عصر نو
www.asre-nou.net

یک جنگ، یک نوید و دو شعر


Fri 13 03 2026

رضا هیوا

reza-hiwa.jpg
۱- یک جنگ، یک نوید و دو شعر

«آنچنان میزنم‌شان که دیگر هرگز نتوانند دوباره به عنوان یک کشور سرپا بایستند.»
−− دونالد ترامپ

در این جنگ میهنی سرنوشت‌ساز این دو شعر دوقلو را، که باهم زاده شدند و نمی‌توانم از هم جداشان کنم، به نیروهای دلیر مسلح کشورمان که علیه هجوم مغول‌های زمان، کودک‌کشان صهیونیست و تجزیه‌طلبان مزدور، جان‌به‌کف مبارزه می‌کنند اهدا می‌کنم.

در جنگ میهنی علیه تهاجم صدام، به دلیل اخراجم از دانشگاه نمی‌توانستم به عنوان داوطلب به جبهه بروم، لذا در مسجد محل ثبت‌نام کردم و چند هفته آموزش‌های ابتدایی رزمی گرفتم تا اینکه سازمان دهندگان آموزش مؤدبانه از من خواستند که به جلسات بعدی نروم. رنج و دلشکستگی آن که نتوانستم از خاک میهنم دفاع کنم هنوز ترکم نکرده. ماه‌ها گذشت تا اینکه بارها مجبور شدم در مراسم تشییع جنازه‌ی رفقایم خون بگریم. خسرو جان. کوروش جان.

امروز به شهامت، هوشمندی و اقتدار باشکوه برادران سلحشورمان فخر میکنم.

همین‌جا لازم میدانم در مقابل نقش تاریخی و بسیار دشوار آیت‌الله سید علی خامنه‌ای سر تعظیم فرود آورم. اگر اصرار و مقاومت ایشان نبود غرب‌پرستان مُخ‌ِخَر خورده، که خطر خیانتشان مطلقاً از بین نرفته، تا کنون سرنوشت میهن را به فروش داده بودند.

امروز کشورمان پرچم‌دار جهانی مقاومت در مقابل تمامی جبهه‌ی امپریالیسم است و لزوم تشکیل بزرگترین جبهه‌ی میهنی هرگز تا این اندازه فوری نبوده است. این اتحاد به معنای فراموش کردن اختلافات نیست. اما هیچ چیز، مطلقاً هیچ چیز، را واجب‌تر و فوری‌تر از دفاع از استقلال و تمامیت ارضی میهنمان نمی‌دانم. گزینه‌ی دیگر سقوط به سرنوشت سوریه، لیبی و سودان است. بالکانی شدن کشورمان.

کلمات ترامپ درباره‌ی «استفاده از کردها» برای تجزیه ایران، و یا سقوط به مقام مزدوری و همکاری با سازمان‌های سیا و موساد از طرف برخی از نیروهای کرد کشورمان مانند خنجری به سینه‌ام بود. هرگز نه از نبرد مسلحانه و نه از جدایی کردستان از میهنمان پشتیبانی کرده و خواهم کرد و حضور این نیروها را ننگی برای کردستان می‌دانم.

محور روسپیان سیاسی مجاهدین و سلطنت‌طلبان که با فرود هر بمب دشمن بر کشورمان به رقص و پایکوبی می پردازند نیاز به گفتگو ندارد.

دیدن اینکه کسانی را که دلسوز کشور و استقلال آن، و به نوعی دوست خود می‌پنداشتم برای لبیک‌گویی به دیدار سرکرده‌ی حقوق‌بگیران موساد می‌روند دلم را در ناباوری شکاند. حرکت بعدی این عزیزان کدام است؟

تبریک به «عمو ترامپ» و «عمو بی‌بی»[۱] در موفقیتش در دو بار بمب‌‌بار کردن و به آتش کشیدن دبستان دختران در میناب؟ یاری به ترامپ در توجیه این جنایت؟ اینکه «این کار خود ایرانی‌ها بود»؟ در تشویق این چنگیز خانِ امروز به قرن هجر فرستادن و تجزیه میهنمان؟ یا بیدار شدن از این کابوس تاریخی که تا آخرین روز زندگی‌شان ترکشان نخواهد کرد؟ خوبی «عمو ترامپ» و نتانیاهو در این است که، بر خلاف جلادان دوران پیش از نسل‌کشی‌ غزه، هیچکدام از این دو دیگر برگ‌ها و اهداف خود را چندان و گاه اصلاً پنهان نمی‌کنند. امروز دیگر کسی نمی‌تواند ادعا کند که از اهداف چنگیزی هجوم این جانوران به میهنمان ناآگاه بود. تکرار اینکه «حکومت ایران هم در این ماجرا چندان معصوم و بی‌گناه نبود» در زیر بمب‌باران کشور که ویرانی کامل آن را هدف دارد، به دشواری قابل باور است. سیاست خارجی کشورمان تنها یکی از ده‌ها پهنه‌ای است که در آن هزاران گفتنی و جای انتقاد وجود دارد. هزاران. من از هیچ کارزاری که بر علیه خودکامگی جمهوری اسلامی به‌راه انداخته و یا در آن شرکت کرده‌ام پشیمان نیستم. ولی اگر امروز ضرورتِ درکِ خطر وجودی را برای میهن‌مان درک نکنیم هرگز آن را درک نخواهیم کرد.

− «نه خیر ! من از این حکومت هزار انتقاد دارم، لذا مغول‌ها و لاشخورها فعلاً مجازند به میهنم تجاوز کنند!»

چه اینکه این عزیزان به موقع این خطر را درک کنند یا نه، میهنمان هجوم این جانوران را هم دفع خواهند کرد. ما لحظه‌ی ویتنام و الجزایر کشورمان را می‌گذرانیم. پیروزی مردم ویتنام نه در برتری توان نظامی‌شان، نه در «معصوم و بی‌نقص» بودن حزب کمونیست ویتنام بود. آمریکا، و پیشتر از آن فرانسه، بدون استثنا تمام «نبردهای تاکتیکی» را برد اما جنگ را باخت. همین عدم تقارن تاریخی و نظامی در افغانستان جلوه‌ کرد. شکست فرانسه در انقلاب ضد استعماری علیرغم پیروزی و برتریش در تمام نبردها بود. این‌ها شاید برجسته‌ترین و ایضاً نخستین نمونه‌های جنگ نامتقارن بودند. مردم ویتنام و الجزایر خواستار چنین جنگ‌های، قربانی‌ها و خرابی‌ها نبودند. رهبرانشان نیز عضو کلوب مقدسین نبودند. اما بین بردگی و مقاومت گزینه‌شان قاطع، بدون اما و اگر و بدون جستجوی «مُهر ناب و بی‌غش بودن روشنفکری» از سوی کلوب هم‌قطاران بود. نه اتحاد میهنی خلق‌های ویتنام و الجزیره در آنروزها و نه تلاش من برای تقلب کردن و به نوعی خود را به جبهه‌ی دفاع میهنی رساندن در سالهای تجاوز صدام به معنای دادن چک سفید به حکومت وقت نیست.

نیروهای مسلح میهنمان بویژه از زمان تجاوز دوم آمریکا علیه عراق می‌دانستند که کشور بعدی در لیست ما هستیم و از همان زمان به تدارک نسخه‌ی بومی جنگ نامتقارن با امپراطور شدند. جزئیاتش نیاز به یک مقاله‌ی دیگر دارد، اما از سواد مختصری که از پیگیری و مطالعه جنگ‌های نامتقارن پیشین کسب کرده‌ام، از خلاقیت و هوشمندی و درک درست گذار تاریخی امروز رهبری سیاسی−نظامی کشورمان شگفت‌زده و دلگرم شدم. به دلیل پیش‌داوری‌هایی که داشتم این برادران را چنین دوراندیش و حرفه‌ای نمی‌دانستم. در این جنگ نیز جانورانِ مهاجم هزاران پیروزیِ تاکتیکی خواهند داشت. هزاران قربانی خواهند گرفت. خرابی‌هایِ کلان بر ما وارد خواهند کرد. اما مردمِ ما سربلند و پیروز از این آزمون بیرون خواهند آمد. خونین، داغدار ولی پیروز. بیهوده نیست که سراسر دنیا چشم به این جنگ دوخته. این واپسین جنگِ آمریکا به عنوان یک امپراطوری است و حُکم تاریخ این نقشِ گورکنی را به ما سپرد. امپراطور در حال مرگ بزرگترین اشتباه تاریخی خود را، با دست‌کم گرفتن توانِ کشورمان، که عمدتاً از نگاه نژادپستانه‌شان، که ما را زیر−انسان می‌پندارند برمی‌خیزد، و با این وهم که حذفِ رهبر کشور کُلِ نظام را فرو خواهد ریخت، انجام داد. ترامپ در روز دوم جنگ برای چندمین بار خوابی را که به گور خواهد برد، تکرار کرد و خواهان «تسلیم بدون شرط» میهن‌مان شد.

ما پیروز خواهیم شد.

***

این شما و این دو قلوهای ناقابل در ادامه‌ی سنّت تندیس‌های ایتالیایی «پیه‌تا Pietà [۲]» . در هر دو شعر شاعران واقعی مادران داغدار در میناب و غزه هستند. آنها حکایت می‌کردند و من با اشکم، واژه به واژه می‌نوشتم. این نخستین بار نیست که من در نقش کاتب و پیام‌رسان شعر بی‌صدایانی را که دنیایی گفتنی دارند را با امضای خودم چاپ می‌کنم.

ر−ه

دختر خانوم

−− پیه‌تا −−

به مادران میناب

یک ساعت پیش
آسمان آرام بود

یک ساعت پیش
جنگ تنها یک خبر بد بود
که تازه رسیده بود

یک ساعت پیش
هیچ‌کس حدس نمی‌زد اسم شهرش
«میناب»
تیتر بزرگ روزنامه‌ها شود
یک ساعت پیش
کمک کرد به دخترش که کیفش را ببندد
دستش را گرفت
و هر دو راه افتادند
مقصد مدرسه

«ناهار رو می‌تونی با دوستات تقسیم کنی
به اندازه‌ کافی هست
و خجالتی نباش عزیزم
اگه سوالی داری سر کلاس
باید بپرسی»

«باشه مامان جون!
اینو هر روز بهم می‌گی
من الان دیگه بزرگ شدم !»

«می‌دونم، می‌دونم، عزیزم !
تو یه دختر بزرگی
خُب منم یه مامانم آخه !
هر کسی کار خودش !
داره دیر میشه گُلم
خداحافظ دختر خانوم !

سیبت یادت نره!»

حالا
بعد از بوم‌بوم‌های وحشتناکی که از دنیاهای دیگر آمدند
بعد از این لرزه‌ها
که هر چه را تکان خوردنی بود لرزاندند
آسمان دوباره آرام شده
آرام آره، ولی سیاه از دود

مدرسه
— یعنی مدرسهٔ سابق —
در دهان عظیم شعله‌ها
بلعیده شده

«دو بار زدن !
دو تا بمب بود»

«دو تا بمب !؟
برای کشتن دخترک من ؟»

از آنجا که مقام زنده بودنش را ترک کرده
دیگر نمی‌تواند گریه کند
— اشباح که اشک ندارند —
مثل یه بادبادک سوراخ شده
روی زمین تلپ می‌افتد
و انگار که به سیاره‌ی دیگری
آنجا که زمان ایستاده است
اسباب کشی کرده
به نقطه‌ای ثابت در آتش خیره می‌شود

همسایه‌ای
— مادر دیگری —
به آهستگی نزدیکش می‌آید
کنارش می‌نشیند
بدون کلمه‌ای
آرام سرش را می‌گیرد
و روی شانه‌اش می‌گذارد
بدن زامبی
هنوز خیره به آتش
هیچ مقاومتی نمی‌کند

یک امدادگر نزدیک می‌شود
و یک کیف را با آرامی جلویش می‌گذارد
نگاه زامبی تغییر مسیر می‌دهد
این کیف صورتی را می‌شناسد
همین یک ساعت پیش
ناهار دخترش
−− دختر بزرگش −−
را تویش گذاشته بود
چک کرده بود چیزی کم نداشته باشد

«باشه مامان جون!
اینو هر روز بهم می‌گی
من الان دیگه بزرگ شدم !»

«می‌دونم، می‌دونم، عزیزم !
تو یه دختر بزرگی
خُب منم یه مامانم آخه !
هر کسی کار خودش !
داره دیر میشه گُلم
خداحافظ دختر خانوم !

سیبت یادت نره !»

رضا هیوا
یازده ماه مارس ۲۰۲۶
غار


یک روز معمولی در غزه¹

-- پیه‌تا --
به شاعر فلسطینی برادر شهیدم رفعت العرعیر

« چطور می‌تونه بخوابه
با شکم خالی ؟»

تلاش نا امیدانه‌ی پسرش را
برای بیرون کشیدن قطره‌ای شیر
از سینه‌هایی که خشکسالی را فریاد می‌زدند
روی پوستش حس می‌کرد

درحال شیر دادن به بچه بود
که همه چیز دوباره شروع شد

کودک را به سینه چسبانده
با تمام توان می‌دود
تا پناهگاهی بیابد
اما به سرعت یک بمب نمی‌دود

از آسمان هم‌چنان آتش می‌بارد
اما او دیگر نمی‌دود

جویبارهای کوچک خون
بر روی تنش روان است
صورت
پاها
دست‌ها

با چشمانی که به خشکی سینه‌هایش است
حتی این شانس را ندارد که بتواند گریه کند

در راه
مردم
— مثل خودش داغان و زخم‌خورده —
کنار دیوارهایی که هنوز سرپا ایستاده‌اند
پناه گرفته‌اند

صدایی فریاد می‌زند
« راه رفتن وسط خیابون خیلی خطرناکه
بیا پیش ما »

در یک دست یک پستانک
و در دست دیگر یک کیسه پلاستیکی کهنه
که از آن خون می‌چکد
به راه خود ادامه می‌دهد

رضا هیوا
۱۱ ماه مارس ۲۰۲۶
غار

___________________________________

[۱] .آنگونه که کادرهای پهلوی از هوادارانشان در تظاهرات می‌خواهند تا ازشان تشکر کنند
[۲] (Pietà)
در هنر مسیحی، تندیس یا نقاشی مریم مقدس است که پیکر بی‌جان عیسی را پس از به صلیب کشیده شدن در آغوش گرفته.