آسیب خواهند دید به حاشیه میرود و آسیبدیدگیهایشان نه فاجعهای مشترک بلکه ابزاری قابلقبول برای رسیدن به «رهایی» تعبیر میشود. مسئله در این جابهجایی فقط یک اختلافنظر نظری نیست بلکه تغییری واقعی در این است که چه کسانی شایستۀ همبستگی و حمایتاند و چه کسانی، به نام یک هدف ادعایی، نادیدهگرفتنی تلقی میشوند.
این تماماً انتخابی است سیاسی. میتوان دربارۀ علل این انتخاب سخن گفت. میتوان از استیصال مردمانی گفت که زیر تیغ استبداد داخلی به ستوه آمدهاند. میتوان از خشم بهحقشان گفت. میتوان از بنبست افقهای تغییر گفت. اما نمیتوان هموطنانِ مدافعِ تهاجم خارجی را از داوری اخلاقی معاف کرد. چرا؟ چون اگر بیعاملیتی را به معافیت از مسئولیت تعبیر کنیم، امکان تفکیک میان درجات مختلف مسئولیت در سیاست از میان میرود و همۀ کنشها، صرفنظر از شدت و نوع اثرشان، بهیکسان مسئولانه یا غیرمسئولانه تلقی میشوند.
بااینهمه، نباید در گرمای این جدلها مرزهای مهم میان سطوح داوری را نادیده گرفت. سرزنش اخلاقی بههیچوجه کیفر حقوقی نیست. داوری دربارۀ یک موضع بههیچوجه معادلِ انتساب جرم به یک فرد نیست. زمینهها اهمیت دارند: سرکوب سیاسی و بنبست راههای تغییر و فقدان افقهای تغییر، جملگی، میتوانند ذهنها را به سوی انتخابهایی سوق دهند که در شرایط عادی شاید ناممکن مینمود. این عوامل اصولاً شدت داوری را تعدیل میکنند اما اصل داوری را تعلیق نمیکنند. به بیان دیگر، فهمیدن اصلاً جایگزین قضاوت نمیشود بلکه دقیقتر و منصفانهترش میکند.
حذف کامل امکان نقد و سرزنش، به بهانۀ نبود عاملیت مستقیم، در نهایت چیزی جز انکار نقش کلمات در سیاست نیست. گویی زبان، این میدان اصلی کشاکش قدرت و معنا، ناگهان بیاثر میشود و موضعگیریها به نجواهایی بیپیآمد فروکاسته میشوند. غالباً سیاست در ابتدا با کلمات صورتبندی میشود و سپس این صورتبندیها میتوانند زمینههای مشروعیت یا پذیرش خشونت را فراهم کنند. بنابراین هر کلمه، بهنوبۀخود، نوعی ایستادن است در یک سویه و علیهِ سویهای دیگر.
دفاعِ هموطن از تهاجم خارجی به وطن، حتی از دورترین فاصله، نوعی مشارکت است، نه در بمباران بلکه در معنادادن به بمباران. این مشارکت، هر قدر هم که غیرمستقیم باشد، در قلمرو مسئولیت اخلاقی جای میگیرد. ایرانیانِ مدافع تهاجم به ایران را باید سزاوار سرزنش دانست، البته هر کدام را فقط متناسب با کموکیفِ جنگطلبیشان.
اما ما هنوز در دل تجربۀ زیستۀ جنگ ایستادهایم نه در فاصلهای امن از آن. ازاینرو سرزنش اگر بناست معنایی فراتر از واکنشی گذرا داشته باشد نباید به عاملی برای تعمیق گسستها و تثبیت جداییها بدل شود. برعکس، باید از دلِ همین رنجِ مشترک، از دل همین زخمی که هنوز تازه است، مادۀ خامی برای ارتقای آگاهیها و تقویت همبستگیها استخراج کرد. داوری اخلاقی باید نه به طرد بلکه به ترمیم پیوندها بینجامد و امکانِ دوباره ایستادن در کنار همدیگر را، اینبار با فهمی سنجیدهتر و مسئولیتی عمیقتر، پیش چشمها بگشاید.
*******************
حامد اسماعیلیون:
۴۴ سال پیش در این روزها هیچِ بزرگ از پلههای یک هواپیما دست در دست مهماندار فرانسوی پایین آمد تا سلسلهی ضحاکیان را پایه بگذارد. او سلانه سلانه از پلهها بیهیجان پایین میآمد و میدانست در سایهی خود داس بزرگی را پنهان کرده است که نماد بیواسطهی مرگ و نیستیست. او میآمد تا دشنه زیر گردن ایران بگذارد. ایران برای او جز مشتی خاک نبود که باید به پای شریعت زانو بزند. ایران برای او بیش از چند کوه و دریاچه و کویر نبود که به فضل الهی و با نفسِ حقِ نایب امام زمان سر به راه خواهد شد و قدم در راه اسلام خواهد گذاشت. عدهای از مردم او را خواسته بودند. دنیا بر آمدنِ او توافق کرده بود. چه میشد کرد؟ مترجمانِ سیّاس، ایدهی مهاتما گاندیِ ایران را به رسانههای غربی فروخته بودند و سکوتِ هیولاوش او که در نفسهای عمیق ترسآورش پنهان بود در برخی انگار رویای نجاتدهنده را زنده کرده بود. او نجاتدهنده نبود. او پیامبر دوران نبود. او تصویر مخدوشی در ماه نبود. او حتا پیرمرد وحشتانگیز روی اسکناسها هم نبود. او گورکنِ بیسواد و بیمایهای بود که بیل به دست به قول خودش برای آباد کردنِ گورستانها راهیِ ایران شده بود. حال بنگرید. اگر گورستانها آن روز در گوشه و کنار ایران دیده میشدند حال در هر آرامگاهی در دنیا گورِ یکی از قربانیانِ او و اخلافش پیداست. از سنندج تا تورنتو، از زاهدان تا لندن، از تهران تا پاریس، از تبریز تا بُن، از مشهد و اصفهان و شیراز تا لسآنجلس و آمستردام.
گفته بود قدرت نمیخواهم. خلایق گمان کرده بودند تنها رهبری معنوی را بر عهده میگیرد. اما آخوندها که در مجلس خبرگان بر تخت نشستند چنان قانون اساسیای نوشتند که او نه تنها رهبر ما ایرانیان شد، نه تنها قیم تمام شیعیان دنیا خوانده شد که او را رهبر مسلمین جهان خواندند. از روز نخست رو بازی کرده بود اما عدهای همچنان او را میستودند. او گفته بود بکشید. واضح و آشکار گفته بود بکشید اما انگار کسی نمیشنید. ابلهانی هم بعدها پیدا شدند تا انقلاب خمینی را خشونتپرهیزترین انقلاب معاصر بخوانند. بر هرکس لقبی گذاشت و دستور کشتن داد. گفت طاغوتیست و بکشید. گفت ساواکیست و بکشید. گفت کُردِ تجزیهطلب است و بکشید. گفت بهاییِ زندقه است و بکشید. گفت ترکمنِ تودهایست و بکشید. گفت زندانی سیاسیست و بکشید. گفت نویسندهی مُلحد است و بکشید. گفت شاعرِ کمونیست است و بکشید. گفت همجنسبازِ منحرف است و بکشید. گفت بکشید و بکشید و بکشید. گفت تیر خلاص بزنید و بزنید و بکشید.
بوی خون در هوا پیچید. بوی خون بعدها در بوی گازوئیل کامیونها، در دود کارخانهها و در عرقِ تن کارگری که مزدش را نمیگرفت پیچید. بوی خون ماند و ماندنی شد. او مُرده بود اما کرکسهایی که نام شهرشان را یدک میکشیدند چون اکبر رفسنجانی و علی خامنهای و احمد خمینی و بسیاری دیگر زنده مانده بودند تا مُردهریگِ راحلِ شرور را ابدیت ببخشند. پیش از مرگ، کلنگ بارگاه عظیم مدفن متعفنش را زمین زده بودند. پاسدارجماعت پیِ تکهلباسی از جنازهی او بود تا به چشم بکشد و کمی آنطرفتر والدینی بر گور گمشدهی جوان تازه خاک شدهی خود مویه میکردند. نوهای هم پس انداخته بود تا بعدها برایش زیارتنامه بنویسد و هر از گاهی به رفیق شکلاتیاش زنگ بزند که "هی رفیق! امروز صد نفر دیگر را هم کشتند. آیا وقتش نیست بیشتر از قبل از آقا حلالیت بطلبیم؟"
کشتن راز ماندگاری شد. سالها گذشته بود اما کشتن در خوی آنها باقی مانده بود. ممکن است قیافهی برخی گوریلهایِ بهمن ۵۷ را مشاطهگران به هیات میمونهای تزیینی درآورده باشند و ممکن است برخی گمان کرده باشند که دوران سازندگی و اصلاحات بر ما گذشته است اما کشتن همچنان حاکم بلامنازع دوران جدید باقی مانده بود. گور در گور. از خاوران تا مازندران، از خوزستان تا خراسان، از کردستان تا بلوچستان، از آذربایجان تا گلستان، شمال به جنوب، شرق به غرب. گور در گور مکرر شده بودیم. اما وقتی هزاران مادر، سرگردانِ گورستانها شدند، حلقهبهگوشانِ کشتار، مغرور از آن همه خون که بر دستانشان دلمه بسته است، عمارت سپاه پاسداران را بالا میآوردند. اطلاعاتیها همه بیزینسمن شده بودند. ماشین و خانه معامله میکردند و در فرنگ پیش از دشنهآجین کردنِ قربانی، قهوهی فرانسه مینوشیدند. سرداران، مشقِ تعمیقِ عمق استراتژیک میکردند. افسران لولهی تفنگشان را صیقل میدادند. آخوندها عمامهها را کوچکتر میکردند و نقد فیلم مینوشتند. همهچیز حکومتی شده بود. آخوند حکومتی، ارتشیِ حکومتی، سلاخ حکومتی، تروریست حکومتی، حوزهی حکومتی، فیلمساز حکومتی، نویسندهی حکومتی، هنرپیشهی حکومتی، فوتبالیست حکومتی، وزنهبردار حکومتی، کمدین حکومتی و مهاجر حکومتی. فرار میکردیم اما برخی همچنان میگفتیم نه، آنقدرها هم بد نیستند.
کشته میشدیم اما برخی همچنان میگفتند از قصد نزدند، همینکه اعتراف کردند کار بزرگی بود. سلاخی میشدیم اما برخی میگفتند عبایش خوشرنگ است، کلیدش خوشتراش است، مثل آن یکی بوی مستراح نمیدهد.
۴۴ سال گذشت اما خونِ بسیارانی که در دههی شصت، در جنگ، در زندان، در دانشگاه، در جنگل، در هواپیما، در خیابان، در کوه و در دریا ریخته شده بود در خون مهسا دختری از سقز شکوفه کرد. زن، زندگی، آزادی چون گلبرگی سرخ بر عمامههای سیاه و درجههای طلایی سرداران روییده بود. دیگر کسی فریب نمیخورد. دیگر کسی نمیگفت نه، اصلاحشان خواهیم کرد. دیگر کسی نمیگفت منتظر نظریهی پزشکی قانونی بمانیم. دیگر کسی نمیگفت ممکن است دادگاهشان عادلانه باشد. همه میگفتند باید بروند. همه میگفتند به جان آمدهایم، باید بروند.
۴۴ سال گذشت اما در سال ۴۴ام دنیا زیر پای ایرانیان لرزید. ما همه میدانیم چه میخواهیم و همه میدانیم چه نمیخواهیم. ما بسیاری از اشتباهات را تکرار نخواهیم کرد اگر فقط به جنگیدن با دشمن مشترک فکر کنیم. امروز روز منازعه با یکدیگر نیست. ما ناگزیریم در کنار هم بایستیم. راه دیگری نداریم. با ناسزا و جنگیدن با یکدیگر به مقصود نمیرسیم. ما زیباترین بچههای جهان را در خاک گذاشتهایم و باید به آنها وفادار بمانیم. ما رقصندههای شورانگیز و صداهای پر از شور زندگی را به خاک سپردهایم و باید به مرگشان معنا ببخشیم.
اگر جمهوریخواهیم، اگر پادشاهیخواه، اگر از اقلیتها هستیم اگر از اقوام، اگر از مهاجرین هستیم و اگر از ماندگان در وطن، اگر راست و اگر چپ، اگر نویسنده اگر معلم، اگر هنرپیشه اگر ورزشکار، اگر متدین اگر بیخدا، همه نیک میدانیم که جمهوری اسلامی برای ما زمین سوختهای باقی گذاشته است و هزاران جنازه که در خاک کردهایم. بسیاری از اشتباهات گذشته تکرار نخواهد شد اگر منازعات سیاسی را به بعد از سرنگون کردن ماتَرَکِ ابلیس واگذاریم. انقلاب زن، زندگی و آزادی موج در موج خواهد بود. ترسها فرو ریخته است و درگیریهای بیدلیل فقط موجهای بعدی را به تاخیر میاندازد. در کنار هم بایستیم. خوفِ استبداد در آینده را از خود دور کنیم. ترسِ تجزیهی ایران را کنار بگذاریم. این ترسها واقعیت ندارند. خیلی حرفها داریم که بزنیم. از مشروطه تا امروز راه درازی آمدهایم و این سال، میتواند سالِ مهمی باشد تا بچههای ایران روزی در سایهی ایرانی آزاد، دموکراتیک و سکولار بزرگ شوند. بر سر حداقلها توافق کنیم و چالهی دفن این جنازهی پوسیده را بکنیم. تندیس پوشالی را بر زمین بیندازیم و ایران را در برابر اسلام سیاسی به پیروزی برسانیم. شدنیست. شدنیست و ما همه در یک قایق به سوی نور میرانیم. کنار هم بمانیم تا سال ۴۵ام به عنوان سال پایانیِ این حکومت منحوس در تاریخ بماند.
|
|