عصر نو
www.asre-nou.net

پناهگاه


Wed 1 04 2026

شهریار حاتمی

new/shahryar-hatami1.jpg
بمب‌ها که از بمب‌افکن‌ها رها می‌شوند، ویرانگرند. شاید هوشمند باشند، اما میان گلِ یاس و دیوارهای بتنی تفاوتی قائل نیستند؛ می‌سوزانند و ویران می‌کنند و تلّی از خاک و خاکستر به‌جا می‌گذارند.

بمب‌های دیگری هم هستند که از آسمان نمی‌بارند؛ گام‌به‌گام و لحظه‌به‌لحظه، با تو و با پلک‌هایت که باز و بسته می‌شوند، هنگامی که به صفحه‌ی موبایل یا کامپیوترت خیره شده‌ای، بی‌صدا در درون تو منفجر می‌شوند. بیرون از جبهه‌های واقعی و خاکریزها و سنگرهای میدان جنگ، سنگرهای دیگری نیز هست، سنگرهای فضای مجازی، چون اینستاگرام، فیسبوک و نمونه‌های دیگر، که تو به آن‌ها پناه می‌بری. اما این‌ها، به‌جای آن‌که پناه باشند، بیشتر تو را در معرض بمب‌های خاموش و بی‌صدا قرار می‌دهند؛ بمب‌هایی که به‌مراتب از بمب‌های سنگرشکن ویرانگرترند.

عده‌ای تولید محتوا می‌کنند و عده‌ای دیگر افشاگرند. گروهی سنگِ تفکری را به سینه می‌زنند و با همان سنگ، سرِ آن دیگری را می‌شکنند. جمعیتی با جمعیتی دیگر در نبردند. در این میان، ترکشِ هر بمب به تو می‌خورد؛ به تو که با ولعی پنهان در پی راه گریزی از مهلکه‌ای. هیچ‌یک پناه تو نمی‌شوند؛ بلکه هر یک به‌گونه‌ای قتلگاه تو می‌شوند: بارها و بارها تو را می‌کشند و زنده نگه می‌دارند تا دوباره تو را بکشند.

آدمی می‌کند آن‌چه در توان اوست تا از گرفتاری‌هایی که برایش پیش می‌آید، رهایی یابد. امید است که همین توان به او مجال دهد تا در بدترین شرایط تاب بیاورد. اما جایی فرا می‌رسد که رشته‌ی امید پاره می‌شود و توان از کف می‌رود؛ رها می‌کند خود را و به دست حادثه می‌سپارد. خستگیِ مفرط چنان فرسوده‌اش می‌کند که خود را تنهاتر از تنها می‌بیند؛ همچون لحظه‌ی خواب، آن‌گاه که پلک‌ها بر هم می‌افتند و آدمی به خوابی عمیق فرو می‌رود.

در آن لحظه‌های کش‌دارِ تاریکِ بین بیداری و خواب، چنان‌که در شب‌های پیاپیِ بمباران لندن در جنگ جهانی دوم، هنگامی که شهر زیر آتش می‌سوخت و آدم‌ها به پناهگاه‌ها و ایستگاه‌های زیرزمینی پناه می‌بردند، آن‌چه بیش از دیوارهای بتنی در برابر بمب‌ها تاب می‌آورد، خودِ آدم‌ها بودند؛ دست‌هایی که در دستِ هم گره خورده بود. در کنار هم بودن بود. نزدیکیِ نفس‌ها، گرمای حضورِ آن دیگری که همدرد است، نگاه‌هایی که بی‌کلام دلگرمی می‌بخشند.

ترس، وقتی تقسیم می‌شود، از سنگینی‌اش کاسته می‌شود و امید امّا، هرچند رشته‌ای باریک و در حال گسستن، در میان جمع جان می‌گیرد و از خاموشی سر باز می‌زند.

میانِ پارگیِ رشته‌ی امید و یأس و خستگیِ مفرط، پناهگاهی هست که آدمی را در نهایت نومیدی آرام می‌کند؛ پناهگاهی نه در عمق زمین، که در در امتداد آدم‌ها و عمق دل‌ها. و آن، در کنارِ آن دیگری بودن است؛ آن‌که مثل اوست و همدرد او. همان هم‌بودنی که حتی در میانه‌ی ویرانی، آدمی را از فرو ریختن بازمی‌دارد؛ همان پناهگاهی که هیچ بمبِ سنگرشکنی نمی‌تواند آن را ویران کند.

شهریار حاتمی
استکهلم ۱۲ فروردین ۱۴۰۵