عصر نو
www.asre-nou.net

نسیم عاشق، غُرش دلخراش


Wed 25 02 2026

فرامرز پارسا

new/faramarz-parsa.jpg
هوا کم‌کم داشت لباس زمستانی‌اش را بر تن می‌کرد.
وقت‌اش رسیده بود؛ به یار دیرینه‌اش، باد، هم پیغام داده بود که هرچه زودتر برگ‌ها را از شاخه‌های درختان برگیرد.
و اما در مزرعه، طبیعت صحنه‌ای زیبا ساخته بود؛ چنان که کسی از آمدنش دلگیر نمی‌شد، بلکه برای دلداده‌ها فضایی شاعرانه و دل‌چسب پدید آمده بود.
آفتاب به خط پایانی روز نزدیک می‌شد و با رنگ‌های دل‌تنگ و گرمش، نمایشی از وداع را بر دشت گسترده بود؛ گویی می‌خواست به همه حالی دهد.
شب اما با دلخوری آمد؛ نیمه‌ابری و پراکنده، چنان که بغضی در گلو داشت.
از بالای انباری، اگر به آسمان نگاه می‌کردی، تنها چند ستاره کم‌رمق دیده می‌شد.
فضای مزرعه در دل تاریکی سنگین شده بود؛ انگار افتاده باشد و نتواند برخیزد. تنها صدای باد رهگذر شنیده می‌شد، مانند ماموری که بازرسی می‌کند تا مطمئن شود برگی روی هیچ درختی جا خوش نکرده باشد.
رودخانه‌ی نزدیک مزرعه هم به خواب رفته بود؛ صدای بازیگوشی‌اش فروکش کرده بود. خودش می‌دانست که به زودی دو یا سه ماه اسیر یخ‌بندان خواهد شد.
خاک نیز چنان بود که روی خود را پوشانده باشد. از نرمی گذشته خبری نبود؛ می‌خواست نفسی راحت بکشد، از زیر سم حیوانات و لگدکوبی شخم‌ها رها شود و برای مدتی کوتاه، در آغوش طبیعت، خواب آرامی را تجربه کند.
پرندگان پیش از رسیدن سرما بار سفر بسته بودند، و حیوانات مزاحم مزرعه هم مثل هر سال در گوشه‌ای پنهان شده بودند.
تنها نگاه مزرعه‌دار از پشت پنجره مانده بود؛ نگاهی پر از حسرت.
هر سال در این هنگام، او به تماشای سکوت سنگین مزرعه می‌نشست — یا شاید به انتظار نفس تازه‌ی زمین و آشتی دوباره‌ی طبیعت..
کم‌کم چشمان مزرعه‌دار از پشت پنجره محو شد.
اما بیرون، هنوز حرکت آرام باد بیدار بود.
هوا با صدایی نرم پرسید:
– به چه می‌اندیشی، دوست من؟
باد لحظه‌ای ایستاد؛ آرام شد، چنان که گویی میان اندیشه و اندوه مردد مانده باشد، و گفت:
– به آنچه به زودی اتفاق خواهد افتاد…
هوا چون مادری مهربان، او را نوازش کرد و از چرخش بازداشت.
گفت:
– من و تو، از آغازِ زندگی با هم بوده‌ایم، و تا پایانش نیز خواهیم ماند.
به‌زودی با ریزش برف، من دوباره به آدم‌برفی‌ها جان می‌دهم.
برف، کودکان را با عشق در آغوش می گیرد.
و آن‌ها، با خنده‌های شیرین‌شان، بر زمین نقش فرشته‌ها را می‌سازند.
بزرگ‌ترها را هم، با چه شور و شوقی، به دوران کودکی بازمی‌برند.
آیا این در نگاه تو زیبایی نیست؟ تولدی دوباره در دلِ سرما؟
باد آرام چرخید، گویی از شرم، و گفت:
– اما من…
وقتی زمانش برسد، باید فرمان را اجرا کنم.
با غرشی دل‌خراش می‌آیم، خانه‌ها را درهم می‌کوبم،
جان‌ها را می‌گیرم و زیبایی طبیعت را به زشتی بدل می‌کنم.
در دل‌ها نفرین و ترس می‌کارم، و از خود بیزار می‌شوم.
ای کاش می‌توانستم همیشه همان نسیم عاشق بمانم،
همان که با لبخندت آرام می‌شود و بر گیسوان جهان می‌وزد.
هوا آهی کشید و گفت:
– خورشید در راه است؛ می‌آید تا کولبار کم‌رنگِ نورش را بر زمین بگستراند.
او هم دیگر رمقی برای ریختن هیزم در کوره‌اش را ندارد.
و آن‌گاه، هر دو – باد و هوا –
در سکوتِ سپیده، هر یک به نقش خود بازگشتند.
یکی وزید، دیگری تن داد،
و روزی دیگر، با حال و هوایی دیگر از نو آغاز شد.
—————-
۲۰۲۵/۱۱/۲