رفیق شامی
کنار دریا
ترجمه علیاصغر راشدان
Wed 15 04 2026
در بیروت خانه دائیم بودیم. شهری فوق العاده زیبا. من عاشق دریام. مادرم فوق العاده از دریا وحشت دارد. رفتن تو آب دريا را برام ممنوع کرد. خانه دائیم خیلی به دریا نزدیک بود و دریا فوق العاده فریبنده.
باراول از ساحل که برگشتم، مادرم در برابر چاخانهام درباره تو پارک بودنم دادوبیداد کرد، برافروختگی صورتم از پرتو خورشید، مچم را باز و از شام محرومم کرد. روز بعد وسوسه دوباره مرا طرف دریا کشاند، اماتوسایه وایستادم. به خانه برگشتم و از شادیهای پارک که تعریف میکردم، مادرم دستور داد:
« کفشاتو درآر! »
کفش ها را تکان داد و ماسهها را بیرون ریخت. دوباره شام دومم را از دست دادم. شب تصمیم گرفتم دیگه تو دریا نروم. صبح بیدار که شدم، سروصدای امواج را شنیدم و با عجله بیرون پریدم. این مرتبه تصمیم گرفتم از مادرم زرنگتر باشم. تو آب دریا بازی میکردم و میدویدم تو سایه. پیش از برگشتن،مدت درازی کفشهام را تکان دادم و آخرین دانه کوچک ماسه را هم بیرون ریختم. خندان وارد خانه دائیم شدم. مادرم را به چالش کشیدم و داد زدم:
« عجب پارک قشنگی! »
با دیدی آزمایش کننده نگاهم کرد. ذوق زده بیشتر از زیبائیهای پارک گفتم. کفشهام را تکان که داد، با تمام وجود خندیدم. گفت:
« بیا اینجا! »
بازوم را گرفت و لیسید « تو تو دریا بودی. فقط نمک دریا این مزه رو داره! »
اما با ناباوری تمام، آن روز یک پرس وانیلی دوبله بهم داد...
|
|