عصر نو
www.asre-nou.net

«کلام نودم از حکایت قفس- مسجد که به مسجد نمی رود، دکتر!»


Fri 6 03 2026

سيروس"قاسم" سيف

seif.jpg
....تو، اگر خان سالار و آخوند ملا محمد را ديده ای، من جد اندر جد آنها را ديده ام و می‌شناسم و می‌دانم که از کجا آمده اند. من، حکايت مهاجر و انصار را می‌دانم. من، می‌دانم که چه کسی، خان و و اسبش را به دره انداخته است. می‌دانم که چه کسی، زهر در چائی آخوند ملا محمد ريخته است و چه کسی، مقنی‌ها را در چاه انداخته است. من، می‌دانم که قاتلين شهدای قنات چه کسانی هستند و می‌دانم که در آن شب، ایران بانو و شيخ علی، در نامه هائی که برای همديگر فرستاده اند، چه نوشته اند. من، می‌دانم که پدر واقعی "ایران بانو"، چه کسی است و پدر واقعی مهربانو، چه کسی. من، می‌دانم که چهارقولوها، فرزندان چه کسی هستند و چرا کبير، جلای وطن کرد و بعد هم ناپديد شد. کافی است يا باز هم بگويم؟! حتما، توی دل خودت می‌گوئی: کسی که همه‌ی اين چيزها را می‌داند، چطور نمی‌داند که چه کسی، خبر دستگيری غلام را به تو داده است؟! ولی، من می‌دانم! می‌دانم! می‌دانم و به وقتش خواهی دانست که از کجا می‌دانم!....
پيرمرد، از دکترعلفی فاصله گرفت و پس از آنکه ساعتش را از جيب جليقه اش بيرون آورد و نگاهی به آن انداخت، گفت:
- بسيارخوب! وقت رفتن است و گفتم به تو، هر آنچه را که اجازه‌ی گفتنش را داشتم.
- اجازه از چه کسی؟!
- خوابت برده بود دکتر؟!
دکترعلفی، تکانی خورد و چشم هايش را بازکرد و دستپاچه، به مشتری ای که اکنون، وسط مغازه ايستاده بود، خيره شد و گفت:
- به گمانم!
- به گمانت؟! صدای خر و پفت تا آن سوی بازار می‌آمد!
- خوب! پيری است ديگر. حالا، چه می‌خواهی؟
مشتری، چيزهائی خواست و دکترعلفی به او داد و بعد که مشتری رفت، خودش را رساند به پستوی مغازه و در گوشه ای درون تاريکی نشست تا بينديشد که قضيه از چه قرار بوده است و آيا آنچه بين او و پيرمرد، اتفاق افتاده است، در خواب بوده است يا در بيداری؟!
- دکتر!
پنداشت که صدا، صدای مشتری ديگری است. اما، از پستو که بيرون آمد، حسن قهوه چی را ديد که با لبخندی برلب، وسط مغازه ايستاده است:
- سلام دکتر. صبح بخير.
لب بازکرد که جواب حسن را بدهد، اما کلامی از دهانش بيرون نيامد و بلاتکليف، خيره ماند به حسن. حسن، پا پيش گذاشت و گفت:



- سلام، مستحب است است دکتر، اما جواب سلام، واجب!
- پس، خواب نمی‌ديده ام!
- چه خوابی دکتر؟!
دکترعلفی، خودش را کشاند به پشت پاچال و گفت:
- چقدر بايد بدهم؟
حسن، همانطور لبخند برلب، مبلغی را گفت و دکترعلفی هم، پول را شمرد و گذاشت کف دست حسن. حسن به طرف در مغازه راه افتاد و گفت:
- امروز، دهم برج است. انشاألله بازهم دهم برج آينده، خدمتت می‌رسم. خداحافظ.
حسن از مغازه خارج شد و دکترعلفی، برای آن که مطمئن شود که آنچه را می‌بيند، در بيداری است، از مغازه بيرون دويد و رو به حسن دادزد و گفت:
- حسن! حسن!
حسن، بازگشت و چهره در چهره‌ی او ايستاد و گفت:
- بعله! فرمايشی بود؟!
- گفتی امروز، چندم برج است؟
- دهم برج. گفتم که دهم برج دکتر!
- آها! خوب. پس تا دهم برج آينده، خداحافظ.
حسن، دو باره راهش را گرفت و رفت. اما، دکتر علفی که هنوز هم دلش آرام نگرفته بود، رو کرد به يکی از کسبه‌ها که در آن لحظه جلوی مغازه اش ايستاده بود و گفت:
- حاجی! آن کسی را که دارد می‌رود، می‌شناسی؟
- او، حسن قهوه چی است که الان توی مغازه ات بود و داشتی با او حرف می‌زدی!
- راست می‌گوئی. آه از اين پيری! آه از اين پيری!
دکترعلفی، لحظه ای جلوی مغازه اش ايستاد و اطرافش را از زير نظر گذراند و با ديدن آدم ها، اسب ها، الاغ ها، قاطرها، شترها و شنيدن صدای فروشنده‌های دوره گرد، مسگری، آهنگری و صدای قژ و قژ گاری ها، خيالش راحت شد که خواب نمی‌بيند و آنچه را که می‌بيند و می‌شنود، صدای بازار است که زندگی هر روزه‌ی خودش را از سر گرفته است. به خودش گفت:
- بسيار خوب! اين از بيرون مغازه مان!
بعد، برگشت به درون مغازه و در و ديوار و قفسه‌ها را از زير نظر گذراند و به طرف پيشخوان رفت و کفه‌های ترازو را جا به جا کرد و کشوی دخل را باز کرد و بست و به خودش گفت:
- و اين هم، از درون مغازه مان!
بعد، به طرف پستو به راه افتاد و به خودش گفت:
- بیا! بيا برويم تا از بابت تو هم خيالم راهت شود که بيدار هستی و خواب نمی‌بينی!
پايش که به درون پستو رسيد، از چپ و راست، چندتا کشيده بر صورت خودش نواخت و فرياد زد و گفت:
- حالا چه؟! باز هم می‌خواهی بگوئی که خواب می‌بينم؟!
- نه. خواب نمی‌بينی.
ترسی مبهم بر همه‌ی وجودش چنگ انداخت و نفسش تنگی کرد و راه خروج از پستو را در پيش گرفت:
- کجا می‌روی؟!
- می‌روم که بزنم به کوه.
- که چه بشود؟!
- نمی‌دانم! اما می‌دانم که اگر لحظه ای ديگر در اينجا بمانم، همه چيز را به آتش خواهم کشيد. خودم را، مغازه را، بازار را، دولت آباد را و......
- خيلی خوب! چرا فرياد می‌کشی؟! الان است که همه‌ی بازار را بکشی به اينجا؟!
- برای همين است که می‌گويم بگذار بروم. می‌فهمی؟!
- بسيار خوب! دادنکش! برو!
از مغازه بيرون زد و همچنانکه بر سرعت قدم هايش می‌افزود، بازار و حمام و محله‌ی قنات آبادی‌ها را پشت سر گذاشت و از روی پل گذشت و قلعه‌ی خان را دور زد و خودش را که در آستانه‌ی دشت ديد، ايستاد. نفسی تازه کرد و دو باره به راه افتاد، رو به کوه:
- عجب! تا به حال خيال می‌کردم که هفتاد سال راه را، دانسته و حساب شده، آمده ام وهمه چيز را می‌دانم. ولی، حالا معلوم می‌شود که نمی‌دانسته ام و نمی‌دانم. کدام قدم را ندانسته و نفهميدم برداشته ام که حالا، بعد از هفتاد سال، ميان روز روشن، می‌آيند توی مغازه ام و به من می‌گويند که همه چيز را در باره‌ی من می‌دانند. سال ها، دستوردادند و.....
- اما، فراری دادن غلام گاريچی دستور نبود!
- دستور نبود. اما غلام، عارفی ای بود که در دام افتاده بود و بايد کمککش می‌کردم!
- او، چگونه عارفی ای است که پس از نجاتش به دست تو، برايت پيغام می‌فرستد که بر او ثابت شده است که تو عارفی نيستی و از همه بدتر، از تو، تقاضای حق السکوت می‌کند؟!
- گيريم که من اشتباه کرده باشم و نبايست غلام را فراری می‌دادم. ولی، آيا اين درست است که پس از يک عمر خدمت بی چون و چرائی که کرده ام، آن وقت فرستاده شان را بفرستند و از من، تقاضای حق السکوت کنند؟! حق السکوت برای چه؟! برای آنهمه رنجی که به خاطر عارفی بودنم و دفاع از جان عارفی ها، کشيده ام؟!
- ديوانه شده ای؟! آخر، چطور ممکن است که سرالاسرار عارفی ها، فرستاده اش را بفرستد که از عارفی ای، به خاطر عارفی بودنش، تقاضای حق السکوت کند؟!
دوباره نفسش گرفت. ايستاد. تنش خيس عرق شده بود. به اطرافش نگاه کرد. خودش را ديد بر بلندی صخره ای و دره ای که درزير پايش، دهان گشوده است. پيش از آنکه سرش گيج رود، خودش را پس کشاند و نشست و زانوهايش را در بغل گرفت و همانطور که به برج و باروهای قلعه‌ی خان و گلدسته‌های مسجد شيخ علی و مسجد شيخ حسين نگاه می‌کرد، به اين فکر افتاد که دارد ظهرمی شود و وقت نماز و بايد که خودش را برساند به مسجد. ناگهان، صدائی در همه جا پيچيد که می‌گفت:
- مسجد که به مسجد نمی‌رود!
به اطرافش نگاه کرد. سايه‌ی عقاب دوسربود و صدای پرزدنش که از همه سو می‌آمد و پيرمرد که به سرعت رو به قله می‌دويد. از جايش جهيد و فريادزد:
- آهای! صبرکن! کارت دارم!
اما، پيرمرد به راهش ادامه داد و پشت صخره ای از نظر ناپديد شد و او، فريادزنان رو به سربالائی دويد تا به بالای صخره که رسيد، چشم هايش سياهی رفت و روی زانوهايش نشست و ديگر چيزی نفهميد تا دوباره که چشم بازکرد، خودش را در خانه اش، روی بستر دراز کشيده ديد. نگاهی به اطرافش انداخت و حاجيه بانو را ديد که در يکطرفش نشسته است و شيخ علی، در طرف ديگرش. مهربانو و چهارقولوها، پائين پايش نشسته بودند و خسرو اژدری، نزديک به در اتاق، روی صندلی. شيخ علی، صلوات فرستاد و ديگران به پيروی از او، تکرار کردند و ....

داستان ادامه دارد........ ..........

توجه:

الف: برای اطلاعات بیشتر در مورد" عقاب دوسر، کوکب، غلام گاریچی، دکترعلفی ،حاج احمد محمدی ، فرشاد عارف! خان سالار، آخوند ملا محمد، مهاجر و انصار، خان، مقنی‌ها ،شهدای قنات ، بانو، شيخ علی، مهربانو، چهارقولوها، کبير و غیره...، می توانید به آرشیو همین سایت مراجعه و یا "رمان کدام عشق آباد" را در اینترنت گوگل کنید.

ب: "رمان کدام عشق آباد"، حدود بیست و پنج سال پیش، يعنی در سال 2000 ميلادی، در خارج از کشور، به همت " انتشارات خاوران. پاريس". منتشر شده است.