خفه میشوم از نبودنت...
Sat 21 03 2026
حمید سلطانی
خفه میشوم از نبودنت یا نمیدانم چه
کجایی چشمه سار کوه پایههای گلگون
رؤیای کنجکاوم
مبادا هیزم این آتش سرا تو باشی و کلبۀ آرزوها
یک چشمم دهان باز میکند که ببلعد دود
شاید آن دیگری بیابد گوشهای از رخسارت
نیمه جانی به ساحل سوخته دریا میرسد
نشانت از او میپرسم
آیا این ناآشنا زبان میفهمد
سیاهی و خون از چهره برمیگیرد
در هر طرف رخ او دو چشم تابیدن میگیرند
نیمی تو بودی
و
نصف دیگر اجنبی من