عصر نو
www.asre-nou.net

گفت‌وگوی ژیزل پلیکُو با اشپیگل

حال «شرم باید جایش را عوض کند»
«اندوه من به خودم تعلق دارد»

نوشتهٔ بریتا زاندبرگ
Fri 13 02 2026



برای نزدیک به ده سال، ژیزل پلیکُو توسط همسرش و بیش از ۷۰ مرد دیگر مورد تجاوز قرار گرفت. از آن زمان تاکنون هیچ مصاحبه‌ای انجام نداده بود. اکنون، همزمان با انتشار جهانی کتابش، برای نخستین بار سکوت خود را می‌شکند.
دفتر کاری در منطقه ششم پاریس:

بر روی کف پارکت و روی میزها، انبوهی از کتاب‌ها روی هم چیده شده و بر دیوارها پرتره‌های سیاه‌وسفید نویسندگان آویخته است. از این ماه، پلیکُو ۷۳ ساله نیز به جمع آنان پیوسته است. چند روز دیگر نخستین کتاب او منتشر می‌شود*.

در پاییز ۲۰۲۴، پلیکُو در سراسر جهان مشهور شد، زیرا اصرار داشت که دادگاه متجاوزانش به‌صورت علنی برگزار شود. او می‌خواست همه بتوانند ببینند و بشنوند که چه بر سرش آمده است.

تقریباً یک دهه، شوهرش به‌طور منظم او را بی‌هوش می‌کرد تا سپس مردان غریبه در اتاق خواب خودشان به او تجاوز کنند. او این مردان را از طریق آگهی‌ای («به دنبال همدست برای تجاوز به همسر بی‌هوشم») در یک انجمن اینترنتی ــ که اکنون ممنوع شده ــ پیدا می‌کرد. بیشتر آنان از شعاعی در حدود ۵۰ کیلومتری اطراف مازان، محل زندگی این زوج در جنوب فرانسه، می‌آمدند.

دومینیک پلیکُو هر تجاوز را فیلم‌برداری می‌کرد تا مدرکی علیه مردان در دست داشته باشد و نیز چون این کار او را تحریک می‌کرد. برخلاف بسیاری از پرونده‌های تجاوز، بنابراین شواهد علیه متهمان کاملاً قاطع بود. با این حال بیشتر آنان همچنان اعمال خود را انکار کردند. در دادگاه گفتند که متجاوز نیستند. سرانجام همه آنان به زندان‌هایی بین ۳ تا ۲۰ سال محکوم شدند؛ تنها برای دو نفر حکم تعلیقی صادر شد.

اعمال دومینیک پلیکُو تنها زمانی برملا شد که نگهبان یک سوپرمارکت در کارپانترا در جنوب فرانسه، پس از آنکه او در پاییز ۲۰۲۰ از زیر دامن زنان با تلفن همراهش فیلم گرفته بود، پلیس را خبر کرد. ژیزل پلیکُو بعدها از آن مرد تشکر کرد.

اشپیگل:
خانم پلیکُو، بیش از یک سال از دادگاه آوینیون گذشته و دادگاه تجدیدنظر از اکتبر پایان یافته است. امروز حال شما چگونه است؟

پلیکُو:
بهتر. این ماجرا مرا وادار کرد که زندگی‌ام را از نو مرور کنم. تلاش کردم از میان این ویرانه‌ها برخیزم. دشوارترین دوره را پشت سر گذاشته‌ام. اکنون به خودم اجازه می‌دهم دوباره خوشحال باشم.

اشپیگل:
و ــ آیا هستید؟

پلیکُو:
دوباره لحظات خوش را تجربه می‌کنم. یکی از دلایلش این است که مرد تازه‌ای وارد زندگی‌ام شده است. هرگز تصور نمی‌کردم دوباره عاشق شوم. فکر می‌کردم از این پس زندگی‌ام را تنها، در کنار دوستان و فرزندانم بگذرانم؛ این تصور برایم خوشایند بود. اما اتفاق مرا با ژان-لوپ آشنا کرد که او نیز رنج‌های زیادی کشیده است. در اینجا پیامی مهم نهفته است: راهی برای خروج از تاریکی وجود دارد. این را نیز می‌خواهم با کتابم منتقل کنم.

اشپیگل:
از زمان آشکار شدن پرونده‌تان حتی یک مصاحبه هم انجام نداده‌اید و جوایز متعددی را که می‌خواستند به شما بدهند رد کرده‌اید. اکنون کتابتان طی چند روز آینده به ۲۲ زبان منتشر می‌شود و با یک کارزار جهانی رسانه‌ای همراه است. چرا خود را در معرض این همه قرار می‌دهید؟ می‌توانستید به‌سادگی در جزیره‌ای در اقیانوس اطلس ــ جایی که اکنون زندگی می‌کنید ــ قدم‌زدن‌های طولانی در ساحل داشته باشید.

پلیکُو:
آنچه رخ داده را به هر حال نمی‌توانم فراموش کنم. پس می‌کوشم از آن چیزی بسازم. نمی‌خواستم در درد متوقف بمانم؛ کتاب در این مسیر به من کمک کرد. داستانم را تعریف کردم تا به دیگران نشان دهم که هر کسی منابع کافی برای تحمل بدترین‌ها را در اختیار دارد. آیا کسی مثل من می‌تواند دوباره از زندگی لذت ببرد، دوباره بخندد؟ بله. من بهترین گواه آن هستم.

اشپیگل:
عنوان کتاب شما «سرودی برای زندگی» است، «Et la joie de vivre»، «شور زندگی» در نسخه اصلی. این دقیقاً همان چیزی نیست که از قربانی تجاوز انتظار می‌رود.

پلیکُو:
دقیقاً به همین دلیل این عنوان را دوست دارم. هرگز نمی‌خواستم به نقش قربانی تقلیل داده شوم، هرگز نمی‌خواستم «زن بیچاره کوچک» باشم، آن‌گونه که روزنامه‌ها نوشتند. البته هنوز اندوهی عمیق در درونم هست. اما نباید فضای زیادی را اشغال کند.

اشپیگل: در نخستین حضورتان در دادگاه آوینیون در سپتامبر ۲۰۲۴، راست‌قامت ایستادید، با صدایی روشن سخن گفتید و فرو نریختید. این تاب‌آوری را از کجا می‌آورید؟

پلیکُو:
فکر می‌کنم در دی‌ان‌ای خانواده‌مان است. وقتی هنوز کوچک بودم، مادرم به‌شدت بیمار شد؛ ابتدا تومور مغزی داشت و در پایان به سرطان استخوان مبتلا شد. اما هرگز شکایت نکرد. هرگز به خود اجازه اشک‌ریختن نداد و تا آخر لبخندش را حفظ کرد. آنچه آقای پلیکُو ــ که امروز او را چنین می‌نامم ــ با من کرد، نخستین تراژدی زندگی‌ام نبود. وقتی مادرم درگذشت، نه ساله بودم. برادرم پس از آن دچار افسردگی شدید شد و مانند پدرم بسیار زود از دنیا رفت. من تنها بازمانده این خانواده هستم. آن زمان به خود گفتم دیگر هیچ چیز بدتری نمی‌تواند برایم رخ دهد، هیچ چیز هرگز نخواهد توانست مرا بشکند.

اشپیگل:
سه فرزندتان می‌گویند حتی در نخستین روزها پس از آنکه از تجاوزها باخبر شدید، خونسرد بودید.

پلیکُو:
من همیشه بسیار خویشتن‌دار بوده‌ام، اما در آغاز لحظات تاریک زیادی وجود داشت. ۶۸ ساله بودم و از یک روز به روز دیگر همه چیز را از دست دادم: زندگی پیشینم، خانه‌ام، شوهرم؛ تمام برنامه‌هایم برای دوران بازنشستگی در هوا ناپدید شد. همراه فرزندانم وسایل خانه را در اینترنت فروختیم و اندکی بعد با دو چمدان و سگم در ایستگاه گار دو لیون پاریس ایستاده بودم. این تمام چیزی بود که برایم باقی مانده بود.

باید از آن خانه می‌رفتم، نه فقط چون خانه‌ام به صحنه جرم تبدیل شده بود؛ ماندن در آنجا خطرناک بود. متجاوزان هنوز نشانی مرا داشتند و بسیاری از آنان همچنان آزاد بودند. وقتی به آن لحظه در ایستگاه پاریس فکر می‌کنم، هنوز اشک در چشمانم جمع می‌شود.

اشپیگل:
تنها سه روز پیش از آن، یک بازرس در کارپانترا به شما گفته بود که شوهرتان در مجموع بیش از ۷۰ مرد را دعوت کرده تا به شما تجاوز کنند. چقدر طول می‌کشد تا آدم چنین چیزی را بفهمد؟

پلیکُو:
در ابتدا اصلاً چیزی نفهمیدم. در عکس‌هایی که بازرس از تجاوزها به من نشان داد، خودم را نمی‌شناختم. مردانی را که کنار آن زن دراز کشیده بودند نمی‌شناختم. مغزم انگار خاموش شده بود. آنچه می‌دیدم ممکن نبود. فکر کردم شاید مونتاژ عکس باشد. با این باور به خانه برگشتم که شوهرم به‌زودی بازمی‌گردد و همه چیز فقط یک اشتباه وحشتناک است. روان‌شناسم بعدها توضیح داد که واکنشی کلاسیک از نوع «گسست» داشتم؛ به‌عنوان سازوکاری دفاعی، مغزم نمی‌خواست آنچه را می‌دید بپذیرد.

اشپیگل:
در کتابتان شرح می‌دهید که پس از آن شروع کردید به تمیز کردن کل خانه.

پلیکُو:
همین‌طور بود. وقتی در اداره پلیس بودم، پلیس دوباره خانه را بازرسی کرده بود و همه چیز به‌هم ریخته بود. پس شروع به مرتب کردن کردم: ماشین‌های لباس‌شویی را روشن کردم، لباس‌ها را آویختم، اتو زدم و تمیزکاری کردم. می‌خواستم زندگی قدیمی‌ام را بازگردانم؛ مرتب‌کردن برایم آرامش‌بخش بود. سپس دوستی که به او تلفن کرده بودم آمد، چون بازرس گفته بود نباید تنها بمانم. پرسید چه شده است. به او گفتم: «آقای پلیکُو به من تجاوز کرده و اجازه داده دیگران هم به من تجاوز کنند.» این نخستین بار بود که واژه «viol» ــ تجاوز ــ را بر زبان آوردم. و نخستین لحظه‌ای که شروع کردم بفهمم چه اتفاقی افتاده است، هرچند هنوز از همه ابعاد اعمال او خبر نداشتم.

اشپیگل:
شما خیلی زود کوشیدید سوءاستفاده‌های چندساله را از لحظات خوب ازدواجتان جدا کنید. نپذیرفتید که نزدیک به پنجاه سال زندگی مشترک را صرفاً فصلی تاریک بدانید. آیا این شیوه‌ای بود برای کاهش رنج؟

پلیکُو:
وقتی ۷۰ ساله باشید، دیگر نمی‌توان زندگی را از نو اختراع کرد. این زندگی از مجموعه‌ای از خاطره‌ها ساخته شده است. برای اینکه بتوانم به زندگی ادامه دهم، باید به خودم می‌گفتم که این ۵۰ سال نمی‌توانسته سراسر دروغ باشد. این برای من مهم بود. هنوز هم از آن دوره خاطرات خوبی دارم: شوهرم را دوست داشتم، از او سه فرزند دارم، لحظات خوش بسیاری داشتیم. او هرگز خشن نبود، هیچ‌گاه مرا نزد، الکل هم نمی‌نوشید.

اشپیگل:
شما حتی در دادگاه او را همسری مهربان توصیف کردید.

پلیکُو:
و پدری خوب، دلسوز و پدربزرگی مهربان؛ که واقعاً هم بود. این یک روی آقای پلیکُو بود، روی A و روی B را هیچ‌کس نمی‌شناخت. نه خانواده‌مان، نه دوستانمان، نه فرزندانم. هیچ‌کس نمی‌توانست تصور کند که او قادر به چنین کاری باشد. حتی پزشکان متعددی هم که من در طول ده سالی که او مرتب مرا بیهوش می‌کرد به آن‌ها مراجعه می‌کردم، چنین چیزی را تصور نمی‌کردند.

اشپیگل: شما می‌ترسیدید که دچار تومور مغزی شده باشید، چون دچار خاموشی‌های ذهنی شدید می‌شدید و گاه دیگر به یاد نمی‌آوردید روز قبل چه کرده‌اید.

پلیکُو:
به سه متخصص مغز و اعصاب مراجعه کردم. هیچ‌کدام از پزشکان به چیزی شک نکردند، و چگونه می‌توانستند؟ اولی احتمال سکته مغزی داد، دومی اضطراب تشخیص داد. سومی به فرزندانم گفت همه نشانه‌های آغاز آلزایمر را دارم. متخصصان زنان هم که به آن‌ها مراجعه می‌کردم، فقط التهاب‌های مکرر دهانه رحم را تشخیص می‌دادند. آقای پلیکُو کنارم می‌نشست و با نگرانی نگاه می‌کرد. هیچ‌کس به سوءاستفاده فکر نکرد. هیچ‌کس نمی‌توانست تصور کند که شوهری زنی در سن‌وسال من را بیهوش کند تا اجازه دهد به او تجاوز شود.

اشپیگل:
حتی دردها و ترس شما از بیماری لاعلاج هم نتوانست دومینیک پلیکُو را از کارهایش بازدارد. برای فرزندانتان درک اینکه شما هنوز به لحظات خوب زندگی با او چنگ می‌زنید، دشوارتر است.

پلیکُو:
برای هر سه فرزند، پدرشان خیلی زود به هیولا تبدیل شد. مردی که دوستش داشتند، که از آنان مراقبت کرده بود، ناگهان دیگر وجود نداشت. احساس کردند کودکی و نوجوانی‌شان از آنان دزدیده شده است. پس از افشاگری‌ها در اداره پلیس کارپانترا، همه ما در شوک بودیم، اما هرکدام واکنشی متفاوت داشتیم. همیشه فکر می‌کنند رنج مشترک خانواده را به هم نزدیک‌تر می‌کند؛ این یک توهم است. برای ما مثل انفجاری بود که همه چیز را با خود برد.

اشپیگل:
در کتابتان صحنه‌ای را در خانه‌تان در مازان توصیف می‌کنید که دخترتان کارولین با خشم فراوان چیزهای زیادی را می‌شکند: ظرف‌ها، نقاشی‌های دومینیک پلیکُو، آلبوم‌های عکس. نوشته‌اید: «همه چیز شکست. اشیا. تاریخ ما. ما.» آیا این نخستین لحظه فروپاشی خانواده بود؟

پلیکُو:
کارولین می‌خواست همه چیز را نابود کند. وقتی بشقاب‌ها را از کمد ظرف‌ها به بیرون پرتاب می‌کرد و من از او خواستم همه چیز را نشکند، فریاد زد: «اما تو اصلاً می‌خواهی چه چیزی از این زندگی را نگه داری؟» برای او این اشیا مثل خیانتی بود که دیگر نمی‌توانست تحملش کند. خشم کارولین را می‌فهمیدم. در عین حال در آن موقعیت کاملاً ناتوان بودم. دو برادرش آرام‌تر رفتار می‌کردند، اما کمتر خشمگین نبودند. همه فرزندانم تا امروز رنج می‌برند از اینکه آن پدری که می‌شناختند دیگر وجود ندارد.

اشپیگل:
دخترتان ماه‌ها با شما حرف نزد. او شما را متهم کرد که او را به‌عنوان قربانی به رسمیت نمی‌شناسید: از او نیز عکس‌هایی وجود دارد، در حال خواب و با لباس زیر. کارولین باور دارد که به او نیز تجاوز شده است. امروز رابطه شما چگونه است؟

پلیکُو:
در مسیر بهبود. در ماه نوامبر عمل جراحی داشتم، و پس از آن کارولین برای نخستین بار بعد از مدت‌ها با من تماس گرفت. اکنون هر روز با هم تلفنی صحبت می‌کنیم، اما فکر می‌کنم هنوز به زمان نیاز داریم. او منتظر پاسخ‌هایی است که تاکنون نگرفته است. می‌دانم این برایش چقدر دردناک است. زندگی با تردید مثل جهنمی ابدی است.

اشپیگل:
در کتابتان نوشته‌اید دوست داشتید عکس‌هایی که نابود شدند ــ این تصاویر پدر، همسر و خانواده ــ حفظ شوند. در دادگاه، وکلای متهمان تلاش کردند از موضع شما نسبت به دومینیک پلیکُو نتیجه بگیرند که شما مطیع او بوده‌اید. حتی گفتند شما نمی‌خواستید آنچه را می‌شد دید، ببینید.

پلیکُو:
نفرت و خشم به‌عنوان حالت‌های عاطفی برایم چندان آشنا نیستند. از آنچه او انجام داده عمیقاً خشمگین و منزجرم. ضمن آنکه بلافاصله از او شکایت کردم و طلاق گرفتم. با این حال ما تاریخی مشترک داریم که نمی‌توانم آن را پاک کنم. هر دو از خانواده‌هایی نسبتاً ناخوشبخت می‌آییم: آقای پلیکُو پدری مستبد و زورگو داشت؛ در نه‌سالگی در بیمارستان توسط یک پرستار مورد تجاوز قرار گرفت. پس از مرگ مادرم، پدرم در افسردگی فرو رفت. همسر جدید پدرم هرگز مرا دوست نداشت؛ هیچ گرمایی در کار نبود و فقط علیه من عمل می‌کرد.

اشپیگل:
دومینیک پلیکُو راهی برای خروج از آن زندگی به شما نشان داد؟

پلیکُو:
وقتی همدیگر را شناختیم، انگار می‌خواستیم یکدیگر را نجات دهیم. گویی او می‌توانست مرا و من او را درمان کنم. آن زمان ۱۹ سال داشت، بسیار خجالتی بود و به‌محض هر اتفاقی سرخ می‌شد. این مرا تحت تأثیر قرار داد. در بیست‌سالگی ازدواج کردیم؛ بسیار عاشق و خوشحال بودیم. این‌ها بخشی از خاطراتی است که نمی‌خواهم پاک کنم.

اشپیگل:
کتاب شما مانند داستانی از رهایی و استقلال زنانه خوانده می‌شود: در حالی که او مرتب شغل عوض می‌کند و بارها بیکار می‌شود، این شما هستید که با حقوق ثابت خانواده را تأمین می‌کنید و پیشرفت شغلی دارید.

پلیکُو:
من خودآموخته بودم، اما در شرکت دولتی برق فرانسه (EDF)، جایی که به‌عنوان منشی شروع کرده بودم، به‌تدریج مسئولیت‌های مدیریتی به من سپرده شد. آقای پلیکُو از بچه‌ها مراقبت می‌کرد، آن‌ها را به مدرسه می‌برد و کارهای خانه را انجام می‌داد. این در دهه هفتاد چندان معمول نبود، اما خوشحال بودم که او با میل این کار را پذیرفت و ما زوجی مدرن بودیم. به همین دلیل فهمیدن آنچه در سال ۲۰۲۰ انجام داده بود برایم غیرقابل درک‌تر بود.

اشپیگل:
چند ماه پیش از دادگاه آوینیون تصمیم گرفتید که دادگاه علنی برگزار شود. این تصمیمی بود که به یک کنش سیاسی می‌مانست، با نتیجه‌ای نامعلوم. کارگردان میلو راو که نمایشی بر اساس پرونده شما ساخته، می‌گوید این تصمیم برای او «پیروزی تمدن در دل تمام تاریکی این داستان» بوده است.

پلیکُو:
تصمیم آسانی نبود؛ چهار سال طول کشید تا به آن برسم. دخترم از همان ابتدا گفته بود باید با غیرعلنی بودن دادگاه مقابله کنم. اما آماده نبودم؛ نمی‌خواستم مشهور شوم، نمی‌خواستم همه بشنوند چه بر سرم آمده است. مثل همه قربانیان تجاوز، به‌شدت شرم داشتم. این شرم وحشتناک مانند مجازاتی مضاعف است که قربانیان به خود تحمیل می‌کنند.

اشپیگل:
بسیاری از قربانیان تجاوز بارها دوش می‌گیرند، انگار می‌خواهند شرم را بشویند.

پلیکُو:
ساعت‌ها زیر دوش می‌ماندم؛ می‌خواستم تمام کثافت و گل‌ولایی را که این مردان بر بدنم گذاشته بودند از بین ببرم. علاوه بر آن پیاده‌روی‌های طولانی می‌کردم. برایم مثل نوعی درمان بود؛ با خودم تنها می‌شدم و می‌توانستم در آرامش فکر کنم. در یکی از همین پیاده‌روی‌ها ناگهان فهمیدم: اگر دادگاه علنی نباشد، بزرگ‌ترین هدیه را به این مردان داده‌ام. هیچ‌کس نخواهد دید چه کرده‌اند. پس از آن با وکلایم تماس گرفتم و تصمیمم را به آنان گفتم.

اشپیگل:
وکلایتان موافق بودند؟

پلیکُو:
از من خواستند یک شب دیگر درباره‌اش فکر کنم. روز بعد به آن‌ها گفتم تصمیمم قطعی است. گفتند در این مسیر همراهم خواهند بود، اما باید بدانم تصاویر و ویدئوها در دادگاه نمایش داده خواهد شد و خطر اینکه زیر نگاه همه فروبریزم، اگر برای نخستین بار آن‌ها را آنجا ببینم، بسیار زیاد است. تا آن زمان فقط دو یا سه عکس در اداره پلیس دیده بودم و صورت‌جلسه‌های بازجویی متهمان را با همه جزئیات خوانده بودم. همان هم به‌اندازه کافی وحشتناک بود؛ بقیه چیزها فراتر از توانم بود.

اشپیگل:
شوهرتان از تک‌تک ۵۰ متجاوز فیلم گرفته و ویدئوها را با عنوان، تاریخ و نام بایگانی کرده بود. همه آن‌ها را دیدید؟

پلیکُو:
دیدن همه آن‌ها ساعت‌ها طول می‌کشید. وکیلم، استفان بابونو، مجموعه‌ای از ویدئوها را انتخاب کرده بود که به‌نظرش لازم بود ببینم. آن زمان دیگر در جزیره ایل دو ره در اقیانوس اطلس زندگی می‌کردم. او لینکی برایم فرستاد و سپس از طریق ویدئوکنفرانس با هم بخش‌هایی را دیدیم. او در دفترش در پاریس می‌نشست و پیشاپیش برایم توضیح می‌داد قرار است چه ببینم. بعد از هر ویدئو می‌پرسید آیا می‌خواهم استراحت کنم. اما همه را یک‌نفس دیدم، هرچند قلبم دیوانه‌وار می‌تپید.

اشپیگل:
بعداً در دادگاه گفتید انگار این مردان به جسدی تجاوز می‌کردند.

پلیکُو:
من شبیه عروسکی پارچه‌ای بودم، با گونه‌هایی افتاده و بدنی که هرگونه کشش و حیات از آن رفته بود. برایم سخت بود تصور کنم آن زن خودم هستم.

اشپیگل:
پس از دیدن همه ویدئوها چه کردید؟

پلیکُو:
باید از خانه بیرون می‌رفتم، فقط بیرون. یک یا دو ساعت راه رفتم. آن روز باران می‌بارید و باد شدیدی می‌وزید، اما به آن نیاز داشتم. روبه‌رو شدن با عناصر طبیعت، باران و باد، به من حس زنده بودن می‌داد. خیلی گریه کردم؛ در آن باد، اشک‌هایم مثل تیغ‌های کوچک روی گونه‌هایم می‌بریدند. بالاخره به خانه برگشتم و به خودم گفتم: خوب، این هم تمام شد.

اشپیگل:
در آن دوره به‌شدت به خودتان اجازه نمی‌دادید جلوی دیگران گریه کنید. این به نوعی انضباطی تقریباً غیرانسانی نیاز دارد.

پلیکُو:
شاید عجیب به نظر برسد، اما من این‌گونه کار می‌کنم. همیشه اشک‌هایم را از دیگران پنهان کرده‌ام. اندوهم متعلق به خودم است، نمی‌خواهم آن را با دیگران تقسیم کنم. ترجیح می‌دهم زنی باشم که وقتی دیگران مرا می‌بینند، راست‌قامت ایستاده است.

اشپیگل:
موفق هم شدید. فقط یک بار با خشم سالن دادگاه را ترک کردید.

پلیکُو:
با آمادگی کامل وارد آن سالن شدم. وقتی می‌دانید ۵۱ متهم و وکلایشان روبه‌رویتان خواهند نشست، نمی‌شود بی‌برنامه وارد شد. می‌دانستم چه در انتظارم است؛ اینکه همه نگاه‌ها به من خواهد بود و تلاش خواهند کرد مرا مظنون جلوه دهند.

اشپیگل:
این آمادگی چگونه بود؟

پلیکُو:
نخستین اظهاراتم در دادگاه را دقیق برنامه‌ریزی کردم. ابتدا بیشتر بر نوشتن واقعیت‌ها تمرکز داشتم، اما وکلایم گفتند: ژیزل، باید از کودکی و جوانی‌ات هم بگویی؛ باید در دادگاه به‌عنوان یک انسان شناخته شوی. این برایم ناخوشایند بود؛ من به نسلی تعلق دارم که در این مسائل محتاط‌تر است. اما انجامش دادم.



اشپیگل:
وکلایتان راضی بودند؟

پلیکُو:
نه. استفان بابونو گفت: حالا لطفاً کاغذهایتان را کنار بگذارید و همه چیز را آزادانه تعریف کنید. این برایم غیرممکن به نظر می‌رسید، اما آن را هم تمرین کردم. شریک زندگی جدیدم نقش قاضی را بازی می‌کرد و از من سؤال می‌پرسید، من پاسخ می‌دادم. وقتی برای نخستین بار در آوینیون روی جایگاه شهود رفتم، می‌دانستم چه می‌خواهم بگویم.

اشپیگل:
بسیاری در دادگاه، از جمله وکلای متهمان و حتی قضات، از رفتار شما شگفت‌زده بودند. حتی علیه شما موضع گرفتند. به‌زودی گفته شد: «او مثل یک قربانی رفتار نمی‌کند، پس حالش هم نمی‌تواند چندان بد باشد.» انتظارش را داشتید؟

پلیکُو:
باید انتظار هر چیزی را می‌داشتم. اما می‌خواهم نکته‌ای را توضیح دهم که برایم مهم است. برخلاف دیگر قربانیان، من هیچ خاطره‌ای از تجاوزها ندارم. مثل این بود که تحت بیهوشی کامل باشم. مانند دیگران از جانم نترسیدم، دست‌های این مردان و بدن‌هایشان را بر بدنم حس نکردم. مجبور نیستم مثل بسیاری دیگر تا پایان عمر با این خاطرات زندگی کنم.

اشپیگل:
دادگاه نزدیک به چهار ماه طول کشید؛ بسیاری از جلسات روزانه هشت تا ده ساعت ادامه داشت. دشوارترین لحظات برای شما کدام بود؟

پلیکُو:
به‌ویژه هفته‌های نخست بسیار طاقت‌فرسا بود، زمانی که وکلای متهمان تلاش کردند مرا همدست آقای پلیکُو جلوه دهند. در دادگاه عکس‌هایی از من نشان دادند که برهنه در استخر خانه‌مان شنا می‌کردم یا لباس زیر پوشیده بودم، تا اعتبارم را زیر سؤال ببرند. آقای پلیکُو این عکس‌ها را گرفته بود؛ او مدام از من عکس می‌گرفت، با یا بدون اطلاع من. برای وکلای مدافع این‌ها خوراک آماده‌ای بود. از من پرسیدند: «شاید شما تمایلات نمایش‌گرایانه دارید؟»

اشپیگل:
همچنین روزی بود که وکلای متهمان عکس‌هایی از زنی بسیار شبیه به شما نشان دادند که در گاراژ خانه‌تان در حال رابطه گروهی بود و ادعا کردند آن زن شما هستید.

پلیکُو:
چندش‌آور بود. بعد از آن، وکیلم در یکی از اتاق‌های مشاوره دادگاه از من خواست اجازه دهم با تلفن همراهش از شکم برهنه‌ام عکس بگیرد. من بالای نافم خال بزرگی دارم؛ زن در آن عکس‌ها چنین خالی نداشت. به این عکس به‌عنوان مدرک نیاز داشتیم تا ثابت کنیم آن زن در گاراژ من نیستم. یکی از مضحک‌ترین لحظات این روند بود؛ بعداً حتی به آن خندیدیم. در طول این ماه‌ها بارها چنین «خنده‌های انفجاری» داشتیم، حمله‌های خنده طولانی.

اشپیگل:
به چه چیز می‌خندیدید؟

پلیکُو: مثلاً به آن متهمی که وقتی قاضی از او پرسید چرا به‌سادگی دست نکشیده و از اتاق خواب من بیرون نرفته، گفت: «آقای رئیس، فکر می‌کنم مغزم یک‌جایی از کار افتاد و اندام جنسی‌ام جای آن را گرفت؛ مغزم را جایگزین شد.» واقعاً بیش از حد خنده‌دار بود.

اشپیگل:
با وجود انبوه شواهد، تلاش شد شما را مانند بسیاری دیگر از قربانیان تجاوز مسئول آنچه رخ داده معرفی کنند. چون در واقع پدرسالاری بر صندلی متهم نشسته بود و جامعه هنوز هم این‌گونه عمل می‌کند؟

پلیکُو:
وکلایم مرا برای همه این‌ها آماده کرده بودند، اما وقتی آن عذرهای رقت‌انگیز متجاوزانم را شنیدم، چیز دیگری بود. ابتذال بهانه‌هایشان غیرقابل تحمل بود. می‌گفتند: «نه، من به این زن تجاوز نکردم.» یا: «شوهرش که رضایت داده بود.» یا: «فکر کردم الان بیدار می‌شود و همراهی می‌کند. در تله افتاده بودم.» با چه حقی این مردان بدون رضایت من وارد اتاق خوابم شدند؟ چون شوهر هنوز می‌تواند بر بدن همسرش اختیار داشته باشد؟ این دوران به پایان رسیده است.

اشپیگل:
در بازجویی دوم شما در دادگاه، حتی تلاشی نکردید خشم خود را از آنچه شنیده بودید پنهان کنید.

پلیکُو:
هنوز هم جملات نخستینم را در جایگاه شهود به یاد دارم: «آقای رئیس، فکر می‌کنم اینجا من مقصرم و پشت سر من ۵۱ قربانی نشسته‌اند، چون هیچ‌کدام تجاوز نکرده‌اند، هیچ‌کدام چیزی نفهمیده‌اند، حتی یکی از آنان گفت وقتی وارد اتاق خواب شد فکر کرده من مرده‌ام.» بعدتر هم گفتم این دادگاه، دادگاه بزدلی بود. پدرسالاری بزدل و مبتذل بود.

اشپیگل:
وقتی ویدئوها در دادگاه پخش می‌شد، شما همیشه با تمرکز به تلفن همراهتان نگاه می‌کردید. چه چیزی را می‌دیدید؟

پلیکُو:
عکس‌ها؛ تصاویری از ساحل‌های محبوبم در جزیره ایل دو ره. از نوه‌هایم، از مناظری که دوست دارم، از کوه مون ونتو در ووکلوز. ویدئوها را می‌شناختم؛ مغزم باید به چیز دیگری مشغول می‌شد. می‌خواستم دست‌کم ذهنی از آن سالن دادگاه دور شوم.

اشپیگل:
آیا هرگز از تصمیم خود برای علنی برگزار شدن دادگاه پشیمان شده‌اید؟

پلیکُو:
برعکس. بدون حضور عموم، من فقط با وکلا و فرزندانم در کنار این ۵۱ متهم و وکلایشان در سالن می‌نشستم. اما با حضور عمومی، روزنامه‌نگاران و مردم حاضر بودند. بدون این حضور، هیچ‌کس باور نمی‌کرد در ویدئوها چه دیده می‌شود. متهمان و وکلایشان بعداً به مطبوعات می‌گفتند موضوع چندان جدی نبوده است. دادگاه این میزان توجه را جلب نمی‌کرد. من این علنی بودن را می‌خواستم؛ هم برای خودم و هم برای ایجاد تغییری اجتماعی.

اشپیگل:
چه زمانی متوجه شدید افکار عمومی به سود شما تغییر کرده و ناگهان به نماد جنبش زنان تبدیل شده‌اید؟

پلیکُو:
در پایان هفته دوم دادگاه. ناگهان زنانی بودند که هنگام خروج از دادگاه برایم کف می‌زدند و دسته‌ گل می‌آوردند. مردی که از شهر لیل آمده بود به من گفت: «برای آنچه شما باید تحمل کنید، شرمنده‌ام.» همه این‌ها حس رهایی‌بخشی داشت. در ابتدا فقط می‌خواستم دو هفته اول در دادگاه حاضر باشم. اما وقتی دیدم صف‌های مقابل دادگاه هر روز طولانی‌تر می‌شود، با خودم گفتم حالا دیگر نمی‌توانم کنار بکشم؛ باید بمانم.

اشپیگل:
فمینیست‌ها شما را به نماد تبدیل کردند، جمله «شرم باید جایش را عوض کند» در سراسر جهان پخش شد. آیا این نقش تازه برای شما مسئولیت ویژه‌ای ایجاد می‌کند؟

پلیکُو:
تمام عمرم خود را فمینیست دانسته‌ام؛ زنی آزاد و از نظر مالی مستقل. اما هرگز مبارزی تندرو نبوده‌ام و در ۷۳ سالگی هم نخواهم شد. از این مبارزه حمایت می‌کنم و می‌خواستم این دادگاه اثری داشته باشد.

اشپیگل:
آیا چنین اثری داشته است؟

پلیکُو:
جامعه در یک روز تغییر نمی‌کند. اما دست‌کم پارلمان از آن زمان اصل رضایت زن در رابطه جنسی را روشن‌تر از گذشته در قانون گنجانده است. و اکنون همه می‌دانند وقتی از «تسلیم شیمیایی» سخن می‌گویند منظور چیست؛ یعنی دادن داروهای بیهوش‌کننده برای بی‌دفاع کردن زنان و حتی مردان. فکر می‌کنم سنگ کوچکی گذاشته‌ام تا اوضاع برای زنان تغییر کند.

اشپیگل:
آیا برای تصمیم خود به علنی بودن دادگاه بهای سنگینی نمی‌پردازید؟ رابطه‌تان با فرزندانتان دیگر مانند گذشته نیست. دیگر نمی‌توانید ناشناس در خیابان راه بروید. عکاسان پاپاراتزی شما را با شریک زندگی جدیدتان عکاسی کردند و عکس‌ها روی جلد مجله «پاری مچ» منتشر شد.

پلیکُو:
اینکه دوباره بدون اطلاع و رضایت من از من عکس گرفتند، وقتی با ژان-لوپ قدم می‌زدم، پس از همه آنچه رخ داده، نوعی خشونت باورنکردنی بود. این افراد به خود چه اجازه‌ای می‌دهند؟ از آن‌ها شکایت کردم و ۴۰ هزار یورو غرامت را به دو انجمن حمایت از قربانیان اهدا کردم. نمی‌خواستم این پول را داشته باشم. کسانی که در خیابان با من صحبت می‌کنند، آزارم نمی‌دهند؛ اغلب دیدارهایی تأثیرگذارند. بسیاری از آنان زنان جوان‌اند و این خوشحالم می‌کند.

اشپیگل:
در کتابتان از خواسته‌ای غیرمعمول نوشته‌اید: می‌خواهید همسر سابقتان دومینیک پلیکُو را در زندان ملاقات کنید.

پلیکُو:
از نوامبر ۲۰۲۰، از زمانی که به اداره پلیس کارپانترا رفتم، هرگز نتوانستم مستقیماً با آقای پلیکُو صحبت کنم، حتی در جریان دادگاه. باید یک بار دیگر او را ببینم. این شیوه من برای خداحافظی با او خواهد بود. اما به پاسخ پرسش‌هایی که هنوز دارم نیاز دارم؛ پاسخ‌هایی برای دخترم کارولین هم. باید بدانم چه اتفاقی افتاده است. او باید حقیقت را به من بگوید.

اشپیگل:
آیا برای این ملاقات زندان درخواست داده‌اید؟

پلیکُو:
هنوز نه. اما امیدوارم پاییز امسال بتوانم آقای پلیکُو را ببینم.

اشپیگل:
خانم پلیکُو، از این گفت‌وگو سپاسگزاریم.

گاه‌شمار یک مسیر رنج

۱۹۷۳: ازدواج
۱۹۹۹: دومینیک پلیکو به یکی از کارمندان یک بنگاه معاملات ملکی داروی بیهوشی می‌دهد و تلاش می‌کند به او تجاوز کند. آثار دی‌ان‌ای او تنها سال‌ها بعد شناسایی می‌شود.
۲۰۱۰: دومینیک پلیکو از سوی پلیس بازجویی می‌شود، زیرا در یک سوپرمارکت از زنان زیر دامنشان فیلم گرفته بود.
۲۰۱۱: دومینیک پلیکو شروع می‌کند همسرش را پس از بیهوش کردن، برای تجاوز به مردان دیگر «عرضه» کند و از این صحنه‌ها فیلم بگیرد.
(پرونده‌های تجاوزی که در دادگاه بررسی شد، از ژوئیهٔ ۲۰۱۱ تا اکتبر ۲۰۲۰ را در بر می‌گیرد).
۲۰۱۳: این زوج خانه‌ای در شهرک مازان در جنوب فرانسه اجاره می‌کنند و از منطقهٔ بزرگ پاریس به آنجا نقل مکان می‌کنند. بخش اعظم تجاوزهای ثبت‌شده در همین مکان رخ می‌دهد.
سپتامبر ۲۰۲۰: دومینیک پلیکو بازداشت می‌شود، زیرا بار دیگر از زنان زیر دامنشان فیلم گرفته بود. پس از نخستین بازجویی، موقتاً اجازه می‌یابد به خانه بازگردد.
۲ نوامبر ۲۰۲۰: دومینیک پلیکو به کلانتری احضار می‌شود؛ پلیس عکس‌ها و ویدئوهایی را در تلفن همراه و رایانهٔ او ضبط کرده است. از این زمان به بعد او در بازداشت می‌ماند. ژیزل پلیکو برای نخستین بار از تجاوزها آگاه می‌شود.
سپتامبر ۲۰۲۴: طلاق
۲ سپتامبر تا ۱۹ دسامبر ۲۰۲۴: پرونده‌های تجاوز توسط دومینیک پلیکو و ۵۰ متهم دیگر در دادگاه آوینیون بررسی می‌شود. ژیزل پلیکو از غیرعلنی شدن دادگاه صرف‌نظر می‌کند. همهٔ متهمان مجرم شناخته می‌شوند. دومینیک پلیکو به ۲۰ سال زندان محکوم می‌شود.

اشپیگل ۸ | ۲۰۲۶