عصر نو
www.asre-nou.net

زاکی لاید

توهم حوزه های نفوذ

برگردان: آزاد
Sun 15 03 2026



۱۳ مارس ۲۰۲۶

برای اولین بار از سال ۱۹۴۵، ایالات متحده، چین و روسیه حول یک مفهوم اقتدارگرایانه از حاکمیت که بر قدرت خام تکیه دارد نه حقوق بین الملل، همگرا شده اند. اما تاریخ نشان می دهد که تقسیم جهان به بلوک های رقیب احتمال درگیری را بیشتر میکند، تا باعث ثبات شود.

پاریس – جنگ سوم خلیج فارس و همچنین چشم انداز مداخله آمریکا در کوبا، در آستانه تبدیل یک نامزد غیرمنتظره برای «جایزه صلح نوبل» به نامزدی ایده آل برای «جایزه جنگ نوبل» هستند. دونالد ترامپ، رئیس جمهور آمریکا، که خود را مسئول پایان دادن به هشت جنگ می داند، در دوره دوم ریاست جمهوری خود در ۹ عملیات نظامی شرکت داشته است که مهم ترین آن عملیات اکنون در ایران است.

تمام این ها نه تنها بی ثباتی فوق العاده فضای بین المللی را نشان میدهد، بلکه غیرقابل پیش بینی بودن کامل رئیس جمهور آمریکا را نیز تأیید می نماید. در این زمینه، تحلیل عقلانی نظام بین المللی همچنان دشوار است. با این حال، یک ایده به نظر می رسد رویدادهای پراکنده ای را که فروپاشی نظم بین المللی پس از جنگهای جهانی و پس از جنگ سرد در سال های اخیر را تعریف میکرد، به هم پیوند می دهد: اینکه هر نظم جدیدی که ظهور کند، حول «حوزه های نفوذ» ساخته خواهد شد.

مهمترین اصل سازمان دهنده روابط بین الملل پیش از جنگ جهانی دوم، دو باره، در سال های اخیر، به صدر سیاست جهانی بازگشته است. تهاجم روسیه به اوکراین، تلاش های چین برای اثبات سلطه بر آسیا و مداخلات ایالات متحده در آمریکای لاتین و برنامه های او در گرینلند، همگی نشان دهنده احیای رقابت قدرت های بزرگ برای برتری منطقه ای هستند. اما در حالی که مدل «حوزه های نفوذ» به جاه طلبی های ژئوپلیتیکی شکل دهنده سیاست های چین، روسیه و آمریکا می پردازد، نه وسیله ای عملی است و نه مطلوبی برای ایجاد نظم جهانی پایدار.

حوزه ها و بلوک های قدرت:

حوزه های قدرت الگویی از روابط بین الملل با ریشه های تاریخی باستانی میباشد. ایده یونانی اکومین و لیموهای رومی نمایانگر تلاش های اولیه برای تعریف حدود (حوزه) اقتدار امپراتوری بودند. در قرن پانزدهم، معاهده توردسیلاس این ایده را یک گام فراتر برد و بخش های تازه کشف شده (توسط غرب) جهان را بین اسپانیا و پرتغال تقسیم کرد و این کار با تأیید پاپ انجام شد. قدرت های اروپایی بعدها این مفهوم را در کنفرانس برلین ۱۸۸۴-۸۵ به میزبانی اتو فون بیسمارک رسمی کردند و از اصطلاح آلمانی Interessensphäre استفاده کردند و افریقا را میان خود تقسیم کردند.

در اصل،« حوزه نفوذ » وجود قدرتی هژمونیک را نشان میدهد که قدرت خود را با درجات مختلفی از اقتدار یا سلطه کامل بر بازیگران زیرمجموعه خود در منطقه ای مشخص، با عوامل تحت الحمایه، اعمال می کند. فیلسوف حقوق دان آلمانی و حامی نازی، کارل اشمیت * (Carl Schmitt)، در اواخر دهه ۱۹۳۰ بعد سیاسی مشخص تری به این ایده بخشید و آن را از یک مفهوم توصیفی به یک دکترین استراتژیک تبدیل کرده است.

این چشم انداز در دوران جنگ سرد، زمانی که مرزهای جغرافیایی و گرایش های سیاسی به بلوک های مشخص و محکم پیوستند، خود را به صورت واضح تری نشان داد. جنگ کره نمونه ای برجسته آن است: چون ایالات متحده کره جنوبی را در محدوده امنیتی رسمی خود قرار نداده بود، دیکتاتور شوروی جوزف استالین معتقد بود کره شمالی می تواند حق ریسک حمله به کره جنوبی را دارد .

مائو زدونگ، رهبر چین، در حالیکه در ابتدا مردد بود آما در نهایت به نفع کره شمالی مداخله کرد. او نگران بود که حمله به کره جنوبی ممکن است آمریکا را وادار به گسترش تعهدات امنیتی خود به تایوان کند و جدایی جزیره از چین را دائمی نماید. نگرانی های مائو بجا از آب درآمد. پس از حمله کره شمالی، رئیس جمهور آمریکا، هری ترومن، ناوگان هفتم را به تنگه فرموزا اعزام کرد و سیاست دولت خود مبنی بر عدم مداخله در کره یا تایوان را معکوس کرد. اگر کره شمالی در سال ۱۹۵۰ تهاجم خود را آغاز نمی کرد، وضعیت کنونی تایوان ممکن بود بسیار متفاوت باشد.

هنری کیسینجر، وزیر امور خارجه سابق آمریکا، در کتاب خود با عنوان «درباره چین» که در سال ۲۰۱۱ منتشر شد، ارتباط میان تایوان و کره جنوبی را بطور مشخص بیان میکند. او استدلال کرد که وقتی آمریکا به طور علنی متعهد به دفاع از کره جنوبی میشود، « برای حفظ کل ساختار امنیتی آسیایی اش نمی تواند سقوط تایوان را بپذیرد .» همان طور که کیسینجر بیان کرد، این پویایی بازتاب دهنده یک «پارادوکس هژمونی» است، که در آن «تعهدات جانبی، زمانی بعلت ارتباط متقابل، خود به یک موضوع مرکزی تبدیل می شوند.»

درس روشن است: به جای تثبیت سیاست بین الملل، حوزه های نفوذ اغلب خود منابع جدیدی برای ایجاد بی ثباتی خواهند شد. قدرت های بزرگ با پیوند دادن قلمروهای پیرامونی به اعتبار منافع امنیتی خود، خطر تبدیل بحران های محلی به درگیری های بزرگ بین المللی را ایجاد میکنند.

سیاست های نوین سلطه

ظهور مجدد مدل « حوزه های نفوذ،» بازتاب دوره ای از گذار هژمونیک است. با فقدان قدرت واحدی که بخواهد یا قادر به تسلط بر نظم جهانی و پذیرش مسئولیت های این نقش باشد، قدرت های متعدد بزرگ به طور فزاینده ای مجبورمی شوند که امنیت مناطق «حوزه نفوذ» خود را برای مدیریت روابط اش را با رقبایشان از موضع قدرت تأمین کنند.

هیچ رهبر سیاسی به اندازه ترامپ قادر به انجام این رویکرد بصورت چنین آشکار نبود. او ملی گرایی سرسخت است و تلاش کرده است برتری آمریکا را بر نیمکره غربی، از گرینلند تا تیرا دل فوئگو، تثبیت کند. اما همان طور که تصمیمش را برای آغاز جنگ با ایران کاملا روشنبیان کرده است، میدانیم که جاه طلبی های ترامپ فراتر از قاره آمریکا است.

اروپا، جای تعجب نیست، که خود را در تیررس ترامپ یافته است. کشورهای اروپایی برتری فناوری آمریکا را به چالش می کشند و از ارزش های لیبرالی حمایت می کنند که جنبش MAGA ترامپ از آن بطورکامل متنفر است. از نظر ترامپ، اروپا هم یک هدف است، نه یک رقیب، و قطعا اروپا را هم ترازخود نمی داند. برخلاف روسای جمهوری سابق ایالات متحده ، ترامپ به دنبال هژمونی است بدون اینکه تضمین های امنیتی قویی که رهبران آمریکاـ به اروپا- از زمان جنگ جهانی دوم ارائه میدادند. بعلاوه، حمایت آشکار ترامپ از نیروهای ضد لیبرال اروپا، قابلیت اطمینان بودن دولت کنونی آمریکا به عنوان یک متحد را برای اروپایی ها زیر سؤال برده است.

سخنرانی مارکو روبیو، وزیر امور خارجه آمریکا ، در کنفرانس امنیتی مونیخ در فوریه، این تغییرات را بصورت برجسته ای نشان داده است. در حالی که او به متحدان اطمینان می داد که آمریکا و اروپا «باید با هم باشند»، اما او چشم انداز پساجنگ سرد در باره بین الملل گرایی لیبرال را یک «توهم خطرناک» خواند. روبیو، درباره، باوری که میگوید تاریخ قدیمی پایان یافته و دموکراسی لیبرال ناگزیر گسترش خواهد یافت و تجارت و قوانین جهانی خواهند توانست جایگزین منافع و مرزهای ملی شوند، میگوید، « آن ایده ای احمقانه بود که هم طبیعت انسان و هم درس های بیش از ۵۰۰۰ سال تاریخ ثبت شده بشر را نادیده گرفته بود.»

با وجود این، رئیس کمیسیون اروپا، اورسولا فون در لاین ، گفت که از اظهارات روبیو «بسیار مطمئن» شده است ، که نشان میدهد برخی سیاست گذاران اروپایی هنوز به راحتی حتی یک نشانه کوچک از تعهد مستمر آمریکا را باور میکنند. در حالی که سخنرانی روبیو کمتر از اظهارات معاون رئیس جمهور جی دی ونس در مونیخ در سال گذشته، مقابله جویانه بود، اما، او به اصول MAGA پایبند بود و به ارزش های لیبرال که زیربنای پروژه اروپایی هستند، حمله نمود.

تغییرات دربرنامه سفر روبیو بطور واضحی گویای سیاست ترامپ است. او به جای شرکت در نشست سطح بالای برنامه ریزی کردن درباره جنگ اوکراین با حضور دوازده رهبر اروپایی، ناگهان کنار کشید و به بوداپست سفر کرد تا حمایت خود را از نخست وزیر مجارستان، ویکتور اوربان، پیش از انتخابات پارلمانی کشور نشان دهد.

سپس چین وجود دارد.

همان طور که تمایل چین به مقابله با تعرفه های ترامپ مشخص میکند، جمهوری خلق چین روز به روز خود را تقریبا در موقعیتی برابر با آمریکا می بیند. با توجه به اینکه هر یک برتری قابل توجهی بر دیگری دارند، شانس یک توافق راهبردی بین دو کشور افزایش می یابد. در نتیجه، ترامپ از راهبرد مهار فناوری که پیشینیانش، جو بایدن، دنبال کرده بود، فاصله گرفته و به رویکردی مشارکتی تر روی آورده است.

مدیران فناوری آمریکایی به پیشبرد این تغییرات کمک کرده اند و به ترامپ هشدار دادند که رویکرد بایدن عزم چین را برای رسیدن به آمریکا – و در نهایت پیشی گرفتن – از آن تقویت خواهد کرد. جنسن هوانگ، مدیرعامل انویدیا، احتمالا تأثیرگذارترین صدایی بوده که برای کاهش کنترل های صادراتی آمریکا تلاش کرد، او استدلال ساده اما مؤثری ارائه داد، او گفت که ایجاد محدویت ، به جای عقب نگه داشتن چین، چنین محدودیت هایی تلاش های چین برای توسعه جایگزین های داخلی را تسریع خواهد کرد.

روسیه مشکل متفاوتی را مطرح می کند.

اگرچه روسیه از نظر اقتصادی بسیار ضعیف تر از آمریکا است، اما همچنان یک قدرت هسته ای بزرگی است؛ واقعیتی که رویکرد آمریکا به جنگ اوکراین را به طور عمیقی شکل داده است. برای مثال، زمانی که نیروهای اوکراینی در سال ۲۰۲۳ ضدحمله هایی را در منطقه خرسون آغاز کردند، ولادیمیر پوتین، رئیس جمهور روسیه، بارها احتمال تشدید هسته ای را مطرح کرد. دولت بایدن این هشدارها را جدی گرفت و حتی تحویل برخی سلاح های تهاجمی به اوکراین را کند نمود. این تصور بر این بود که تأمین سلاح های دوربرد به اوکراین که قادر به نفوذ عمیق به داخل روسیه باشند، پوتین را وادار خواهد کرد که چنین حملاتی را به عنوان حمله مستقیم ناتو به خاک روسیه تلقی نماید.

با این حال، سخنان پوتین با توجه به مقاومت قاطع چین در برابر تشدید هسته ای، پوچ به نظر می رسید. در مذاکرات متعدد با مقامات چینی که من در کنار نماینده عالی وقت اتحادیه اروپا، جوزپ بورل، بین سال های ۲۰۲۲ تا ۲۰۲۴ شرکت داشتم، مشخص شد که چین همچنان عمیقا به اصل عدم استفاده اولیه پایبند است. همان طور که باب وودوارد در کتاب خود «جنگ» (۲۰۲۴) اشاره می کند، مداخلات رئیس جمهور چین، شی جین پینگ، «عامل تعیین کننده» در دلسرد کردن پوتین از انتخاب مسیر هسته ای بود.

برای اجتناب از رویارویی مستقیم، آمریکا، چین و روسیه بار دیگر به «حوزه های نفوذ» روی آورده اند. در میان تنش های رو به افزایش، این مفهوم در حالیکه ، ظاهرا، راهی برای مدیریت رقابت ژئوپلیتیکی ارائه می دهد ،اما، خطر یک درگیری تمام عیار قدرت های بزرگ را نیز کاهش خواهد داد.

بازگشت قدرت خام

بازگشت تفکر «حوزه های نفوذ» همچنین بازتاب یک تغییر سیاسی عمیق است. برای اولین بار از سال ۱۹۴۵، سه قدرت بزرگ – آمریکا، چین و روسیه – حول یک برداشت اقتدارگرایانه و اشمیتی از حاکمیت و قدرت همگرا شده اند.

برای اشمیت، حاکمیت بر قواعد جهانی استوار نبود. همان طور که او به طور مشهور گفته است، جهان یک «یونیورسوم» نیست بلکه یک «پلوریورسوم» است. اگرچه تقریبا مطمئنا ترامپ هرگز نام اشمیت را نشنیده، سیاست خارجی او چندین اصل اشمیتی را در بر می گیرد: تردید او نسبت به ارزش های لیبرال، ترجیح روابط قدرت دوجانبه بر قوانین چندجانبه، تمایز روشن میان دوستان و دشمنان، و اولویت اقدام قاطع بر بحث دادگاه ها و پارلمان ها.

از این منظر، ترامپ پایدارترین نقش در استفاده از چالش اشمیتی تا بین الملل گرایی لیبرال از پایان جنگ سرد را ارايه داده است. در سخنرانی ها، بیانیه ها و پست های شبکه های اجتماعی اش، به ندرت به چندجانبه گرایی یا حقوق بین الملل اشاره می کند و وقتی هم اشاره می کند، معمولا برای تمسخر یا رد آن هاست. در عوض، سخنان او بازتاب دهنده استدلال اشمیت است که می گوید حاکم کسی است که "درباره وضعیت استثنا تصمیم می گیرد.” به عبارت دیگر، حاکم قوانین را تعیین می کند. اتهام نقض حاکمیت کشور دیگر اهمیت چندانی ندارد، زیرا حاکمیت متعلق به کسی است که قدرت اعمال آن را دارد، فارغ از حقوق بین الملل.

جاه طلبی های سرزمینی ترامپ بازتاب این فلسفه است. وقتی می گوید آمریکا باید کنترل گرینلند را به دست بگیرد، او تلاش ندارد که توسعه طلبی را در پشت ارزش های جهانی مانند دموکراسی و آزادی پنهان کند، به ان گونه ای که رئیس جمهور پیشین جورج دبلیو بوش پیش از تهاجم آمریکا به عراق انجام داد. ترامپ صرفا می گوید که آمریکا به گرینلند به دلایل امنیت ملی «نیازمند» است.

در مقابل، پوتین به شدت بر استدلال های تاریخی و فرهنگی برای توجیه تهاجم خود به اوکراین و انکار حق حاکمیت آن تکیه کرده است. چین نیز به نوبه خود روایت های تاریخی مشابهی را برای حمایت از ادعاهای خود در مناطقی مانند دریای جنوبی چین به کار برده است، در حالی که از انکار کامل اصل حاکمیت دولت خودداری کرده است.

با وجود جاه طلبی های سرزمینی روزافزون پساوستفالیا، این قدرت ها همچنان به شدت از حاکمیت خود محافظت می کنند. ترامپ امنیت مرزی را محور دستور کار سیاسی خود قرار داده و پوتین هرگونه چالش علیه حاکمیت روسیه را تهدیدی مستقیم برای حکومت اقتدارگرای خود می داند. چین نیز رویکرد مشابهی را دنبال می کند و در پی برنامه توسعه طلبانه است و در عین حال خواهان احترام به تمامیت ارضی خود نیز است.

همه این ها، نشان دهنده یک همگرایی استراتژیک نوظهور است که هر قدرت در پی تثبیت حوزه سلطه خود است و در حالیکه جاه طلبی های دیگران را برای تثبیت خود در حوزه های نفوذ مربوطه را تحمل می کند. منطق ساده و معاملاتی ( بده و بستان) است: اوکراین مال شماست، گرینلند مال من، تایوان مال آنهاست. آنچه این رژیم ها را به هم پیوند می دهد، ایدئولوژی نیست بلکه رد مشترک محدودیت هایی است که نظم لیبرال پس از جنگ، بر اعمال قدرت خام اعمال می کرد. زور تنها قانون بین المللی است.

محدودیت های سلطه قدرت های بزرگ

گرچه اغلب، وجود، حوزه نفوذ، به عنوان منبع ثبات توجیه می شوند، اما ترتیبات حوزه های نفوذ به جای تسلیم، تمایل به تعارض ایجاد کنند، زیرا بازیگران محلی در برابر سلطه مقاومت می نمایند و دنبال منافع خود هستند. جنگ روسیه در اوکراین نمونه بارز این حالت است: حتی پس از چهار سال جنگ وحشیانه که تخمین زده می شود ۳۲۵,۰۰۰ سرباز روسی در آن کشته شده اند – بیش از پنج برابر تلفات آمریکا در جنگ ویتنام – روسیه نتوانسته کشور اوکراین را تصرف کند.

حتی در آمریکای لاتین که زمانی به عنوان منطقه حفاظت شده آمریکا شناخته می شد، دیگر نمی شود به این شکل رفتار کرد. در سه دهه گذشته، کشورهای منطقه روابط اقتصادی و دیپلماتیک خود را به ویژه با چین به طور چشمگیری متنوع کرده اند. در سال ۲۰۰۳، آمریکا تقریبا ۶۰٪ از تجارت خارجی آمریکای لاتین را تشکیل می داد؛ امروز سهم آن نزدیک به ۲۵٪ است. چین اکنون بزرگ ترین شریک تجاری برزیل، شیلی، پرو و اروگوئه است و به طور فزاینده ای با آمریکا برای دسترسی به مواد خام منطقه، که بسیاری از آن ها برای مرحله گذار انرژی جهانی اهمیت حیاتی دارند، در حال رقابت است.

مانع دوم، حتی بنیادی تر، برای ظهور حوزه های نفوذ انحصاری، در جاه طلبی های قدرت های بزرگ امروز نهفته است. یک قدرت بزرگ دیگر نمی تواند کشوری باشد که فقط بر منطقه خود تسلط داشته باشد؛ آن باید بتواند از سلطه قدرت های رقیب بر منطقه نفوذ قدرت های خود، جلوگیری کند.

بیش از ۴۰٪
از تولیدات اقتصادی جهانی در آسیا صورت میگیرد و تقریبا نیمی از آن را تنها کشور چین تولید می کند. آمریکا هیچ علاقه راهبردی به پذیرش جهانی که درتحت نفوذ امریکا قرار گیرد آما آسیا همچنان تحت سلطه چین باقی بماند، ندارد. چنین ترتیبی به معنای واگذاری رهبری جهانی به چین خواهد بود. برخلاف برخی تفسیرها، نه استراتژی امنیت ملی دولت ترامپ و نه و نه استراتژی دفاع ملی ( آن نشان نمی دهد ) نشان نمیدهد که آمریکا قصد دارد چنین نتیجه ای را بپذیرد.

صادقانه بگویم، سیاست دولت ترامپ در قبال چین نسبت به دولت قبلی کمتر خصمانه بوده است. با این حال، در مسائل کلیدی مانند تایوان، سیاست آمریکا عمدتا بدون تغییر است. شرکت های امنیتی آمریکا با ژاپن، کره جنوبی و استرالیا ، با وجود تردیدهای شناخته شده ترامپ نسبت به اتحاد، نیز حفظ شده اند. در سیاست بین الملل، قوه جبری نهادی اغلب قوی تر از شعارها است.

به جای تقسیم مشخص نفوذ درقاره آسیا، احتمالا، نتیجه ترکیبی پیچیده از رقابت و سازش خواهد بود. پیشنهاد ترامپ برای جایگزینی پیمان منقضی شده کاهش تسلیحات استراتژیک (نیو استارت) میان آمریکا و روسیه، با توافق کنترل تسلیحات که چین را نیز در بر می گیرد. آین پیشنهاد، اهمیت مرکزی رقابت چین و آمریکا را برجسته می کند؛ رقابتی که سال ها سیاست جهانی را شکل خواهد داد.

هندوستان بعنوان بازیگر قوی منطقه ای:

عامل دیگری که مدل حوزه های نفوذ را تضعیف می کند، نفوذ فزاینده بازیگران منطقه ای است که حاضر نیستند خود را با هیچ قدرت بزرگی همسو کنند. هند که مدت هاست به دنبال حفظ خودمختاری راهبردی خود بوده است، نمونه بارز این موضوع است. هند برای چندین دهه به دلیل محدودیت های اقتصادی و نظامی خود محدود بود، اما دیگر این گونه نیست: اکنون پرجمعیت ترین کشور جهان، پنجمین اقتصاد بزرگ و یک قدرت بزرگ نظامی و صنعتی است.

هند که پیش تر برای مقابله با پاکستان و چین به اتحاد جماهیر شوروی وابسته بود، در اوایل دهه ۲۰۰۰ شروع به نزدیک شدن به آمریکا کرد. وقتی ترامپ سال گذشته به کاخ سفید بازگشت، نخست وزیر نارندرا مودی در ابتدا از رویکرد معاملاتی ترامپ استقبال کرد، اما او به زودی دریافت که ترامپ لزوما به نفع هند عمل نمیکند. دولت مودی امیدوار بود که ترامپ برای مقابله با رشد چین به هند توجه بیشتر و درخواست کمتری برای دور شدن از روسیه را داشته باشد. در عوض، هند با تعرفه های سنگین و بهبود غیرمنتظره ای در روابط آمریکا و پاکستان مواجه شد که ظاهرا این بهبود بیشتر ناشی از منافع تجاری شخصی ترامپ بود تا ملاحظات ژئوپلیتیکی.

هند که غافلگیر شده بود، بنابراین، با احتیاط واکنش نشان داد و از تشدید تنش ها با دولت ترامپ جلوگیری کردو در تلاش است که روابط خود با اروپا ، کشورهای خلیج فارس، ژاپن، اسرائیل و روسیه که همچنان شریک نظامی مهمی هستند را، تعمیق بخشد. هند به استراتژی سنتی خود بازگشته است: تعامل با همه قدرت های بزرگ در حالی که از افتادن در هیچ حوزه نفوذی خودداری کند.

حوزه نفوذ خلیج فارس:

جنگ سوم خلیج فارس همچنین ماهیت غیرعملی حوزه های نفوذ در منطقه ای بسیار مورد مناقشه را برجسته می کند، جایی که دولت ها برای بقا شرط بندی خود را محتاط می کنند. شش کشور عضو شورای همکاری خلیج فارس به طور تاریخی به آمریکا نزدیک بوده اند. اما به نظر می رسد که تضمین امنیت امریکا در قبال آنها آن ها به تتدریج کمتر مطمئن و اثر بخش میگردد. پس از لابی گری علیه مداخله نظامی در ایران، سپس ، آن ها به دلیل نداشتن جایگزین بهتری مجبور شدند در پشت ترامپ صف بکشند – و بیشتر به آمریکا وابسته شوند، چون ایران زیرساخت های آن ها را هدف قرار داده است. اما کشورهای شورای همکاری خلیج فارس می دانند که وقتی ترامپ کناره گیری کند، با یک معضل امنیتی جدید روبرو خواهند شد و نمی توانند روی آمریکا یا ایران حساب کنند. آن ها آشکارا تلخی و ترس خود را از گرفتار شدن میان دو پروژه هژمونیک منطقه ای: ایران و اسرائیل، ابراز می کنند.

جای اروپا کجا است؟

هیچ منطقه ای به اندازه اروپا در برابر نظم حوزه های نفوذ آسیب پذیر نیست و هیچ منطقه ای به اندازه اروپا به اعتبار تضمین های امنیتی آمریکا وابسته نیست. در حالی که دولت ترامپ همچنان به متحدان خود اطمینان می دهد، همچنین از آنچه ناتو ۳.۰ نامیده می شود حمایت می کند که در آن اروپایی ها مسئولیت بیشتری در قبال دفاع خود بر عهده می گیرند.

به طور خلاصه، آمریکا می خواهد کمتر پرداخت کند بدون اینکه کنترل سیاسی خود را در اتحاد ترانس آتلانتیک واگذار کند. البریج کولبی، معاون وزیر «جنگ» (دفاع) دولت ترامپ، این موضوع را در مونیخ زمانی که مخالفت شدید خود را با گسترش سلاح های هسته ای در میان متحدان اروپایی آمریکا ابراز کرد، به وضوح بیان کرد. پیام غیرقابل انکار بود: اروپا باید برای دفاع از خود بیشتر تلاش کند، اما در نهایت آمریکا است که شرایط را تعیین خواهد کرد.

این عدم قطعیت شکاف ها را در اروپا عمیق تر کرده است. برخی از رهبران اروپا اکنون خواهان از بین بردن وابستگی روانی تضمین های امنیتی با آمریکا هستند، که آن اعترافی گالیستی به این است که آمریکا ممکن است دیگر سپر استراتژیک قاره نباشد. در حالی که فرانسه در حال برنامه ریزی برای گسترش زرادخانه هسته ای خود است، اما بسیاری دیگر از کشورهای اروپایی همچنان تمایل به پیش رفتن تا این حد را ندارند و ترجیح می دهند با ترامپ به توافق برسند یا منتظر بمانند و امیدوار باشند که وضعیت امریکا به پیش از ترامپ بازگردد. جنگ سوم خلیج فارس ضعف ساختاری راهبردی اروپا را تأیید میکند، کشورهایی که اکنون در دو درگیری عمده یعنی اوکراین و خلیج فارس، کاملابه کنار گذاشته شده اند.

اختلافات داخلی بر سر پروژه های بزرگ دفاعی مانند سامانه هوایی رزمی آینده، به ویژه بین فرانسه و آلمان، همکاری های امنیتی اروپا را بیش از پیش مختل کرده است. علاوه بر این، سیاست گذاران فرانسوی نگرانند که تقویت سریع نظامی در اروپا می تواند اشتهای آلمان برای ایجاد نیرو های دفاعی بیشتری کاهش دهد. در سخنرانی خود در مونیخ، رئیس جمهور امانوئل مکرون این نگرانی ها را تکرار کرد و از کشورهای عضو اتحادیه اروپا خواست تا بیشتر بر پروژه های مشترک تمرکز کنند نه بر استراتژی های ملی رقابتی.

در مواجهه با قدرت اقتصادی چین، تهدید تجاوز روسیه و غیرقابل پیش بینی بودن ترامپ، اروپا خود را در یک دوراهی می یابد. به طور فزاینده ای، خود را کمتر شبیه یک بازیگر استراتژیک مستقل و بیشتر شبیه طعمه آسان قدرت های بزرگ میبیند.

وضعیت اروپا حقیقتی عمیق تر را نشان می دهد. مفهوم حوزه های نفوذ وسیله مفیدی برای درک بهترمنطق اشمیتی که شکل دهنده رفتار قدرت های بزرگ است ارائه می دهد، اما ان سیاست نخواهد توانست چارچوبی پایدار برای سیاست بین الملل فراهم کند.

ممکن است نظم جهانی جدیدی در حال شکل گیری باشد، اما شکل نهایی آن هنوز بسیار دور از تثبیت شدن است. آنچه مسلم است این است که آن شباهت چندانی به دنیای قرن نوزدهم نخواهد داشت.


زکی لایدی
نوشتن برای PS از سال ۲۰۱۲
۴۵ تفسیر
زکی لایدی، مشاور ویژه پیشین نماینده عالی اتحادیه اروپا در امور خارجی و سیاست امنیتی (۲۰۲۰-۲۰۲۴)، استاد ساینس پو و نویسنده کتاب «پرچین ها: چگونه جنوب جهانی در رقابت چین و آمریکا حرکت می کند» (انتشارات دانشگاه کمبریج، ۲۰۲۶) است.

https://www.project-syndicate.org/onpoint/carving-up-world-into-spheres-of-influence-will-not-bring-stability-by-zaki-laidi-2026-03?referral=529cb1

*کارل اشمیت
(۱۸۸۸-۱۹۸۵) حقوق دان، فیلسوف کاتولیک ،استاد حقوق آلمان ونظریه پردازسیاسی قرن بیستم چهرهٔ مهمی بود و مکتوبات زیادی دربارهٔ استفاده از قدرت سیاسی دارد. کار او أثر عمده‌ای بر نظریهٔ سیاسی، نظریهٔ حقوقی، فلسفهٔ قاره‌ای و الهیات سیاسی پس از وی در سدهٔ بیستم و بعد از ان گذاشته است. بیش‌تر آثار وی در توجیه فاشیسم بر علیه دموکراسی لیبرال است به نظر اشمت، سیاست چیزی نیست مگر تصمیم گیری فرد حاکم در یک وضعیت استثنایی؛ یا به عبارت دیگر، کنش ترسیم یک مرز در فضایی استثنایی برخاسته از تعلیق هرگونه قانون به قصد مشخص ساختن قلمرو حامکیت و ایجاد تمایز میان «درون و بیرون»،«خودی و غیرخودی» و نهایتا بین «دوست و دشمن» او در سیاست هم طبق معیارهای خود به تقسیم بندی « دوست و دشمن» معتقد است.