جستاری از فرانتسوبل
شجاعت مدنی
فاشیستها همیشه «دیگران» هستند
Mon 2 02 2026

فرانتسوبل (Franzobel)، نویسنده اتریشی، دربارهٔ فرصتطلبی، فقر تکثر آرا و جهانبینیهای استبدادی مینویسد؛ جستوجویی در آغازها و فراخوانی برای شجاعت مدنی.
یادتان هست «پرسش گرِتسن» چه بود؟ درست است، چیزی مربوط به فاوست گوته. امروز اما این پرسش دیگر این نیست که «نسبتت با دین چیست؟»، بلکه باید چنین باشد: شجاعت مدنیات در چه وضعی است؟
در سال ۱۹۸۴، ویلما کینر و دیتر ماتسکا میخواستند وارد محوطهٔ کارخانهٔ آبجوسازی زیپف شوند تا دربارهٔ اردوگاه فرعی ماوتهاوزن که در آنجا قرار داشت و نیز تأسیسات آزمایشی موتورهای موشکهای V2 تحقیق کنند. طولی نکشید که استادکار خشمگین کارخانه دواندوان آمد و آن دو فیلمساز را با فریاد بیرون راند: «گم شین، آشغالها! اینجا چه میخواین؟ این چیزها رو لازم نداریم!» یک سال بعد، «کمیتهٔ ماوتهاوزن فوکلابروک» تأسیس شد.
چهل سال پیش، بنگاهی مانند کارخانهٔ زیپف از آنکه نامش با یک اردوگاه کار اجباری گره بخورد، مثل شیطان از آب مقدس میترسید. آن زمان، برای فیلمسازانی چون کینر و ماتسکا یا برای کمیتهٔ ماوتهاوزن، مسئله «رویارویی با گذشته» و دادخواهی برای قربانیان ناسیونالسوسیالیسم بود. آن زمان شعارهایی چون «هرگز فراموش نکن» یا «دیگر هرگز» شنیده میشد. ضرورت این کار وقتی آشکار شد که یک سال بعد، با انتخاب کورت والدهایم—فراموشکار و منکر—به ریاستجمهوری، معلوم گشت خطر چقدر واقعی است. چهل سال پیش گفته میشد «در برابر آغازها بایستید»، اما با وجود آنکه وزیر دفاع، فریدْهلم فریشِنشلاگر، به یک جنایتکار جنگی (والتر رِدر) دست داد، اتریش در مواجهه با گذشتهٔ ننگینش سهلانگار بود و یورگ هایدر در آستانهٔ قدرت ایستاده بود، باز هم احساس نمیشد که چیزی شبیه ناسیونالسوسیالیسم به این زودیها تکرار شود.
خاکِ میهنِ نمناک و سرخوش
«در برابر آغازها بایستید» همیشه برایم عبارتی بهظاهر درست، اما توخالی بوده است. بهعنوان نویسنده، همواره کاوش در خودِ آغازها را ضروریتر دانستهام: چگونه فاجعهای چنین مهیب مانند ناسیونالسوسیالیسم ممکن شد؟ وقتی به شور و شعف افسارگسیختهٔ جمعیت در فیلم تبلیغاتی پیروزی اراده ساختهٔ لنی ریفنشتال دربارهٔ گردهمایی حزب در ۱۹۳۴ نگاه میکنیم، روشن میشود که این خلسهٔ جمعیِ یک تودهٔ قومگرایانه را نمیتوان صرفاً با فریب یا گمراهی توضیح داد. نه؛ اکثریت آن زمان با ایمانی سوزان به پیشوا و جنبشش باور داشتند.
آیا چنین چیزی دوباره میتواند رخ دهد؟ البته که میتواند. ظاهرش شاید فرق کند؛ نه عربدهکشی و نه ژستهای مضحک «زیگ هایل» هیتلر امروز جذابیتی ندارد. اما به باور بدبینانهٔ من، اگر رژیمی فاشیستی اکثریت را پشت سر خود داشته باشد، باز هم همه با اشتیاق همراهی خواهند کرد.
«در برابر آغازها بایستید»؟ ما همین حالا در میانهٔ کاریم. و منظورم فقط تحریکهای تقریباً کودکانهٔ حزب آزادی اتریش با اصطلاحات نازیمآبانهای چون «صدراعظمِ مردم»، «رسانههای سیستم»، «حزب میهنِ اجتماعی» نیست، بلکه آن خودکامگانی است که همهجا از خاک نمناک و سرخوشِ میهنپرستی سر برمیآورند: ترامپ، پوتین، اوربان، اردوغان، ملاها در ایران… مستبدانی که قوانین خودشان را میسازند. آیا میشود آنها را نازی نامید؟ هیچ ناسزایی بهاندازهٔ «نازی» و «فاشیست» اینچنین تورمی مصرف نمیشود. در دوران پاندمی، مخالفان واکسن از «دیکتاتوری کرونا» سخن میگفتند و طرفداران واکسن را نازی میخواندند؛ آنسوی ماجرا هم چندان ملایمتر نبود. کنشگران محیطزیستی «فاشیستهای سبز» نامیده میشوند؛ برای عدهای دیگر، ایلان ماسک و امثال او فاشیستهای جدیدند. پوتین جنگ تهاجمی را با وجود «نازیهای اوکراینی» توجیه کرد. رئیسجمهور گرجستان، مخالفان طرفدار اروپا را «فاشیستهای لیبرال» میخواند. فقط این مانده که اعضای AfD و FPÖ و همقطارانشان همهٔ دیگران را نازی بنامند. و چهقدر در زندگی روزمره میشنویم دربارهٔ فردی نامطلوب میگویند: «این که نازیه!» نازی شده معادل احمق، دلقک، خنگ. فاشیستها همیشه «دیگران» هستند. حتی علم هم در تعریف آن به دشواری افتاده است.
کاربرد دلبخواهی این واژهها آنها را کند و بیاثر کرده و همین، راه را برای فاشیستهای جدید هموار میکند تا جهانبینیشان را جا بیندازند. ساختارهای دموکراتیک ویران میشوند، آزادی مطبوعات محدود میگردد، قوانین بنیادین دور زده میشود و قانون اساسی و دادگاهها نادیده گرفته میشوند. گرایش فراملی به حکومتهای اقتدارگرا با شبکههای اجتماعی، افت سطح آموزش و بهزودی شاید با هوش مصنوعی تشدید میشود.
آموزش و فاشیسم
اینکه آموزش هم در برابر فاشیسم مصونیت نمیآورد، از رفتار تحصیلکردگان در رایش سوم پیداست. کدام گروه شغلی بیشترین عضو حزب را داشت؟ معلمان. افزون بر این، بهندرت آکادمیکی که طرد یا تعقیب نشد، دست به مقاومت زد. انسان به فرصتطلبی گرایش دارد، به زندگی در مسیر کمترین مقاومت—امروز نه کمتر از ۸۵ سال پیش. آن زمان، در دوران بحران اقتصادی جهانی، تنگنا عینیتر و بزرگتر بود؛ اما امروز «تنگنای احساسشده»—بیآنکه ضرورت واقعی داشته باشد—با تورم، بحران انرژی، ریاضت اقتصادی و هراسافکنی، بهطور نگرانکنندهای مشابه شده است.
فاشیسم را فقط وقتی میفهمیم که جذابیتش را دریابیم: وعدهٔ نوسازی، بیادبیِ قلدرمآبانه و حسِ تعلقِ خیالی. نازیها خود را انقلابی میدانستند که میخواستند با «سیاستِ سیستمیِ خردهبورژوایی» تسویهحساب کنند. بسیاری از دیکتاتوریها از دل انقلابها بیرون آمدهاند—روبسپیر، مائو، استالین، موسولینی، ملاها… برای من دستکم، «انقلاب» بار مثبت دارد؛ جانشینی برای امیدهایی که متأسفانه بهندرت برآورده میشوند. گوسفندان گرگ را برمیگزینند. ترامپ—باورکردنی نیست—حتی از سوی مهاجران هم انتخاب شد. یورش به کنگره در ۲۰۲۱ شاید به اندازهٔ کودتای نافرجام هیتلر در ۱۹۲۳ ناشیانه بود، اما به هواداران این پیام را داد: ما فراتر از هر حاکمیت قانونی میایستیم، قوانین خودمان را میسازیم و اخلاق خودمان را داریم.
وقتی ده سال پیش نخستینبار نام ترامپ را شنیدم—اعتراف میکنم—بخشی کوچک در من بود که این کودکِ دردسرساز را جذاب مییافت، حتی کمی هیجانانگیز. او وعده میداد قواعد را به هم بزند، وضع موجود را وارونه کند، قدرتمندان را کنار بزند، بازتوزیع کند… آمیزهای ناپخته از امیدها که بخش ناراضی، آزرده و حسودِ هر انسانی را خطاب میکند. این منطقپذیر نیست و با منطق هم مهارش نمیشود. شاید آن بخشِ درون ما را قلقلک میدهد که خود را از نظر اخلاقی فروتر میبیند، اما بهجای اصلاح کمبودهایش، میخواهد با «من همینم» آنها را توجیه کند.
جلوگیری از اندیشیدن
فیلسوف تلویزیونی، پرِشت، اخیراً توفانهای مجازی را با پوگروم (Pogrom) و «کنسلکردن» (Canceln) را با فاشیسم مقایسه کرد و—گویی برای تأیید سخنش—خودش هم گرفتار توفان مجازی شد. او مقایسه کرد—و این تفاوتی اساسی است—بیآنکه همارز بگیرد. ده سال پیش «خوداندیش» (Querdenker) اصطلاحی مثبت بود. امروز هرکس که بیچونوچرا به گفتمان رسمی اعتماد نکند، «وهّامی» یا «نظریهپرداز توطئه» خوانده میشود. شاید در مورد برخی یاوهها بجا باشد، اما این هم نوعی جلوگیری از اندیشیدن و فشردهسازی خطرناک تکثر آراست.
با این حال، من فقط آنگاه از فاشیسم سخن میگویم که جان انسان مطلقاً بیارزش شود. هنوز کسی شبانه بهخاطر نظر، تبار یا دینش برده نمیشود؛ هنوز اردوگاههایی برای دگراندیشان وجود ندارد—دستکم در اروپای غربی. تا کی؟ در جهان امروز رژیمهای بسیاری هستند که جان انسان—جانِ گروههایی معین—بیارزش است. ویژگی فاشیسم این است که تقریباً هرکسی میتواند خیلی زود خود را در شمار بیارزشها و بیحقوقها بیابد. هیتلر صدها نفر از افراد SA و رئیسشان (ارنست روم) را تیرباران کرد، همینطور دامادِ در شُرفش، هرمان فِگِلاین. موسولینی دامادش را کشت؛ استالین نزدیکترین یارانش را. در روسیهٔ پوتین مدتی خودکشیهای مشکوک مدیران ارشد بسیار بود؛ و اینکه ترامپ چگونه با مشاورانش رفتار میکند، تقریباً هر روز دیده میشود. بیآنکه شیطان را بر دیوار نقاشی کنیم، میتوان گفت انسانزداییِ برخی لایهها ممکن است نزد ما هم رخ دهد: بحران اقتصادی، بیکاری بالا، یک گروه بهعنوان قربانیِ مقصر… ویلما کینر و دیتر ماتسکا چهل سال پیش با پافشاری بر کارِ دشوارِ مواجهه با گذشتهٔ سرکوبشده—اردوگاه فرعی ماوتهاوزن در تونلهای کارخانهٔ زیپف—شجاعت مدنی نشان دادند. امروز هم مهم است که مثلاً کنار نام خیابانهایی که به شاعران مسئلهدار چون گینتسکی یا ایتسینگر نامگذاری شدهاند، تابلوهای توضیحی برای زمینهٔ تاریخی نصب شود. اما آیا واقعاً شجاعتمندانه است که بیست یا سی سال پس از مرگ، مدال افتخار هنرمندانی چون هاینتس رومان یا لنی ریفنشتال را—چنانکه اتحادیهٔ صنعت فیلم آلمان کرده—پس بگیریم؟ ریفنشتال زنِ جاهطلبِ بیپروا بود و رومان احتمالاً در زندگی خصوصی هم همان خردهبورژوایی که نقش میکرد. پروندهها پیچیدهتر از آناند که در یک جمله جمع شوند؛ اما ببخشید، این بازارزیابیها بیشتر شبیه اطمینانبخشی به برتری اخلاقیِ خود است. چه کسی میداند خودش آن زمان چگونه رفتار میکرد؟
ما این را فقط دربارهٔ اکنون میدانیم—و اکنون بهاندازهٔ کافی دشوار است. اوکراین، غزه، سودان، آمریکا؛ هرجا نگاه میکنیم، فرسایش اصول انسانگرایانه و تشدید ناخوشایندی را میبینیم. امروز میتوان شجاعت مدنی نشان داد: با تکیه بر قطبنمای ارزشیِ خود، با آنکه ارزشهایی چون بیطرفی، همدلی یا صلحطلبی را بیمحابا کنار نگذاریم، با پاسداشتِ ارزشِ جان انسان. این کار آسان نیست. پرسش گرِتشنِ گوتهٔ پیر هنوز هم بهجاست. در جوامع خودکامه، مرز میان سوی درست و نادرست بسیار، بسیار باریک است و این مرز را پوتین، ترامپ، کیم، شی و امثال آنان تعیین میکنند—نه کسانی که به آنها رأی دادهاند. قطبنمای ارزشی ما بهشدت زیر تأثیر عوامل بیرونی (رسانههای اجتماعی و «غیراجتماعی»، فرهنگِ خشم و هیاهو و …) مختل میشود؛ اما تا وقتی همدل بمانیم و حرمتِ زندگی را نگه داریم، کاملاً به خطا نرفتهایم.
به نقل از سایت استاندارد (Der Standard) ۲۴ ژانویهٔ ۲۰۲۶
|
|