عصر نو
www.asre-nou.net

سه شعر برای نفیسه*


Thu 16 04 2026

مجید نفیسی



یک: شانه در باد

روبروی پنجره می‌ایستادی
موهایت را در باد شانه میکردی
و چونان مرضیه می‌خواندی:
"بوی جوی مولیان آید همی
یاد یار مهربان آید همی."

صدایت را از پائین می‌شنیدم
و فریاد می‌کشیدم:
"راپونزل!
گیسوی بلندت را رها کن
تا بالا بیایم."

سر خم می‌کردی
و می‌گفتی:
"باشد
اگر باد بگذارد."

ششم آوریل دوهزار‌و‌بیست‌و‌یک


دو: دوچرخه‌ی ثابت

این روزها از ترس کرونا
من هم چون تو خانه‌نشینم.
دیگر به پیاده‌روی نمی‌روم
بل در ایوان رکاب می‌زنم
با یک دوچرخه‌ی کهنه‌ی ثابت
که امروز مرا با خود
به شهر کودکیم می‌برد.

یک صبح جمعه در پنج‌سالگی
با یک چرخ کرایه‌ای کهنه
آخرین کودک کاروانی شدم
که از کودکستان پرتو
تا سی‌و‌سه پل رکاب می‌زد.
آنجا تو با خانواده
توی دوج قدیمی
منتظر من نشسته بودید
تا با هم به باغ رویم.

امروز من با کاروان نیستم
و تو هم منتظر من نیستی
با این همه شادم
که این چرخ ثابت
مرا به تو می‌رساند.

هژدهم آوریل دوهزار‌و‌بیست


سه: بر فراز داربست مو

بر فراز داربست مو
میان من و تو چه گذشت
که تو شتابان رفتی
و دفترچه ی خوشبویت را آوردی
تا انشای "مادر" ات را
برای من بخوانی؟

هر چه بود
من چنان شیفته ی نوشته ات شدم
که بند اولش را از بر کردم
و انشایی نوشتم که بیست آفرین گرفت.

در آن زمان
دو چیز ما را بهم نزدیک می کرد:
شیشه های درشت عینک
و واژه های ریز انشا
که چون مورچه های روی داربست
از ذهن ما بالا می رفت
و از نوک مدادهای سرتراشیده
بر برگهای کاغذی فرو می ریخت
و چون خوشه های سرخ انگور
مزه ای ترش و شیرین داشت.

هفتم ژوئن 2015

*- خواهر دلبندم نفیسه در پنجم اسفند 1404 در اصفهان درگذشت.