رضا طالبی
نگاهی به رمان ذرههای خاکستری عشق- وصیتنامه
Wed 25 02 2026
جرقهای که به بهانهی صادقانه و طبیعی نگاشتن خویش برای بازماندگان ( وصیتنامه) در ذهن نویسنده زده میشود، ناگاه به شرارهها و آرام ارام به شعلههایی بلند و رنگارنگی بدل میشوند که متن و حاشیه را از زیر سلطهی نیرومند واژهها و خاطرههای نویسنده میگیرند. نقشآفرینانِ صحنهی "ذرههای خاکستری عشق" اما راه خود را میروند، هرچند نویسنده هرازگاه با لجاجتی آرمانخواهانه کوشش در هدایت سیاسی، فرهنگی وحتا عاطفی آنان را دارد.
فضای رمان آنچنان پیچیده، تودرتو، پرفرازو نشیب و سرشار از لطافتی شاعرانه و شکوهگری بیباکانه است که گاه خواننده در کشاکش زمان و زیستگاههای گوناگون دچار آشفتگی ذهن و فکری میشود همسانِ آشفتگی، دلنگرانی، خشم و عشق نویسنده.
***
سه گلواژه همچون تور "ماهیگیرٍ دریاچهای مهتابی" که در همسایگی نویسنده است بر فراز تمامی متن گستردهاند؛ زندگی، عشق و مرگ.
***
زندگی که همواره در نبردی جانکاه و بیهوده علیه زمان به سر میبرد تا پیشگیر مرگ باشد، در رگها و مویرگهای متن جاریست. نویسنده نیز با مهارت در کنکاشی ماهرانه و با شگردهای گوناگون تلاش میورزد تا دوبار زندگی کند. یک بار در جهان هستی موجود و بار دیگر با به یادگارگذاشتن کولهبار ادبی، فرهنگی، اجتماعی، سیاسی و انسانی خویش در نزد عزیزانش. یادگار دوست به امانت در نزد دوستان!
نویسنده آگاه است که برای زندگی دوباره، بایستی دو زندگی داشت. دریغا به قول کنفوسیوس، "ما دارای دو زندگی هستیم، آن دومی هنگامی آغاز میشود که درمییابیم که یک زندگی بیش نداریم."
خاطرههای شیرین و تلخ نویسنده در درازنای زمان و از ینگه دنیا تا کوچه پسکوچههای کودکی "چهارراه چه کنم؟"، نوجوانی و پختگی بازتاب مییابند. زمانهای از دسترفتهای که هنوز طراوتشان را در ذهنش نگهداشتهاند. او گاهی با حسرت و گاه با افتخار نه تنها از آنها یاد میکند بلکه در آنان غوطهور میشود تا شاید از روزمرهگیهای گاه تلخش بگریزد.
***
عشق نویسنده به پیرامون انسانی و زیستی و حیوانها بیدریغ و خالصانه است. نیرومندترین و زیباترین مهر خویش را از آغاز تا پایان نثار محبوب وفادارش میکند و یادگارهای مشترکشان، گرانبهاترین داشتههای آنانند در زندگی نخست و دومشان.
بیکرانی عشق نویسنده در حلقهی خویشاوندی اسیر نمیشود. سگش آنجلا، گلهایش، دریاچه، پردهخوان جوان، "آیینهی عتیقهی یادگار مادر" و از همه مهمتر و بهروزتر میهن دورافتاده و مردمانش عادلانه از مهرورزیاش سهم میگیرند.
در جای جای رمان که سرشار از نگرشهای سنتی و مدرن به رویدادهای و پدیدههای پیرامونیست، نقرهکار گلهمند، شاکی و گاه خشمگین از کینهورزیها، نفرتپراکنیها، دروغپردازیها و دوروییهای است که گاه او را دچار شگفتی کرده و هوار میکشد: آی جماعت! چیست این انسان؟
پاسخ عشق را با بیمهری دادن. ادای احترام را سرسپردگی قلمدادکردن. روشنگری را فخرفروشی خواندن. اما بیش از هر چیز بیمهری دوستان و یاران دیرین است که به عشقهای بیدریغش آسیب میزند. آیا "عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد؟"
***
اما مرگ! نگاه نویسنده به مرگ در لایههای گوناگونی جلوهگیری میکند. گاه در تفسیر مذهبی آن که در بخشهای گوناگون نوشته با اشکالی کمیک و الفاظی خشن و زمخت نمایان میشوند. خرافههایی پیچیده در کلمات قلمبهسلمبه با بازیگرانی چون انکر و منکر که سعی در مرعوبساختن مخلوقِ بیاراده و تحمیل موهوماتشان در حیات و بعدالموت آنان را دارند.
مرگ و میرایی به چالش کشیده میشوند . چیدمانِ نمایشی در پردههای گوناگون و در فضاهای کاکافونی و گاه موزون با بازیگران چیرهدستی از دنیای مردگان و زندگان بر صحنهی گستردهای به تماشاگران خویش عرضه میشود. چکیدهی برداشتِ مخاطبان: "هر کسی از ظن خود شد یار من"
نویسنده معتقد است که " صدای مرگ، زبان مشترک زندگی و مرگ است." صدایی که ردخور ندارد و به گوش همه رسیده و خواهد رسید با وجود انکار آنان تا واپسین دم. مردمانی نیز یافت میشوند که در تلاشند "مرگ خود را رازی کنند" تا در راز مرگِ خود به زندگی ادامه دهند هرچند در هیئت بازماندگان.
***
در پیچوخمهای سراسر رمان، مسیری، شاید شاهراهی درخشان دیده میشود که نویسنده تلاش دارد با برجای گذاشتن نشانهها و ردپاهای تاریخی، سیاسی و ادبی پای خواننده را به این راه بکشاند. گذرگاهی که درآن از پیوند خللناپذیر زندگی، عشق و مرگ سخن میگویند و سرشار از رویدادهاییی از زندگان، عاشقان و مردگان است. ویژهگی این جاده در این است که همه از آن میگذرند. برخی این پیوند را درمییابند، آنگاه شور زندگی و عشق بیدریغ، هراس از مرگ را از جان و دلشان میزداید. برخی نیز غرق در روزمرهگیها، خودبینیها و کجاندیشیها، سر از کجراههای چپ و راست در میآورند و دچار روزمرگی میشوند.
***
در رمان ذرههای خاکستری عشقِ مسعود نقرهکار ارزش امضایِ بانوی زیباروی بنگاه کفن و دفن (رومان) با اثر انگشت سگ نویسنده ( آنجلا) در زیر وصیتنامه یکسان است. چه دنیای زیبایی!
رضا طالبی
۲۴ فوریه ۲۰۲۶/ سوئد
|
|