عصر نو
www.asre-nou.net

میان فرسایش و امید
«چگونه جامعه از بن‌بست تاریخی عبور می‌کند»


Mon 9 03 2026

فرشید یاسائی

new/F.Yassaei1.jpg
تهیه و تدوین: فرشید یاسائی

پیشگفتار: این سطور در زمانی نوشته می‌شود که صدای انفجارها هنوز از حافظه‌ی شهرها محو نشده و لرزش شیشه‌ها به لرزش درونی انسان‌ها تبدیل شده است. ما در برابر جنگی قرار گرفته‌ایم که دیگر در سطح تحلیل‌های سیاسی یا هشدارهای رسانه‌ای باقی نمانده، بلکه به تجربه‌ای زیسته بدل شده است؛ جنگی که میان ایران و اسرائیل با حمایت ایالات متحده آمریکا درگرفته و پیامدهای آن تنها به خطوط درگیری محدود نمی‌شود. این جنگ به درون خانه‌ها راه یافته، به گفت‌وگوهای خانوادگی نفوذ کرده و به اضطراب کودکان و سکوت سنگین بزرگسالان تبدیل شده است. تأسیسات نظامی آسیب دیده‌اند، شبکه‌های انرژی و ارتباطی دچار اختلال شده‌اند و هم‌زمان شبکه‌های ذهنی و عاطفی جامعه نیز زیر فشاری بی‌سابقه قرار گرفته‌اند. آنچه رخ می‌دهد صرفاً تقابل موشک‌ها نیست؛ بلکه تقابل روایت‌ها، امیدها، ترس‌ها و آینده‌های ممکن است.

اما این نوشته قرار نیست گزارشی روزنامه‌نگارانه از رویدادهای نظامی باشد. مسئله‌ی اصلی، سرنوشت جامعه‌ای است که پیش از این نیز سال‌ها زیر بار تحریم‌های فرساینده، تورم ساختاری، فساد مزمن، دیکتاتوری سیاه و پلیسی، شکاف‌های عمیق سیاسی و بی‌اعتمادی گسترده زیسته است. جامعه‌ای که سرمایه‌ی اجتماعی‌اش بارها آزموده شده و تاب‌آوری‌اش تا مرزهای خستگی پیش رفته است. اکنون جنگ به این انباشت بحران افزوده شده است؛ همچون حلقه‌ای تازه بر زنجیری که پیش‌تر نیز سنگین بود. پرسش بنیادی این است که آیا این تراکم فشارها به فروپاشی درونی خواهد انجامید یا می‌تواند به لحظه‌ای برای بازآرایی تاریخی تبدیل شود؟ آیا جامعه در زیر ضرب هم‌زمان تهدید نظامی و فرسایش اقتصادی به سمت انجماد، سکوت و انفعال خواهد رفت، یا این تکانه‌ی بزرگ می‌تواند نیرویی برای بازاندیشی و تغییر برانگیزد؟

در چنین بزنگاهی باید میان هیجان و تحلیل تمایز قائل شد. جنگ احساسات را برمی‌انگیزد؛ خشم، ترس، امید، انتقام، همبستگی یا حتی بی‌تفاوتی. اما فهم تاریخی یک جامعه نیازمند عبور از سطح واکنش‌های فوری است. در این رساله تلاش کرده‌ام به لایه‌های عمیق‌تری از واقعیت اجتماعی نزدیک شوم: به رابطه‌ی میان جنگ و مشروعیت سیاسی، به این پرسش که تهدید بیرونی چگونه شکاف‌های درونی را تشدید یا موقتاً پنهان می‌کند، به روان جمعی در شرایط اضطراب ممتد و به سازوکارهایی که می‌توانند جامعه را یا به سوی انسداد کامل سوق دهند یا به سمت گشایش تدریجی. جنگ در خلأ رخ نمی‌دهد؛ بلکه بر بستری از تصمیم‌های نادرست گذشته، سیاست‌های خارجی آشوبگرانه، شیوه‌های حکمرانی و کیفیت رابطه‌ی دولت و ملت فرود می‌آید.

از سوی دیگر، این لحظه تنها یک بحران نظامی نیست؛ آینه‌ای است که ساختارها را عریان‌تر از همیشه نشان می‌دهد. در زمان صلح، بسیاری از ناکارآمدی‌ها در لایه‌های بوروکراتیک پنهان می‌مانند، بسیاری از نارضایتی‌ها در زندگی تغییر ماهیت داده و بسیاری از هشدارها جدی گرفته نمی‌شوند. اما جنگ، همچون ضربه‌ای ناگهانی، استحکام واقعی نهادها را می‌آزماید: میزان آمادگی، سطح شفافیت، توان مدیریت بحران و عمق اعتماد عمومی. اگر زیرساخت‌ها تنها بر ظاهر استوار باشند، بحران آن‌ها را فرو می‌ریزد؛ اما اگر بر مشارکت و رضایت اجتماعی بنا شده باشند، حتی در سخت‌ترین شرایط نیز امکان بازسازی دارند. بنابراین این جنگ نه ‌فقط سنجش توان نظامی، بلکه آزمون ظرفیت مدنی و نهادی کشور است.

*****

آغاز : آنچه در ادامه می‌آید نه بیانیه‌ای تبلیغاتی است و نه دعوتی به تسلیم یا تشدید نفرت. تلاشی است برای فهم یک لحظه‌ی تاریخی که می‌تواند سرنوشت یک نسل را رقم بزند. نسلی که پیش از این نیز شاهد اعتراض، سرکوب، کشتار، مهاجرت گسترده و بحران‌های اقتصادی بوده، اکنون با تجربه‌ی مستقیم جنگ روبه‌رو شده است. اگر این نسل و نیروهای اجتماعی پیرامون آن بتوانند از دل این بحران، گفت‌وگویی جدی درباره‌ی آینده، نوع حکمرانی، سیاست خارجی و عدالت اجتماعی شکل دهند، شاید این روزهای تیره به نقطه‌ی عطفی بدل شود. اما اگر این لحظه نیز در هیاهوی تبلیغات، انتقام‌جویی و حذف متقابل گم شود، بن‌بست تاریخی عمیق‌تر خواهد شد. این رساله دعوتی است به مکث؛ به اندیشیدن در میانه‌ی شتاب وقایع و به پرسش از اینکه چگونه می‌توان از دل آتش، طرحی نو برای فردا برکشید.

جنگ، پیش از آن ‌که در میدان‌های نبرد و بر صفحه‌ی رادارها معنا پیدا کند، در ذهن جامعه شکل می‌گیرد؛ در اتاق‌های نیمه ‌تاریک آپارتمان‌هایی که مردم با تلفن‌های همراه در دست، خبرهای تازه را دریافت می‌کنند؛ در صف‌های طولانی پمپ‌بنزین و فروشگاه‌ها؛ در سکوت سنگین خانواده‌هایی که نمی‌دانند فردا چه خواهد شد. این آغاز، نه ‌فقط لحظه‌ی رویارویی با دشمن، بلکه نقطه‌ی آغاز تجربه‌ای روانی و اجتماعی است که جامعه را به ‌تدریج درگیر می‌کند و شکل ‌دهنده‌ی رفتارهای فردی و جمعی می‌شود.

روزهای نخست هر درگیری بزرگ با نوعی شوک جمعی همراه است؛ شوکی که از فرو ریختن حس «تداوم عادی زندگی» ناشی می‌شود و نه صرفاً از صدای انفجار. انسان‌ها برای حفظ تعادل خود ابتدا به انکار روی می‌آورند، سپس اضطراب شکل می‌گیرد و سرانجام جامعه به نوعی سازگاری محتاطانه می‌رسد. این فرایند، اگرچه کند، اما برای بقا ضروری است و به جامعه امکان می‌دهد با واقعیت هولناک مواجه شود.

در مرحله‌ی سازگاری محتاطانه، نوعی همگرایی غریزی شکل می‌گیرد. غریزه‌ی بقا اختلاف‌های دیروز را موقتاً کنار می‌گذارد و توجه جمعی را به تهدید بیرونی معطوف می‌کند. تاریخ نشان داده است که تهدید خارجی می‌تواند انسجام کوتاه‌مدت ایجاد کند، اما اگر این انسجام بر پایه‌ی شفافیت، صداقت و کارآمدی بنا نشود، به سرعت فرو می‌ریزد و جامعه با پرسش‌های عمیق‌تری درباره‌ی مسئولیت و راهبردهای آینده روبه‌رو می‌شود.

در ایران امروز، چنین اقدام هماهنگ و شفاف هنوز شکل نگرفته است. جامعه‌ای با حافظه‌ای انباشته از اعتراض، نارضایتی، تحریم، تورم و سرخوردگی‌های سیاسی، در مواجهه با جنگ مستقیماً با چالش‌های روانی و اقتصادی روبه‌رو است. خشونت حکومت با شهروندان باعث شده سرمایه‌ی اعتماد ترک بردارد و رابطه‌ی دولت و ملت بارها دچار تنش شدید شود.

اکنون که جنگی مستقیم با اسرائیل و ایالات متحده در جریان است، زیرساخت‌هایی که عمدتاً ماهیت نظامی دارند هدف قرار گرفته‌اند و اختلال در انرژی، ارتباطات و حمل‌ونقل زندگی روزمره را دگرگون کرده است. اما مشکل اصلی، تنها تخریب فیزیکی نیست؛ آسیب‌پذیری روانی جامعه در مواجهه با بحران است که می‌تواند اثرات بلندمدت عمیقی بر اقتصاد، سیاست و هویت جمعی داشته باشد.

وقتی نمادهای قدرت و ثبات ترک برمی‌دارند، احساس می‌شود زمین زیر پای جامعه سست شده است. ترکیب این لرزش با بی‌اعتمادی‌های پیشین می‌تواند به اضطرابی فراگیر تبدیل شود، اضطرابی که نه تنها اقتصاد بلکه هویت جمعی و توان اجتماعی را نیز تهدید می‌کند. چنین وضعیتی جامعه را میان دو مسیر اصلی قرار می‌دهد؛ مسیری که می‌توان آن را «انقباض» نامید و مسیری که «بازاندیشی» است.

انقباض به معنای عقب‌نشینی به درون و پذیرش محدودیت‌ها تحت عنوان امنیت است. در این مسیر، جامعه تعلیق مطالبات مدنی را به عنوان تنها گزینه‌ی ممکن می‌پذیرد، با این استدلال که اکنون زمان پرسشگری نیست. این واکنش در کوتاه‌مدت می‌تواند ثبات شکننده‌ای ایجاد کند، اما در بلندمدت، انسداد کامل می‌تواند فشارهای انباشته را عمیق‌تر کند و زمینه‌ی بحران‌های بعدی را فراهم آورد.

بازاندیشی اما مسیر دیگری است. این مسیر شامل پرسشگری درباره‌ی چرایی رسیدن به بحران، نقد سیاست‌های داخلی و خارجی و تلاش برای یافتن الگویی متوازن برای آینده است. الگویی که امنیت، توسعه و مشروعیت را همزمان در نظر بگیرد و امکان گفت‌وگو و اصلاحات پایدار را فراهم کند.

این دو مسیر الزاماً متضاد نیستند. جامعه می‌تواند هم‌زمان از سرزمین خود دفاع کند و درباره‌ی آینده‌ی سیاسی و اقتصادی‌اش گفت‌وگو کند. اما تحقق چنین توازنی نیازمند بلوغ جمعی است که در فضای ملتهب جنگ به‌آسانی به دست نمی‌آید و نیازمند شجاعت هم از سوی حاکمیت و هم از سوی نیروهای اجتماعی است.

اقتصاد در روزهای جنگ چهره‌ای عریان ‌تر از همیشه پیدا می‌کند. نااطمینانی رفتارهای احتیاطی را تشدید می‌کند؛ مردم به ذخیره‌سازی کالاهای ضروری روی می‌آورند، سرمایه‌ها به سمت دارایی‌های امن حرکت می‌کنند و بازارها نوسان‌های شدید را تجربه می‌کنند. دولت نیز ناچار می‌شود منابع محدود را به اولویت‌های امنیتی اختصاص دهد.

در کشوری که پیش‌تر نیز زیر فشار تحریم‌های طولانی و تورم مزمن بوده است، این جابه‌جایی منابع می‌تواند شکاف‌های اجتماعی را عمیق‌تر کند. طبقه‌ی متوسط، که ستون ثبات هر جامعه‌ای است، بیش از دیگران آسیب می‌بیند و احساس می‌کند آینده‌ای برای بازسازی ندارد. هزینه‌های جنگ بدون چشم‌انداز اصلاح ساختاری بر دوش او باقی می‌ماند و امید اجتماعی به‌تدریج رنگ می‌بازد.

میل به مهاجرت و کناره‌گیری از مشارکت مدنی افزایش می‌یابد و این روند حتی پس از پایان جنگ نیز می‌تواند کشور را با بحرانی مزمن روبه‌رو کند. اما در عین حال، بحران تنها حامل تاریکی نیست؛ در دل همین اضطراب عنصر همبستگی نیز می‌تواند شکل گیرد.

خانواده‌ها به یکدیگر نزدیک‌تر می‌شوند، شبکه‌های محلی یاری‌رسان فعال‌تر می‌گردند و حس تعلق به سرزمین، فارغ از اختلاف‌های سیاسی، تقویت می‌شود. پرسش اساسی این است که آیا این همبستگی به سطحی پایدار و نهادی ارتقا خواهد یافت یا صرفاً واکنشی عاطفی و گذرا باقی خواهد ماند.

پاسخ به این پرسش وابسته به رفتار ساختار قدرت، میزان شفافیت در اطلاع‌رسانی و امکان مشارکت واقعی مردم در تصمیم‌سازی‌هاست. اگر بحران بهانه‌ای برای حذف گفت‌وگو و سرکوب پرسش‌ها شود، سرمایه‌ی اجتماعی تحلیل خواهد رفت. اما اگر به فرصتی برای آشتی ملی و اصلاحات نهادی بدل گردد، می‌تواند نقطه‌ی چرخشی تاریخی باشد.
آنچه امروز در ذهن و زبان بخش‌هایی از جامعه جریان دارد، صرفاً واکنشی هیجانی به جنگ نیست، بلکه انباشت قضاوتی تاریخی است که ریشه‌های آن به سال‌های پس از انقلاب ۱۳۵۷ بازمی‌گردد؛ به دوره‌ی رهبری روح‌الله خمینی و تداوم آن در دوران علی خامنه‌ای.

در این روایت انتقادی، سیاست خارجی تقابلی، گفتمان ضدغربی و نزدیکی راهبردی به قدرت‌هایی چون روسیه و چین نه به‌عنوان انتخابی متوازن، بلکه به‌مثابه مسیری دیده می‌شود که کشور را به انزوای پرهزینه کشانده است. هر بحران خارجی به میدان سنجش دوباره‌ی مشروعیت بدل می‌شود و جنگ آزمونی برای اعتماد عمومی است.

تجربه سرکوب اعتراضات و زخم‌های باقی‌مانده در حافظه‌ی جمعی سبب شده واکنش‌ها به تحولات اخیر یکدست نباشد. حتی اگر بخشی از جامعه از تضعیف ساختار موجود خرسند باشد، این به معنای استقبال از ویرانی و بی‌ثباتی نیست.

احساسات متناقض - امید به تغییر و ترس از خلأ قدرت – هم ‌زمان حضور دارند. خلأیی که اگر بدون طرحی روشن برای گذار و بدون اجماع ملی شکل گیرد، می‌تواند کشور را وارد رقابت‌های پرخطر داخلی یا مداخلات بیرونی تازه کند.

جنگ در نهایت نقطه‌ی تلاقی سه روند تاریخی است: 1- فرسایش مشروعیت داخلی! 2-تنش پایدار در سیاست خارجی 3- انباشت نارضایتی اجتماعی. هم‌زمانی این روندها لحظه‌ای ایجاد می‌کند که دیگر نمی‌توان آن را صرفاً یک «بحران مقطعی» نامید.

فرسایش مشروعیت فرآیندی خاموش و تدریجی است؛ نه با یک حادثه آغاز می‌شود و نه با یک سخنرانی پایان می‌یابد. این فرسایش زمانی رخ می‌دهد که فاصله‌ی میان وعده و واقعیت افزایش می‌یابد و سازوکارهای پاسخگویی تضعیف می‌شوند.

در کنار آن، تنش پایدار در سیاست خارجی وضعیتی است که منابع اقتصادی، ذهنی و امنیتی کشور را برای سال‌ها در حالت آماده‌باش نگه می‌دارد. کشور در مدار تقابل تعریف می‌شود و حتی دوره‌های آرامش نیز زیر سایه‌ی احتمال درگیری بعدی سپری می‌گردد.

روند بعدی، انباشت نارضایتی اجتماعی است؛ نارضایتی‌ای که در گفت‌وگوهای روزمره، مهاجرت‌های خاموش و کاهش مشارکت سیاسی خود را نشان می‌دهد. جامعه‌ای که سال‌ها با تورم، بیکاری و شکاف طبقاتی روبه‌رو بوده، پیشاپیش در وضعیت حساس قرار دارد.

جنگ در چنین زمینه‌ای، نه بر صفحه‌ای سفید، بلکه بر سطحی پر از خطوط قبلی نوشته می‌شود. واکنش جامعه نیز یکدست نخواهد بود؛ آمیزه‌ای از میهن‌دوستی، خشم، ترس، امید به تغییر و نگرانی از بی‌ثباتی شکل می‌گیرد. نتیجه‌ی نهایی هرچه باشد، جامعه‌ی ایران پس از این جنگ دیگر همان جامعه‌ی پیشین نخواهد بود. جنگ حافظه‌ی جمعی را دگرگون می‌کند، معیارهای قضاوت را تغییر می‌دهد و اولویت‌ها را بازتعریف می‌کند.

نسلی که بحران را به‌صورت عینی لمس می‌کند، نگاه متفاوتی به قدرت، امنیت و آینده خواهد داشت. حتی اگر ساختار سیاسی بدون تغییر باقی بماند، سطح توقعات و نوع مطالبات مردم دگرگون می‌شود. پرسش بنیادین این است که آیا این دگرگونی به سوی بازسازی عقلانی و مشارکتی خواهد رفت یا به سمت انقباض، امنیتی‌سازی و بحران‌های پی‌درپی. بازسازی عقلانی مستلزم پذیرش خطاهای گذشته، بازگشایی فضای گفت‌وگو و تقویت نهادهای مستقل است.

مسیر بازسازی آسان نیست؛ زیرا مستلزم توزیع دوباره‌ی قدرت و پذیرش نظارت عمومی است. مسیر انقباض نیز هزینه‌های سنگینی دارد؛ گسترش بی‌اعتمادی، مهاجرت نخبگان، تشدید شکاف‌های طبقاتی و کاهش تاب‌آوری اجتماعی در برابر بحران‌های آینده.

انتخاب میان این دو مسیر صرفاً یک انتخاب سیاسی در سطوح بالا نیست؛ بازتابی است از موازنه‌ی نیروها، فشار افکار عمومی و کیفیت سازمان‌یافتگی جامعه‌ی مدنی. پاسخ نه تنها در تصمیم‌های سیاسی، بلکه در آگاهی، همبستگی و بلوغ جمعی جامعه نهفته است.

توانایی جامعه در تبدیل تجربه‌ی تلخ جنگ به آگاهی عمیق و کنش مسئولانه نقطه‌ی سنجش بلوغ جمعی است. اگر رنج جنگ به میل به انتقام بدل شود، چرخه‌ی خشونت ادامه می‌یابد، اما اگر به مطالبه‌ای برای اصلاح و عدالت تبدیل شود، می‌تواند زمینه‌ی گذار مسالمت‌آمیز و بازسازی پایدار را فراهم کند.

پرسش از این‌که آیا پایان جنگ الزاماً به پایان یک نظام اقتدارگرا می‌انجامد، یکی از مهم‌ترین موضوعات جامعه‌شناسی سیاسی و روان‌شناسی جمعی است. تجربه‌های تاریخی نشان می‌دهد که جنگ‌ها می‌توانند هم فروپاشی حکومت‌ها و هم تقویت آن‌ها را به دنبال داشته باشند.

جنگ در ذات خود وضعیت اضطراری ایجاد می‌کند و دولت‌ها می‌توانند با توجیه امنیت ملی قدرت را متمرکز و مخالفان را سرکوب کنند. اما اگر جنگ منجر به فرسایش شدید اقتصادی، کاهش مشروعیت سیاسی و شکاف میان نخبگان شود، روند فروپاشی تسریع می‌شود.

دوام یا سقوط حکومت در زمان جنگ تنها به نتیجه‌ی نظامی وابسته نیست؛ مشروعیت اجتماعی و باور مردم به ضرورت جنگ تعیین‌کننده است. شکست‌های نظامی تنها زمانی منجر به سقوط می‌شوند که مردم جنگ را ناشی از تصمیمات نادرست حکومت بدانند.

از منظر روان‌شناسی اجتماعی، جنگ می‌تواند دو واکنش متضاد ایجاد کند. احساس تهدید خارجی ممکن است به «همگرایی پیرامون پرچم» منجر شود و مردم، حتی ناراضی، برای مدتی متحد شوند. اما جنگ طولانی و بی‌نتیجه می‌تواند خشم و سرخوردگی عمیق ایجاد کند و اعتماد به حکومت را کاهش دهد.

انسجام یا شکاف میان نخبگان حاکم نیز تعیین‌کننده است. جنگ‌های طولانی فشار شدیدی بر نهادهای نظامی، اقتصادی و امنیتی وارد می‌کنند و می‌توانند اختلاف میان جناح‌های مختلف قدرت را تشدید کنند. شکاف نخبگان معمولاً پیش‌شرط تغییرات سیاسی است.
نقش مردم نیز پیچیده است. مردم تنها در خیابان ظاهر نمی‌شوند؛ رفتارهای روزمره، کاهش همکاری با ساختارها و شکل‌گیری شبکه‌های همبستگی ابزارهای مؤثری برای بیان نارضایتی هستند. اما این ابزارها زمانی مؤثرند که سازمان‌یافتگی و هماهنگی کافی داشته باشند.

در برخی موارد تاریخی، بخش‌هایی از جامعه از قدرت‌های خارجی کمک خواسته‌اند. نتایج متفاوت بوده است؛ گاهی منجر به سقوط حکومت و پیامدهای پیچیده، گاهی تنها به تقویت روایت‌های ملی‌گرایانه حکومت منجر شده است.

جنگ و بحران خارجی می‌توانند فشار اقتصادی، امنیتی و سیاسی ایجاد کنند و به تشدید فضای امنیتی داخلی منجر شوند. حکومت‌ها معمولاً از رسانه‌ها برای بسیج مردم استفاده می‌کنند و بر ضرورت اتحاد ملی تأکید می‌کنند.

اعتماد آسیب‌دیده می‌تواند اثر چنین روایت‌هایی را محدود کند. در این صورت هر شکست نظامی یا فشار اقتصادی به افزایش نارضایتی عمومی می‌انجامد و پایه‌های نظام سیاسی را متزلزل می‌کند. پایان جنگ به خودی خود تغییر سیاسی را تضمین نمی‌کند. برخی حکومت‌ها حتی پس از شکست‌های سنگین توانسته‌اند برای مدتی به بقای خود ادامه دهند. در مقابل، در برخی کشورها پایان جنگ نقطه‌ی آغاز تحولات بزرگ بوده است.

نهادهای مدنی و شبکه‌های اجتماعی فعال نقش مهمی در مدیریت دوران گذار دارند. اتحادیه‌های صنفی، گروه‌های حرفه‌ای و انجمن‌های فرهنگی می‌توانند از فروپاشی کامل نظم اجتماعی جلوگیری کنند و مسیر بازسازی را هموار سازند.

نسل جوان نیز اهمیت دارد. جوانانی که در بحران رشد می‌کنند نگاه متفاوتی به سیاست و آینده دارند و خواستار تغییرات سریع‌تر هستند. انرژی این نسل زمانی مؤثر می‌شود که با تجربه نسل‌های پیشین پیوند پیدا کند.

نقش اقتصاد نیز تعیین‌کننده است. جنگ‌های طولانی منابع مالی کشور را تحلیل می‌برند، کاهش درآمد و افزایش بیکاری نارضایتی اجتماعی را تشدید می‌کند و ظرفیت حکومت برای مدیریت بحران را کاهش می‌دهد. توانایی بازسازی اقتصادی و اجتماعی پس از پایان جنگ، مسیر آینده را تعیین می‌کند. اگر بازسازی آغاز شود، بحران به فرصت تبدیل می‌شود؛ اگر ادامه یابد، خطر بی‌ثباتی طولانی افزایش می‌یابد.

روان‌شناسی اجتماعی نشان می‌دهد که پس از جنگ، جامعه وارد مرحله‌ی بازنگری در ارزش‌ها و باورهای خود می‌شود. گفت‌وگوهای عمومی و تغییرات فرهنگی گسترده می‌تواند پیامد طبیعی این بازنگری باشد. سرنوشت یک نظام سیاسی به تعامل پیچیده‌ی عوامل اجتماعی، اقتصادی، روانی و سیاسی بستگی دارد. هیچ فرمول ساده‌ای وجود ندارد که سقوط یا دوام حکومت را تضمین کند.

مردم در تحولات نقش اساسی دارند، اما این نقش تنها در لحظه‌های انفجاری خلاصه نمی‌شود. مشارکت مدنی، آگاهی سیاسی و توانایی حفظ همبستگی از عوامل تعیین‌کننده‌ی مسیر آینده هستند. پرسش اصلی این نیست که آیا پایان جنگ به پایان حکومت می‌انجامد، بلکه این است که جامعه پس از پایان جنگ چه مسیری را انتخاب خواهد کرد. آینده‌ی کشور محصول تصمیم‌ها و تعاملات مردم است.
وقتی جامعه با سرکوب طولانی‌مدت و ضعف نهادهای مدنی مواجه بوده، ظرفیت برای کنش جمعی محدود می‌شود. این خلأ نهادی باعث می‌شود اعتراض‌ها پراکنده و فاقد رهبری روشن باشند و پاسخ به بحران پیچیده گردد.

سرکوب طولانی مردم را محتاط می‌کند. سکوت گاهی نه حمایت بلکه نتیجه‌ی محاسبه‌ی ریسک، ترس از بی‌ثباتی یا نبود اعتماد به آینده پس از تغییر است. تجربه تاریخی نشان می‌دهد که جنگ می‌تواند ساختارهای قدرت را تضعیف کند، منابع اقتصادی را تحلیل ببرد و شکاف میان نخبگان را افزایش دهد، اما به خودی خود تعیین‌کننده‌ی تغییر نیست.

وجود یا نبود نهادهای جایگزین برای مدیریت گذار اهمیت دارد. حتی اگر اعتراض‌ها نقش داشته باشند، تغییر پایدار زمانی رخ می‌دهد که شبکه‌های مدنی و اجتماعی بتوانند توافق حداقلی برای آینده ایجاد کنند.

نقش دولت‌های خارجی متفاوت بوده است؛ گاهی مداخله خارجی به تغییر حکومت منجر شده، گاهی تنها حکومت‌ها را تقویت کرده است. عامل تعیین‌کننده ظرفیت جامعه برای سازمان‌دهی و مدیریت گذار است.

بازاندیشی یکی از مهم‌ترین مراحل مواجهه با بحران است. بررسی تجربه‌های گذشته، ارزیابی راهبردها و تلاش برای ایجاد نهادهای پایدار، امکان کاهش هزینه‌های انسانی و فراهم کردن مسیر اصلاحات را فراهم می‌کند. تغییرات عمیق زمانی رخ می‌دهد که فشار اقتصادی و اجتماعی، تغییر ذهنیت عمومی، شکاف در نخبگان و حداقلی از سازمان‌یافتگی همزمان شکل گیرد. شکل و زمان دقیق این تحولات قابل پیش‌بینی نیست.

تمرکز بر تقویت آگاهی مدنی، گفت‌وگو و ایجاد شبکه‌های اجتماعی و حرفه‌ای ظرفیت جامعه برای مدیریت تغییرات آینده را افزایش می‌دهد. آینده هر جامعه محصول تصمیم‌ها و تعاملات انسانی در طول زمان است، نه صرفاً یک رویداد تاریخی.

پرسش اصلی این است که آیا جنگ می‌تواند به تغییر رژیم سیاسی کمک کند؟ پاسخ کوتاه: می‌تواند، اما هیچ تضمینی وجود ندارد. نتیجه به میزان مشروعیت حکومت، وضعیت اقتصادی، انسجام نخبگان و سازمان‌یافتگی جامعه بستگی دارد.

تاریخ نمونه‌های زیادی دارد که شکست یا فرسایش ناشی از جنگ به سقوط حکومت‌ها انجامیده است؛ مانند شکست آرژانتین در جنگ فالکلند و فروپاشی امپراتوری روسیه پس از جنگ جهانی اول.

اما جنگ گاهی باعث همگرایی موقت مردم حول حکومت می‌شود و به آن‌ها فرصت کنترل جامعه و محدود کردن مخالفان می‌دهد. این پدیده در علوم سیاسی «همگرایی پیرامون پرچم» نامیده می‌شود . جنگ احتمال تغییر رژیم را افزایش می‌دهد اگر فرسایش اقتصادی شدید، کاهش مشروعیت سیاسی، شکاف در نخبگان و سازمان‌یافتگی جامعه همزمان رخ دهد.

روان‌شناسی جمعی نشان می‌دهد جنگ احساسات شدیدی مانند ترس، خشم و امید ایجاد می‌کند. اگر مردم آینده‌ای ندارند، آماده‌ی کنش جمعی می‌شوند؛ اما اگر از بی‌ثباتی بترسند، حتی حکومت نامطلوب را ترجیح می‌دهند.

پایان جنگ همیشه نقطه‌ی تعیین‌کننده نیست. در بسیاری از کشورها تحولات سیاسی بزرگ در دوره‌ی پس از جنگ رخ داده است، زمانی که فرصت بازاندیشی فراهم شده و فشارها ملموس‌تر دیده می‌شود. جنگ خود عامل قطعی تغییر نیست، بلکه شتاب‌دهنده تاریخی است. اگر حکومت با بحران مشروعیت و شکاف داخلی مواجه باشد، جنگ روند فروپاشی را تسریع می‌کند؛ اگر بتواند جامعه را بسیج کند، جنگ موقعیت آن را تثبیت می‌کند. تحلیل آینده هر کشور نیازمند بررسی دقیق شرایط اجتماعی، اقتصادی و سیاسی همان جامعه است.

سخن پایانی: ما در هفته‌ های نخست جنگ ایستاده‌ایم؛ در لحظه‌ای معلق میان شوک اولیه و آغاز سازگاری ناخواسته با واقعیتی خشن. جنگی که میان ایران و اسرائیل با حمایت ایالات متحده آمریکا درگرفته، دیگر صرفاً یک رخداد نظامی نیست؛ به آزمونی تاریخی برای جامعه‌ای تبدیل شده که پیش از این نیز زیر بار سنگین بحران‌های متراکم خم شده بود. هیچ‌کس نمی‌تواند با قطعیت از فردا سخن بگوید، نه از سرنوشت میدان‌های نبرد و نه از تحولات درونی قدرت. اما یک حقیقت روشن‌تر از همیشه است: آینده‌ی این سرزمین تنها در معادلات ژئوپولیتیک یا توازن تسلیحاتی تعیین نمی‌شود، بلکه در کیفیت پیوند میان مردم، در سطح اعتماد عمومی و در نحوه‌ی مواجهه‌ی ما با یکدیگر شکل خواهد گرفت. اگر جامعه در دام بدبینی مطلق، انتقام‌جویی کور و انشقاق جبران‌ناپذیر فرو رود، حتی پایان رسمی جنگ نیز آغاز آرامش نخواهد بود.

این جنگ، چه به تغییرات سیاسی بنیادین بینجامد و چه به استمرار ساختار موجود، نقطه‌ای بی‌بازگشت در حافظه‌ی جمعی خواهد بود. اگر به فروپاشی نظم سیاسی منجر شود، کشور با چالش خلأ قدرت، بازسازی نهادها و تعریف دوباره‌ی رابطه‌ی دولت و ملت روبه‌رو خواهد شد. اگر نیز به تغییر فوری نینجامد، فشارهای اقتصادی و اجتماعی پس از جنگ می‌تواند شکاف‌های پیشین را تشدید کند و مطالبات انباشته را با شدتی بیشتر بازگرداند. در هر دو حالت یک واقعیت پابرجا خواهد ماند: دیگر نمی‌توان با منطق گذشته به آینده پاسخ داد.

در این میان مسئولیت جامعه تنها در سطح واکنش عاطفی خلاصه نمی‌شود. خشم، حتی اگر ریشه در سال‌ها نارضایتی داشته باشد، به‌تنهایی سازنده‌ی آینده نیست. آنچه می‌تواند از دل این بحران فصلی نو بسازد، تبدیل رنج به آگاهی و مطالبه به برنامه است. اگر نیروهای اجتماعی، نخبگان مدنی و نسل جوان بتوانند بر سر اصولی چون حاکمیت قانون، پاسخگویی، عدالت اقتصادی و سیاست خارجی متوازن به گفت‌وگویی فراگیر برسند، جنگ - با همه‌ی ویرانی‌هایش - می‌تواند آغازی برای بازتعریف مسیر ملی باشد.

امید در چنین زمانه‌ای ساده‌لوحی نیست؛ شکلی از مقاومت عقلانی است. امید یعنی باور به اینکه حتی در دل ویرانی می‌توان نهاد ساخت، حتی پس از بی‌اعتمادی می‌توان اعتماد آفرید و حتی پس از خشونت می‌توان به قانون و گفت‌وگو بازگشت. کشوری که از دل این جنگ بیرون خواهد آمد، با هر ساختار سیاسی که داشته باشد، نیازمند بازسازی اقتصادی، ترمیم روان جمعی و آشتی با جهان و با خویشتن است.

اگر از این لحظه برای بازاندیشی استفاده نکنیم، تاریخ با چهره‌ای دیگر تکرار خواهد شد و نسل‌های بعد نیز بار تصمیم‌های ناتمام امروز را بر دوش خواهند کشید. اما اگر در میانه‌ی اضطراب ظرفیت گفت‌وگو را حفظ کنیم؛ اگر به جای فروغلتیدن در نفرت بر عدالت و کرامت انسانی پافشاری کنیم؛ اگر امنیت را در کنار آزادی و توسعه تعریف کنیم، شاید همین روزهای تیره نقطه‌ی عزیمت به سوی نظمی نو باشد. نظمی که در آن مشروعیت از رضایت عمومی برمی‌خیزد، سیاست خارجی بر پایه‌ی منافع ملی متوازن می‌شود و جامعه نه از سر ترس بلکه از سر آگاهی و مشارکت آینده‌ی خود را ترسیم می‌کند. پایان . مارس ۲۰۲۶