عصر نو
www.asre-nou.net

«من میدانم که شيخ علی وایران بانو، درنامه هائی که برای همديگر فرستاده اند،چه نوشته اند!-»

"کلام هشتاد و نهم از حکایت قفس "
Thu 26 02 2026

سيروس"قاسم" سيف

seif.jpg
...کوکب، توی قهوه خانه هم که می‌نشست، همان جائی می‌نشست که جای آق غلام شوهرش بود و به مرور زمان، به بهانه ی وجود کوکب در قهوه خانه، سر و کله ی ديگر زنان گاريچی هم پيداشده بود. می‌نشستند دور هم و با حرف زدن، از اينجا و آنجا، خستگی در می‌کردند. به ملاحظه کوکب، کمتر حرف آق غلام را به ميان می‌آوردند. اما، اگر پيش می‌آمد، با به ميان آمدن نام غلام، لايه‌ای از غم، چهره ی هميشه خندان کوکب را می‌پوشاند و چشم هايش پر از اشک می‌شدند . گاهی چنان غصه اش سنگين می‌شد که تحمل ماندن در قهوه خانه را نداشت و سکينه را بغل می‌زد و به يعقوب می‌گفت:
- پاشو يعقوب! پاشو که هزارتا کاردارم.

حدود يکماه از ناپديد شدن غلام گاریچی گذشته بود که يک روز صبح، پيرمردی وارد مغازه‌ی دکترعلفی – فرشادعارف - شد و پس از سلام و احوال پرسی، گفت:
- من از طرف غلام گاريچی آمده‌ام که به شما سلام برسانم و بگويم که غلام، صحيح و سالم است و گفته است که از طرف او، به شما بگويم که چون جانش را نجات داده ايد، ديگر در چشم او، عارفی نيستيد و اگر همه‌ی دولت آباد، در يک طرف بايستند و بگويند که شما عارفی هستيد، غلام به تنهائی در طرف ديگر خواهد ايستاد و خواهد گفت: نه! حتی اگر دفاع از عارفی نبودن شما، به قيمت جانش تمام شود!
دکترعلفی، لحظه ای پيرمرد را ورانداز کرد. سر و وضع و رفتار و گفتار پيرمرد نشان می‌داد که نبايد اهل آن نواحی باشد، اما قيافه اش آشنا به نظر می‌آمد. دکترعلفی، ترازو را بی خودی جا به جا کرد و بعد، به بهانه‌ی برداشتن چيزی از جلوی مغازه، سرکی به بيرون کشيد و در همان حال که گيج و منگ، خودش را می‌کشاند به پشت پاچال، گفت:
- نمی‌دانم که شما از چه حرف می‌زنيد! من فقط می‌دانم که غلام گاریچی حدود يکماه است که ناپديد شده است و حالا هم خوشحال هستم که خبر سلامتی او را از دهن شما می‌شنوم.
پيرمرد، لبخند معنا داری زد و گفت:
- شايد می‌ترسيد و فکر می‌کنيد که من از طرف حکومت آمده ام و می‌خواهم، که کار دستتان بدهم؟! بايد عرض کنم که اشتباه می‌کنيد و برای اينکه خيالتان از همه جهت راحت شود، بفرمائيد، اينهم کاغذی که عيالتان در آن شب، به غلام داده است!
پيرمرد، کاغذی را از جيب جليقه اش بيرون آورد و گرفت جلوی دکترعلفی. دکترعلفی، زيرچشمی به کاغذ نگاهی انداخت و ديد که دست خط خودش است! پيرمرد، کاغذ را از جلوی صورت او به کناری کشيد و در حالی که آن را با احتياط تا می‌کرد که در جيبش بگذارد، به سخنش ادامه داد و گفت:
- عيال شما، پس از دادن کاغذ به غلام، به سرعت در پيچ کوچه ای ناپديد می‌شود و به خيال خودش، از ترس آن که مبالدا کسی او را تعقيب کند، مستقيم به باغ نمی‌آيد و می‌رود از اين کوچه به آن کوچه تا بالاخره، راه باغ را در پيش می‌گيرد. غافل از آن که غلام در تعقيب او است. ايشان که وارد باغ می‌شود، غلام می‌فهمد که دهنده‌ی خبر، چه کسی بوده است و شک برش می‌دارد که مبادا، اين يک تله باشد. چون، همچنانکه خودتان هم مطلع هستيد، عارفی‌ها در چشم دولت آبادی ها، آدم‌های مشکوکی هستند! اما، سرانجام، غلام چاره را در همان فرار کردن می‌بيند و خودمان هم که بعدا تحقيق کرديم، ديديم که درست بوده است و شما، کار بسيار بجائی کرده ايد که.........
در طول صحبت پيرمرد، دکترعلفی سرش را پائين انداخته بود و حواسش را جمع صدای او کرده بود. صدائی که مثل چهره‌ی پيرمرد، به نظرش آشنا می‌آمد! با خودش اندیشید که این پیرمرد چه کسی است و کجا اورا دیده است؟! به ناگهان، نوری درحافظه تاریکش درخشید و به یاد آورد زمانی را که پنج ساله بود ونزديکی‌های صبح، از خواب پريده بود و چشمش به ماه کامل بالای سرش افتاده بود که عقابی دوسر، آن را ميان چنگال هايش گرفته بود و بال زنان بالا می‌رفت و او چنان محو ماه و عقاب شده بود که بی اختيار،چندين تپه‌ی کوچک و بزرگ را پشت سر گذاشته بود و ناگهان، خود را بالای صخره ای ديده بود، نشسته و خيره شده به ماه و عقاب دوسر. تا ماه و عقاب دو سر ناپديد شوند و خورشيد طلوع کند، خواب آمده بود و او را با خود برده بود. بيدار که شده بود، ندانسته بود که آنچه را که ديده است، در خواب بوده است يا در بيداری. از صخره ای که بر آن ايستاده بود، پائين آمده بود و ترسيده و سرگردان، رو به کوير گسترده در رو به رويش به راه افتاده بود که ناگهان، پيرمردی پيدا شده بود و راه را بر او بسته بود و بعد، سر در گوش او برده بود و چيزی گفته بود که " شبيه هيچ چيز نبود" . بعد هم او را بر شانه‌ی خودش گذاشته بود و با خود برده بود:
- به کجا؟
- نمی‌دانست.



و باز، سی سالگی اش را به خاطر‌آورد که با پيرمردی، شبانه از کوهی سرازير شده بودند و به پائين کوه که رسيده بودند، پيرمرد ايستاده بود و با انگشت سبابه اش، به کوير گسترده در رو به رويشان اشاره کرده بود و گفته بود " برو! دولت آباد آنجا است". مشکل این بود که قادر به بیاد آوردن چهره ی این دوپیرمرد نبود. چون، اگرچهره‌ی آن دو پيرمرد را به خاطر می‌آورد، شايد که ملاک مقايسه ای می‌شدند برای شناختن پيرمرد سوم که اکنون در رو به روی او ايستاده بود. اما بيهوده بود. چهره‌ی پيرمرد اول را اصلا به خاطر نمی‌آورد و تصوير چهره‌ی پيرمرد دوم هم، اگرچه برای لحظه ای در صفحه‌ی حافظه اش ظاهر می‌شد، ولی پيش از آنکه او بتواند در باره ای آن بينديشد، به درون تاريکی غليظی فرو می‌رفت و به او امکان مقايسه ی......
- حواستان با من نيست!
چشم هايش را باز کرد و و دستپاچه گفت:
- چرا. چرا. گوشم با شما است. خوب! حالا، کار هرکسی که بوده است، بالاخره کار خيری کرده است و غلام از خطر جسته است.
پيرمرد، قدمی به جلو گذاشت و گفت:
- صحيح! اما، اولا می‌خواهيم بدانيم که خبر دستگيری غلام گاریچی را از کجا گرفته ايد؟! ثانيا، می‌خواهيم بدانيم که شما، دوست ما هستيد يا دشمن ما؟!
- و حتما، اين اولا و ثانينی که می‌فرمائيد، ثالثنی هم در پی خواهد داشت!
- بلی.
- خوب! پس همين الان بفرمائيد تا من تکليف خودم را با شما بدانم!
- بسيار خوب! حسن قهوه چی را که می‌شناسيد؟
- بلی. می‌شناسم.
- بعد از رفتن من، به اينجا خواهد آمد و از شما خواهد خواست که بابت مخارج زندگی زن و بچه‌های غلام گاریچی، ماهيانه مبلغی به او بدهيد. مقدارش را خود حسن تعيين خواهد کرد. از او، سؤالی نمی‌کنيد و او هم اگرسؤال اضافی ای کرد، جواب نمی‌دهيد. با هيچ کس هم راجع به آمدن من و آنچه بين ما گذشت، چيزی نمی‌گوئيد، حتی به عيالتان حاجيه بانو! و اگر کاری خلاف آنچه می‌گويم، انجام دهيد، هرچه را که تا به حال برای حفظ جان خودتان و ديگر عارفی‌ها رشته ايد، پنبه خواهد شد و همان بلائی به سرتان خواهد آمد که بر سر کشته‌های قنات آمد. فهم کرديد؟!
- پس، به اين طريق، داريد از من، تقاضای حق السکوت می‌کنيد. درست فهميدم؟!
- خير. حق السکوت نيست، بلکه محکی است برای تعيين درجه‌ی دوستی و دشمنی تان با ما!
- آخر، من که شما را نمی‌شناسم، ديگر چه دوستی و دشمنی ای می‌توانم با شما داشته باشم؟!
- ما را نمی‌شناسيد، اما غلام گاریچی را می‌شناسيد!
- توی اين شهر، همه غلام را می‌شناسند. اين که چيز مخفی ای نيست!
- اما توی اين شهر، همه نمی‌دانند که چرا غلام، به ناگهان ناپديد شده است!
دکترعلفی، قدمی به سوی در مغازه برداشت و به قصد تهديد گفت:
- بسيار خوب! من، همين حالا می‌پرم توی بازار و داد می‌زنم که آی مردم! بيائيد که برايتان خبر خوشی دارم. اينجا، کسی به پيش من آمده است که می‌داند، غلام الان در کجا است و برای چه ناپديد شده است!
پيرمرد، لبخندی زد و بعد هم به آرامی رفت و در گوشه‌ی مغازه، روی تل گونی‌ها نشست و گفت:
- و اگر آمدند و مرا نديدند، چه؟!
- نا پديد می‌شوی؟!
- در يک طرفةالعين!
دکترعلفی با لبخندی حاکی از تمسخر، به سوی پيرمرد رفت و گفـت:
- پيش کولی، ملق می‌زنی؟!
پيرمرد از جايش برخاست و رفت به سوی در مغازه و نگاهی به بيرون انداخت و به درون بازگشت و رو به دکترعلفی، آرام و شمرده گفت:
- وقتی که دو کولی، در برابر هم قرار می‌گيرند، آنکه مرتبتی بالاتر دارد، کولی تر است و اين او است که ملق می‌زند! گوينده اش را که می‌شناسی؟!
جمله، جمله‌ی آشنائی بود، اما اين که چه وقت و در کجا و از چه کسی شنيده بود را به خاطر نمی‌آورد و پافشاريش در به خاطر آوردن آن، پرتابش کرد به گذشته‌های دور و رفت و رفت و رفت تا به ناگهان، افتاد به دام سؤالی ديگر؛ سؤالی که از لحظه‌ی پا گذاشتنش به دولت آباد، هميشه با او بود و هروقت آمده بود که به جواب آن بينديشد، حافظه اش از هر نوع خاطره ای خالی شده بود و سياهی غليظ و چسبنده و دل بهم زنی، همه‌ی وجودش را فرا گرفته بود و حالا، بازهم همان سؤال که " سال‌های بين پنج سالگی تا سی سالگی ات را در کجا بودی؟!". به خودش نهيب زد و گفت: " هی! مواظب باش!.دو باره همان سؤال!". و پيش از آنکه باز، آن سياهی چسبنده‌ی دل به هم زن، به سراغش بيايد، در حالی که زانوهايش می‌لرزيد و پيشانيش خيس از عرق شده بود، نا متعادل و نا مطمئن، روی چهار پايه نشست و رو به پيرمرد کرد و گفت:
- گفتم که تو را نمی‌شانسم!
پيرمرد، بازهم به او نزديک ترشد و گفت:
- تا به حال، مصلحت نبوده است که مرا بشناسی، اما من، تو را می‌شناسم و می‌دانم که از کجا آمده ای و می‌دانم که اسم واقعی تو، نه دکترعلفی است و نه حاج احمد محمدی و نه فرشاد عارف! به ظاهرم نگاه نکن. من پيرتر از آنم که به چشم می‌آيم. وقتی تو، پا به دولت آباد گذاشتی، من صد ساله بودم. تو، اگر خان سالار و آخوند ملا محمد را ديده ای، من جد اندر جد آنها را ديده ام و می‌شناسم و می‌دانم که از کجا آمده اند. من، حکايت مهاجر و انصار را می‌دانم. من، می‌دانم که چه کسی، خان و و اسبش را به دره انداخته است. می‌دانم که چه کسی، زهر در چائی آخوند ملا محمد ريخته است و چه کسی، مقنی‌ها را در چاه انداخته است. من، می‌دانم که قاتلين شهدای قنات چه کسانی هستند و می‌دانم که در آن شب، ایران بانو و شيخ علی، در نامه هائی که برای همديگر فرستاده اند، چه نوشته اند. من، می‌دانم که پدر واقعی "ایران بانو"، چه کسی است و پدر واقعی مهربانو، چه کسی. من، می‌دانم که چهارقولوها، فرزندان چه کسی هستند و چرا کبير، جلای وطن کرد و بعد هم ناپديد شد. کافی است يا باز هم بگويم؟! حتما، توی دل خودت می‌گوئی: کسی که همه‌ی اين چيزها را می‌داند، چطور نمی‌داند که چه کسی، خبر دستگيری غلام را به تو داده است؟! ولی، من می‌دانم! می‌دانم! می‌دانم و به وقتش خواهی دانست که از کجا می‌دانم!....

داستان ادامه دارد........ ..........

توجه:

الف: برای اطلاعات بیشتر در مورد" کوکب، غلام گاریچی، دکترعلفی ،حاج احمد محمدی ، فرشاد عارف! خان سالار، آخوند ملا محمد، مهاجر و انصار، خان، مقنی‌ها ،شهدای قنات ، بانو، شيخ علی، مهربانو، چهارقولوها، کبير و غیره...، می توانید به آرشیو همین سایت مراجعه و یا "رمان کدام عشق آباد" را در اینترنت گوگل کنید.
ب: "رمان کدام عشق آباد"، حدود بیست و پنج سال پیش، يعنی در سال 2000 ميلادی، در خارج از کشور، به همت " انتشارات خاوران. پاريس". منتشر شده است.