کولیِ کالچه (۱)
Wed 25 02 2026
حسین دولت آبادی

سالها از ماجرای فرار دختر کولی گذشته بود؛ واقعۀ کالچه به مرورکهنه شده بود و اهالی به پیرزن پریشانحواسی که روزها در دشت و صحرا و کوچههای آبادی زیرلب ورد میخواند، و با پرندهها و چرندهها حرف میزد، عادت کرده بودند و اگر به تصادف او را در کوچه میدیدند، بیتفاوت میگذشتند. هرچند اگر پیرزن در دالان نیمه تاریک قلعۀ سیّدها با بچهها رو به رو میشد، داد میکشیدند:
«آییی کولیِ کالچه! کولیِ کالچه!»
در آن ولایت به ندرت اهالی را به اسم اصلی صدا می زدند، همه لقب با مسما یا بیمسما داشتند. هیچ کسی نام «کولی کالچه» را نمیدانست و اگر بچۀ کنجکاوی به صرافت میافتاد، نام، نشان و کنیۀ او را میپرسید، پیرزن شانه بالا میانداخت و جواب نمیداد.
«کولی کالچه، هی، مبادا ما رو جادو کنی.»
کولی کالچه در جوانی دل به صفدر، به دلاور ولایت داده بود، به همه چیز پشت پا زده بود؛ با دلدار فرار کرده بود و صفدر او را به «کالچه» برده بود و چند روز بعد در دهات پشت کوه با دختر کولی ازدواج کرده بود. در این مدت کاروان کولیها از آبادی رفته بود و بادها خبر مرگ صفدر را به آبادی آورده بودند. مرگ نابهنگام صفدر اسرارآمیز بود و تا آخر اهالی نفهمیده بودند که چه چیزی مرگآویز دلاورِ آبادی شده بود، نیش چاقوی زهرآلود مرد کولی یا نیش رطیل؟ گفته میشد که رطیل سیاه گردن صفدر را گزیده بود و داماد سرجالیزِ کالچه مرده بود. اهالی جنازه را درقبرستان کهنه به خاک سپرده بودند و نوعروس چند شبانهروز بر مزار او اشک ریخته بود؛ چندشبانه روز لب بهآب و غدا نزده بود تا شاید میمرد، تا شاید روح از بدناش پرواز میکرد و به معشوق میپیوست. گیرم بیفایده! جنازۀ نیمهجان و بیهوش نوعروس را به شهر برده بودند و او را در بیمارستان بستری کرده بودند؛ هر چند بیماری بیوۀ صفدر با دارو درمان نشده بود، داروها افاقهای نبخشیده بودند و کولی کالچه پس از آن فاجعه عقلاش را گم کرده بود، از بیمارستان راه به راه به «قلعۀ سیدّها» پناه برده بود، درگوشهای نیمه تاریک زیج نشسته بود و تا نه ماه، تا آخر سال بین مردم آفتابی نشده بود.
مادر صفدر دلاور نُه ماه برای او آب و غذا میبَرَد و تیمارش میکند و گویا همو بعد از این که نوهاش مرده به دنیا میآید، نوزاد را به درخواست مادرش، درکالچه دفن میکند. کولی کالچه به مرور زمان به آن پیرزن مهربان خو میگیرد و مانند سگی همه جا پا به پای او میرود، در کشت و کار، وجین، درو و خرمنکوبی به او کمک میکند، تابستان سرجالیزِ کالچه میخوابد و پائیز به قلعۀ سیدها بر میگردد. مادرپیر دلاور، تنها دوست و خویشاوند کولیِ کالچه از دنیا میرود و او را در قلعۀ سیّدها تنها میگذارد.
باری، سالها از آن زمان گذشته بود، کولیِ کالچه در ولایت غریب، دور از مردم و کولیها پیرشده بود و هنوز درآن قلعۀ ویرانه و متروک تنها زندگی میکرد. با وجود این، اگر چه پریشانحواس بود، ولی صفدر را از یاد نبرده بود و اگر در بیابان با «یاسر یتیم» رو به رو میشد، پا سست میکرد و ار او میپرسید:
«هی یتیمچه، صفدر دلاور ما رو ندیدی؟»
یاسراز کولیِکالچه میترسید و تا مدتها گمان میکرد که پیرزن با جن و پری و از ما بهترون سر و کار داشت و جادوگر بود. اگر پیرزن را توی کوچه یا در دشت و بیابان میدید، سرش را پائین میانداخت و او را نا دیده میگرفت؛ اگر کولی کالچه از دور او را صدا میزد، هراس برش میداشت، تندتر میرفت و جواب نمیداد.
«آهای یتیمچه، واستا، آهای واستا...»
مردم از سر دلسوزی، ترحم و گاهی با تحقیر و تمسخر به یاسرِ یتیم «یتیمچه» میگفتند و از قدیم و ندیم همه به او صدقه میدادند. شاید اگر کدخدا بهیاسر یتیم کمک نمیکرد، بهسن بلوغ نمیرسید و درآسیاب تلف میشد. پس از مرگ مفاجات آسیابانکَر و نیمه کور، کدخدا ناصر، یاسریتیم را به قلعۀ متروک برده بود و او را بهکولیِ کالچه سپرده بود. هرچند پیر زن پریشانحواس به منظور کدخدا پی نبرده بود و تا مدتها به یاسر یتیم بهچشم گربهای نگاه میکرد که بهقصد شکار موش سر از قلعۀ سیدّها در آورده بود و با او همسایۀ دیوار به دیوار شده بود. غیر از گربهها، سگها، جغدها و خفاشها بندرت گذر آدمیزاد به آن قلعۀ مخروبه و متروک میافتاد و سراغ او را میگرفت. قلعۀ سیّدها از سالها پیش واگذار و ویرانه شده بود. «سیّدهائی» که زمانی درخانههای دواشکوبۀ قلعۀ کوچک زندگی میکردهاند، یا همه مرده بودند، یا از آنجا کوچ کرده بودند یا نسل آنها به دلیلی ورافتاده بود و فقط نامی از آنها بهجا مانده بود: «قلعۀ سیّدها!» سقفها و دیوارهای خانههای دو اشکوبۀ قلعه فرو ریخته بودند و درشکاف دیوارهای پوسیده جغدها و چغوکها لانه کرده بودند و هر سال بهار تخم میگذاشتند و تکثیر میشدند. با وجود این دو اتاق خالی طبقۀ همکف هنوز سالم بودند و مسکن و مأوایِ خفاشها، موشها، مارها، مارمولکها ورطیلها شده بودند. آن قلعۀ متروک به آبادی چسبیده بود و اگر ازدالان تنگ، تاریک و نمور، از دروازۀ قلعه میگذشتی، وارد کوچهای قیقاج میشدی که در انتهای آن ارباب سابق ولایت خانۀ زیبائی ساخته بود که پس از مهاجرت به پایتخت، دراختیار ادارۀ فرهنگ گذاشته بود و بچههای ولایت در آنجا درس میخواندند. بچههای مدرسه تابستانها زیر سایۀ خنک دالانِ قلعه تیلهبازی و توپ بازی میکردند و گاهی از سر کنجکاوی تا آخر دالان میرفتند؛ با ترس و لرز به محوطۀ قلعه سرک میکشیدند. هر سال بهار در گودال محوطۀ قلعه، علفهایِ هرزه، گل آفتابگردان و گاهی بوتۀ هندوانه و کدو سبز میشدند و تابستان از بیآبی میخشکیدند. اگر تیله، یا توپ پلاستیکی بچهها توی علفهای خود روی گودال میافتاد، همدست میشدند، بی سر و صدا، پا ورچین پاورچین تا گودال میرفتند، آن را بر میداشتند و قیحهکشان و دوان دوان بر میگشتند.
«یاسر، تو شبها اونجا نمیترسی؟»
یاسر یتیم به مدرسه و مکتب نرفته بود، روزهائی که بچهها زیر دالان تیله بازی و جیغ و داد میکردند، روی سکو مینشست، کتابی را برمیداشت، دل انگشتاش را به زباناش میمالید، آن را ورق میزد و با حیرت به تصاویر خیره میشد و جواب نمیداد.
«یتیمچه، تو از کولیِ کالچه؟ از جن و پری نمیترسی؟»
یاسر یتیم کتاب را میبست و رو به قلعه بر میگشت:
«گیرم که بترسم، چکارکنم؟ کجا برم؟»
«منو اگه از صد تا چوب بزنن، یه شب اونجا نمیخوابم.»
«معلومه، اخه بابا ننۀ تو زندهن، نمیذارن اینجا بخوابی.»
«برهان بابا نداره، شوهرننهش نمیدازه.»
«یاسر دل شیرداره، حتا توی قبرستون کهنه میخوابه.»
«آسیا که از قبرستون ترسناکتره، مگه نه یاسر؟»
یاسریتیم که چندین سال در آسیاب آبی ولایت، در بیابان خوابیده بود، هربار اسم آسیاب به میان میآمد پشتاش میلرزید و به یاد شبهای خوفناک و خرناسۀ مداوم آسیاب نگاهاش به راه میرفت. آسیابان کر که خویشاوندی دوری با پدر یاسریتیم داشت، او را به فرزندی قبول کرده بود. اگرچه همه میدانستند به چه قصد و نیتی پسرک یتیم را از روی دست کدخداناصر برداشته بود، ولی اهمیت نمیدادند. یاسر بارها در آسیاب از مردم آبادی شنیده بود که بهشوخی میگفتند: «توپوزی که به خیک بچۀ یتیم میره، انگار به لای نمد میره.» و قهقهه میزدند و او هربار از شرم سرخ میشد و قلباش به تپش میافتاد و از درد تیر میکشید. یاسر یتیم چند سال دندان روی جگر گذاشته بود و سرانجام شبی از شبها که آسیابان مانند دیو سیاه خرناسه میکشید، یک مشت آرد گندم دم دماغ او گرفته بود و در گوشهای، زیر نور بیرمق چراغ موشی، به تماشای سرفه کردن کردن و جان کندن او نشسته بود.
«آزار مردهها به کسی نمیرسه، امان از زنده ها، زنده ها.»
«ننهم میگفت اجنه تو قبرستون کهنه، توی خرابهها و ته چاهها زندگی میکنن، یه بار ننهم صدای دایره و دنبک اونا رو از ته
چاه شنیده بود، ننهم میگفت اجنّه عروسی گرفته بودن.»
«اجنه ته چاهِ قلعۀ سیدها زندگی میکنن، بابام میگفت سیّدها از دست اجنّه فرار کردن و این قلعه خالی و خراب شده.»
«یاسر، تو اجنه رو اینجا ندیدی؟ راست بگو.»
«خر خدا، اجنه که دیده نمی شن.»
«اگه خدا بخواد من سال دیگه از اینجا میرم.»
«چاخان نگویاسر، تو، تو هرسال میگی سال دیگه از اینجا میرم ولی هیچ وقت نمیری.»
شاید اگر آن اتفاق نیفتاده بود، با سیف سلف خر و نزولخور به شهر میرفت، خانه شاگرد و دالاندار کاروانسرای دانه فروشها میشد. دو سال پیش سلفخر ولایت یاسر یتیم را نزدیک خرمنجا دیده بود، از سرعت موتور ایژ روسی کاسته بود؛ یکدم به تماشای او ایستاده بود و از سر تحقیر و تمسخر لبخند زده بود:
«چکار میکنی پسر؟ چرا ذخیرۀ مورچهها رو میدزدی؟»
یاسر یتیم از زمانی که از آسیاب به آبادی آمده بود، فصل درو و خرمنکوبی با خوشه چینی و خراب کردن لانههای زیرزمینی مورچه ها و غارت انبارکهای آنها گندم و جو گرد آوری و ذخیره میکرد تا زمستان محتاج این و آن نمیشد. گاهی برات یقه کنده، ولگرد و پا برهنۀ ولایت، قاب یاسر را میدزدید و با هم به بیابان میرفتتند و در دهانۀ چاههایِ قنات با تورکبوترچاهی میگرفتند و در قلعۀ سیدها کباب میکردند و دلی از عزا در میآوردند. با وجود این زمستانهای سرد و طولانی سخت میگذشت و بارها و بارها پیش آمده بود که سر بیشام بر بالش گذاشته بود.
«این مورچه ها که مال شما نیستن آقا سیف.»
«نه، ولی تو دسترنج اون بیچاره ها رو میدزدی.»
یاسریتیم، سیف سلفخر و نزولخوار را میشناخت و اینجا و آنجا شنیده بود که رعیّت و خرده مالکها به او بدهکار بودند و سال به سال بیشتر بدهکار میشدند. یاسر یتیم اگرچه آب و ملکی درآن ولایت نداشت و مثل رعیّت دست زیر سنگ او نبود، ولی بس که همولایتیها از آن تازه به دوران رسیدۀ بیناخن بد گفته بودند، و او را زنا زاده و بچه باز و بی ناموش نامیده بودند، به او بدبین شده بود. سیف سلفخر گویا دندان برای «کالچه» تیزکرده بود و چندبار با موتور سیکلت به سرِزمین رفته بود. گیرم پیرزن میراث صفدر را نفروخته بود و نمیفروخت، کالچه انگار به جاناش بسته بود. یاسر یتیم چند بار از پیرزن شنیده بود که خطاب به سلفخر گفته بود: «آهای پسر حامد گَر، سگ که چاق بشه، گوشتشو نمیخورن.»
«به شما که آزاری نمیرسه آقا سیف...»
سیف سلف خر تف غلیظی روی زمین انداخت و گفت:
«به مورچه ها و کفترهای چاهی که آزار میرسه.»
سلف خر پستان مادرش را گاز کرفته بود و تنها چیزی که نداشت دل بود و دلرحمی را نمیشناخت. اگر چه اینهمـه از خاطر
یاسریتیم گذشته بود، ولی به زبان نیاورده بود.
«من توبه کردم آقا؛ دیگه کفتر تو گلوی چاه نمیگیرم.»
گویا فکربکری از ذهن سیف سلفخر گذشته بود؛ سیگاری گیرانده بود و موتور سیکلت را خاموش کرده بود:
«یاسر، اینکارها گناه داره، خدا رو خوش نمیاد.»
از بچهها که بگذرم، تا آن روز کسی او را خودمانی «یاسر»
صدا نزده بود. تلنگری به ذهناش خورد و نرم شد:
«چکار کنم آقا؟ هرکسی از یه راهی نون میخوره،»
«شنیدم پیرزن کالچه رو به نام تو کرده.»
«کالچه؟ سر به سرم نذار آقا. من یه کلوخ ندارم که کاکلی روش فضله بنداره.»
سیف سلف خر به هدف نزدیک شده بود:
«پسر خوب، تو که توی ِاین قلعۀ خراب شده چیزی نداری، چرا اینجا موندی، چرا نمیری شهر؟»
«برم شهر چکار کنم؟ من که درس نخوندم و سواد ندارم، من که حرفهای بلد نیستم. من که کسی رو تو شهر نمیشناسم.»
«بیا شهر، بیا کاروانسرا، خودم یه فکری به حالت میکنم.»
روزی که آسیابان او را بهفرزندی قبول کرده بود، به کدخدا ناصر گفته بود:«باشه کدخدا، بذارش پیش من، یه فکری به حالش میکنم. بله، به قول شما این بچه عصای دستم میشه.» این جمله به گوش یاسر یتیم آشنا بود و معنای خاصی داشت.
«چه فکری به حالم میکنی آقا سیف؟»
«یاسر، دالوندار کاروانسرا پیر و کر وگیج شده، حواسش به آمد و شد مالدارها نیست، بیا شهر، روزها دستی زیر بال مراد علی میگیری و اگه مادربچهها کاری داشت، براش انجام میدی و شبها توی اتاقک بالای کاروانسرا میخوابی.»
یاسر یتیم چند سال نوکر بیمزد و مواجب آسیابان کر بود، برای او جالیزبانی میکرد، گوسفند میچراند، آخر هفتهها به آبادی بالا میرفت، نان و گوشت و خوار بار میخرید و شبها...
«منظور بیام خرج شکم نوکر و خونه شاگرد شما بشم؟»
سیف سلف خر ته سیگارش را زیر پا له کرده بود:
«ماهی سی تومن برات کنار میذارم، واسۀ روزی که بخوای داماد بشی و عروسی کنی. به موقعش خودم برات زن میگیرم.»
یاسریتیم اگر چه آن روز زیرلب و مردد گفته بود: «چشم»
ولی به شهر نرفته بود. دلرحی سیف سلف خر او را به شک انداخته
بود و با توجه به سابقه و شهرتی که توی ولایت و روستاهای اطراف
داشت و روزگاری را که زیر پر بال آسیابان از سرگذرانده بود، از او چشم میزد. با وجود این چندبار وسوسه شده بود و حتا با کدخدا مشورت کرده بود و آن مرد رند او را بر حذر داشته بود:
«این مردکه از اون بُخو بُریدههاست، برو شهر، ولی مواظب باش. توی این دنیا هیچ گربهای محض رضایِ خدا موش نمیگیره.»
پیشنهاد سیف سلف خر به هر قصد و نیتی بود، چند روزی او را به فکر وا داشته بود: سرانجام فرصتی طلائی پیش آمده بود تا از «قلعۀ سیّدها» میرفت و زندگی تازهای در کاروانسرای سلف خر شروع میکرد. هر چه بادا باد!... یاسر اگرچه شهر را هنوز از نزدیک ندیده بود و نمیشناخت، ولی وصف خیابانهای اسفالته، سینماها، پارکها و فروشگاهها و دخترهای بیحجاب و سر برهنه را از زبان شاگردهای دبیرستانی شنیده بود و وسوسه شده بود. شاید اگر آن روز داغ تابستان «پریزاد» برهنه را از لا به لای برگها و ساقههایِ نازک نیزارِ کنارِ جوی نمیدید، منصرف نمیشد و سرنوشت دیگری پیدا میکرد: «آی خدا قلبم...»
یاسر یتیم آن روز درکوره راهی که به آبادیهای پشت کوه می رفت، در خیال شهر، کاروانسرا و سیف سَلَف خَر پرسه میزد و هر بار کلافه از گرما و آفتاب با دستمال عرق پیشانی و گردناش را خشک میکرد و خودش را باد میزد. بیابان خالی و خاموش بود و حتا کاکلیها به سایۀ بوتههای خشک اسپند خزیده بودند و جیک نمیزدند. از خورشید، از آن کورۀ گداختۀ آتش میبارید و آفتاب تموز آنقدر داغ بود که یاسراحساس میکرد مخاش در کاسۀ سرش به جوش آمده بود و چشمهایش از گرما تار شده بود و قلباش دو باره درد گرفته بود. دست روی قلبش گذاشت و یکدم بالایِ تپه پا سست کرد و نگاهی به اطراف انداخت. در آن سوی برج و خانههای گنبدی آسیاب، نزدیک باغ مخروبه پرهیب محوی یکدم در سراب بیابان لرزید و از چشم افتاد. روباه بود یا گربۀ وحشی؟ اهمیت نداد و مثل هر روز به نیت آبتنی راهاش را رو به «دهن فرۀ» نخِ شیرین کج کرد و سر به زیر باریکه راه نزدیک برج و باروی آسیاب گذشت و بر نگشت و به آن سو نگاه نکرد. با اینهمه چشم بسته همه جا را میدید و صدای سرفههای خشک آسیابان را میشنید، دهان باز و چشمهای از حدقه به درجستۀ او را در نور چراغ موشی میدید و مثل هربار احساس آرامش میکرد وپشیمان بود که چرا زودتر او را به درک واصل نکرده بود:
«یه فکری به حالش میکنم کدخدا. دیوث. سیف سلف خر هم میخواد یه فکری به حال من بکنه...توپوزی که ...»
در سایۀ دیوار باغ مخروبه و متروک اربابِ سابق چند بز و میش خسبیده بودند و نشخوار میکردند؛ از چوپان خبری و اثری نبود. لابد خوابیده بود. از کنار آنها گذشت، گیوههایش را از پا در آورد، پاچههایش را ورمالید و پا برهنه توی جوی آب راه افتاد. از باغ مخروبه و متروک ارباب سابق تا مظهر قنات راه درازی بود و دراین مسیر جوی گود افتاده بود و برگهایِ نیزارِ انبوهِ دوطرفِ آن بر آب زلال سایه انداخته بودند و آفتاب از لا بهلای برگهای نازک نی میتابید؛ موجهای بازیگوش، ماسه ها و سنگریزههای کف جوی در بارش نور میدرخشیدند. آب آرام و بیشتاب برعلفهای حاشیۀ جوی میلغزید و رو به دشت میرفت و در دستکندها با سرخوشی زمزمه میکرد، مثل زمزمۀ پریزاد. یاسریتیم در پناه نیزار ایستاد و گوش انداخت، صدا دخترانه بود و ترانهای را به زمزمه میخواند که مفهوم نبود. پریزاد بود یا آدمیزاد؟ در آنجا چکار داشت؟ یاد آن پرهیب سیاه و محوی افتاد که یکدم پیش در سراب لرزان بیابان دیده بود، دزدانه سرک کشید وقلباش از مشاهدۀ پریزاد برهنهای که درآب زلال جوی غوطه میخورد، بهتپش افتاد، گلویش خشک
شد، سرش گیج رفت و همه چیز را از یاد برد: آی خدا، قلبم...
آن روز داغ تموز، یاسرمدتی که قرنی بهدرازا کشید، مات
و مبهوت ماند، قلباش مانند پرندهای هراسان در قفس پرپر میزد و بیتابی میکرد؛ جناق سینهاش از درد تیرمیکشید و آنچه را که میدید، باور نمیکرد. یاسر در خواب حتا دختر برهنه ندیده بود و هیچ تصویر و تصوری از اندام برهنۀ آن موجود رویائی، از زیبائی و ظرافت و لطافت زنانه نداشت. آن پریزادۀ برهنه درآب زلال جوی تجسم زیبائی، طراوت و شادابی بود. خواب بود یا بیدار؟ چشمهای یاسریتیم از شگفتی و ناباوری وا دریده بود، نفساش بند آمده بود و در پناه نیزار خشک شده بود: « آی خدا، قلبم...»
درآن دیار هیچ زن و دختری در روز روشن بیپروا در نیزار برهنه نمیشد و تن به آب نمیسپرد: شاید پریزادهای که در قصهها آمده، دروغ نبود؛ شاید دختر صاحبجان همان پریزادۀ قصهها بود. یاسر اگر چه میدانست که «هُد هُد» از جنس و جنم دیگری بود و شباهتی به دخترهایِ آبادی نداشت؛ اگرچه رفتار، کردار و گفتارش بی پروا و جسورانه بود؛ اگرچه ترس توی چشماش نبود، و اگر پا میداد، چادرش را از سر وا میگرفت، دور میانداخت و با چوب و چماق بهحریف یورش میبرد و از هیچ مردی نمیترسید. با اینهمه یاسر یتیم هرگز گمان نمیکرد که دختر صاحبجان تا جائی پیش میرفت که سرتاپا برهنه در سایۀ نیزار توی جوی غوطه میخورد و با سرخوشی ترانهای را به زمزمه میخواند: آی خدا، قلبم...
پریزاد از آب بیرون آمد، کنار جوی رو به خورشید ایستاد، سرش را به چپ خم کرد، آب موهای بلندش را با دو دست چلاند، زمزمهکنان لباس پوشید، کفشها و چوبدستیاش را برداشت، بال دامناش را بالا گرفت و پا برهنه توی جوی آب راه افتاد. یا سریتیم چشمهایش را بست، در پناه نیزار کز کرد و خودش را بهخدا سپرد. اگر هُدهُد صاحبجان او را میدید، بیشک جیغ میکشید و آسمان رنگ میگرفت. هر چند برخلاف انتظار او این اتفاق نیفتاد، پریزاد ساقه های نی را کنار زد و بتلخی و تندی به او توپید:
«یتیمچه، تو اینجا چه گُهی میخوری؟»
لب و دهان یاسر یتیم مثل چوب کبریت خشک شده بود، زبان در دهاناش نمیچرخید و از پناه نیزار بیرون نمیآمد:
«چرا مثل موش قایم شدی، بیا بیرون تحفه...»
یاسریتیم سراسیمه شد، تلو خورد و توی جوی آب افتاد:
«به خدا من...آهو ، به خدا من.. آهو جان من ندیدم...»
در ولایت هیچ کسی، حتا دخترها او را آهو صدا نمیزدند. یاسریتیم این اسم را از زبان مردی شنیده بود که گویا عاشق دختر صاحبجان بود. مردی میانهسال، خپله، آبلهرو، رنگ پریده و بیکاره که تازه از شهر به ولایت آمده بود؛ روزها اینجا و آنجا میپلکید و مردم به او لقب ملا داده بودند و میگفتند لامذهب و توده ای بود و تازه از زندان شهربانی آزاد شده بود. در آن ولایت به آدم با سواد «ملا» میگفتند که هیچ ربطی به آخوند نداشت. یاسر چند بار او را نزدیک باغ مخروبۀ ارباب سابق و قنات دیده بود و با او همکلام شده بود؛ در حقیقت ملا او را به حرف گرفته بود. ملا فاخراگر گوش شنوا گیر میآورد، مدتها چانه میجنباند و در بارۀ عالم و آدم؛ در بارۀ همه چیز دنیا حرف میزد، حرف میزد وحرف میزد تا شنونده خسته میشد و خمیازه میکشید. ملا روزی از روزها حرف را به دختر صاحبجان کشانده بود و به یاسر یتیم گفته بود:
«گنج تویِ ویرانهست، آهو تویِ شیره کشخونه.»
«آهو اسم خواهر اون ته دیگ عدسی پلو آب لمبوست»
هد هد صاحبجان چوب دستیاش را بالا برد، یاسر سرش را دزدید، دستاش را سپر کرد و به زاری نالید:
«به خدا من نمیدونستم که تو اینجا آبتنی... من ندیدم ...»
«گمشو یتیمچه، گمشو، کسی بتو نمیگوزه، برو گمشو...»
یاسر بزحمت از جا برخاست و به تته پته افتاد:
«آقا فاخر میگفت آهو، به خدا من، آقا میگفت، من ...»
«فاخرگه خورد با تو، مردکۀ هرهری مذهب؛ بیکارۀ وراج، یالا گمشو از پیش چشمم، گمشو تا نزدم ناکارت نکردم.»
یاسریتیم از نیزار بالاپیچید و از پیش چشم پریزاد گم شد. هر چند دل از آنجا نکند و در بالای خاکریز به تماشای او ایستاد: هد هد صاحبجان رو به باغ مخروبه رفت و در پناه دیوار شکسته از چشم افتاد؛ یاسر مدتی زیر آفتاب داغ پا به پا مالید و دو باره از شیب تند کنار جوی، از میان نیزار انبوه پائین رفت و با لباس توی
آب خنک دراز کشید: آی خدا، قلبم...
دختر صاحبجان با شقاوت نیشتر به قلباش زده بود، به او زخم زبان زده بود و با وجود این، بهخاطر او منصرف شد و به شهر نرفت. ایکاش میتوانست و از آن ولایت میرفت و درجهنم درهای گم و گور میشد. ای کاش آن پریزاد را از یاد میبرد و شبها سر راحت بر بالش میگذاشت، ایکاش... نه، نشد، نتوانست، در آن روز داغ تموزی به دام پریزاد افتاد، آن روز درنیزار طلسم و جادو شد، گرفتار شد، به شهر و به کاروانسرای سیف سلف خر نرفت، در قلعۀ سیّدها ماندگار شد تا هر روز سایۀ دختر صاحبجان را همه جا راه میبرد و شبها طاقبار دراز میکشید و رویائی را که در روز روشن و با چشم باز دیده بود، بارها و بارها از نظر میگذراند و قلباش دوباره به تپش میافتاد و قفسۀ سینهاش درد میگرفت. آن رویای زیبا، اندام خوش ریخت و برهنۀ دختر صاحبجان در گرمایِ تموز بر لوح ضمیر یاسر یتیم نقش بسته بود و تا چشم برهم میگذاشت او را میدید که بی پروا در برکه غوطه میخورد، پستانها و سرین گرد و خوشقوارهاش از آب بیرون میماند، کام یاسر در اتاق نیمه تاریک خشک میشد و اشک در چشمهایش حلقه میزد:
آی خدا، قلبم...آی خدا، قلبم...
«پسر، چرا مدام دستت روی قلبته؟»
یاسر یتیم برگشت و چشماش به ملا افتاد. ملا لب جوی آب، نزدیک باغ مخروبه نشسته بود، پاچههای شلوارش را ورمالده بود، پاهایش را توی آب گذاشته بود و کتاب میخواند. ملا مثل او بیابانگرد شده بود و روزها دورادور هدهد صاحبجان را می پائید.
«گفتی قلبم آقا؟ نمیدونم، حواسم نیست.»
«چی رو نمیدونی؟ لابد تپش قلب داری؟ آره؟»
ملا فاخر به بیماری قلبی یاسریتیم پی برده بود و به او قول داده بود، با دوست پزشکاش در شهر صحبت کند و سر فرصت او را به مطب دکتر صالح ببرد، هرچند پشت گوش انداخته بود و یاسر یتیم اگرچه گاهی نیمه شبها با درد از خواب میپرید، ولی پیگیر نشده بود و گمان میکرد پریزاد برهنه مسبب تپش قلب اوست. در این که پساز آن روز گرم تابستان تپش قلب یاسریتیم بیشتر شده بود و در سربالائیها نفساش به شماره میافتاد، هیچ شکی نبود، ولی بیماری قلب او ربطی به«پریزاده» به دختر صاحبجان نداشت و باید چندسال پیش بستری، معالجه و مداوا میشد که نشد. بود و نبود او برای کسی اهمیتی نداشت، در آنهمه سال فقط یک نفر از حال و روز و سلامتی او پرسیده بود؛ یک نفر بیکاره، لامذهب و از خدا بی خبرکه اهالی و خانوادهاش آشکارا از او تبرّی میجستند و مردم پشت سرش چاقو دسته میکردند. شاید اگر بدگوئی و غیبت مردم نبود، یاسر یتیم به «ملا فاخر» بد بین نمیشد؛ به سراغ او میرفت و قولی را که به او داده بود به یادش میآورد.
«پسر، مواظب باش این مرتیکۀ دهری آب توگوشت نکنه.»
«چی؟ دهری؟ ملا میخواست منو ببره پیش دکتر صالح.»
«کل اگرطبیب بودی سر خود دوا نمودی. دکتر صالح؟! ملا پولش کجا بود که تو رو ببره دکتر؟»
«میگه دکتر صالح دوستشه، ازش پول نمیگیره.»
«خیال کردی، تو این دنیا ننه به بابا مجانی نمیده.»
«چه میدونم، من که بابا و ننه ندارم.»
این گفتگو به دورانی برمیگشت که هنوز پریزاده را در آب جوی ندیده بود و عقلاش را بی باقی گم نکرده بود. بعد از آن روز یاسر تبدیل به سایۀ دختر صاحبجان شده بود و روزها در دشت و بیابان پرسه میزد و شبها که دلتنگی و غم ظفر میشد، از بیابان به قلعۀ سیّدها بر میگشت و بهیاد پریزاده، در نورفانوس با ذغال روی دیوار کاهگلی پستو نقش و نگار میکشید. فکر نقاشی خود به خود به سراغ او آمده بود و مانند انسانهای غارنشین، استعداد نهفتهاش بیدار شده بود. شبها، هنگامی که خفاشها به پرواز در میآمدند و جغدها به خواب میرفتند و قلعۀ سیّدها مثل گورستان خاموش میشد، یاسر فانوس را در پستو از چنگک میآویخت، تکه ذعالی بر میداشت و شروع میکرد. اگر چه هیچ کسی به اتاقک او در قلعۀ سیّدها نمیآمد و بچهها توی دالان و جلو در قلعه از او جدا میشدند، با اینهمه از رسوائی میترسید و احتیاط میکرد. نباید کسی به نیت او پی میبرد و چشم غیر و نگاه نا محرم به انحنای کمر باریک و کپل گرد پریزاده میافتاد و پستانهای خوشریخت او را میدید. نقاشی روی دیوار ابتدائی و کودکانه بود، با اینهمه یاسر هر بار به اثرش نگاه میکرد، سرتا پا گرمیگرفت، داغ می شد، همه چیز دوباره جان میگرفت، آفتاب از لابهلای نیزار بر آب زلال جوی میتابید و آن پریزادۀ برهنه در آب غوطه میخورد و ترانهای را زیر لب زمزمه میکرد. راستی کدام ترانه بود؟ ترانۀ عاشقانه؟ برای کی؟ برای تیمور ننه سلطان؟ دخترصاحبجان خاطرخواه تیمورشده بود؟ تیمور مثل یاسردر هفت آسمان یک ستاره نداشت و صاحبجان به آن یک لاقبا دختر نمیداد. با اینهمه اسماش روی هدهد بود، ملا چه اسم قشنگی روی دختر صاحبجان گذاشته بود: آهو... آهوا... دخترصاحبجان لابد میدانستکه هرهری مذهب ولایت عاشق او شده بود، انگار همۀ جوانها دل به دختر صاحبجان داده بودند و همه با حسرت به قد و بالای هدهد نگاه میکردند. گیرم یاسر هنوز جوان نبود، دختر صاحبجان به او محل نگذاشته بود و مثل عقرب نیش زده بود: «کسی بتو نمی گوزه...» یاسر نیمه شب تب کرده بود و در خواب و بیدار هذیان میگفت:
«کجائی تو؟ رفتی پستو موش بگیری؟»
کولی کالچه دو روز همسایهاش را کنار گودال ندیده بود، به شک افتاده بود، شب سوم مثل گربه بیسر و صدا به اتاق یاسریتیم رفته بود، بالای سر بیمار ایستاده بود، فانوساش را بالا گرفته بود، به نقش و نگار روی دیوار نگاه میکرد و مانند کسی که به رازی پی برده باشد، سرش را به معنا میجنباند: هیهات، هیهات!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
(1)کالچه: کال کوچک؛ رودخانۀ فصلی کوچک که فقط در هنگام سیل آب دارد.
.
فصلی از رمان هُدهُد صاحبجان
|
|