خطّه ى ايمن
Tue 3 03 2026
منوچهر برومند سها
شبى قيرگون از دلِ دشتِ اَرْژَنْ
كلاغى سيه پر ، بر آورد شيون
خروش ِدل آزارِ چون مُرْغُوايَش١
به تن رعشه آور، به دل لرزه افكن
چو آن شوم تُنْدَرْ كه غمگين غريوش
قنارى و قمرى كُنَدْ گنگ و اَلْكَنْ
هراس آفرين شيون جانگَزايى
چو بانگ ِ گُرازان به پيكارِ بيژن
از آن دشتِ آرامگاهِ نياكان
در آن شامِ تارى ٢،از آن پاكْ مدفن
كه روزى غرور آفرين سر زمين بود
گذرگاه ِ جمشيد و دارا و بهمن
چو پرديس، آب ِروان هر كنارش
هوا مُشْكبار و زمين مُشك آگن٣
چَمَنْده ٤در آن كبك و دُرْنا و تيهو
دمنده ٥از آن وَرْد و ريحان و سوسن
پُرْ از گور و نخجير و شيران ِ غُرّان
كمان ٦در كمين شير مردانِ اوژن٧
غزالان خرامان در آن دشتِ خرّم
گُرازان ، نوازان در آن زبده مسكن
دمى رخوت و خواب و نادل گرانى
كه دشمن فرازد، بر اين خطّه گردن
ز هر سو به گوش آيد از نابجايى
نواىِ بسى ناخوش از ناىِ موهَن ٨
تو گفتى كه خوشيده آن خاك پاكش
تو گفتى بَدَل گشته گلشن به گلخن٩
نه خرگاه١٠ خسرو نه درگاه بهرام
نه بُرز١١ فريدون نه گرزِ تهمتن
از آن نوحه ، صورتگر بيم و وحشت
به دل ساخت تصويرى از مامِ ميهن
به خوارى به خاك سيه اوفتاده
دو خر پُشْته ١٢چنگارش ١٣اندر پرامَن
گسسته ز هم بند بندِ پَرَنْدَشْ١٤
به سر پَنْجه ى غم ز سر تا به دامن
گريبان ز تشوير١٥ و ماتم دريده
ز خونابه١٦رنگين ، سيه موى ِخَرْمَنْ
بپيچيده بر گردِ آن ماه بانو
خزان مار ارقم١٧گزان سيم آن تن
ستاده است دژخيم ِدژ خو كنارش
سليح و سلاحش ز پولاد و آهن
تبرزين به كف تا براندازد از بُن
چمان سرو ِ مام ِ وطن آن تبر زن
بكوبد، سر سرور و نامدارش
به گرزِ گرانْ سنگ و سنگ ِ فلاخن
بسايد تن پاك و مهر آفرينش
به چرخنده آساب١٨ و كوفنده ١٩ هاون
دُژم ، تند خو ، بر جبين چين و آژنگ
بد انديش پتياره ٢٠ديو هريمن
فغانى ز وحشت، ز دل بر كشيدم
به درگاهِ دادارِ داناىِ ذوالمن٢١
كه مام وطن ، از چه رو اين چنين شد
چرا چيره بر وى شده خيره دشمن
بيامد پيام سروشى به گوشم
شباهنگ و شيوا چو بانگ مؤذَن
كه اين پر گهر خاك پاك نياكان
بسى گشته ادكن٢٢ به دوران و اَزْمن٢٣
نماندست ابليس هم دير گاهى
به تدليس ٢٤ و تفتين ٢٥در اين خطّه ايمن
زنو سر كشد در سرايش سپيدار
نماند مِهين مامِ ميهن سترون
نماند زمين تنگ بر نيك خويان
نَاِ سْتَدْ زمانه به كامِ مُلَوّنْ٢٦
به ياد آر تاريخ عهد كهن را
بتاز اندر افلاك انديشه توسن ٢٧
ز مرز قرون تندر آسا گذر كن
سفر كن، نظر كن به اسناد مُتْقَن٢٨
بران تا بخوانى در اوراق تاريخ
افاضات صدها دبير و قلمزن
گجسته سكندر در ين خاكِ پر بار
نياسود و نالان شد از وا چخيدن
پس از چالشى چَرْچَرىْ ٢٩چاوْچاوانْ٣٠
به يك چاچه خاك سيه كرد موطَن
پسوده شدش چهره بر خاك و جز اين
نشد حاصلش زين مآل ٣١مُطَنْطَنْ٣٢
سيه چُرده اعرابِ قصاّب دَوّابْ
كه ایوانِ کسری گرفتند و گرزَن ۳۲
در اين خطه ماندند، تا باز گشتند
زكان٣٣ ، دلگران ، نابسامان ، فروتن
مغول گورِ خود كند در اين كهن بوم
شدش،گور و گورابه هر كوى و برزن
نشد كامور هيچ دشمن در اين خاك
ز آمويه٣٤ تا سند و اروند و اَرمن٣٥
در اين روزگاران كه دستار بندان
به تزوير و تبعيض و با حيلت و فن
سوارند بر مركبِ زور و قدرت
به ظاهر دليرند و سركش چو قارن٣٦
فروشند ديهيم ٣٧و ملكِ كيان را
به نَهْب ٣٨و به تاراج ارزان چو ارزن
زمانى ز دروازه بيرون نتازند
گُرازند، گاهى ز سوراخِ سوزن
براى چنين زخم ِچركين و مُزْمِن
زمان كرده، تضمين زمانى مُعَيّن
به سردى گرايد تَفِ اين دَمَنْدان٣٩
به پايان رسد زين چراغينه روغن
اگر مامِ ميهن شده واژگون بخت
از اين ما وَقَعْ دل به تشويش مفكن
مداين ٤٠مُخَلَدْ ، نماند كه گشتست
بدين گونه ديوانِ عالم مدوّن
به زردى اگر چهر گلشن گرايد
ز جور ِ دى و سوز ِ اسفند و بهمن
ز نو بهمنان جشن بَهْمَنْجه٤١ گيرند
چو بهمنجه خيزد پس از برف و بهمن
دگر باره از فيض ِ باد ِ بهاران
گل و سنبل و لاله رويد به گلشن
در آن تيره شب شد درونم مهنّا
ز بانگِ سروشم ، روان گشت روشن
به اميد روزى نشستم كه ميهن
رها گردد از چنگ شيطان ِ ريمن٤٢
شود مايهء ناز چون عهدِ ديرين
ز اعزاز شادان ، در آن مرد و هم زن
صفا جلوه گيرد ز زيبنده رايى
به جور و جفا بسته بينيم روزن
دگر درزىِ ٤٣ نابكارى ندوزد
ز جهلش لب ِ فَرّخى ها ٤٤به سوزن
وهومن٤٥نشيند به تخت خرد خوش
بر آويزد از تخت زيبنده گرزن٤٦
سها بيند اين بار در بارگاهش
ورهرام٤٧ ومهراد٤٨ وبهرام ٤٩و هوتن٥٠
به شكرانه لبخند بر لب بر آرد
رد ٥١ و بخرد و پارسا و برهمن٥٢
__________________________
(١): مُرْغُوا: مرغ آوا: آواىِ مرغ : فال بد- نفرين
(٢): تارى: تاريك
(٣): آگن : آميخته
(٤): چَمَنْده : خرمان- با ناز راه رفتن
(٥): دَمَنْده: سر برآورده از خاك
(٦): كمان: خم شده - خمان
(٧): اوژن: قوى - دانا
(٨): موهَن: صف عربى است. دراينجا به فتح هادروجه مفعولى بكاررفته است ومعنى زننده - زشت - وقيح - بى ادبانه مى دهد. ناى موهَن: ناى زننده - وقيح - بى ادب . ناى وقاحت يافته ادب نايافته
(٩): گلخن: آتش خانه ى گرمابه - تون
(١٠): خرگاه:خيمه بزرگ - سراپرده
(١١): برز :شكوه زيبايى - بلندى قامت
(١٢): خرپشته:پُشْته بزرگ
(١٣): چنگار: خرچنگ
(١٤): پَرَنْدْ: پارچه ى ابريشمى
(١٥): تشوير:آشوب ذهنى- اضطراب
(١٦): خونابه : دراينجا به معنىِ اشك خونين است.
(١٧): اَرْقَم: مار سياه و سفيد خطرناك
(١٨): آساب: آس آب: آسياب
(١٩): كوفنده: كوبنده
(٢٠): پتياره : زشت - مهيب - صفت اهريمن
(٢١): ذولْمَن: صاحب عطا - بخشنده
(٢٢): اَدْكَنْ:سياه رنگ
(٢٣):اَزْمَنْ: زمانه ها
(٢٤): تدليس: عيب پوشى - نيرنگبازى- فريفتن
(٢٥): تفتين : دو بهمزنى- سخن چينى- فتنه انگيختن
(٢٦): مُلَوٓٓنْ :رنگانگ - دراينجا به معنى شخص نااستوارو بى پايبد به اصول و مرام مشخصى است كه برحسب مكان و موقعيت اصطلاحاً رنگ عوض مى كند.تغيير رويه و مرام و مسلك مى دهد.
(٢٧): توسن: اسب - باره - سمند
(٢٨): مُتْقَنْ: استوار- محكم- محرز
(٢٩): چَرْچَرىْ : از مصدر چريدن- خوش چرا كردن
(٣٠): چاوچاوان : ناله زارى- بانگ خروش و اندوه( بانگ گنجشك را گويند وقتى كه جانورى قصد گرفتن او را كند)
(٣١): مَآل: عاقبت - سرانجام
(٣٢): مُطَنْطَنْ: با طنطنه: تجمٓل - فرٓوشكوه - جاه و جلال
(۳۲ ): گرزَن : تاج ویژه شاهنشاهان ساسانی که بر فراز تحت شاهی می آویختند
(٣٣): زكان: زير لب غرغر كنان
(٣٤): آمويه: نام شهرى در كنار جيحون
(٣٥): اَرمن: ارمنستان
(٣٦): قارن : نام يكى از دلاوران اساطيرى ايران در زمان بهرام گور وتنى چند از شهرياران سلسله ى آلِ باوند طبرستان است.
(ى٣٧): ديهيم : افسر- تاج
(٣٨): نهب: غارتگرى- گرفتن مالِ مردم بزور
(٣٩): دمندان : دوزخ
(٤٠): مداين : جمعِ مدينه - شهرها
(٤١): بهمنجه : بهمنجنه و بهمنجه از بهمنج گرفته شده كه نام يكى از امشاسپندان است و نام بهمن را هم ازاوگرفته اند. و جشن بهمنجه مراسمى است كه ايرانيان در دومين روزماه ِبهمن كه نام روز نيز بهمن بود مى گرفتند.
(٤٢): ريمن : حيله گر
(٤٣): درزى : خياط
(٤٤) : فرخى ها : اشاره است به مجازات ميرزا محمد فرخى يزدى ملقب به تاج الشعراء شاعر وروزنامه نگارآزاديخواه صدر مشروطيت كه پس از سرودن مسمطى در نوروز سال ١٢٩٧ خورشيدى به دستور ضيغم الدوله ى قشقايى زندانى و لب دوزى شد. در اينجا منظور از فرخى ها مطلق اهل قلم آزاده است، كه همواره در كشور ما تحت حاكميت مستبدان مواجه با زندان و انواع شكنجه هاى روحى وجسمى اند
(٤٥): وهومن : نيك نهاد- نيك انديش- بهمنش ( وهومنا در اوستا، وهومن در پهلوى مركب از دوجزو "وهو" به معنى خوب ونيك و "من" به معنى منش: بهمش- نيك منش
(٤٦): گرزن : تاج جواهرنشان پادشاهان ساسانى كه بسيار بزرگ بود و بازنجير طلا بر بالاى تخت محاذى سر شاه مى آويختند.
(٤٧): ورهرام : اسم پهلوى فرشته فتح و پيروزى كه مورد ستايش پادشاهان ساسانى بود و در جنگ ها از او طلب يارى مى كردند.
(٤٨): مهراد : بخشنده بزرگ - جوانمرد - نام يكى از نويسندگان دوره ساسانى است
(٤٩): بهرام : نام فرشته اى كه نگهدار و نگهبان مسافران است. و امور روز بهرام متعلق به اوست
(٥٠): هوتن : نيك اندام - نام يكى از همپيمانان داريوش بزرگ هخامنشى
(٥١): رد : حكيم - فيلسوف - دانشمند
(٥٢): برهمن : در اصل به معنى پيشواى دينى است ولى دراينجا به قيد قافيه و در معنى مرشد خردمند دانشور بكاررفته است.
|
|