رسالهای در باب «حق شورش» و کرامت انسان
در نسبت با اقتدار سیاسی
Tue 24 02 2026
فرشید یاسائی
تهیه و تدوین : فرشید یاسائی
پیشگفتار: آزادی؛ پیش از آنکه واژهای در متون حقوقی باشد، تجربهای درونی و خاموش در ژرفای وجود انسان است. هر فرد، در نخستین لحظه آگاهی خویش، خویشتن را موجودی مییابد که میتواند فکر و خیال کند، انتخاب کند و «نه» بگوید! همین توانِ گفتنِ « نه »، بنیاد همه آزادیهای سیاسی و اجتماعی است. اگر این توان از انسان گرفته شود، او همچنان زنده است، اما دیگر به تمامی «انسان» نیست؛ زیرا کرامت انسانی با اختیار او گره خورده است. این رساله از همین نقطه آغاز میکند: از باور به اینکه آزادی نه امتیازی اعطایی، بلکه حقیقتی ذاتی است.
سیاست، در معنای اصیل خود، باید هنر پاسداری از این حقیقت باشد. دولت زمانی مشروع است که میان نظم و آزادی تعادلی عادلانه برقرار کند. اما تاریخ بارها نشان داده است که قدرت، اگر مهار نشود، میل به گسترش دارد و این گسترش غالباً به بهای محدود شدن آزادیها تمام میشود. از همینجاست که اندیشه مقاومت شکل میگیرد؛ مقاومتی که نه از سر آشوب طلبی، بلکه از دغدغه حفظ کرامت انسانی سرچشمه میگیرد.
مفهوم «حق شورش» در این بستر معنا مییابد. این حق، اعلام جنگ با نظم موجود نیست، بلکه مرزی اخلاقی برای قدرت است. گویی جامعه به دولت میگوید: «اطاعت ما تا آنجاست که عدالت ، آزادی و احترام متقابل برقرار است!» هرگاه آنان مخدوش شوند و راههای اصلاح مسالمتآمیز بسته گردد، پرسش از مشروعیت قدرت ناگزیر طرح میشود. شورش، در معنای فلسفی خود، پیش از آنکه کنشی خیابانی باشد، داوری در وجدان جمعی است.
در جهان امروز که برخی جوامع از سنتهای دیرپای دموکراتیک برخوردارند و برخی دیگر با محدودیتهای گسترده سیاسی روبهرو هستند، این مفهوم اهمیت دوچندان مییابد. در نظامهای باز، اعتراض بخشی از سازوکار رسمی قدرت است؛ اما در نظامهای بسته، همان اعتراض میتواند به جرمی نابخشودنی بدل شود. تفاوت این دو وضعیت، پرسش از «حق شورش» را از سطح نظری به سطحی وجودی میکشاند.
این نوشتار نه در پی تحریک احساسات است و نه در پی صدور حکم. مقصود آن است که در پرتو نگاهی فلسفی و ادبیاتی سنجیده، نسبت میان آزادی انسان و اقتدار سیاسی روشن گردد. زیرا تا زمانی که این نسبت فهم نشود، هر سخنی درباره مقاومت یا اطاعت، ناقص خواهد بود. فلسفه، اگرچه راهحل فوری ارائه نمیدهد، اما میتواند افق دید ما را گستردهتر سازد.
بدین سان، پیشگفتار حاضر دعوتی است به تأمل؛ تأملی در این پرسش بنیادین که اگر انسان آزاد زاده میشود، چه زمانی و چگونه میتواند در برابر قدرتی که آزادی او را محدود و یا سلب کرده است، ایستادگی کند؟ پاسخ این پرسش ساده نیست، اما طرح آن نشانه زنده بودن وجدان انسانی است و همین وجدان، سرچشمه هر تحول تاریخی بزرگ بوده است.
******
آغاز : نخست باید روشن ساخت که «مشروعیت سیاسی» مفهومی قراردادی و مشروط است، نه موهبتی آسمانی و مطلق! هیچ حکومتی صرفاً به سبب در اختیار داشتن ابزار قدرت، شایسته اطاعت نیست! مشروعیت زمانی تحقق مییابد که قدرت در خدمت خیر عمومی و پاسدار حقوق بنیادین افراد باشد. این اصل، نقطه عزیمت بسیاری از نظریههای مدرن سیاست است.
آغاز هر تأمل ژرف در سیاست، نه از دولت بلکه از انسان است. انسان، پیش از آنکه تابع قانون باشد، صاحب آگاهی است؛ پیش از آنکه شهروند باشد، دارای وجدان است و پیش از آنکه مطیع قدرت گردد، موجودی است که آزادی را در ژرفای هستی خویش تجربه میکند. آزادی، در این معنا، نه امتیازی اعطایی و نه هدیهای حکومتی، بلکه کیفیتی ذاتی در سرشت آدمی است. هرگاه سیاست این حقیقت نخستین را از یاد ببرد، فاصلهای پدید میآید که در آن، پرسش از مشروعیت و سپس اندیشه مقاومت سر برمیآورد.
قدرت سیاسی، در صورت آرمانی خود، ساماندهنده زیست جمعی و حافظ امنیت و عدالت است. اما همین قدرت، اگر از مهار قانون و رضایت عمومی رها شود، میتواند به نیرویی بدل گردد که آزادی را محدود و کرامت را مخدوش سازد. تاریخ اندیشه سیاسی، تاریخ کشاکش میان این دو امکان است: قدرت بهمثابه محافظ وخدمتگزار آزادی و قدرت بهمثابه سلطهگر آن. در این کشاکش، مفهوم «حق شورش» همچون مرزی اخلاقی ظاهر میشود؛ مرزی که یادآور میگردد: اقتدار؛ مطلق و بیقید نیست.
شورش در معنای فلسفی خود، پیش از آنکه فریادی در خیابان باشد، داوری در وجدان است. انسان زمانی به مقاومت میاندیشد که احساس کند پیوند میان اطاعت و عدالت گسسته شده است. اطاعت تا زمانی فضیلت است که در خدمت نظمی عادلانه باشد. اگر قانون به ابزار سرکوب بدل شود و نظم به پوششی برای خاموشی اجباری، آنگاه اطاعت دیگر نه فضیلت بلکه تسلیم است. از همینجا اندیشه شورش زاده میشود؛ نه از شوق بینظمی، بلکه از طلب عدالت.
در سنتهای گوناگون فلسفی، از جمهوریخواهان و مشروطه خواهان کلاسیک گرفته تا متفکران مدرن، ایده مقاومت در برابر ظلم حضوری مداوم داشته است. آنارشیسم این ایده را به رادیکالترین صورت خود رساند و اعلام کرد که هر اقتدار متمرکز، بالقوه مستعد فساد و سلطه است. در این نگاه: حق شورش راهمواره برای خود محفوظ دانست!، زیرا دولت هرگز نمیتواند بهطور کامل از وسوسه گسترش قدرت مصون بماند. این دیدگاه، گرچه افراطی مینماید، اما یادآوری مهمی در خود دارد: آزادی را نمیتوان برای همیشه به نهادها سپرد!
در مقابل، مکاتبی که دولت محدود را میپذیرند، مشروعیت آن را نیز مشروط به رعایت حقوق بنیادین میدانند. دولت تنها زمانی شایسته اطاعت است که آزادی اندیشه، بیان، تجمع و مشارکت سیاسی را پاس بدارد. اگر این حقوق بهطور نظاممند نقض شود، پایه اخلاقی اقتدار سست میگردد. مشروعیت، همچون پلی است میان قدرت و رضایت و اگر رضایت از میان برود، پل فرو میریزد.
زمانی که اعتراض مسالمتآمیز نیز با سرکوب مواجه شود، تمایز میان نظم و اجبار آشکارتر میشود. نظمی که تنها با تهدید و مجازات پایدار میماند، بیش از آنکه متکی بر رضایت باشد، بر ترس استوار است. ترس میتواند سکوت بیآفریند، اما نمیتواند مشروعیت خلق کند. در چنین وضعی، انسان خود را در برابر دو گزینه میبیند: پذیرش خاموشی وضعیت موجود یا تلاش برای تغییر آن با وجود مخاطرات. این انتخاب، انتخابی ساده نیست؛ زیرا هر دو مسیر با هزینه همراه است. سکوت میتواند به فرسایش درونی بینجامد و اعتراض میتواند خطر بیرونی در پی داشته باشد.
تاریخ نشان داده است که تغییرات بزرگ اجتماعی غالباً نتیجه انباشت تدریجی نارضایتی و شکلگیری همبستگی جمعی بودهاند، نه صرفاً انفجار ناگهانی خشم. شورشی که فاقد سازمان و چشمانداز باشد، ممکن است به هرج ومرجی گذرا بدل شود. اما مقاومتی که بر آگاهی و پیوند اجتماعی استوار باشد، ظرفیت پایدارتری دارد. باید میان «حق داشتن» و «توانستن» تمایز نهاد. ممکن است مردمی از نظر اخلاقی خود را محق به شورش بدانند، اما شرایط عینی برای موفقیت مهیا نباشد. فلسفه میتواند حق را تبیین کند، اما تضمینی برای نتیجه فراهم نمیآورد.
در جوامعی که سنت پارلمانتاریسم و گردش قدرت نهادینه شده است، اعتراض خیابانی ادامه منطقی فرآیندهای قانونی است. مردم میتوانند نمایندگان خود را تغییر دهند، احزاب تازه تأسیس کنند و از رسانههای آزاد بهره گیرند. در چنین بستری، شورش معنایی استثنایی دارد، زیرا ساختار سیاسی خود امکان اصلاح را فراهم میآورد. قدرت ناگزیر است به نقد پاسخ دهد. به آزادی بیان و اندیشه احترام و آنرا رعایت کند. زیرا بقای آن به رضایت عمومی وابسته است.
اما در نظامهایی که مجاری رسمی نقد و اصلاح محدود یا مسدود شدهاند، وضع دگرگون میشود. اگر رسانه مستقل مجال فعالیت نیآبد، اگر رقابت سیاسی بهشدت کنترل شود و اگر اعتراض مسالمتآمیز با واکنش امنیتی پاسخ گیرد، شهروند احساس میکند که صدایش در ساختار رسمی شنیده نمیشود. این احساس بیصدایی، بذر نارضایتی عمیقتری را در دل جامعه میکارد.
در چنین زمینهای، پرسش از «حق شورش» صورتی عینی مییابد. هنگامی که انسان امکان بیان آزادانه اندیشه خویش را ندارد و حتی اعتراض آرام میتواند پیامدهای سنگین در پی داشته باشد، او خود را در موقعیتی تراژدیک مییابد. از یک سو، میل به حفظ جان و امنیت شخصی! و از سوی دیگر، طلب کرامت و آزادی. این دوگانگی، هسته اصلی مسئله است.
در سنت فلسفی آنارشیسم، «حق شورش» نه امتیازی اعطاشده از سوی دولت، بلکه حقی طبیعی و همزادِ آزادی انسان تلقی میشود. آنارشیستها با الهام از اندیشههایی که بعدها در آثار متفکرانی چون میخائیل باکونین و پیتر کروپوتکین... صورتبندی شد، استدلال میکردند که هر قدرت متمرکز و سلسلهمراتبی ذاتاً گرایش به سرکوب دارد و بنابراین مقاومت در برابر آن نه تنها مجاز بلکه ضروری است. در این نگاه، مشروعیت سیاسی از پایین و از اراده آزاد افراد و اجتماعات خودگردان ناشی میشود، نه از نهاد دولت. پس اگر دولت به ابزار سلطه بدل شود، شهروندان حق دارند آن را به چالش بکشند.
این ایده البته ریشههایی پیشاتر از آنارشیسم دارد. برای مثال، جان لاک در نظریه قرارداد اجتماعی خود تصریح میکرد که اگر حاکم حقوق طبیعی مردم - زندگی، آزادی و مالکیت - را نقض کند، مردم حق دارند او را برکنار کنند. هرچند لاک در چارچوب لیبرالیسم کلاسیک سخن میگفت و نه آنارشیسم، اما مفهوم حق مقاومت در برابر استبداد را به شکلی نظاممند وارد فلسفه سیاسی مدرن کرد. آنارشیستها این اصل را رادیکالتر کردند و هر نوع اقتدار تحمیلی را بالقوه نامشروع دانستند.
در حکومتهای دموکراتیک مدرن، این حق مقاومت به شکل نهادینهتری در قالب آزادی بیان، تجمع و اعتراض مسالمتآمیز پذیرفته شده است. بسیاری از قانونهای اساسی با الهام از سنتهای روشنگری و انقلابهای سیاسی، حق اعتراض را به رسمیت شناختهاند. برای نمونه، میراث فکری ژان ژاک روسو درباره حاکمیت مردم تأثیر عمیقی بر این روند گذاشت. در چنین نظامهایی، پلیس از نظر نظری وظیفه دارد امنیت معترضان را تضمین کند، نه اینکه ذاتاً در برابر آنان بایستد.
در سنت حقوق طبیعی، «حق شورش» به عنوان امتداد حق دفاع مشروع شهروندی فهمیده میشود. همانگونه که فرد در برابر تعرض به جان خود حق دفاع دارد، جامعه نیز در برابر تعرض سیستماتیک به آزادی و کرامتش حق مقاومت دارد. در این چارچوب، دولت توتالیتر به مثابه متجاوزی دائمی تلقی میشود که قرارداد اجتماعی را نقض کرده است. بنابراین شهروندان نه تنها مجاز، بلکه از نظر اخلاقی محق به مقاومتاند.
با این حال، باید میان تحلیل اخلاقی و تحلیل حقوقی تمایز گذاشت. از منظر حقوقی در یک نظام استبدادی – پلیسی ، هرگونه شورش «جرم» تعریف میشود، زیرا قانون در اختیار همان قدرت سرکوبگر است. اما مشروعیت اخلاقی الزاماً با مشروعیت قانونی یکسان نیست. بسیاری از انقلابهایی که بعدها بنیانگذار نظامهای جدید شدند، در زمان وقوع خود ؛ غیرقانونی محسوب میشدند.
متفکرانی چون هانا آرنت میان «قدرت» و «خشونت» تمایز قائل شدهاند. آرنت معتقد بود قدرت واقعی از رضایت جمعی ناشی میشود، در حالی که رژیمهای توتالیتر برای بقای خود ناچار به اتکای مداوم بر خشونتاند. وقتی رضایت عمومی از میان برود، ساختار قدرت درونی تهی میشود و شورش میتواند نشانهای از بازپسگیری قدرت از سوی مردم باشد.
در مورد سرزمینی چون ایران که ساختار سیاسی آن با عنوان رسمی " جمهوری اسلامی " ایران شناخته میشود، بسیاری از منتقدان بر وجود محدودیتهای جدی در عرصه آزادیهای مدنی - سیاسی تأکید دارند و راههای اصلاح و اعتراض مسالمتآمیز بهطور گسترده بسته شده و اعتراض با سرکوب وحشتناک و خشن پاسخ میگیرد، آنگاه پرسش از مشروعیت اخلاقی مقاومت اهمیت مضاعف مییابد.
باید تأکید کرد که سخن گفتن از «حق» به معنای صدور فرمان برای کنش نیست. حق، حوزه امکان اخلاقی را مشخص میکند، نه الزام عملی را. ممکن است فردی خود را محق به مقاومت بداند، اما به دلایل شخصی، خانوادگی یا اجتماعی، تصمیم به سکوت بگیرد. این انتخاب، هرچند شاید از منظر آرمانی ستوده نباشد، اما از منظر انسانی قابل درک است.
شورش، اگر به مثابه واکنشی به سلب آزادی فهم شود، ریشه در دفاع از کرامت دارد. همانگونه که فرد در برابر تعرض به جان خویش حق دفاع دارد، جامعه نیز در برابر تعرض پایدار به آزادیهایش میتواند خود را محق به ایستادگی بداند. این قیاس، مبنای بسیاری از استدلالهای اخلاقی درباره مقاومت است. اما قیاس، جایگزین سنجش دقیق شرایط نمیشود.
از منظر حقوق بشر بینالمللی، اگرچه «حق شورش» به صراحت در اسناد رسمی نیآمده، اما روح بسیاری از اعلامیهها - مانند تأکید بر کرامت انسانی و حق تعیین سرنوشت - با ایده مقاومت در برابر ستم سازگار است. هنگامی که دولتی به صورت گسترده و سازمانیافته حقوق بنیادین را نقض میکند، استدلال میشود که مشروعیت اخلاقی خود را از دست میدهد.
در این چارچوب، برخی نظریه پردازان میان «شورش دفاعی» و «شورش تهاجمی» تمایز میگذارند. شورش دفاعی واکنشی به سرکوب شدید و پایدار است، در حالی که شورش تهاجمی ممکن است با اهداف قدرتطلبانه یا ایدئولوژیک همراه باشد. تمایز میان این دو برای ارزیابی اخلاقی اهمیت اساسی دارد.
همچنین باید توجه داشت که مفهوم توتالیتاریسم، چنانکه در تحلیلهای قرن بیستم مطرح شد، به نظامهایی اشاره دارد که نه تنها رفتار سیاسی بلکه حیات فکری و خصوصی افراد را نیز کنترل میکنند. در چنین نظامهایی، فضای عمومی مستقل نابود میشود. بنابراین امکان اصلاح تدریجی از درون ساختار قدرت بسیار محدود است و بحث شورش به عنوان آخرین چاره برجستهتر میشود.
با این همه، فلسفه سیاسی همواره نسبت به خشونت محتاط بوده است. حتی متفکرانی که حق مقاومت را به رسمیت میشناسند، آن را مشروط به شرایطی چون نقض گسترده حقوق، نبود راههای قانونی اصلاح و وجود چشمانداز معقول برای بهبود وضعیت میدانند. شورش بدون سازماندهی و چشمانداز میتواند به هرجومرج یا جنگ داخلی منجر شود.
میتوان گفت که در حکومتهای دموکراتیک، حق اعتراض به رسمیت شناخته شده و به صورت نهادی حمایت میشود، در حالی که در حکومتهای استبدادی، این حق به سطحی زیرزمینی و پرخطر رانده میشود. از منظر اخلاقی بسیاری از مکاتب، اگر حکومتی به طور سیستماتیک آزادی و کرامت انسانی را نابود کند، شهروندان حق مقاومت - به شکل شورش- را دارند. اما این حق همواره با مسئولیت تاریخی و پیامدهای انسانی سنگینی همراه است.
پرسش از «حق شورش» بیش از آنکه پاسخی قطعی داشته باشد، دعوتی است به تأمل درباره نسبت میان قدرت و آزادی. آنارشیسم پاسخی رادیکال میدهد و هر اقتدار تحمیلی را زیر سؤال میبرد. لیبرالیسم حق مقاومت را در چارچوب قرارداد اجتماعی میپذیرد. نظریههای معاصر نیز بر حقوق بشر و کرامت انسانی تأکید دارند. اما تصمیم عملی برای شورش، در دل شرایط تاریخی، فرهنگی و سیاسی مشخص شکل میگیرد و همواره با مخاطره، امید و عدمقطعیت همراه است.
تاریخ نشان داده است که قیامها گاه به رهایی انجامیدهاند و گاه به استبدادی تازه. بنابراین مشروعیت اخلاقی شورش شرط لازم است، اما کافی نیست. موفقیت آن به عواملی چون انسجام اجتماعی، وجود بدیل سیاسی قابل تصور و شکاف در ساختار قدرت بستگی دارد. شورش بیچشمانداز، میتواند به فرسایش اجتماعی بینجامد.
از اینرو، باید میان شورش بهعنوان مفهوم فلسفی و شورش بهعنوان کنش عینی تمایز نهاد. در سطح فلسفی، اگر قدرت بهطور نظاممند آزادیهای بنیادین را نقض کند و هیچ روزنهای برای اصلاح باقی نگذارد، میتوان گفت که حق مقاومت از منظر اخلاقی قابل دفاع است. اما در سطح عینی، تصمیم به اقدام نیازمند خرد جمعی و ارزیابی دقیق پیامدهاست.
مقاومت الزاماً به معنای خشونت نیست. طیف وسیعی از اشکال مقاومت وجود دارد: نافرمانی مدنی، اعتصابات و اعتراضات ، کنش فرهنگی، شبکه سازی اجتماعی و تولید گفتمان بدیل. این اشکال، گرچه ممکن است آهسته و کمصدا باشند، اما میتوانند بنیانهای مشروعیت قدرت را به چالش بکشند. شورش در معنای گسترده خود، شامل همه این صورتهاست.
نکته اساسی آن است که قدرتی مانند حکومت دیکتاتوری اسلامی ایران که تنها بر ترس تکیه دارد، در ژرفای خود لرزان است. ترس میتواند سکوت بیآفریند، اما نمیتواند وفاداری پایدار خلق کند. مشروعیت واقعی از رضایت آگاهانه و مشارکت آزادانه شهروندان برمیخیزد. اگر این رضایت بهطور گسترده از میان برود، حتی مستحکمترین ساختارها نیز در معرض تزلزل قرار میگیرند.
در این میان، امید نقشی تعیینکننده دارد. اگر جامعهای هیچ افق روشنی برای آینده نبیند، مقاومت میتواند به یأس بدل شود. اما اگر بدیلی انسانی و عقلانی برای نظم موجود ترسیم گردد، شورش میتواند نیرویی سازنده شود. نفی صرف، آینده نمیسازد؛ آینده نیازمند طرحی نو است.
«حق شورش» در نهایت، یادآوری این اصل است که انسان ابزار نیست. او غایت است و سیاست باید در خدمت او باشد. هرگاه سیاست از این اصل فاصله گیرد، پرسش از مشروعیت دوباره طرح میشود. این پرسش، حتی اگر خاموش گردد، در ژرفای وجدان جمعی باقی میماند.
با این همه، فلسفه وظیفهای دوگانه دارد: هم نقد قدرت و هم هشدار نسبت به پیامدهای شتابزدگی. شورش اگر قرار است به آزادی بینجامد، باید خود را به اصول انسانی مقید سازد. نفی کرامت دیگران، حتی به نام آزادی، تناقضی بنیادین است. انسان آزاد، نه تنها خواهان رهایی از سلطه، بلکه خواهان نظمی عادلانه است. بنابراین مقاومت باید افقی فراتر از صرف سرنگونی داشته باشد. اگر بدیلی عادلانه فراهم نشود، خطر بازتولید همان الگوهای اقتدار وجود دارد.
میتوان گفت که در نظامی که آزادیهای بنیادین بهطور پایدار و ساختاری محدود شده و راههای اصلاح مسالمتآمیز عملاً مسدود است ( مانند ایران امروز ! ). بسیاری از نظریههای اخلاق سیاسی حق مقاومت را قابل دفاع میدانند. اما این حق، به معنای نسخهای ساده برای کنش نیست. هر جامعهای باید با توجه به شرایط تاریخی و اجتماعی خویش، مسیر خویش را بیآبد.
قدرت: هر اندازه که خود را مطلق به نمایش گذارد، همواره به پذیرش عمومی وابسته است. این وابستگی، نقطه آسیبپذیری آن است. حق شورش، در معنای ژرف خود، تجلی آگاهی انسان از این حقیقت است که هیچ اقتداری فراتر از نقد و داوری اخلاقی نیست.
بدینسان، رساله حاضر میخواهد به این نتیجه رسد که «حق شورش» نه دعوتی به آشوب، بلکه اعلام این اصل است که آزادی و کرامت انسان بنیاد سیاستاند. اگر این بنیاد نادیده گرفته شود و تمامی راههای اصلاح بسته گردد، اندیشه مقاومت به مثابه امکانی اخلاقی پدیدار میشود. اما تحقق آن، همواره به خرد جمعی، مسئولیتپذیری و سنجش دقیق شرایط وابسته است.
در پایان، باید اذعان کرد که سیاست، عرصه تراژدیهای انسانی است. هیچ راهی بیهزینه نیست و هیچ انتخابی بیپیآمد. اما آنچه فلسفه میتواند با اطمینان بگوید این است که انسان، حتی در سختترین شرایط، حق دارد مشروعیت قدرت را به پرسش بکشد. این پرسش، خود نشانه زنده بودن آزادی است؛ آزادی که اگرچه ممکن است محدود شود، اما هرگز بهکلی خاموش نمیگردد.
سخن پایانی: در پایان این تأملات، آنچه بیش از هر چیز رخ نشان میدهد، شکنندگی و در عین حال شکوه آزادی انسانی است. آزادی میتواند محدود شود، میتواند سرکوب گردد، اما به کلی نابود نمیشود. حتی در خاموشترین جوامع، اندیشه پرسش از مشروعیت قدرت در دلها زنده میماند. این پرسش، خود نشانه آن است که انسان هنوز به کرامت خویش آگاه است.
حق شورش، اگر بهدرستی فهم شود، نه دعوت به بینظمی، بلکه یادآوری مسئولیت قدرت است. این حق همچون سایهای در کنار هر اقتداری حضور دارد و به آن هشدار میدهد که مشروعیتش مشروط است. هیچ حکومتی نمیتواند تنها با تکیه بر زور، برای همیشه بر وجدان انسان فرمان براند. اطاعتِ بیچونوچرا زمانی پایدار میماند که با عدالت همراه باشد.
با این همه، مقاومت نیز مسئولیتی سنگین است. هر کنش سیاسی، خواه اطاعت باشد خواه اعتراض، پیامدهایی انسانی دارد. خرد جمعی، سنجش شرایط و درک پیچیدگیهای تاریخی، شرط آن است که مقاومت به ویرانی بدل نشود. آزادی اگر قرار است پایدار بماند، باید با مسئولیت همراه گردد؛ وگرنه در گرداب هرجومرج فرومیرود.
در جوامعی که راههای اصلاح مسالمتآمیز گشوده است، شورش کمتر ضرورت مییابد؛ زیرا ساختار سیاسی خود ظرفیت تغییر دارد. اما در جایی که این راهها مسدود شده و صدای اعتراض خاموش میشود، اندیشه مقاومت به امری قابل فهم بدل میگردد. در چنین شرایطی، پرسش از «حق شورش» دیگر یک نظریه انتزاعی نیست، بلکه پژواک تجربه زیسته انسانهاست.
قدرت و آزادی، همچون دو قطب متقابل، همواره در کشاکشاند. تاریخ نه با سکون، بلکه با این کشاکش پیش میرود. آنچه میتواند این حرکت را به سوی عدالت هدایت کند، آگاهی اخلاقی است؛ آگاهی که هم قدرت را محدود میسازد و هم مقاومت را انسانی نگه میدارد. بدون این آگاهی، هر دو سوی معادله به افراط میگرایند.
پس سخن پایانی آن است که «حق شورش» را باید همچون آخرین پناهگاه کرامت انسان فهمید، نه نخستین انتخاب او. این حق یادآور آن است که سیاست برای انسان است، نه انسان برای سیاست و تا زمانی که این اصل در وجدان بشر زنده است، امید به آزادی نیز زنده خواهد ماند؛ امیدی که شاید خاموش شود، اما هرگز به تمامی از میان نخواهد رفت. پایان.
فوریه 2026. f.plus100y@gmail.com
|
|