عصر نو
www.asre-nou.net

سوسن نیلی

در این میانه برنده جنگ کیست؟


Mon 30 03 2026



جنگی در گرفته است. جنگها در گرفته است. جنگهایی که به چشم می‌آیند و نمی‌آیند.

اواسط ماه مارس، سازمان هلندی «حرکت نوین صلح» فراخوانی برای تظاهراتی علیه جنگ اسرائیل/آمریکا با ایران منتشر کرد. زمان آن را روز ۸ فروردین ۱۴۰۵، برابر با ۲۸ مارس ۲۰۲۶ اعلام کرده بودند؛ محل برگزاری «مالی‌فلد» در شهر لاهه، پهنه‌ای عظیم از چمن، به وسعت هجده زمین فوتبال، با بیش از نیم قرن تاریخ. جایی که در دهه شصت میلادی صحنه گردهمایی‌ها و تظاهرات احزاب چپ و دموکرات هلند بود.

در اطلاعیه تأکید شده بود: هیچ پرچمی همراه نیاورید؛ این تظاهرات فقط علیه جنگ است.

با دیدن این فراخوان هلندی، مشتاقانه تصمیم گرفتم شرکت کنم. اطلاعیه را برای دوستان ایرانی‌ام در هلند هم بازنشر کردم. با این حال، از همان ابتدا حدس می‌زدم پادشاهی‌خواهان آرام نخواهند نشست و تلاش خواهند کرد این گردهمایی را بر هم بزنند. تجربه تظاهرات پیشین ضدجنگ در آمستردام، در روزهای نخست جنگ، چنین پیش‌بینی‌ای را در ذهنم تقویت می‌کرد؛ بویی از حمله، هتاکی، درگیری و ناسزا در هوا پیچیده بود، بویی تند و آزاردهنده.

چندان هم طول نکشید. از همان روز نخست اعلام این تظاهرات، در شبکه‌های مجازیِ پادشاهی‌خواهان فراخوان‌هایی برای برهم زدن آن منتشر شد. حتی تظاهراتی را که خود در آمستردام برنامه‌ریزی کرده بودند، لغو کرده و محل تجمع‌شان را همان «مالی‌فلد» اعلام کردند.

با دوستان قرار گذاشتیم آنجا همدیگر را ببینیم. هنوز از خانه بیرون نرفته بودم که بهنام، دوست چهل‌ساله‌ام، پیام داد:

«من به مالی‌فلد رسیدم. تجمع مطابق افکارم نبود، نماندم.»

حالم چندان خوب نبود. پیش از حمله اسرائیل و آمریکا به ایران سرما خورده بودم و حالا، با گذشت بیش از یک ماه، هنوز بهبود نیافته بودم. در تمام هفتاد سال عمرم چنین بیماری طولانی‌ای را تجربه نکرده بودم. پس از دو بار مراجعه به پزشک، او گفت:

«حتماً از نظر روانی فشار زیادی تحمل می‌کنی.»

درست حدس زده بود.

با همان حال، شال و کلاه کردم و زدم از خانه بیرون . خودم را برای دیدن صحنه‌های ناخوشایند آماده می‌کردم. اما نمی‌توانستم فرصت را از دست بدهم؛ باید مخالفت خود با جنگ را نشان می‌دادم، شاید اندکی از سنگینی دل کم شود.

چند قدمی از ایستگاه قطار به سمت مالی‌فلد نرفته بودم که در سمت چپ خیابان اصلی، همان محوطه‌ای که در جریان جنبش «زن، زندگی، آزادی» محل تجمعی شده بود، چشمم به پرچم‌های شیر و خورشید و درفش کاویانی افتاد. صدای طبل و شعارهایشان هم در هوا می‌پیچید.

نزدیک‌تر که شدم، با تعجب دیدم تعداد زیادی پلیس ـ با ماشین‌ها و موتورهایشان ـ حلقه‌ای دور جمعیتی نه چندان بزرگ تشکیل داده‌اند؛ جمعیتی که نسبت به تظاهرات‌های قبلی همین گروه پادشاهی‌خواه کوچک‌تر به نظر می‌رسید.

در دل به پلیس هلند آفرین گفتم. دو تجمع را با دقت و تسلط از هم جدا کرده بودند؛ هوشمندانه از درگیری جلوگیری کرده بودند.

راه خودم را ادامه دادم. پنجاه، شصت متر جلوتر به مالی‌فلد رسیدم. اینجا تعداد پلیس بسیار کمتر بود. حضورشان محدود و عادی به نظر می‌رسید.

آفتاب همه جا را روشن کرده بود، اما باد سرد از آن نیرومندتر بود.

پرچم‌های جمهوری اسلامی و فلسطین فراوان به چشم می‌خورد. زنان محجبه عرب‌زبان، حتی عکس خامنه‌ای را در دست داشتند. در کنار آنان، عده‌ای با پلاکاردهایی به زبان‌های مختلف نوشته بودند: «نه به جنگ». همه رو به استیج ایستاده بودند.

تعداد شرکت‌کنندگان کمتر از چیزی بود که انتظار داشتم.

سال گذشته در راهپیمایی «خط قرمز» علیه اسرائیل و در همدردی با فلسطین، حدود صد و پنجاه هزار نفر در همین مالی‌فلد گرد آمده بودند. اما این بار شاید هزار نفر هم نمی‌شد.

وقتی رسیدم نیم ساعتی از شروع برنامه گذشته بود. سخنرانان یکی پس از دیگری روی صحنه می‌آمدند. سه زن ایرانی به زبان‌های انگلیسی و هلندی متن‌هایی طولانی و خسته‌کننده خواندند. در پایان، جوانی عرب‌زبان متنی بسیار احساسی به هلندی درباره صحنه‌های جنگ خواند. پس از آن شعارهای «یا حسین» و «هیهات منّا الذله» در میان جمعیت عرب‌زبان با شور فراوان تکرار شد.

از آن سوی میدان نیز صدای طبل و شعار گروه دیگر به گوش می‌رسید.

در همان هیاهو، دوستی قدیمی که سال‌ها او را ندیده بودم صدایم زد و با گرمی مرا در آغوش گرفت. دیدن دوستان قدیمی ـ کسانی که سال‌ها در مبارزه با رژیم اسلامی کنار هم بوده‌ایم ـ در این لحظه ملتهب، نیروبخش بود. خبر شوکه کننده دوست مشترکمان که ادعای چپ بودن داشت، و عکسش را کنار رضا پهلوی دیده بودیم، با افسوس و تعجب فراوان به او گفتم، می‌دانست. او هم عکس را دیده بود.

از او جدا شدم. پروانه را با پیام واتساپی در میان جمعیت پیدا کردم. هیچ‌کدام خوشحال نبودیم. ما کجا و ایستادن زیر پرچم رژیم اسلامی کجا؟ کمی بعد دوست قدیمی دیگری، رویا، به ما پیوست.

پروانه که زودتر از من رسیده بود، طاقت نیاورد و به خانه برگشت. سنگینی این وضعیت برایش بیش از حد بود.

در پایان برنامه، سخنران اعلام کرد که راهپیمایی در شهر آغاز خواهد شد. با تأکید از جمعیت خواست پرچم‌ها را جمع کنند؛ حتی مشخصاً درباره پرچم جمهوری اسلامی تذکر داد.

کمی آرام شدم. با خود گفتم اگر پرچم‌ها جمع شوند، در راهپیمایی هم شرکت می‌کنم.

جمعیت شروع به حرکت و سامان گرفتن کرد. اما پرچم‌ها نه‌تنها جمع نشدند، بلکه گروه پرچم‌به‌دست شروع کرد به شعار دادن به زبان عربی در حمایت از اسلام و جمهوری اسلامی.

چند نفر از آشنایان قدیمی ایرانی را دیدیم. همه میان ماندن یا رفتن مردد بودیم.

نگاهی به جمعیت انداختم. به‌روشنی به دو بخش تقسیم شده بود: پرچم‌داران در یک سو، و در سوی دیگر بیشتر هلندی‌ها و ما چند ایرانی که کنار هم ایستاده بودیم.

سرانجام تصمیمم را گرفتم و به رویا گفتم:

«به خانه برمی‌گردم.»

جمعیت به راه افتاد و پلیس همراهشان حرکت کرد. صدای طبل گروه دیگر همچنان از دور می‌آمد.

من و رؤیا به سمت کافه‌ای رفتیم؛ شاید نوشیدن فنجانی چای حالمان را کمی بهتر کند.

و در ذهنم تنها یک پرسش می‌چرخید:

در این میانه برنده جنگ کیست؟

سوسن نیلی
۲۹ مارس ۲۰۲۶/ ۹ فروردین ۱۴۰۵
لاهه، هلند