دیوید مککاهان
آرتور
ترجمه علی اصغر راشدان
Wed 4 03 2026
( ژانر: درام )
آرتور خزید توی اطاق خالی مادربزرگش و به تختخواب خالی خیره شد. احساس کرد آنجا بودنش بهتر است. غمگین، اما بهتر. فرار از اوقات سخت خانوادگی به خانه مادربزرگش، با راهنمائی های ناگزیر، هر صدااز قبلی تصنعیتر به نظر میرسید:
" اون یه جای بهتریه "، " اون تو صلح و آرامشه. "
نمیتوانست در صلح و آرامش بودن مادربزرگش را تصویر کند. حتی در سن جوانیش، آرتور مادر بزرگش را به عنوان شخصی اندوهگین و عصبی تشخیص داده بود.
آخرین دیدارش با او، تنها سه هفته پیش بوده، در اوطاق خوابش چرت میزده.
پدر و مادر آرتور لحظه ای از صلح و آرامش استفاده کرده و بیرون خزیده بودند، گذاشته بودند آرتور بالا و پائین رفتن سینه ی مادر بزرگش را تماشا کند. نفسش با خسخس های بلند بیرون میآمد.
حرف که میزد، آرتور را مبهوت می کرد.
مادر بزرگش پرسید " تو چی مدتی اینجا بودی؟ "
آرتور مدتی بعد گفت " یه مدتی. "
مادر بزرگش شروع کرد به سرفه کردن و دیوانه وار برای آرتور دست و بال زد، که فرمانبردارانه به کنارش رفت، مادر بزرگش آرتوررا بر پاتختی مرتب کرد و لیوان آبی که براش آورده بود را گرفت. لیوان را دو دستی چسبید، با چشمها ی درهم فشرده، آب را مزمزه کرد.
یک مکث، نفسی عمیق، سرفه، به منزله آستراحت، فروکش که کرد، دستور داد " آینه مو بده من. "
آینه دستی کوچک، کنار آب و یک گلدان گاردنیا و یک نسخه انجیل کینگ جیمز بود.
آرتور مادربزرگش را که خود را توی آینه نگاره میکرد، تماشا کرد. وجنات مادربزرگش انگار به چیزی در راه دور خیره مانده بود، نه انعکاس چند اینچ جلوترش. سرآخرآه کشیدو چشمهاش را بست، آینه را نزدیک آورد و به سینه ش فشرد.
مادر بزرگ خطاب به هیچکس، گفت" زندگی چیقدر زود میگذره. "
بعد رو به آرتورگفت " همین دیروز همسن تو بودم. "
آرتور حرف مادربزرگش را درک نکرد. دقیقا نمیدانست مادربزرگش چند ساله ست. به آرتورگفت شده بود " پرسیدن بعضی چیزا بی ادبیه. "، اما آرتور مطمئن بود مادربزرگش دیروز خیلی پیرتر از هفت سالگی بوده.
مادر بزرگش آینه را به آرتور داد و گفت " خودتو نگاه کن، یه نگاه خوب به خودت بنداز، آرتور. "
آرتور دوباره کاری را کرد که راهنمائی شده بود. توی آینه انعکاس خودش بود، چشمهای آبیش، موهای سیاه مرتب شانه شده، خراش کوچک روی گونه ی چپ که روز قبل از شاخه ی درختی برداشته بود.
مادر بزرگش گفت " زندگی درهرلحظه، آرتور. همه چی خیلی سریع میگذره. "
آرتور دستش را دواند روی آینه، روی بالای تختخواب که گذاشته بود. آینه را برگرداند و رویش نگاه کردو چیزی که مادربزرگش بودرا به خاطرآورد، اما در این لحظه احساس کرد فردخاصی نیست که میخواست در زندگیش باشد.
دردستش، تصویرش دراینه لرزید. فکرکرد آن را مجسم کرده بوده. بعد دوباره اتفاق افتاد و بعد تارشد و انعکاس، دیگر تصویر آرتورهفت ساله نبود. تصویر آرتوربود، شبیه آرتور بود، درحد اقل، اما اکنون مسن تر، یونیفرم پوشیده و با اعتماد به نفس، به نظر میرسید.
آرتور دست پدرش را تکان داد و گونه ی مادرش را بوسید. کیفش را روی شانه چرخاند، رفت طرف ماشین منتظر ایستاده تا به ایستگاه ترن برساند ش و ترن به سانفرانسیسکو ببردش وکشتی درآنجا منتظربود که ببردش خارج از کشور.
شب درترن، آرتور، تنها فرد هنوز بیدار، اشکال تاریک مزارع گذرنده ی نزدیک نبرسکارا تماشا میکرد و فکر میکرد کی و هیچوقت به خانه میرسد. فکر کرد هیچوقت پدر مادر، خواهرو سگش را دوباره خواهد دید؟ هیچوقت حرفه ای و خانواده ای برای شخص خودش خواهد داشت؟ یا فقط به لیست رو به رشد مردان جوانی خواهد پیوست که درحال حاضر نیستند؟
آرتوروسائل خودرا گشت و پیداش کرد، آینه را. آن روز صبح مراسم سوگواریش، از کنار مادر بزرگش دزدیده بود. به آینه احساس وابستگی میکرد، از طریق آینه، احساس وابستگی به مادر بزرگش می کرد. طلسمش که هیچوقت درباره ش به هیچکس نگفته بود.
به آینه خیره شد، به انعکاس خود درآن. واگن ترن فقط به اندازه ی کافی ویژگیهاش را آشکار میکرد، اما آنقدر تیره بود که به نظر میرسید با هر تکان و ضربه ریلها تغییر میکند. خط موهاش شروع کردندبه پس رفتن، گوشه چشم هاش به چین خوردن و پیشانیش به چین برداشتن.
آرتور کنارمیزش نشست، انبوهی از گزارشهای انبارداریِ معوقه در کنار عکس رسمی خانوادهاش. آرتور در لباس عادی قهوه ایش، پسرش در یک نسخه مشابه، پیرهن های خردلی زرد، کراواتهای راهراه نارنجی و قهوهای ست. خانمش، با موهای پف کرده تازه درآرایشگاه کوتاه شده، دخترش در یک لباس دست دوز، با عکس حیوانات باغ وحش رویش. سه نفر ازآنها می خندند. آرتور طوری به نظر میرسد که میخواهدتصویر تمام شود.
تلفن زنگ میزند. خانمش احتیاج داشت آرتور در بازار بماند و دنده خوک و یک سر کاهو بخرد. آرتور رشد کردن غرغری را در درونش احساس کرد. خسته بود. فقط خواست برود خانه. چگونه این بلای دنیوی بر او نازل شد، وقتی پنجاه ساعت درهفته دربیرون کار میکرد که خوراک خانواده ش را تامین کند؟
آن شب، بعد از شام که خانواده خوابیده بودند و آرتور بیدار بود، از رختخواب بیرون خزید و رفت سراغ صندوقی که در زیرزمین حفظ کرده بود. غیراز خودش، هیچکس دیگر کلیدش را نداشت. محتویاتش شامل بازمانده های زندگی قبل از حال حاضرش بود. کوزه تیله ها، کمربند پیشاهنگی پسرانه، یونیفرم ملوانی و آینه ی مادربزرگش.
توی گردوخاک زیرزمین، روشن شده بوسیله لامپ لخت توی سرپیچ بالای سر، آرتور، به امید چیز بهتری دیدن، دوباره توی آینه نگاه کرد. چیز بهتری، در درگذشته وجود داشته یا در آینده ش خواهد بود، آرتور مطمئن بود. فقط امیدوار بود.
و انعکاسی که به خاطرش خطور کرد، مربوط به یک پیرمرد بود، باکت آبی، کراوات راه راه، عینک دو کانونی، سرتقریبا کاملا طاس بود، با یک ردیف موی خاکستری دور سرش. طوری به نظر میرسید که انگار برای آرتور لبخند میزند. برای خیلی از افراد به نظر میرسید پیرمرد سعی میکرد نخندد.
در آپارتمان کوچکش، درخانه بازنشسته ها، آرتور به عکس های روی دیوار بالای میزصبحانه ش نگاه کرد. عکس های رنگ باخته، به شکل سیاه و سفید والدینش، دوران کودکی ودوران خدمتش.
کداکرومهای درخشان عروسیاش، سالهای اولیه ی با همسرش بودن، سالهای اولیه ی بودن بابچه هاش، رنگ باختگی چهره آرتور در طول سالها. عکس هاش با همسر و دخترش. وبعد، تنها بادخترش.
آرتور به آینه ی مادربزرگ توی دستش نگاه کرد و فکرد زمان کجا رفته است.
دخترش بازوی پدرش وآینه را قبل از انداختن توی کشوی تختخواب، چسبید. آینه را سالم، کنار انداخت و بازوی آرتور با آرامش برگشت روی سینه ش. نفس آرتور، بانفس نفس زدنهای عمیق تر وطولانی بیرون آمد و بعد ایستاد.
دخترش پرسید " بابا؟ "
آرتور هفت ساله پشت سر دخترش ایستاد و گریستنش روی سرپیرمرد توی رختخواب را تماشاکرد.
آرتور برگشت به عقب تا از روی شانه ش جنتلمن آرام گرفته روی تخت را نگاه کند.
مادر بزرگش، حوانترازاو، همیشه بودنش را به خاطر آورد، پائین و آرتوررا نگاه کرد و لبخند زد وگفت:
" بهت گفتم، همه چی خیلی سریع میگذره..."
_________________________________________________________
دیوید مککاهان، اکسیژن، سگ ها، ویسکی، خورشید درخشان. تولد دوم 10.8.10.تولد اصلی، به کلی کمی زودتر. آثار دیگرش هستند.