عصر نو
www.asre-nou.net

دود کدامین حرمان به چشم ما می‌رود؟


Sun 22 02 2026

مهدی استعدادی شاد

new/mehdi-estedadi-shad05.jpg
الزام ایجاز نه فقط در شعر مُهم است بلکه همچنین در زمینه حکایتگری و جُستار نویسی. آن الزام و تعهد، بیش از هر رهنمود دیگری، همان چشم‌پوشی از شاخ و برگ دادن به حرف است.

بنابراین در پی پرسش عنوان مطلب حاضر که میگوید،"دود کدامین حرمان به چشم ما میرود؟"، صغرا و کبرای زیادی برای بحث خود مصرف نمی‌کنیم.

منتها اکنون پرسش را میشود دقیقتر مطرح کرد. این که دود در چشم ما از کجا برخاسته و با آتش افروزی چه جریانی سروکله­ اش پیدا شده است؟

در جواب فوری می‌گوئیم، بنیادگرایی اسلامی؛ گرایشی که بیش از چهل سال خلافت خلیفه شیعه را بر سرنوشت ایرانیان تحمیل کرده است.

البته هواداران خلیفه خودشان میگویند هدفشان بازگشت به صدر اسلام است. به همین دلیل نیز در رسانه ها آنها را بنیادگرا میخوانند.

اینجا در روند تدقیق پرسش نخست مطلب باید پرسید که این نوع بنیادگرایی صدر اسلامی را چه کسی در قرن بیستم رواج داد و توجیه کرد؟

در این رابطه اگر اطلاعاتی جمع کرده باشید، جوابتان فوری بقرار زیر است: سید قطب مصری!

فوری پرسش بعدی پیش می آید که علت و انگیزه نظریه پردازی آن مومن مصری چه بوده است؟

اینجا بایستی پاسخ دهید که سفر به ایالات متحده آمریکا؛ سرزمینی که قدما به طعنه آن را ینگه دنیا میگفتند.

از این لحظه روایت ببعد برای دقایقی از روند اصلی پرسش و پاسخ خارج میشویم. زیرا زمان یکسری توضیحات پیش می‌آید که میخواهد یک داوری مبتنی بر گمانه زنی را موجه سازد.

باری. سید قطب درست سه روز بعد از تشکیل مجلس و اعلام قانون مشروطه در ایران یعنی در نُهم اکتبر ۱۹۰۶ در شهرستانی از مصر بدنیا آمده است. سرانجام در ۱۹۶۶ هم به دستور جمال عبدالناصر اعدام شده است.

در میان اول و آخر عمر، او اما در سال ۱۹۵۳ از کار دولتی استعفا داده و به تشکیلات اخوان المسلمین پیوسته است. از این پیوند سپس دودی بر میخیزد که نگاه ما را مُکدر میسازد. بخشی از جماعت خودی دچار یک نوع ناروشن بینی میشود. زیرا اهمیت دستاورد جنبش مشروطه را از یاد میبرد که موجه بودن امر حاکمیت را فقط ناشی از حق مردم در رتق و فتق امور دانسته است.

باری. سیدقطب که روایتی خود نوشته از دوران کودکی در قریه زادگاه به میراث گذاشته، در جوانی زیر تاثیر پدر که آدمی ملی و مذهبی بشمار میرفته برای مردمان مداحی میکرده اما هنوز در پی تشکیل خلافت اسلامی نبوده است.

رویکرد به فعالیت جرگه و فرقه ­ای برای بدست گرفتن قدرت سیاسی، نقطه عطف زندگیش محسوب شده و بین سالهای ۱۹۴۸ تا ۱۹۵۰ بوجود می‌آید. وقتی که به عنوان دانشجو به خارج اعزام می‌شود تا در رشته سیستم آموزش و پرورش تحصیل کند. گویا از دانشگاه کلورادو امریکا مدرک کارشناسی ارشد گرفته است. نخستین رساله­ اش با عنوان عدالت اجتماعی در اسلام را به سال ۱۹۴۹ در آمریکا منتشر ساخته است.

شاید به راحتی باور نکنید که ما داریم تاوان قهر و اخم زن یا زنانی مو بلوند و چشم آبی را میدهیم که در عالم حقیقی یا خیالی احتمالا به تمنای مرد مسلمان پاسخ منفی داده ­اند. مردی که بعدها با نوشتن و نظریه پردازی باد زیر بال و پر اسلام سیاسی انداخته است. چرا که در مفهوم سنتی جهاد بازنگری کرده و بدان معنای جدیدی بخشیده است.

او کسی است که معلم گفتمان تکفیر و پدر خوانده داعش خوانده شده و به درازای دهه ­ها با جرگه ­های قدرت طلب بر زندگی سیاسی منطقه خاورمیانه موثر بوده است.

شاید همان پاسخ منفی آن زنان بلوند مو و آبی چشم به سید یادشده کار دست همه داده که جاهلیت پیشا اسلامی را در غرب دوباره احیا شده دیده و به نفرت پراکنی علیه آن پرداخته است.در هر حال این امپریالیسم ستیزی مبتنی بر ناموس باوری پیامدها داشته است.

مسلم نکته زیر است که وی از بی حجابی زنان و آزادی فردی در آمریکا شوکه شده و از "اختلاط حیوانی جنسیت‌ها" صحبت کرده است. میان سطرهای نوشته هایش به آشکاری کلافگی از دست زنان را نشان میدهد. زنانی که بی حجاب و دست در دست مردان در خیابانها ظاهر میشوند و حتا به اماکن مقدس مثل کلیسا میروند.

اینطور میشود میزان پکر بودن و دلخوری وی را در امریکا اندازه گرفت که البته به وصلت و نزدیکی و ارضای خاطر منجر نگشته است.

دست کم در سرگذشت‌هایی که در موردش نگاشته شده، خبری از ازدواج و وصلت با زنی غربی نیست.

برای روحیه عمومی مرد مسلمانی که غالبا میخواهد عقب ماندگی جامعه خود نسبت به غرب را با کوبیدن پرچم اسلام در زمین کفار جبران کند، وی یاس و سرخوردگی کمی را تجربه نکرده است. از این رو است که به شیوه زندگانی امریکائیان انگ بدوی و جاهلی زده است.

اگر ذوق را به کار اندازیم شاید موفق شویم پسا پشت آن زیبایی آفرینی در غرب را کشف کنیم. رازی که علاقه، رانش و تمنا در ما تولید میکند.

حال اگر این "ما" را انسان نوعی در طول و عرض کل بشر در نظر بگیرید، دست کم از نیمه دوم قرن بیست میلادی و با برآمد "صنعت فرهنگ"، در موجودیتش یک تغییر پیش آمده است .

او، یعنی آن فرد از مجموع"ما"، به تماشاگر صرف تقلیل یافته و با محصولات هالیوود زندگی کرده و به نوعی جهان بینی رسیده است. بدین ترتیب پی میبریم که کارخانه خیال سازی ( نام دیگر هالیوود) چقدر آرزو و گمان و فکر ساخته و الگوهای رفتاری را به ما غالب کرده است.

البته هالیوود را فقط نباید بدین خاطر مورد انتقاد قرار داد که با نژاد پرستی رایج در روح زمانه همنوا شده و سیاهان را در صحنه روزگار ندیده است. هالیوود همچنین ایده دوست و دشمن سازی را اشاعه داده و بین انسان‌ها دو دستگی ایجاد کرده است. بویژه که هالیوود در این رابطه خوب و بدهای کلی و فراگیر در جوامع و میان کشورها ساخته است. از همین رو از یاد تماشاگر میبرد که دسته قربانیان نیز آدم و همنوعند که بوسیله قهرمان یا قهرمانان در نبرد و جنگ کشتار میشوند.

با همین عقل چرخاندن یا شستشویی مغزی که هالیوود در اذهان ایجاد کرده، ما به کشتار بومیان آمریکایی در به اصطلاح فیلمهای وسترنی عادت یافتیم. بی آن که همدردی انسانی مان حساس شود. همه چیز عادی جلوه داده شد. حتا کشتن مردم بی سلاح و ناظر جنگ.

همین کار و رویه البته در فیلمهای جاسوسی تشدید یافت و تکرار شد که "جاسوس خوب" در "کشور بد" به هرکاری دلش میخواست دست بزند. از تیراندازی و کشتار تا انفجار و خرابی؛ و سرانجام پیروز و سرافراز به پایگاه "جیمزباند" سازی خود برگردد.

روش یاد شده البته تنها اشکال هالیوود نبود. مشکل دیگر با نمایان سازی یکسری هنرپیشه زن بود که برای مردان سراسر جهان تولید مسئله کرد. چراکه تمنایی جانسوز و اما دست نیافتنی را می ساخت.

کافی است دوباره نگاهی به ستارگان زن در محصولات هالیوود دهه پنجاه قرن بیست بیندازید؛ مثلا همان زنده یاد گریس کلی که در فیلم هیچکاک ایفای نقش کرد و بعدها به همسری شاه موناکو در آمد. همچنین به تماشای کیم نواک، از بازیگران همان دوره، بنشینیم که شما را تا آخر عمر سودازده خواهد کرد. و واویلا اگر مرد شرقی حرمان زده باشید.

در این رابطه کافی است آرزو و تمنای مردان مومن و خودی را جمع بزنید که، پس از غلبه بر فتوای حرام بودن فیلم و سینما و در ضمن دچار عذاب وجدان شدن، در عالم خیال با دیدن چنین فیلمها و ستارگان زنی چه پندارها بافته­ اند. برای فهم تاثیر چنین پندارهایی البته لازم نیست راه دور برویم و مثلا با اندیشه انتقادی هورکهایمر و آدورنو خود را مشغول کنیم که به هالیوود همچون شاخص روند کالایی و تجاری سازی هنر ایراد گرفته ­اند. همان نگاه به وضع موجود خود قضیه را روشن میسازد زیرا هر سیاهکاری، اهمال و بی لیاقتی اولیای امور در مملکت ما با بدتر بودن وضع غرب و به اصطلاح"شیطان بزرگ"خود را توجیه میکند.

بنابراین پرسش زیر برای ما حیاتی است. این که بین کیم نواک و گریس کلی و امثالهم از یکسو و سید قطب در سوی دیگر چه گذشته است که ما پس از هفتاد سال هنوز تاوانش را میپردازیم؟

اغوای آن سیمین تنان موطلایی و چشم آبی چگونه در جان مرد مسلمان رخنه کرده که در حضیض ناکامی­ اش به انزجار و نفرتی فراگیر از هر چه غربی است منجر شد؟

آری ای برادران که غالبا خواهران خود را به فراموشی می‌سپارید، این چنین بوده است که کیم نواک و گریس کلی و اُدری هیپورن مثلث اغواگر فیلمهای هالیوودی دهه ­ی پنجاه قرن بیست میلادی را تشکیل داده ­اند. و از این سه نفر دو نفر اولی بیشتر همچون "بمبهای سکسی" در دل میلیونها مرد جهان منفجر شده و خرابی هایی ببار آورده ­اند.

براستی در اینجا میشد عنوان مطلب حاضر را تغییر داد و از رابطه هالیوود و اخوان المسلمین سخن گفت. چون بدون شک بخشی از انگیزه غرب ستیزی سید قطب نظریه پرداز حرکت بنیادگرا اسلامی درقرن بیست از واکنش به دنیایی نشأت میگیرد که هالیوود ساخته و پرداخته کرده است.

حال تمام این توضیحات را بدین نکته بیافزایید که خلیفه دوم جیم الف، یعنی سید علی خامنه، افتخار زندگیش این ‌است که مترجم آثار سید قطب بوده است. در واقع وی همان راه آمریکا ستیزی مراد خود سید قطب و برخاسته از غیرت و ناموس پرستی مردسالاری مسلمانی را پیگیرانه دنبال میکند.