چرا اتحاد عمل در چپ و نیروهای مترقی سخت پیش می رود؟
از هدف مشترک تا سازوكار همگرایی
Wed 25 02 2026
الف. کیوان

چپ و نیروهای مترقی در ایران از كمبود هدف مشترک رنج نمی برند. آزادی، عدالت اجتماعی، رفع تبعیض، و پایان دادن به استبداد، در اكثر متن ها و مواضع تكرار شده است. با این حال، فاصله میان این هدف های روشن و «اتحاد عمل» هنوز زیاد است. اعلامیه ها و نشست ها كم نیستند، اما آن چیزی كه كمتر دیده می شود، همكاری های محدود، قابل سنجش، و تكرارشونده ای است كه بتواند اعتماد اجتماعی بسازد و به جنبش نیرو بدهد.
این نوشته قرار نیست هیچ نیرویی را محاكمه كند، و قرار نیست اختلاف نظر را بدنام كند. جامعه متكثر است و اردوگاه مترقی هم متكثر. اختلاف در تحلیل و راهبرد طبیعی است. مسئله این نیست كه اختلاف را حذف كنیم، مسئله این است كه اختلاف را از حالت فرسایشی و شخصی خارج كنیم و به سطح قواعد، فرآیندها، و تعهدهای عملی ببریم. همگرایی وقتی واقعی می شود كه بتواند اختلاف ها را تحمل كند، نه اینكه آن ها را انكار كند.
در این چارچوب، اتحاد عمل به معنای وحدت فكری یا ادغام تشكیلاتی نیست. اتحاد عمل یعنی همكاری بر سر چند كار مشخص و محدود، با زمان بندی روشن، تقسیم كار معلوم، و پاسخگویی قابل پیگیری. یعنی توافق كنیم چه كسی چه كاری را تا چه زمان انجام می دهد، و چگونه گزارش می دهد، و اگر اختلاف پیش آمد چه مكانیزمی برای حل آن داریم. این تعریف ساده است، اما درست به همین دلیل، معیار خوبی برای تشخیص فاصله میان شعار و عمل هم هست.
بخش مهمی از این فاصله را می شود در خود متن ها دید. در بسیاری از بیانیه ها، زبان دعوت و استقبال پررنگ است، اما جزئیات اجرایی كم رنگ است. در بعضی جاها تأكید بر اصول چنان گسترده می شود كه اقدام اول و دوم در میان كلی گویی گم می شود. گاهی هم اختلاف ها به جای اینكه مدیریت شوند، به جنگ هویتی و پاسخ نویسی و تخریب متقابل تبدیل می شوند. این نشانه ها را نباید با داوری اخلاقی اشتباه گرفت. اینها علامت های ضعف سازوكار است.
از طرف دیگر، نباید موانع عینی را دست كم گرفت. هزینه امنیتی سازمان یابی، پراكندگی جغرافیایی، شكاف تجربه میان داخل و خارج، و ضعف زیرساخت های امن ارتباطی، همه به شكل واقعی، ظرفیت همكاری پایدار را محدود می كنند. اما همین جاست كه مسئله سازوكار مهم تر می شود، چون دقیقا در شرایط پرهزینه است كه باید شكل های كم خطر اما تكرارشونده و قابل استمرار را طراحی كرد، نه اینكه همه چیز را به یك لحظه بزرگ و یك توافق بزرگ حواله داد.
پس پرسش اصلی این نوشته این است، چرا با وجود هدف مشترک، اتحاد عمل در چپ و نیروهای مترقی سخت پیش می رود. پاسخ را نه در نیت افراد، بلكه در سه گره جست و جو می كنیم، اعتماد به فرآیند، قواعد مدیریت اختلاف، و ظرفیت اجرایی. سپس به جای نسخه های بزرگ و مبهم، چند پیشنهاد ساده و كم هزینه ارائه می كنیم كه بتواند به همگرایی كمک كند، پیشنهادهایی كه قابل امتحان كردن، قابل سنجش، و قابل اصلاح باشند.
این مقاله اگر قرار است سهمی در همگرایی داشته باشد، باید از یك اصل ساده پیروی كند، نقد بدون ابزار، به ناامیدی اضافه می كند. اما نقدی كه به سازوكار ختم شود، می تواند اختلاف ها را كنار هم بنشاند و راه را برای اقدام مشترك باز كند. هدف این نوشته هم همین است، روشن كردن گره ها، و پیشنهاد چند گام عملی برای باز كردن آن ها
اتحاد عمل دقیقا چه هست و چه نیست؟
اگر اتحاد عمل را درست تعریف نكنیم، بحث از همان ابتدا یا به سمت «وحدت فكری» می لغزد، یا به سمت یك «ائتلاف بزرگ» كه عملا از پس هزینه ها و اختلاف ها بر نمی آید. برای همین، اول باید اتحاد عمل را به زبان ساده و عملی از بقیه شكل های همكاری جدا كنیم.
اتحاد عمل، قبل از هر چیز، یك توافق اجرایی است. یعنی چند نیرو، با حفظ اختلاف ها و هویت خود، بر سر یك یا چند اقدام مشخص توافق می كنند. این اقدام ها باید محدود، قابل اجرا، و تكرارشونده باشند. اتحاد عمل از جنس شعار نیست، از جنس «كار» است، كارهایی كه اگر انجام نشوند، می شود پیگیری كرد كه كجا گیر افتاده و چرا.
اتحاد عمل، وحدت فكری نیست. قرار نیست همه به یك تحلیل واحد از جامعه، طبقه، امپریالیسم، یا شكل گذار برسند تا همكاری ممكن شود. در جبهه ضد دیكتاتوری، حداقل اشتراك كافی است، اما حداقل اشتراك به خودی خود هم كافی نیست. حداقل اشتراك وقتی ارزش پیدا می كند كه به برنامه عمل تبدیل شود، وگرنه به یك متن احترام برانگیز اما بی اثر بدل می شود.
اتحاد عمل، ادغام تشكیلاتی هم نیست. ادغام یعنی یك ظرف واحد، یك مركز تصمیم، و یك شكل سخنگویی. این نوع پروژه ها معمولا یا به خاطر اختلاف های واقعی و فشارهای بیرونی فرسوده می شوند، یا به سمت حذف صداهای متفاوت می روند. اتحاد عمل برعكس، می گوید با حفظ ظرف های جداگانه هم می شود روی چند كار مشخص همسو شد، بدون اینكه كسی در دیگری حل شود.
اتحاد عمل، پیمان سكوت هم نیست. یعنی قرار نیست به نام همگرایی، نقد و پرسش تعطیل شود. تفاوتش این است كه نقد باید از شكل تخریب و افشاگری خارج شود و به شكل مسئولانه و قابل اصلاح دربیاید. اتحاد عمل نه با تعلیق نقد پایدار می شود، نه با جنگ داخلی. با «قواعد نقد» پایدار می شود.
برای اینكه اتحاد عمل از حرف به عمل برسد، هر توافق باید چند مولفه ساده داشته باشد. اول، اقدام مشخص، مثلا یك كارزار حقوقی، یك شبكه همیاری، یا یك پروژه رسانه ای با هدف روشن. دوم، تقسیم كار، اینكه كدام نیرو چه بخش از كار را برعهده می گیرد. سوم، زمان بندی، حتی اگر كوتاه و آزمایشی باشد. چهارم، گزارش دهی و پاسخگویی، یعنی نتیجه كار، ولو كوچك، ثبت و اعلام شود. پنجم، قاعده اختلاف، یعنی از پیش معلوم باشد اگر اختلاف پیش آمد، چگونه حل می شود و به چه خط قرمزهای رفتاری پایبندیم.
یك معیار ساده می تواند به ما كمک كند تا تفاوت اتحاد عمل با بیانیه نویسی روشن شود. اگر یك متن یا نشست نتواند به این پرسش جواب دهد كه «گام اول دقیقا چیست و چه كسی مسئول آن است»، آنچه داریم بیشتر «همدلی سیاسی» است تا اتحاد عمل. همدلی ارزش دارد، اما بدون سازوكار، نمی تواند اعتماد اجتماعی بسازد و به نیروی جمعی تبدیل شود.
در ادامه، به یك گره كلیدی می رسیم كه هم در تجربه ها و هم در متن ها تكرار می شود، اعتماد. اما اعتماد نه به معنای رابطه شخصی، بلكه اعتماد به فرآیندی كه همكاری را ممكن می كند. برای همین بخش بعدی به این می پردازد كه اعتماد در اتحاد عمل، دقیقا «اعتماد به چه چیزی» است و چرا نبودش، حتی با هدف مشترک، اتحاد را متوقف می كند.
اعتماد به چه چیز نیست و به چه چیز هست؟
اعتماد در اتحاد عمل، بیشتر از آنكه اعتماد شخصی باشد، اعتماد به این است كه كنش مشترک «پایه» دارد و با اولین اختلاف از هم نمی پاشد.
یك بخشش به تداوم برمی گردد. كنش مشترک اگر فقط در لحظه های داغ شكل بگیرد و بعد رها شود، تجربه جمعی ساخته نمی شود و هر بار همه چیز از صفر شروع می شود.
بخش دیگرش به تحمل اختلاف مربوط است. اختلاف طبیعی است، اما اگر اختلاف سریع به تخریب و مرزبندی تند برسد، كنش مشترک فلج می شود.
و نهایتا اعتماد به روشن بودن حداقل ها گره خورده است، اینكه معلوم باشد چه كسی به نام جمع حرف می زند، كنش مشترک روی كدام گام است، و نتیجه قرار است در چه حدی بازتاب پیدا كند. در شرایط ایران، ملاحظه های امنیتی هم باعث می شود همه چیز علنی نباشد، اما همین جا روشن بودن حداقل ها مهم تر می شود تا ابهام، جای روال كار را نگیرد.
موانع عینی و ساختاری، چرا اراده تنها كافی نیست
اگر اتحاد عمل را فقط به «خواستن» تقلیل بدهیم، هم واقعیت را ساده كرده ایم، هم ناخواسته بار شكست را روی دوش افراد می اندازیم. در ایران، كنش مشترک در میدان واقعی با موانعی روبروست كه حتی با نیت خوب و اراده قوی هم به خودی خود كنار نمی رود. این موانع، شكل و سرعت و دامنه كنش را تعیین می كنند.
یک مانع روشن، هزینه بالای سازمان یابی. كنش مشترک نیاز به ارتباط، هماهنگی، و تداوم دارد. اما هرچه رابطه ها پایدارتر و قابل شناسایی تر شوند، هزینه هم بالاتر می رود. نتیجه این است كه بسیاری از كنش ها به سمت شكل های كوتاه، مقطعی، یا كم دامنه می روند. این یك قضاوت اخلاقی نیست، یك محدودیت عینی است كه روی همه اثر می گذارد و اگر دیده نشود، توقع های غیرواقعی می سازد.
مانع دوم، پراكندگی و گسست جغرافیایی. بخشی از نیروها داخل كشورند، بخشی در تبعید و مهاجرت. تجربه زیسته، دسترسی به اطلاعات، و حتی واژگان سیاسی این دو فضا یكسان نیست. وقتی این فاصله مدیریت نشود، كنش مشترک یا به زبان كلی و امن پناه می برد، یا به اختلاف بر سر اولویت ها می رسد. در این شكاف، ساده ترین توافق ها هم ممكن است طولانی و فرسایشی شود.
مانع سوم، كمبود زیرساخت های پایدار برای كار تكرارشونده. كنش مشترک فقط به فراخوان و بیانیه نیاز ندارد. به شبكه های كوچك و قابل اعتماد، به كانال های ارتباطی منظم، به تقسیم نقش، و به امكان پیگیری كارها نیاز دارد. وقتی این زیرساخت ها ضعیف است، هر موج اجتماعی كه بالا می آید، به جای اینكه به تجربه سازمان یافته تبدیل شود، پس از مدتی پخش می شود و از نو باید همه چیز را ساخت.
مانع چهارم، نبود نهادهای میانی و پیوندهای اجتماعی پایدار. در بسیاری از كشورها، اتحادیه ها، انجمن ها، شوراهای محلی، و شبكه های صنفی می توانند پل میان سیاست و جامعه باشند. در ایران این پل ها محدودترند، زیر فشارند، یا ناچارند با احتیاط پیش بروند. وقتی این حلقه میانی ضعیف باشد، كنش مشترک یا در سطح سیاسی و رسانه ای می ماند، یا در سطح اعتراض های پراكنده، و دشوارتر می تواند به نیروی پایدار تبدیل شود.
مانع پنجم، فشردگی زندگی و فرسایش معیشتی. بخش زیادی از جامعه و حتی فعالان، زیر فشار كار، هزینه های زندگی، و ناامنی اقتصادی اند. این فشار، زمان و انرژی لازم برای كنش منظم را كم می كند و باعث می شود شبكه ها سخت تر دوام بیاورند. از بیرون شاید «كم كاری» دیده شود، اما از درون اغلب «فرسایش» است.
جمع بندی این بخش این است كه اتحاد عمل در ایران، فقط مسئله اراده و نیت نیست. كنش مشترک باید با واقعیت های میدان تنظیم شود. هر راهی كه این موانع را نادیده بگیرد، یا به ناامیدی می رسد یا به انتظار یك اتفاق بزرگ. در بخش بعدی می رویم سراغ موانع درونی، یعنی جاهایی كه حتی در همین شرایط هم می شود با تغییر روال و زبان و پاسخگویی، راه كنش مشترک را كم فرسایش تر كرد
موانع درونی و سیاسی، از منطق رسانه ای تا بحران پاسخگویی
در كنار موانع عینی، چند مانع درونی هم هست كه سرنوشت كنش مشترک را تعیین می كند. اول، غلبه منطق رسانه ای بر كار جمعی است. مرزبندی تند و موضع فوری زودتر دیده می شود، اما نتیجه اش این است كه كنش مشترک به حاشیه می رود و انرژی به جای ساختن كار تكرارشونده، صرف رقابت برای دیده شدن می شود.
دوم، بدفهمی اختلاف است. اختلاف نظر طبیعی است، اما وقتی اختلاف به جنگ هویتی و تخریب بدل شود، حتی توافق های كوچک هم دوام نمی آورند. سوم، بی قاعدگی در سخنگویی است. اگر روشن نباشد چه كسی به نام جمع حرف می زند و مرز نظر شخصی با موضع مشترك كجاست، اختلاف ها از سطح كار به سطح «چه كسی چه گفت» منتقل می شود و كنش مشترک عقب می افتد.
و نهایتا، ضعف پاسخگویی است. توافقی كه مسئولیت و زمان بندی روشن نداشته باشد و حداقل گزارش كوتاه از نتیجه ندهد، اعتماد نمی سازد و به مرور به بی اعتنایی می رسد. در این وضع، هدف مشترک سر جایش می ماند، اما كنش مشترک شكل نمی گیرد.
يک نمود برجسته همين موانع درونی، چرخه شكل گيری ظرف های تازه، به ويژه در خارج از كشور است. در سال های اخير ائتلاف ها و تشكل هايی به نام چپ، ضد ديكتاتوری و آزادیخواه و عدالت جو بيشتر شده اند. بخشی از اين افزايش می تواند پاسخ به يك نياز واقعی باشد، نياز به هماهنگی، همصدایی، و پشتيبانی رسانه ای و حقوقی. اما اگر در كنار اين نياز واقعی، پرسش اصلی را فراموش كنيم، دوباره به همان بن بست برمی گرديم، چون مسئله اصلی كمبود هدف مشترک نيست و كمبود تشكل هم نيست، مسئله ضعف پيوند و همگرايی ميان ظرف های موجود است.
وقتی تشكل كم نيست و هدف هم روشن است، پرسش اين می شود كه چرا هر موج تازه دوباره به بازتعريف خود و ساختن ظرف جديد ختم می شود. در بسياری از موارد، بانيان اين ظرف های تازه، پيشتر در تشكل های ديگر بوده اند، يا خواسته هايی را دنبال می كنند كه می توانست در چارچوب تشكل های موجود هم پيگيری شود. ساده ترين راه برای بسياری از فعالان اين می شود كه به جای بازسازی پل ها و تحمل فرسايش همگرايی، يك ظرف تازه بسازند تا دست كم احساس كنند از نو شروع كرده اند و از بن بست های قبلی عبور كرده اند.
مشكل وقتی پيدا می شود كه اين ظرف های تازه، به جای اينكه به کنش مشترکِ تكرارپذير وصل شوند، در مدار بازنمايی سياسی و رقابت رسانه ای بمانند، يا پيوندشان با جامعه در داخل مبهم بماند. در اين حالت، انرژی زيادی صرف نامگذاری، مرزبندی، و معماری ائتلاف می شود، اما حاصلش برای مردم ملموس نيست و اعتماد نمی سازد. نتيجه ناخواسته اين چرخه، بيشتر شدن ظرف ها و بيشتر شدن فاصله هاست، نه تقويت همگرايی. اين نقد به معنای نفی تشكل های تازه نيست، بلكه يادآوری يك معيار ساده است، هر ظرف تازه اگر نتواند نشان دهد چه خلأ مشخصی را پر می كند كه در ظرف های موجود قابل حل نبوده، و اگر نتواند از همان ابتدا چند گام روشن و قابل پيگيری برای کنش مشترک تعريف كند، ناخواسته به جای حل مسئله، آن را تكرار می كند.
نشانه های گسست در اعلامیه ها و نشست ها
گسست ها همیشه با دعوا و انشعاب علنی شروع نمی شوند. خیلی وقت ها در خودِ زبان اعلامیه ها و در شكل نشست ها دیده می شوند، در همان جاهایی كه «کنش مشترک» قرار است از حرف به كار برسد اما نمی رسد. چند نشانگر ساده می تواند این فاصله را روشن كند.
اول، فراخوان های كلی بدون گام اول. متن پر از دعوت و تأكید است، اما معلوم نیست قدم بعدی چیست، چه كسی آن را پیش می برد، و چه زمانی باید نتیجه بدهد. اینجا همگرایی بیشتر به «همدلی سیاسی» شبیه است تا کنش مشترک.
دوم، تاكید بر اصول به جای تعریف اقدام . منشور و ارزش ها ضروری اند، اما وقتی متن روی كلیات می ایستد و از اقدام مشخص عبور می كند، یعنی اختلاف ها هنوز در سطحی است كه اجازه نمی دهد كار محدود و قابل اجرا تعریف شود.
سوم، ابهام در سخنگویی و مسئولیت. وقتی روشن نیست چه چیزی موضع جمعی است و چه چیزی نظر فردی، هر موضع می تواند به بحران تبدیل شود. اختلاف ها به جای اینكه درباره كار باشد، درباره بازنمایی و اعتبار می شود و این، گسست را عمیق تر می كند.
چهارم، نشست های پیاپی با خروجی مبهم. جلسه برگزار می شود، اما خروجی در حد چند جمله عمومی می ماند. نه تقسیم كار روشن است، نه زمان بندی، نه گزارش. این شكل از نشست، به جای ساختن اعتماد، فرسایش می سازد چون حس «دور خود چرخیدن» را تقویت می كند.
پنجم، نامشخص بودن نسبت با داخل. اگر معلوم نباشد کنش مشترک قرار است در كجا و با چه سطحی از ریسک پیش برود، متن ناچار كلی می شود و نشست ناچار به تعویق. در نهایت، پیوند میان گفت و گو و میدان واقعی قطع می ماند.
این نشانگرها برای برچسب زدن نیست. برای این است كه بتوانیم هر اعلامیه یا نشست را با یك معیار ساده بسنجیم، آیا از سطح دعوت و اصول، به سطح گام های مشخص کنش مشترک رسیده است یا خیر؟
در همين نقطه، يك ابهام تعيين كننده نیز وجود دارد.
گاهی آنچه به عنوان دعوت به اتحاد عمل طرح می شود، در عمل بيشتر به دعوت برای «زير چتر آمدن» و پيروی شباهت دارد تا دعوت به کنش مشترک در يك جبهه با حداقل اشتراک. دعوت به کنش مشترک صرفا يك فراخوان كلی نيست، بايد حداقل اشتراک به روشنی تعريف شود، يك گام مشخص و محدود پيشنهاد گردد، و دعوت كننده سهم خود را، از نظر تعهد، مسئوليت، و امكانات قابل ارائه، روشن بيان كند. در سوی ديگر، دعوت شونده نيز بايد بتواند پاسخ خود را به صورت شفاف اعلام كند، پاسخ مثبت يا منفی، همراه با دلايلی كه قابل فهم و قابل ارزيابی باشد. تنها در اين حالت است كه می توان تشخيص داد مانع در كجاست، در مقبوليت و وزن دعوت كننده، در عيني نبودن حداقل اشتراک، يا در نبود آمادگی و مسئوليت پذيری در سوی دعوت شونده. مهم تر اينكه رد يا قبول دعوت نبايد در حاشيه و مبهم بماند، بلكه بايد تا حد ممكن مستدل و عمومی شود تا هم از سوءتفاهم جلوگيری كند وهم امكان پيگيری واصلاح فراهم بماند، وگرنه دعوت وپاسخ هر دو به يك نمايش سياسی تقليل می يابند و به گشودن راه کنش مشترک كمک نمی كنند.
پرسش هایی بدون پاسخ
آیا نیروهای چپ، مترقی و آزادیخواه، با همه اختلاف ها، واقعا حتی نمی توانند بر سر یك حداقلِ کنش مشترک به توافق برسند، حداقلی كه هم روشن باشد و هم تكرارپذیر؟ اگر پاسخ مثبت است، آن حداقل دقیقا چیست و چرا هنوز به گام اول نرسیده است، گام اولی كه بتوان ظرف یك بازه كوتاه نتیجه اش را دید، نه فقط در متن، بلكه در میدان و در اعتماد مردم.
چه چیزی جلوی ما را گرفته، اختلاف سیاسی، رقابت برای دیده شدن، یا نبود یك روال روشن برای اینكه معلوم باشد چه كسی به نام جمع حرف می زند، کنش مشترک روی چه گامی است، و مسئولیت ها چگونه پیگیری می شود؟ و مهم تر، آیا ما كمبود سازمان و تشكیلات داریم یا كمبود همگرایی میان تشكل ها، و اگر تشكیلات كم نیست، چرا هر موج تازه دوباره به بازتعریف خود و ساختن ظرف جدید ختم می شود، به جای اینكه همین ظرف های موجود چند كار محدود و مشخص را كنار هم جلو ببرند، آن هم در حالی كه حتی همان حداقلِ ظاهرا ساده هم كمتر دیده می شود، یك بیانیه كوتاه و روشن كه ذیل آن تایید و امضای چند سازمان و حزب و جمع همسو باشد.
مسئله فقط ننوشتن متن نیست، مسئله این است كه توافق بر سر امضا و مسئولیت جمعی سخت شده است، چون هر نیرو نگران است در كنار دیگران تعریف شود، یا هزینه بدهد، یا بعدا بابت یك جمله پاسخگو شود، و نتیجه این می شود كه به جای یك متن مشترك با امضای روشن، یا با انبوه بیانیه های جداگانه روبرو می شویم، یا با متن هایی كه مبهم اند و معلوم نیست چه كسی واقعا پشت آن ایستاده است، و این خودِ نشانه ای است از گسست، نه در هدف، بلكه در روال کنش مشترک و در پذیرفتن مسئولیت جمعی.
جنبش برای گذار مصمم است، نه منتظر بیانیه تازه، نه منتظر سازمان و تشکیلات جدید، چهره سازی و صدا سازی در رسانه، بلكه منتظر این است كه نیروهای مترقی نشان دهند می توانند اختلاف را نگه دارند و همزمان کنش مشترک را قطع نكنند. اگر قرار است اعتماد توده ها جلب شود، كدام بیشتر اعتماد می سازد، موضع های تیز و رقابت در مرزبندی، یا اقدام های كوچک و مداوم كه نتیجه ملموس بدهد و قابل گزارش باشد؟ بعد از این همه سال، تعلل دیگر اسمش احتیاط نیست، اسمش عقب انداختن مسئولیت است. پرسش ساده است، آیا ما آماده ایم از دور خود چرخیدن عبور كنیم و دست كم بر سر یك حداقلِ کنش مشترک، با گام اول روشن، به موقع و قابل پیگیری، به مردم پاسخ بدهیم یا نه؟
|
|