رونمائیِ و معرفی ایستگاه باستیل
Mon 16 03 2026
حسین دولت آبادی

ترجمۀ فرانسوی مجموعه داستان «ایستگاه باستیل» در آغاز سال ۲۰۲۶ میلادی چاپ شد و آقایِ عطا آیتی ( نمایندۀ انتشاران آرماتان) با مشورت و توافق مترجم و نویسنده، شب رونمائی کتاب را مدتی پیش از آغاز جنگ و تجاوز آمریکا و اسرائیل به ایران، برای چهاردۀ مارس ۲۰۲۶ میلادی تعیین کرد و به وسیلۀ ایمیل و سایر امکانات دنیای مجازی به اطلاع علاقمندان رساند. در این فاصله متأسفانه تجاوز و جنگ رخ داد و رونمائی و معرفی کتاب با اخبار هولناک فاجعه مصادف و همزمان شد. چاره ای نبود، ما در عمل انجام شده قرار گرفته بودیم و لذا با حزن و اندوهی عمیق و بغضی درگلو برنامه را با یاد کودکان بیگناه مدرسۀ میناب که توسط موشکهای «بشر دوستانۀ» آمریکا به قتل رسیده بودند و با یاد همۀ انسانیهائی که جان خود را زیر آوارها و خرابههای ناشیاز بمبهای نتانیاهویِ صهیونیست و جنایتکار از دست داده بودند، پس از یک دقیقه سکوت، با چشم تَر شروع کردیم. از شما چه پنهان تا عبارت کوتاه تقاضای یک دقیقه سکوت را آغاز کردم، بغضام ترکید و چند بار چشمهایم پر اشک شد و تا آخر برنامه نتوانستم طغیان و فوران احساساتام را مهار کنم، هربار بغض بیخ گلویم را میفشرد، صدایم میلرزید، واژهها را از ورای بلور اشک محو و تار میدیدم و تپق میزدم. نه، نشد، نتوانستم همۀ آن متنی را که به مناسبت به زبان فرانسه تهیه کرده بودم تا به آخر بخوانم و نیمه تمام رها کردم...
متن کامل به فارسی و فرانسه در زیر آمده است:
☸
خانم ها، آقایان، به یاد کودکان بیگناه مدرسۀ میناب که توسط موشکهای آمریکایی کشته شدند و همچنین به یاد همۀ انسانهائی که در این جنگ فاجعهبار و ویرانگر زیر آوارها و خرابهها جان باختند، یک دقیقه سکوت میکنیم.
.
و اما ایستگاه باستیل از هفت داستان کوتاه تشکیل شده است، هفت نوولها یا همان داستانهای کوتاه. من ناخودآگاه یا بتصادف هفت قصه را در این کتاب چاپ کردم. بعدها فهمیدم که فرهنگ ایرانی در این انتخاب تأثیر داشته است. در سنت زرتشتی و فرهنگ ایران، عدد هفت جایگاه مهمی دارد: هفت امشاسپند، سفرۀ هفت سین نوروز، هفتخان رستم در شاهنامۀ فردوسی و.... این داستانها در سالهای نخست تبعید من نوشته شدهاند. اگرچه هر یک زندگی یک یا چندنفر را روایت میکند، ولی هر کدام سرگذشت ویژۀ خود را نیزدارند و خبر از شرایط، اوضاع و احوالی میدهند که در آن آفریده شدهاند. تفسیر داستانها را به خوانندگان واگذار میکنم. امشب گذرا، ساده و کوتاه توضیح میدهم چرا و چگونه نوشته شدهاند.
آفاق
ناگفته پیداست که آثار من با دورهای که زیستهام پیوند تنگاتنگ دارند، از زندگیام تأثیر گرفتهاند و جای پای من در تمام این نوشتهها پیداست. من در خانوادهای روستایی به دنیا آمدهام. در کودکی همۀ کارهایی را که یک کودک روستایی انجام میدهد، تجربه کردهام، بنابراین زندگی سخت مردم تنگدست روستاهای حاشیۀ کویر را به خوبی میشناسم. «آفاق» که مترجم ها آن را «سیاهنامه» نامیدهاند، متأثر از یادماندههای دوران کودکی مناست و به زمانی بر میگردد که در در صیفیِ دیم جالیزبانی میکردم. فضای بیابان خشک، جالیز خربزه و هندوانۀ دیمی حاشیۀ کویر و صیفیکارها و جالیربانها در قصۀ «آفاق» تجلی و تجسم یافته اند. آفاق، زنی سالخورده که نوجواناش را، تنها فرزندش را به جبهه برده اند، در صحرا جالیزبانی میکند. داستان در فاصلۀ یک روز و یک شب رخ میدهد؛ گیرم با بازگشت به گذشته، زندگی آفاق، همسرش و فرزندش را روایت میشود. من این داستان را نخست در ایران نوشتم؛ سالها بعد در تبعید آن را بازنویسی کردم و به پایان رساندم.
طاووس
«طاووس»، دومین داستان این مجموعه است که مترجم ها آن را «دخترکولی» نامیدهاند، این مربوط به سالهای نخستین مهاجرت من است از روستا به تهران و آشناییام با دنیای کار و کار فرماها. در داستان دختر نوجوان کولی، طاووس، عاشق جوانک نقاش ساختمان میشود و تصمیم میگیرد با او فرار کند. این داستان را درایران نوشتم، در تبعید بازنویسی کردم و به پایان رساندم. اگرچه داستان در زندان میگذرد، ولی از تجربههای من در کارگاههای ساختمانی و زندانهایِ نظامی الهام گرفته شده است. در یک پایگاه نظامی، در دفتر افسر نگهبان، پس ازاین که کارگر نقاش ساختمان را وحشیانه کتک می زنند، او را خونآلود، زخمی، با پیراهن پاره و کثیف به سلول انفرادی میاندازند. داستان طاووس به تدریج از خلال پرسشهای پیدرپی نگهبان زندان و سکوت و خاموشی سمج زندانی به آرامی پیش میرود، اگرچه جوانک مجروح و آسب دیده از ترس و سرما می لرزد و پاسخ نمیدهد، ولی پرسشهای نگهبان هر بار زندانی را به گذشتۀ نه چندان دور باز میگرداند و رویدادها به صورت تکهتکه در حافظهاش زنده میشوند.
همزبان
داستان «همزبان» که مترجمها نام فرانسوی «یک گوش شنوا» را برای آن برگزیدهاند، به دورهای بازمیگردد که به عنوان کارگر نقاش ساختمان در تهران و حومه کار میکردم. روزی در جادۀ کرج - تهران به جوانکی از خطۀ خراسان برخوردم که از «اردوی کار» گریخته بود. جوانک هراسان پولی برای خرید بلیت اتوبوس نداشت و سرصف درمانده ایستاده بود و پا به پا میکرد. بنا به تجربه حال و روز او را فهمیدم، برایش بلیت خریدم و با او همسفر شدم. در طول راه، بهداستان زندگی او گوش دادم. جوانک سخت وحشتزده و آشفتهحال بود و سرگذشتاش را پراکنده و بینظم روایت میکرد و می گفت چگونه به پایتخت رسیده و در جست و جوی کار به چنگ مامورها افتاده بود و چگونه او را به ارودی کار برده بودند و چه روزگار تیره و تاری در آنجا از سرگذرانده بود. بعدها، زمانی که در شهریار معلم شدم، این داستان را نوشتم و سالها بعد در تبعید آن را بازنویسی و تکمیل کردم.
سفر
«آخرین سفر» در خیال نویسنده اتفاق میافتد، در محلۀ باستیل، خبراعدام دوستاش تلنگری به ذهن او می زند، آخرین سفرش را به یاد میآورد و شب هنگام در آن محله تا دیروقت قدم می زند و به گذشتهها، به قتل، قاتل و حکومت میاندیشد. این داستان نیز حاصل تجربهای شخصی من است و از مشاهدات و تأملاتام ام در روستاهای خشک و فقیر حاشیۀ کویر مایه گرفته است. باری، برای آخرین بار همراه دوست و همکارم ـ که نقاش ساختمان بود ـ به روستای زادگاه او در حومۀ قم به دیدار نامزدش رفتم و مثل هربار از فرصت استفاده کردم و در آن منطقه گشتی زدم. در سفر آخر با پسربچهای روبهرو شدم که در قنات لایروبی میکرد، رماتیسم گرفته بود و شبها از درد پا رنج می برد و می نالید. قنات، لایروبی و آن پسرک مرا بهیاد کودکیام انداخت و سخت متأثر شدم. در داستان سفر زندگی دخترهای قالیباف، از جمله نامزد دوستام، و همچنین زندگی آن پسرک یتیم روایت میشود: پسرک همراه مادربزرگش زندگی میکند؛ مادربزرگی که از آخرین بازماندگان ایل شاهسون است.
شب
داستان «یک شب» ثمرۀ تجربههای من در آنکارا است. پس از فرار از ایران، حدود دو ماه و چند روز در آن جا منتظر ویزا بودم؛ در آن روزهای بلاتکلیفی و انتظار و اضطراب با بسیاری از ایرانیان تبعیدی آشنا شدم، از جمله شهردار یکی ازشهرستانهای ایران که از حکومت گریخته بود و همراه همسر و دو فرزند خردسالش مانند سایرین در این دنیای بیگانه سرگردان و منتظر بود. داستان در یک شب اتفاق میافتد و گامبهگام با نویسنده و شهردار جلو می رود. درخلال پرسهزدنهای شبانۀ آنها و رویدادهایی که از سر میگذرانند، زندگی دراماتیک این خانوادۀ کوچک ایرانی روایت میشود. در داستان یک شب ضمنی و در حاشیه از همۀ تبعیدیان ایرانی و مسافران گمنام آن هتل ارزان قیمت نیز سخن گفته می شود؛ حکایت فرار، سرگردانی و انتظار . این داستان را نخستین بار در آنکارا نوشتم و چند سال بعد آن را در تبعید باز نگری و بازنویسی کردم.
شاخههای شکسته
زمانی که پناهنده بودم، پناهجویان را در فوایههایِ * کارگرها اسکان میدادند. من زندگی در فوایه را دو بار تجربه کردم: نخستین بار در فوایۀ بانییو Foyer de Bagneux تنها، در انتظار رسیدن خانوادهام؛ و باور دوم در فوایۀ میریبل « foyer du trève miribel » نزدیک لیون، که به مدت نه ماه همراه همسر و سه فرزند خردسال در آن جا زندگی کردم. داستان «شاخههای شکسته» روزگار پناهندگانی را روایت میکند که از گوشه و کنار جهان به فرانسه آمده بودند. هر چند این داستان فقط به سرگذشت تبعیدی ها نمیپردازد؛ بلکه شرح حال من و خانوادهام نیز هست که چند ماه درکنار یکدیگراز دلتنگیها، نگرانیها، اضطرابها و دغدغهها گذر کردیم. این ماجراها، چهرهها و روزهایِ پر تب و تاب زندگی و تنهایی ما تار و پود زندۀ این داستان را ساخته اند. غرض، از خلال زندگی تبعیدی ها خواننده میتواند سنگینی تبعید و نیروی شکننده و سرسختی و سماجت تبعیدیها را احساس کند و ببیند که با وجود همۀ دشواریها چگونه به راه خود ادامه میدهند.
ایستگاه باستیل
«ایستگاه باستیل» که عنوان کتاب از آن گرفته شده است، در زمانی به ذهنام رسید که در آرزوی بازگشت به ایران پرپر می زدم و احساس میکردم در باستیل زندانی شدهام و نمیتوانم برگردم. همین حس و حال مرا به نوشتن قصۀ ایستگاه باستیل واداشت. در این داستان تنها احساسات و عواطف یک نفر تبعیدی از آنِ من است و الهام بخش داستان بوده است. ایستگاه باستیل سرنوشت یک مرد و یک زن ایرانیاست. مرد، روشنفکری پیش پا افتاده و نیمه کاره است؛ شاعری شکست خورده و لابآلی است و زن، خدمتکار خانۀ پیرزنی فرانسوی. ماجرا در خانهای در نزدیکی ایستگاه متروی باستیل رخ میدهد. از این نظر، عنوان داستان معنایی دوگانه دارد. از یک سو به مکان واقعی، یعنی ایستگاه متروی باستیل در پاریس اشاره میکند؛ جایی که بخشی از داستان میگذرد و سرنوشت شخصیتها به هم گره میخورد. از سوی دیگر نماد زندان درونی آدم تبعیدی است؛ احساس انسانی تبعیدی و گرفتار میان خاطره و آرزو، گذشته و حال، آزادی و اسارت. «ایستگاه باستیل» هم مکانی واقعی است و هم فضایی ذهنی؛ بازتابی از تنهایی و آشفتگی تبعیدی هائی که دور از میهن زندگی میکنند.
حسین دولت آبادی
۱۵/۰۳/۲۰۲۶
☸
Présentation
Je vous invite à observer une minute de silence à la mémoire des enfants innocents de l’école de Minab, tués par des missiles américains, ainsi que de toutes les personnes qui ont péri sous les décombres dans cette guerre catastrophique et dévastatrice.
Ce livre se compose de sept histoires courtes. « nouvelles » short stori.
C’est involontairement que j’ai publié sept récits dans ce livre. Plus tard, j’ai compris que la culture iranienne avait influencé ce choix. Dans la tradition zoroastrienne et la culture iranienne, le chiffre sept occupe une place importante : les sept Amesha Spenta, la table des sept « Sîn » (Haft-Sîn) de Norouz, et les sept épreuves de Rostam dans le Shahnameh de Ferdowsi. Ces récits ont été écrits durant les premières années de mon exil. Chacun raconte la vie de certaines personnes, mais chacun a aussi sa propre histoire, en lien avec les circonstances dans lesquelles je les ai écrits. J’en laisse l’interprétation aux lecteurs. Ce soir, j’en parlerai simplement et brièvement, en donnant le pourquoi et le comment de leur écriture.
Le faire-part
Avant toute chose, permettez-moi de vous dire que mes œuvres sont étroitement liées à l’époque que j’ai vécue. Elles ont été profondément marquées par ma propre vie, et on peut en retrouver les traces dans tous mes écrits. Je suis né dans une famille de paysans. Pendant mon enfance, j’ai fait tous les travaux qu’un enfant de paysan peut faire, y compris le travail dans les potagers et les champs de melon et de pastèques. Je connais donc bien la vie difficile des habitants pauvres des villages aux portes du désert. « Āfāq », que les traducteurs ont appelé Le faire-part, est inspiré de mes souvenirs d’enfance, à l’époque où, enfant, je gardais les champs de melons et de pastèques dans la plaine. Cependant, ces souvenirs prennent forme à travers l’histoire d’une vieille femme dont le fils a été envoyé au front. L’histoire se déroule en l’espace d’un jour et d’une nuit ; en même temps, par des retours en arrière, elle retrace la vie d’Āfāq, de son mari et de leur enfant. J’ai écrit cette histoire une première fois en Iran ; des années plus tard, je l’ai retravaillée et terminée en exil.
La gitane
La deuxième histoire, « La paonne », que les traducteurs ont appelée La gitane, parle des premières années de ma migration du village vers la ville et de ma découverte du monde du travail et des employeurs. Cette histoire montre comment une jeune fille gitane immature qui tombe amoureuse d’un ouvrier peintre et envisage de s’enfuir avec lui. J’ai commencé à l’écrire en Iran et je l’ai terminée en exil. Même si le récit se déroule en prison, il s’inspire de mes expériences sur les chantiers et dans la prison militaire. Après avoir été torturé et maltraité, un ouvrier peintre en bâtiment, ensanglanté et sale, est jeté dans une cellule d’isolement. L’histoire avance peu à peu à travers les questions répétées d’un gardien, tandis que le prisonnier garde le silence. Bien qu’il ne réponde pas, les questions posées par le gardien renvoient à chaque fois le prisonnier à un proche passé et les événements lui reviennent par bribes, ils refont surface dans la mémoire.
Une oreille attentive
L’histoire « Hamzabân », que les traducteurs ont intitulée en français Une oreille attentive, remonte aussi à l’époque où je travaillais comme ouvrier. Un jour, sur la route entre Karaj et Téhéran, j’ai rencontré un jeune homme de ma région qui s’était enfui d’un camp de travail. Il n’avait pas d’argent pour acheter un billet de car???. Je lui en ai donc acheté un. Pendant le voyage, j’ai écouté l’histoire de sa vie. Le narrateur est un jeune homme effrayé, à l’esprit troublé, qui raconte son histoire de manière fragmentée et sans logique. Il raconte son arrivée dans la capitale, ses recherches d’emploi et l’existence pénible qu’il a menée dans le camp de travail. Plus tard, lorsque je suis devenu enseignant à Shahriar, j’ai écrit une première version de ce récit. Puis, en exil, je l’ai retravaillé et réécrit.
Le dernier voyage
Le dernier voyage a lieu dans l’imagination de l’écrivain après avoir entendu la nouvelle du meurtre de son ami commis par le gouvernement. En réalité, il se souvient de son dernier voyage en Iran, dans la province de son ami, et y pense pendant la nuit dans le quartier de la Bastille. L’histoire est également une expérience personnelle, née de mes observations dans les villages situés aux confins du désert. Pour la dernière fois, j’ai voyagé avec mon ami et collègue — peintre en bâtiment — jusqu’à son village, dans la province de Qom, pour rencontrer sa fiancée et faire une promenade d’agrément dans la région. Au cours de ce voyage, j’ai rencontré un petit garçon qui nettoyait un qanat, ce qui me rappelait ma propre enfance. Ce récit évoque la vie des jeunes filles tisserandes de tapis, dont la fiancée de mon ami, ainsi que celle de ce garçon orphelin vivant avec sa grand-mère, issue des derniers vestiges de la tribu des Shahsevan.
Une nuit
L’histoire "Une nuit" est née de mes expériences à Ankara. Après avoir fui l’Iran, j’y ai attendu mon visa pendant deux mois et quelques jours, dans l’incertitude et l’attente. Pendant ce temps, j’ai rencontré de nombreux Iraniens contraints à l’exil, parmi lesquels un maire en fuite, accompagné de son épouse et de leurs deux jeunes enfants, tous perdus dans ce monde étranger. Le récit suit les pas de l’auteur et du maire au cours d’une seule nuit. À travers leurs déambulations et les événements qu’ils vivent, se dessine la vie dramatique de cette petite famille. Mais le texte évoque aussi, en filigrane, tous les exilés iraniens et les voyageurs anonymes de l’hôtel bon marché, chacun avec son histoire faite de fuite, d’attente et de solitude. J’ai écrit ce récit pour la première fois à Ankara, puis je l’ai réécrit plus tard en exil.
Les Branches brisées
À l’époque où j’étais réfugié, les demandeurs d’asile étaient accueillis dans des foyers pour travailleurs. J’ai vécu cette expérience à deux reprises : d’abord au foyer de Bagneux, seul, dans l’attente de ma famille ; puis au foyer de Miribel, près de Lyon, où j’ai partagé neuf mois de ma vie avec mon épouse et nos trois jeunes enfants. Les Branches brisées raconte la vie de ces réfugiés venus de tous les coins du monde vers la France. Mais ce récit n’est pas seulement celui des autres : il reflète aussi ma propre existence et celle de ma famille, nos espoirs, nos peurs et nos moments partagés. Toutes ces histoires, tous ces visages, ces instants de vie et de solitude, tissent la trame vivante de ce récit. À travers eux, le lecteur peut sentir le poids de l’exil, mais aussi la force fragile et tenace qui pousse chacun à continuer malgré tout.
Station Bastille
Station Bastille, qui est aussi le titre du livre, m’est venu à l’esprit à une époque où je nourrissais le désir de retourner en Iran, mais où je me sentais comme emprisonné à la Bastille, incapable de rentrer. Ce sentiment m’a conduit à écrire cette histoire. Dans ce récit, seuls les sentiments et les émotions d’un exilé m’appartiennent réellement et ont inspiré la trame de l’histoire. Station Bastille raconte le destin d’un homme et d’une femme iraniens. L’homme est un intellectuel banal, inachevé, un poète raté et dévoyé ; la femme est employée de maison auprès d’une vieille dame française. L’intrigue se déroule dans une maison située près de la station de métro Bastille. À cet égard, le titre possède un double sens. Il évoque d’abord le lieu concret, la station de métro Bastille à Paris, où une partie de l’histoire se déroule et où les vies des personnages se croisent. Mais il symbolise également la prison intérieure de l’exilé, le sentiment d’être retenu loin de sa patrie, coincé entre mémoire et désir, passé et présent, liberté et confinement. Ainsi, Station Bastille devient à la fois un lieu réel et un espace mental, reflet de l’isolement et des tourments de ceux qui vivent loin de chez eux.
|
|