باز نشری به احترام و یاد پرویز قلیچ خانی
ساعاتی پیش با تاثر بسیار بر پایهی اطلاعیهی کوتاه یار و یاور پایدار پرویز قلیچ خانی، خانم نجمه موسوی گرامی مطلع شدم که سرانجام قهرمان قلیچ از دست رفت. پرویز با بسیارانی وداع گفت که در اندوه رفتِ او خواهند نشست. بی گمان تسلیتها و نوشتارهای فراوانی در گرامی داشت و بزرگ داشت این نام آور نامدار در راه است و نشر خواهد یافت. چرا که واقعاً هم شایستهی عمر پربار اوست.
بر آن شدم تا حسب وظیفه، با نوشتن در بارهی رفیق گرانقدرم قلیچ، دیگربار حرمتش را بدارم و دلنوشتهای را بدرقه سفر جاودانی وی کنم. یاد چند نوشتهای افتادم که سالها پیش وقتی هنوز حیاتی فعال داشت، در وصف ارزشهایش قلمی کرده بودم. در پی بازخوانی آنها اما تصمیم گرفتم که همانها را نشر مجدد دهم. چرا که سطور آمده در آنها احساس کنونی ام نسبت به پرویز قلیچ خانی رخت بربسته و رفته را همانگونه بازتاب میدهند که در قید حیات وی داشتم.
کاش چنین می بود که آدمی میتوانست در مورد هر دوست که جایی ویژه در دلش دارد و احترامی خاص در ذهنش بر میانگیزد، مکنونات قلبی خود نسبت به او را پیش از فرارسیدن لحظهی ناگزیر مرگ بنویسد. از میان نوشتههایم در بارهی پرویز قلیچ دو مطلب اصلی از آنها را برگزیدم. یکی از آنها را ۱۶ سپتامبر ۲۰۱۰ یعنی شانزده سال پیش به مناسبت بزرگداشت پرویز در ۶۵ سالگی او نوشتم و دیگری را هم حدوداً دوازده سال پیش در ۳۱ دسامبر ۲۰۱۴ نشر دادم که اختصاص به ارزیابیهایی نویسندگان «آرش» از کارنامهی بیست ساله استمرار مطبوعاتی آن داشت.
ضمن همدردی عمیق خود با نجمه خانم، فرزندان، بازماندگان و هزاران دوستدار کاپیتان پرویز قلیچ خانی، در اینجا بخشهایی از آن دو نوشته را باز مینمایانم تا بار دیگر نام ماندگار و ارزشهای مانای این فرزند قهرمان مردم ایران را بزرگ بدارم.
***

خیلیها پرویز قلیچ را دوست دارند!
چند هفته پیش، دوست با ذوق- نجمه خانم موسوی، تلفنی خبر داد که به مناسبت شصت و پنج سالگی یار و همکارش پرویز قلیچ خانی - که دوستِ بسیارانی چون من است - قصد کرده بر متن نشریه «آرش»، جُنگی از دل نوشتههای تعدادی از پرشمار دوستان پرویز در باره وی را گرد آورد و انتشار دهد. از من هم خواست همیار این بزرگداشت باشم. این حرمت را پاس میدارم و به احترام پرویز این کوتاه را مینویسم.
در پاسخ به درخواست برای شرکت در این جُنگ، اگر از پرویز کم خواهم نوشت یا فقط به دو نکته بسنده خواهم کرد، نه از آنروست که در بارهی قلیچ پُرآوازه نباید بیشتر نوشت، برای آنست که شایسته نیست پای درجای دوستانی بگذارم که روزگار بیشتری با او گذراندهاند. این، حق و وظیفهی آنهاست که واقعیتر، طبیعیتر و بیشتر بنویسند؛ مُفصلنویسی در بارهی پرویز، برعهده چنین دوستانی است.
و اما؛ یک حرکت سیاسی آنگاه خصلت جنبشی به خود میگیرد که دستکم در محدودهی یک نسل، وسعت درخوری از یک جامعه را دربربگیرد و بتواند با خلق نام و نمایندهی خویش در زمینههای گوناگون از یک زیست اجتماعی، آن را به نمایش نهد. حرکت تاریخی فداییان خلق که در تلاقی دو دههی چهل و پنجاه سر برآورد و فضای سیاسی و روشنفکری نیمهی نخست دههی پنجاه ایران را تسخیر کرد، جنبشی از ایندست بود. جنبشی سر برآورده در هر آنجایی که نسل من و پرویز حاضر در آن بود و نشسته در دل هر کسی از آن زمانه که دل در گرو مردم و سر در سودای رهایی داشت. جنبشی که، نیروی حمایتی خود را در دانشگاهها و مدارس، در کارخانهها و ادارات، در مجامع روشنفکری، در محافل هنری و ادبی و در میادین ورزشی کشور باز مییافت.
این جنبش در میادین ورزشی آن زمان، نخستین بار با نام برجستهی فوتبالیست قَدَرِ وقت - پرویز قلیچ خانی، کلید خورد. ساواک با بازداشت سراسیمه او و هم توپ و همفکرش- مهدی لواسانی، کوشید نفوذ جنبش تازه نفس فدایی را بین ورزشکاران و ورزش دوستان در نطفه سد کند و با تشبثات بعدی، به هر وسیلهی ممکن تلاش کرد که میادین ورزشی بدل به محل بروز خشم علیه دیکتاتوری نشود. رژیم آزادیکش شاه، تازه از کابوس نام و احترام تختی رهیده بود و لذا تاب تحمل باز تولید تختی در جامعه را نداشت. اما فایده نکرد آنگاه که شوت سنگین قلیچ در امجدیه تهران به دروازه اسرائیل، هلهلهی کم مانند شادی در آسمان چمن سبز به پرواز درآورد و شعارهای جمعیت ورزشی- سیاسی خشمگین علیه رژیم را از استادیوم به خیابان ها بُرد. شوت تاریخی قلیچ، او را بیشتر در دل مردم نشاند.
اولین خاطرهی رفاقت من با پرویز هم در این لحظات بود که ثبت شد. زمانی که، من در زندان بودم و از طریق تلویزیون، پایانی دل خواسته از بازی ایران – اسرائیل در سالهای بیشترین کشتار و آوارهکردن فلسطینیها توسط نظامیان اسرائیل را به انتظار نشسته بودم و پرویز در استادیوم، با دلی پیش جانباختگان و ما زندانیان، پا به پشت توپ همه زمین ملی را میدوید! در زمانی که، من و او هنوز هم همدیگر را ندیده بودیم، اما هر دو تایمان به یک جنبش تعلق داشتیم و متعلق به آن هم ماندیم. او، این اشتراک را همیشه حفظ کرده و کارنامهی درخشان ورزشیاش را هم، هماره پشتوانهای برای آرمان عدالتخواهی قرار داده است.
هرگز فراموش نمیکنم که در یکی ازخاطرهگوییهایمان طی یکی از چند دیدارمان با هم، در داغاداغ شرح خاطره بود که بیکباره از زمین چمن بیرون زد و از زنده یاد حسین فکری چپ اندیش و چپ گرا سخن گفت که از پیشکسوتان پر آوازهی فوتبال ایران بود. فکری برای وی همزمان آموزگار سیاسی و مربی فوتبال بود، هم به او پاس دادن یاد داده بود و هم پاسداری از عدالت را. از یاد نخواهم برد آن شعلهی عشق در چشمان قلیچ را آنگاه که از این پیر مرد میگفت.
قلیچ خانی را در دو دههی گذشته بیش از همه با نشریه «آرش» میتوان سنجید. این نشریه نمیتوانست بیست سال دوام یابد، هرگاه که زحمات طاقت فرسا و پیگیری کم مانند پرویز نبود و نیز اگر نتایج ناشی از محبوبیت خود ویژهی او بین ایرانیان را نداشتیم. «آرش»، زمین بازی دیگری بود در آن بیست سال برای این بازیکن فوتبال چهل سال پیش که اگر در هر پست از چمن بازی از هافبکی تا فورواردی ایفای وظیفه میکرد در اینجا نیز همه کاره و همه فن حریف مینمود: هم سئوال برای پرسشخواهی درمیآورد و سپس مراجعه برای تعهد گرفتن برای عرضهی نوشته و اثری از نویسندگان و هنرمندان، هم تایپیست و ادیتور، هم صفحه بندی و هم متصدی امور پست و کار پردازی مالی نشریه!
من یکی حداقل میدانم که حق اشتراک پرداختی توسط خوانندگان «آرش» حتی به یک چندم هزینهی سنگین انتشار آن نمیرسد و بیشترین بار مالی این نشریه در طول مدت انتشارش کمتر بر دوش خوانندگانش بود! راز این معمای عدم توازن را تنها میباید در انواع حلقات دوستداران شخصی پرویز قلیچ جُست که نمیخواستهاند و نمیتوانستهاند درخواستهای پرویز خان را بی جواب بگذارند و قلیچ را بیازارند! این بدانمعنی است که او اعتبار شخصی و ورزشی خود در میان خیل ایرانیان را به پای باورهایش گذاشته است؛ انتخابی آگاهانه، که جای احترام بسیار دارد.
در اینجا جای آن نیست که از زاویهی فکری و سیاسی به ارزیابی حاصل کار بیست سالهی پرویز در انتشار «آرش» بنشینیم؛ چه، میتوان اینجا یا آنجا خط فکری حاکم بر «آرش» را به نقد نشست، یا نشان داد که مدیریت این نشریه در دفاع شرافتمندانهاش از حیثیت و ارزشهای جریان شکست خوردهی چپ در برابر یورش راست اجتماعی، اما دانسته یا نادانسته خود به کرات قربانی نوستالوژی و لجاجت در دفاع از افکاری می شود که بعضاً مُهر باطل خوردهاند. اما هیچ کس نمیتواند نقش «آرش» را در پُر کردن شایستهی یک خلاء در ادبیات سیاسی مهاجر طی این دو دهه انکار کند. این خدمتی است به عرصهی فکر و سیاست در ایران که در قامت «آرش» ثبت در نام پرویز قلیچ خانی است.
استوار ماندن بر سر آرمان عدالتخواهی و پاسداری از تاریخ آن در ایران خودمان، به ویژه در شرایط یورش جهانی و وطنی به چپ، جهت تحقیر، تمسخر و تخریب آن، خود ارزشی است والا که پرویز را به این صفت میتوان یافت. ایجاد میدانی برای تضارب آراء و نظرات در میان طیف وسیعی از روشنفکران و به ویژه چپها و طبعاً با گذشتهها و مواضع متفاوت و گاه متنافر، طی این دو دهه در لابلای صفحات نشریه «آرش»، اقدامی بوده بس نقش آفرین، اثر گذار و ماندنی درتقویت پلورالیسم و دمکراتیسم و ارتقای سطح مباحث روشنگرانه در اپوزیسیون و هم از اینرو، کاری بسیار ستودنی؛ و اینهمه، به محوریت شخصی نیاز داشت که طیف بسیار متنوعی دوستش داشته باشند تا ِگرد او به سخن درآیند! آدمهایی با چنین خصیصه، اندکاند و یکی از آنان همین آقا پرویز خودمان!
در این بزرگداشت ۶۵ سالگی، چه آرزویی غیر از این میتوان برای دیرینه دوست پرویز قلیچ جز زیست سالهای بسیار بیشتر برای او داشت با زنده دلیاش، پُرشور ماندن و نیز تاثیر گذاریاش بر تلاش مردمش در رسیدن به جامعه ای دمکراتیک و عدالت محور؟
***
«آرش»،ابراز ارادهای برای تسلیمناپذیری چپ در بحبوحهی شکستی بزرگ!
به لطف پرویز «قلیچ»، دریافتکنندهی همیشگی «آرش» بودهام و به مفاد هر شماره از آن عموماً سرکشیدهام. اما صادقانه باید بگویم که هیچوقت هم پیش نیامد همهی مندرجات این نشریه را کامل بخوانم تا در موقعیت قضاوت معین از مجله قرار بگیرم. چه رسد به اینکه، اکنون بخواهم جسارت کرده و به نقد دقیق کارکرد بیست سالهی مجله بنشینم. اینها را گفتم تا از دست اندرکاران انتشار این واپسین شماره «آرش» پوزش «مستدلانه» بخواهم و بگویم خود را در موقعیت پاسخگویی مشخص به این چند سئوال شما نمیبینم! با این همه اما، مینویسم و فقط هم مینویسم در بارهی دو نکته کلی و در عین حال گزینشی و صرفاً نیز در حوصله و محدودهی حداکثر یک صفحه از این «آرش» نهایی: «آرش» شماره ۱+۱۱۰! این دو نکته چنیناند:
۱) «آرش»، نماد ارادهی چپ برای ایستادگیها به وقت هزیمتها بود!
۲) دست مریزاد به «قلیچ» که در درازای زمان پیگیر همین اراده ماند!
یک) «آرش» به زمان شکست سهمگین چپ، چشم بر عرصهی گفتمانپروری گشود. تولد در زمانی که، سوسیالیسم به ناگزیر و با زمینخوردنی تلخ، در مغاک ناکامی تاریخی و جغرافیایی خود فرورفت. در زمانهای که، تعرض سیاسی، اقتصادی و ایدئولوژیک راست اجتماعی به پیکرهی چپ در گسترهی گیتی بیداد میکرد. در آن هنگامه که بخش نه چندان کمی از چپ در مقیاس جهان، با تغییر جبهه به اردویی میپیوست که بر بالای دروازهی ورودیاش نوشتهاند: «بیندوزید و بیندوزید و بیندوزید!» (نقل از مارکس آنجایی که بگونهی نمادین در توصیف طلوع سرمایه داری مرکانتلیستی نوشت).
در این دوره، چپ در جوهرهی اصلی خود، با تمام زخمی که بر تن داشت و همهی دردی که به جان میکشید و مواجه بود با پراکندگیهای غمبار بسیار، باز اما حاضر به ترک جبهه نشد. ایستاد و چپ ماند. این راست قامتان مانده در موضع چپ اما، طبیعی بود که راه را بگونهی یکسان ادامه ندهند و چون ادامه هم ندادند آشکارا به دو رویکرد عمومی متمایز از هم تقسیم شدند. یکی، چپی شد با مواجههای بازنگرانه در همهی وجود خود و تاریخ خویش، و دیگری چپی کماکان آئینمند و کمابیش مقاوم و جبههگشا در برابر نیاز به تغییر!
به گمان من، نشریه «آرش» محلی شد در ترکیبی از این دو که در هر شمارهی خود و بر سر موضوعات متفاوت، اشتراک و التقاط آنها را به نمایش گذاشت. مجلهای که، هر دو اینها را به تناوب و گاه همزمان، در خود حمل میکرد.
مهم و کلان اما، همانا انتخاب استوار«آرش» بود در ایستادگیهایش طی همهی زمان انتشارش بر ارادهی چپ و در گرماگرم بازار مکارهی چپستیزی. بر آنم که برترین نشان بجا مانده از «آرش» این است و همین هم است والاترین یادگاری که ادبیات سیاسی ایران از آن یاد خواهد کرد. اهمیت این گزینش تاریخی از سوی «آرش» را به ویژه آنگاه بهتر میتوان دریافت که بپذیریم چپ همانا بیش و پیش از همه در ارادهگراییاش بود که زمینخورد و خوب میدانیم که هر سُرخوردگی از ارادهگرایی، منطقاً دیر یا زود آبستن و همزاد خطر فاصلهگیری است از خود اراده کردن؛ دور شدن از آن خصلتی که چپ بدون آن عزم برای تغییر را از دست میدهد و این هم یعنی اینکه او دیگر چپ نیست. در چنین وضعیت اشباع از هزیمتهاست اهمیت برافراختن و افراشته نگهداشتن پرچم چپ در روزگاری آنچنان و شرایطی آنسان تا چپ به فریاد برآید که: همچنان بر سر آرمان انسانی عدالت هستیم و سرفرازانه در برابر فلسفهی «آز ذاتی» ایستادهایم. انتخابی بایسته و شایستهی تحسین و «آرش» در زمره فریادها از ایندست بود و شد.
طی دورهی بیست و اندی ساله انتشار «آرش»، هر زمان که موجی از پسا تعرضات راست اجتماعی جهانی و مشخصاً راست وطنی علیه ارزشهای تاریخی و موجودیت چپ بر زمینهی شکست چپ به راه افتاد، بلافاصله شاخکهای «آرش» تیز شد، بیواسطه بپاخاست و در دفاع از چپ و سوسیالیسم، بی درنگ به واکنشی جانانه برآمد و در حد و سهم خود ضد موج در برابر موج راست راه انداخت.
در این سالها به کرات از کسانی این را شنیدهام که میپرسیدند چرا «آرش» بیشتر واکنشی عمل میکند و برآمدش کمتر کنشی و اثبات گرایانه است؟ من اما همواره ترجیح دادهام که در شرایط نبود و یا ضعف کنشگریها از سوی چپ، و پیش از ورود در میزان صحت و سقم چنین حکمهایی، مقدمتاً از همین حس واکنشی و اراده شرافتمندانه «آرش» به دفاع برخیزم. آخر آن کس که از خود دفاع نکند، هرگز نمیتواند به تعرض دست بزند. تا ارادهای در میان نباشد که اهل اراده با نشاندن جان و کلام خویش در کمان، بتواند در دفاع از حریم خود تیری رها کند و بدینسان چراغ مرز روشن بدارد (بهره از تمثیل کسرایی در شعر آرش کمانگیر)، هیچ فتحی برای زیست بهتر در کار نخواهد بود! اگر زمانی بهترین دفاع فقط میتواند حمله باشد، در بیشتر زمانها اما بهترین حمله دفاع است!
من البته قبول ندارم که «آرش» در دفاع از چپ، گویا فقط «پهلوانی» بوده «که می خواند(ه) سرود کهنه فتح قدیمی را» ( به وام از شاملو)، ولی حتی به فرض ناعادلانه چنین هم اگر بوده باشد، باید سراغ جوهر رفت و دید که «آرش» از چه شرافت و شرافتهایی و در برابر کدام تعرضات انسانستیزانه و جعل تاریخها دفاع کرده است؟ همهی این بیست و اندی ساله «آرش» را خط ارزشی دفاع از چپ بهم دوخته است. «آرش» در مقام یک نشریهی غیر حزبی ایرانی، بگونهی کامیاب توانست سالها نویسندگان و اهل فرهنگ و هنر چپگرای ما را گِرد خود آورد. این مداومت و پایداری «آرش» را باید ستود و آفرین گفت و به آن احترام نهاد.
اما، یک تحول رفتاری در چپ متحول را نباید در این نشریه از قلم انداخت و آن، دمکراتیسم و رَویّهی آزادمنشی است که «آرش» از خود بر جای نهاد. با آن که این مجله بر انتخاب اجتماعی صریح و مشخص خود ایستاد و هیچگاه هم آن را نه تنها پنهان نداشت بلکه علت وجودی خود را نیز دقیقاً در همان تبلیغ و تعریف کرد، با این همه اما نه فقط به سانسور فرقهای در درون طیف مورد مراجعه و مخاطب خود - طیف چپ ماندگان- متوسل نشد، بلکه بارها و بارها صفحاتی از خود را به نیت روشنگری در اختیار کسانی هم قرار داد که نه متعلق به نحلهی چپ بل در مواردی، از درشت مهرههای راست ایران بودهاند. دستکم در این زمینه، «آرش» را باید در زمرهی آن چپی قرار داد که میگوید: سوسیالیسم بدون دمکراسی، به جنایت میرسد و کار عدالتخواهی در نبود آزادمنشی و توجه به الزامات پلورالیسم، اگر هم به خباثت نکشد دستکم کاریکاتوری میشود از بلاهتی کوتهنگرانه.
دو) هیچ ارادهکردنی اما، بدون ارادهکنندهاش وجود ندارد. «آرش» را نیز، گروهی از ارادهکنندگان پدید آوردند و ارادهورزانه هم حفظش کردند. انسانهایی که، بقا و رونق «آرش» مدیون مایهگذاریهای آنهاست. درود بر همهی آنها. اینجا ولی، میباید بر نام و تلاش شخصیت مرکزی و پای ثابت این کانون، درنگی ویژه داشت. بر آن فرد که از اول تا به آخر بازیگر و کاپیتان «آرش» بود. «قلیچ» را میگویم و از او میگویم؛ از پرویز قلیچ خانی بلند آوازه!
پرویز را در سطح ملی - یعنی بسیار فراتر از جبههی چپ ایرانی- به فوتبال میشناختند و هنوز هم چنین است و چنین نیز خواهد ماند. نام او در زمره اسطورههای فوتبال ایران ثبت است و ماندگار در خاطرهی تاریخی سه نسل پیشین، همروزگار و پسین. معروف به «بولدذر چمن بازی» ایران زمین و زنندهی آن گل «سیاسی» معروف و تمام کنندهی کار و برآورندهی آرزوی میلیونها پیر وجوان آرزومند در برههای از زمان! راست اینست که او میتوانست در همین صحنه بماند و چه بسا نامآورتر از امروز نیز شود. میشد که با کنارهگیری کلی از مشغلهی سیاست و به تمامی حلشدن در فوتبال کشور و یا حتی با اندک فاصلهگیری از سیاست تیز و اکتفاء به نشستن در صفوف رسمی پیشکسوتان ورزش، همه روزه نامش با افتخار در رسانهها شنیده و خواندهشود.
«قلیچ» اما دغدغهی دیگر داشت. او نگران میلیونها چشم گریان از فقر و درد – دستکم در درون وجدان آگاه خویش- و هراسان از ننگ آلودگی به نام و مقام معاملهگرایانه، دست به انتخابی دیگر زد. او چشم انتظاران «اعماق» را میدان گزینش خویش برگزید. از میان پتانسیل انتخابهایی که پیش چشم خویش داشت بازیگری برای چپ دلسوخته را ترجیح داد تا به سهم خود در شعلهور ماندن و شعلهورتر شدن آتش عدالتخواهی چپ نقش ایفاء کند. او همهی پشتوانهی اعتبار ورزشی خود را به پای همین برگزینی ریخت.
همه میدانند که «قلیچ» از امکانات و ارتباطات فراوان بهرهمند بود و درب خانههای بسیاری بر روی وی باز و گشاده بود، اما چیزی در همهی جان و وجود او جریان داشت که وادارش میکرد راه دیگری در پیش گیرد. او از دو انتخاب یکی با ابهت ولی در همان حال نه یگانه با سوداهایی که در سر داشت و دیگری اما برخاسته از وجود و جانش، انتخابی بی نام و آوازه و پر مشقت. وی همانا این دومی را برگزید و همهی بیست و چند سال سوم عمر خود را وقف انتشار «آرش» چونان ارگانی از چپ کرد.
پرویز شانس این را نداشت که مثلاً در آرژانتین و یا برزیل امریکای لاتین به زمین بازی برود تا بتواند انتخاب اجتماعی خود را در سطح ملی و از کانال موقعیت ملی ورزشکارانهاش تبلیغ کند و پشت نام خود انبوهی از رای به چپ فراهم آورد؛ و دریغا که شانس او را همراهی نکرد تا در عین شُهرهبودن به فوتبالیست و ماندن در فوتبال، یک قهرمان ملی معترض اجتماعی- سیاسی باشد و آلترناتیوی شود در مقابل فوتبالیستهای مشهوری که با مجیزگویی و گرهخوردگی با راست قدرتمدار، همه روزه بیشتر و بیشتر در خویشتن خویش فرو میکاهند! پرویز اما چون ایران دوستی درد کشیده و درد فهم بود و چون راندهشده از میهنی که اسیر استبدادی است پاسدار ستم و تبعیض، بخاطر عیار بودن در مبارزه با ظلم و جور، برای انتخاب اجتماعی خویش میبایست که از خود مایهی بس بزرگتری میگذاشت! چنین هم کرد. «قلیچ» با مردمبودن و مردمیماندن را در تلاش ورزیدنی معنی کرد که مستفاد در رهایی انسان از ستم و استبداد است. «قلیچ» پاسخی برای چنین نیازی بود و شد.
چه چیزی میتوانست تداوم صد و ده شماره از یک مجله قطور و پر از ایده و نظر را تامین کند جز آن انرژی بی اندازه «موتور این مجله» که از روحیهی پیروزیخواهی خاص قهرمانان برمیخاست؟ چه چیز جز آن پیگیری دوندهی خستگی ناپذیر ما که بیان روشن و ترجمان دقیقی است از نتیجهخواهیهای نوع قهرمانانه؟ چه چیز جز برگرفتنهای مداوم از امکانات و مناسبات اجتماعی گستردهای که هر کسی آن را ندارد مگر آنکه پشتوانهای از محبوبیت اجتماعی داشته باشد؟ شنیده و دیدهایم که بعضیها همزمان چند کارهاند، ولی پرویز قلیچ خانی در رابطه با «آرش» واقعاً همه کاره بود!
از تایپیست بودن و ادیتوری و صفحهبندی بگیر تا تامین کنندهی مالی نشریه، و از پرسوجو برای یافتن ایدههای بکر که غذای شماره بعدی باشند و نیز تعیین موضوعات هر شماره از مجله تا آن مصاحبهکردنهای «سمج وار»ش که لازمهی کار هر ژورنالیست دارای پشتکار است. مگر کم چیزی است به گفتگو نشستن با صدها انسان دلشکستهی پراکنده در چند قارهی جهان و سختتر از آن به سخن درآودن بسیاری که باید «ناز»شان را کشید تا به زبان درآیند؟! بعدش هم بیدارماندنها تا سپیدهی صبح برای پیادهکردن کاستها وسی.دیها؟ اینهمه نیز، فقط محض اینکه «آرش» بار لازم را داشته باشد و به باروری رسد؟ حتی بارها شد که او کاغذ چاپ را نیز خودش برای چاپخانه خرید و بار وانت بارش زد! لابد هم به دفعات پشت ماشین چاپ نشست و چاپگری کرد! آری او همه وجودش را در کمان «آرش» ریخت تا «آرش» جان بگیرد. بازیکردن در همهی پستهای میدان، گویا عادت ترک ناشدنی پیش او است! فقط این را نمیدانم که پرویز دروازهبانی هم کرد یا نه؟! اگرچه این را میدانیم به کرات دروازه را از فروریزی نجات داد!
«قلیچ» در «فوتبال» چپ ایران، هتک تریک خود را خوب انجام داد. آفرین بر او. براستی مگر او، فزونتر از آنچه که با «آرش» و در «آرش» آفرید کار دیگری هم میتوانست این چنین والا در عرصهی سیاست کند؟ در ارزیابی از کار بیست و اندی ساله او در نشر «آرش»، پیش و بیش از همه درست همین را باید گفت که قلیچ با بیشترین توان خود بازی کرده است.
مرکزیترین نکته در بارهی این سیاسی مرد ورزشکار همین باید باشد! به باور من سنجش نتیجه و حاصل توان یک انسان را همواره میباید موخر بر تحسین وی بخاطر همهی توش و توان به کارگرفتهاش قرار داد. قضاوت از ایندست، بمراتب منصفانهتر خواهد بود. حتی در بارهی حریف متضاد و یا هر آدم جاگرفته در جایگاه اجتماعی مخالف نیز این چنین میباید پنداشت؛ چه بماند در مورد دیرینه یار زحمتکشی چون «پرویز خان» که آرام قرارنگرفتن حتی برای یک لحظه بخاطر آرمان شریف چپ، خصلتنمای اوست. «قلیچ»، بس بموقع تک گل بر تور حریف کوبید. او کار خود را بسیار نیکو و بسی شایان تقدیر انجام داد. سپاسگزارش هستیم.
***
بهزاد کریمی
۲ خرداد ۱۴۰۵ برابر با ۲۳ مه ۲۰۲۶