عصر نو
www.asre-nou.net

من انحصارطلبم


Fri 27 02 2026

شهریار حاتمی

new/shahryar-hatami1.jpg
همه‌ی ما در نقد آن دیگری استادیم، اما به محض این‌که خود را در اکثریت می‌بینیم یا در توهمِ در اکثریت بودن هستیم، مستِ غرور می‌شویم و خود را در مرکز می‌نشانیم.

وعده‌ی برقراری صندوق رأی پس از گذار از هیولای جمهوری اسلامی و سپردن سرنوشت آینده به دست مردم، نوری را در دل‌ها روشن می‌کند. وعده‌ای که بوی رهایی می‌دهد و چشم را به افقی می‌دوزد که در آن، انسان نه رعیتِ آن دیگری، بلکه اربابِ خویش است.

این وعده را همه‌ی گروه‌های سیاسی، از چپ گرفته تا راست، می‌دهند اما آن‌چه آینده را تضمین و این وعده را عملی می‌کند، ادعاها نیستند، بلکه سازوکارهایی‌ست که در ساختار اداره‌ی کشور و جامعه به کار گرفته می‌شوند.

هیچ‌کدام هم حاضر نیستیم به انحصارطلب بودنِ خود اعتراف کنیم. این‌جاست که نسیمِ امیدی که وعده‌ی دموکراسی و ادعای تکثر، گونه‌هامان را نوازش کرده بود، ناگهان به سیلی‌ دردناکی بدل می‌شود.

مسئله دیگر فقط یک شعار یا یک جمع خاص نیست. آن‌چه در این صداها شنیده می‌شود، آشناتر از آن است که به یک نام یا یک پرچم محدود بماند. گویی با میلی روبه‌رو هستیم که در هر اندیشه‌ای، چه چپ و چه راست، می‌تواند خانه کند. میلی که به یکدست‌کردن و یک‌صدا کردن تمایل پیدا می‌کند و زمینه‌ساز حذف آن‌که متفاوت می‌اندیشد می‌شود. این میل چنان خزنده و آهسته‌ جای تکثرگرایی را می‌گیرد که ما خود متوجه این دگرگونی نمی‌شویم.

انسان، آن‌گونه که تجربه و شناخت از او نشان داده، جهان را بی‌واسطه نمی‌بیند، بلکه آن را از صافی باورهای خود عبور می‌دهد. آن‌چه با او همسوست برجسته می‌شود و آن‌چه ناسازگار است کم‌رنگ و تدریجاً حذف می‌شود.

روان‌شناسی این گرایش را ”سوگیری تأییدی” مینامد. (Confirmation bias)

تمایل ما به دیدن و پذیرفتن آن‌چه باورهای‌مان را تأیید می‌کند و نادیده‌گرفتن آن‌چه آن‌ها را به چالش می‌کشد.

و از دل همین میلِ به‌سادگی، این گمان شکل می‌گیرد که ”ما” نماینده‌ی اکثریتیم و ”دیگران” یا خطا می‌کنند یا باید کنار بروند.

این توهمِ اکثریت و این اطمینانِ بی‌پرسش، همان جایی‌ست که انحصارگرایی در ما، آرام و بی‌صدا، جای تکثرگرایی را می‌گیرد و ریشه می‌دواند.

در روان‌شناسی اجتماعی از این پدیده با عنوان ”توهمِ اجماع” یاد می‌شود، این‌که هر گروه، جهان را چنان می‌بیند که گویی اکثریت با اوست.

”یک میهن، یک پرچم، یک رهبر” تنها یک شعار نیست، نشانه‌ای‌ست از همین میل به ساده‌سازی جهان، به فروکاستن پیچیدگیِ جامعه به یک صدا، یک تصویر، یک اراده. حتی اگر نیت‌ها خیر باشند، زبان چیز دیگری را آشکار می‌کند، میل به تمرکز و یکدست‌سازی، که ما را به‌سوی خاموش‌کردن صداهایی می‌برد که در قالب ما نمی‌گنجند. این میل، متناسب با درجه‌ی توهمِ در اکثریت بودن، تقویت یا تضعیف می‌شود و تمام نیروها را، از چپ گرفته تا راست، در بر می‌گیرد. و هنگامی که خود را در اقلیت احساس می‌کنیم، همین میل، صورتِ انتقاد و گلایه از آن دیگری به خود می‌گیرد.

واقعیت این است که هیچ حزب و گروهی در اکثریتِ مطلق نیست. حتی در اروپا، وقتی توهمِ در اکثریت بودنِ احزاب بزرگی که دهه‌ها قدرت را در اختیار داشتند شکست، ناچار شدند بپذیرند که راهی جز ائتلاف برای تشکیل دولت ندارند. آن‌ها مجبور شدند با احزابی کار کنند که تا دیروز حاضر نبودند با آن‌ها بر سر یک میز بنشینند.

انحصارطلبی، نه ویژگیِ این یا آن جریان، بلکه امکانی‌ست که می‌تواند در هر اندیشه‌ای رخنه کند، از چپِ چپ تا راستِ راست. از مدعیان عدالت تا مدعیان آزادی و دموکراسی. هرجا که ”ما” مطلق شود و ”دیگران” به حاشیه رانده شوند، بذر همان چیزی کاشته می‌شود که قرار بود با آن مبارزه شود.

در چنین وضعیتی، حتی نیت‌های رهایی‌بخش نیز می‌توانند به‌تدریج در مسیری لغزنده قرار گیرند. آن‌چه در آغاز دفاع از حقیقت تلقی می‌شود، می‌تواند به حذفِ دیگری بینجامد، و آن‌چه به نام آزادی آغاز شده، ممکن است در عمل به بازتولید همان منطقی ختم شود که آزادی را محدود می‌کرد. نمونه‌های بسیاری در تاریخ دیده‌ایم که این مسیر را از قله‌ی دموکراسی به دره‌ی دیکتاتوری با شتاب پیموده‌اند.

از این منظر، آن‌چه امروز در برخی شعارها و در ادبیاتِ گروه‌های مخالف جمهوری اسلامی دیده می‌شود، اگرچه ممکن است از دل خشم، ناامیدی یا شتاب برای تغییر برخاسته باشد، اما ناخواسته می‌تواند در همان زمینی بازی کند که قدرت مسلط سال‌هاست در آن مهارت دارد، زمینِ شکاف، حذف و دوقطبی‌سازی.

تجربه‌ی سال‌های گذشته نیز چیزی جز این را نشان نداده است. هر بار که شکاف‌ها عمیق‌تر شده‌اند، هر بار که نیروهای مختلف به‌جای هم‌نشینی، همگرایی و رواداری، به حذف یکدیگر روی آورده‌اند، آن‌که دست بالا را داشته نه مردم، که همان ساختاری بوده است که از این گسست‌ها تغذیه می‌کند.

و در این میان، خطر دیگری نیز در کمین است، وقتی تمرکز از رنج واقعی انسان‌ها برداشته می‌شود و به جدل‌های هویتی و گروهی محدود می‌گردد، آن‌چه به حاشیه می‌رود خودِ مسئله است. انسان‌هایی که در زندان‌اند، زیر حکم اعدام‌اند، زیر فشارند، کم‌کم به پس‌زمینه رانده می‌شوند و جای خود را به صداهایی می‌دهند که بلندترند، اما لزوماً حقیقی‌تر نیستند.

شاید مسئله، در نهایت، نه انتخاب میان این یا آن شکل از قدرت، بلکه شناختن همین میل پنهان باشد، میلی که پیش از آن‌که در نهادها و ساختارها شکل بگیرد، در زبان و ادبیات ما، در نگاه ما و در نسبت ما با ”دیگری” جوانه می‌زند.

اگر قرار است آینده‌ای متفاوت ساخته شود، این تفاوت، پیش از هر چیز، باید در همین‌جا آغاز شود، در پذیرش تکثر، در تردید نسبت به قطعیت‌های خود، و در پرهیز از وسوسه‌ی ساده‌کردن جهان به سود خود.

دموکراسی، شاید بیش از آن‌که یک نظام سیاسی باشد، تمرینی مداوم است برای مهار همین میل به حذف. آزادی، آن‌جا آغاز می‌شود که دیگری، حتی در اوج اختلاف، حقِ بودن داشته باشد.

شهریار حاتمی
استکهلم ۸ اسفند ۱۴۰۴