عصر نو
www.asre-nou.net

تجا فیدلر

تاریخ و فرهنگ
چرا انسان ایمان می‌آورد؟


Wed 20 05 2026



خلاصه

روزی انسان‌ها پدیده‌هایی را که درک نمی‌کردند با نیرویی الهی توضیح می‌دادند. بعدها علم در میان بسیاری از مؤمنان بذر تردید افشاند. اما هنوز نزدیک به دوسوم آلمانی‌ها به خدا باور دارند. تِیا فیدلر در پی آن است که دریابد چرا حتی در عصر مدرن نیز جست‌وجوی تکیه‌گاه و معنای زندگی پایان نمی‌یابد.

جنگجوی جوان گریه می‌کند. اشک‌هایش بر کیسهٔ کتانی‌ای می‌چکد که دستانش آن را سخت در آغوش گرفته‌اند. درون کیسه خاکستر برادرش قرار دارد. پیرامون او، دیگر مردان «شابونو» ــ نامی که قوم یانومامی برای دهکده‌های کوچک خود در مرز ونزوئلا و برزیل به کار می‌برند ــ به شکل نیم‌دایره نشسته‌اند.

شامانی به رقص‌کنان نزدیک می‌شود. او با مادهٔ گیاهی «اِپِنا» خود را به خلسه فروبرده تا به قلمرو ارواح راه یابد. دیگی بزرگ از سوپ موز را در میان جمع می‌گذارد. کیسه را می‌گیرد، باز می‌کند و خاکستر را درون سوپ می‌ریزد. خواهر مرده با هق‌هق می‌گوید: «برادر، برادر من!»

شامان با دستانش خاکستر را در سوپ پخش می‌کند تا مایع خاکستری و غلیظ شود؛ همچون سیمانی تازه مخلوط‌شده. ناگهان از جا می‌جهد، با قمه‌اش دیوانه‌وار به اطراف ضربه می‌زند و بر زمین گِلی پیرامون دیگ می‌کوبد. سپس قمه را رها می‌کند و با دستانی که همچون چنگال جمع شده‌اند، چیزی نامرئی را می‌قاپد؛ گویی می‌خواهد آن را از جا بکند و به دور بیندازد.

«دویی، دویی، دویی»، عرق‌ریزان ناله می‌کند؛ یعنی: «دور شوید، دور شوید، دور شوید، ای شیاطین پلید! ما و مرده را رها کنید!»

سپس نفس‌زنان مکث می‌کند، با کاسه‌ای چوبی از سوپ خاکستری برمی‌دارد و آن را به برادر متوفی می‌دهد. او در حالی که هنوز اشک در چشمانش حلقه زده، سوپ را می‌نوشد.

کاسه دست‌به‌دست می‌گردد تا دیگ خالی شود. اکنون دهکده مرده را در خود جذب کرده و هم او و هم خود را رهایی بخشیده است. زیرا برای یانومامی‌ها ــ این قوم شکارچی عصر سنگ در سرچشمه‌های رود اورینوکو ــ جسد جایگاه شیاطین است. این ارواح خبیث شکار را از جنگل‌ها می‌رانند، دشمنی را میان انسان‌ها می‌پراکنند و بیماری و مرگ می‌آورند.

تنها هنگامی که هیچ چیز، مطلقاً هیچ چیز، از مرده باقی نماند، شیاطین بی‌خطر می‌شوند. از آن پس دیگر هیچ‌کس در دهکده حق ندارد نام مرده را بر زبان آورد؛ وگرنه شیاطین بازخواهند گشت.

یانومامی‌ها نه به بهشت و جهنم باور دارند، نه به نیروانا و نه به تناسخ.

اما این قوم گواه زنده‌ای است بر اینکه انسان‌ها، مستقل از فرهنگ یا میزان تحصیلاتشان، نیازی درونی به توضیح امر توضیح‌ناپذیر دارند. گویی در ذات آنان نهاده شده است که در کارکرد سرنوشت و نیروهای طبیعت، نوعی نظم و قانون قابل‌فهم بیابند. زیرا تنها زمانی که انسان بتواند توضیحی برای رویدادها پیدا کند، شاید بتواند بر آنها اثر بگذارد.

باستان‌شناس آلمانی کلاوس اشمیت Klaus Schmidt از سال ۱۹۹۴ در گوبکلی‌تپه Göbekli Tepe، نیایشگاهی متعلق به عصر سنگ را کاوش کرد. حدود ۱۱۰۰۰ سال پیش، انسان‌ها بدون کمک حیوانات بارکش، ستون‌های سنگی چندتنی را به آنجا کشانده، برافراشته و در سازه‌های دایره‌ای معبدگونه قرار داده بودند؛ دیوارهایی ساخته‌شده از سنگ‌های تراش‌خورده.

چرا این همه رنج؟ مگر انسان‌ها برای بقا، شکار و گردآوری خوراک، خود به‌اندازه کافی مشقت نداشتند؟ شاید چون انسان نمی‌تواند جز این باشد؟

کلاوس اشمیت که اکنون درگذشته است، می‌گفت:

«ما می‌دانیم که هومو ساپینس از همان آغاز مصنوعات دینی می‌آفرید. انسان همیشه اندیشه‌های دینی داشته است. همین او را از حیوان متمایز می‌کند.»

انسان نخستین نیز در جست‌وجوی پاسخ این پرسش بود که «چه چیزی جهان را در ژرف‌ترین لایه‌اش به هم پیوند می‌دهد». اما جست‌وجوی معنا خیلی زود به مرزهای خود رسید؛ هرچند ــ یا شاید دقیقاً به این دلیل که ــ مغز بزرگ او بسیار توانمندتر از دیگر موجودات زنده بود.

او درمانده و ناتوان در برابر نیروهای طبیعت می‌ایستاد: خورشید و ماه، برق و رعد، خشکسالی و سرما؛ و حتی درمانده‌تر در برابر رنج و مرگ. اینها از کجا می‌آمدند؟ عقل عملی او از درکشان عاجز بود، و او با خشوع در برابر امر نامفهوم زانو می‌زد، به این امید که دست‌کم بتواند آن را آرام سازد.

بر ستون‌های گوبکلی‌تپه اغلب حیوانات هراس‌آوری چون درندگان، کرکس‌ها و عقرب‌ها نقش بسته بود؛ احتمالاً نمادها یا خدایان آیین‌های مردگان. انسان‌ها به آنها نیاز داشتند، یا از آنان می‌ترسیدند. اشمیت گمان می‌کرد که در کنار این حیوانات جادویی، پرستش خدایان اخترین ــ همچون خدای خورشید یا الههٔ ماه ــ نیز آغاز شده بود.

این فعالیت‌های عظیم، شکارچیان و گردآورندگان خوراک را به همکاری‌ای وامی‌داشت که تا آن زمان برایشان ناآشنا بود. احتمالاً همین دین آغازین بود که انسان‌های عصر سنگ را گرد هم آورد و آنان را به تشکیل اجتماعات بزرگ و یکجانشین سوق داد.

این روند به نوبهٔ خود بر ادیان تأثیر گذاشت. انسان‌ها ناچار بودند برای مهار خشونت نهفته در جامعه، قواعدی برای همزیستی وضع کنند. و برای آنکه این قواعد اعتباری تغییرناپذیر یابند، آنها را به خدایان نسبت دادند. این کار بی‌فایده هم نبود: جوامعی که انسجام آیینی داشتند، در نبرد بقا موفق‌تر از گروه‌های پراکنده عمل می‌کردند ــ نوعی مزیت انتخابی به معنای داروینی آن.

اندیشهٔ بزرگِ پرستش خدای یگانه به‌جای مجموعه‌ای از خدایان ــ خدایی که نه آغاز دارد و نه پایان ــ نخستین‌بار در مصر باستان و در دوران فرعون Akhenaten پدیدار شد و سرانجام حدود ۱۰۰۰ سال پیش از میلاد در خاور نزدیک شکل گرفت. این همان خدایی است که یهودیان، مسیحیان و مسلمانان می‌پرستند.

برای «غرب مسیحی»، ایمان به او و به مرگ رهایی‌بخش پسرش، Jesus Christ، پاسخی بی‌چون‌وچرا به پرسش جاودانهٔ منشأ و سرنوشت جهان و انسان بود.

رهایی از رنج و مرگ در جهان دیگر، پس از زندگی‌ای مطابق خواست خدا، و نیز یاری خدای قادر مطلق در این جهان، برای فقیر و غنی حقیقتی بدیهی بود؛ همان‌قدر واقعی که سرمای زمستان یا مرگ زنان هنگام زایمان. و جهنم، پس از مرگی در گناه، یقینی هراسناک به شمار می‌رفت.

ترس از شکنجه‌های ابدی ــ که انسان قرون وسطا نمونه‌هایش را از نظام قضایی زمانه به‌خوبی می‌شناخت ــ بر ترس از خدا می‌افزود. هنگامی که طاعون در قرن چهاردهم اروپا را درنوردید، بخشش‌ها و اعمال خیریه به سود کلیسا ناگهان افزایش یافت:
«ای خداوند، به سبب دل‌های مهربان ما، از ما درگذر؛ یا اگر ما را فرا می‌خوانی، بگذار به بهشت راه یابیم!»

زیر سؤال بردن اصل ایمان، اساساً فراتر از قدرت تصور انسان‌ها بود. حتی شکاف مسیحیت به دو شاخهٔ کاتولیک-ارتدوکس و پروتستان پس از اصلاح دینی نیز تغییر چندانی در این وضع ایجاد نکرد.

فقط به‌ندرت افرادی سرکش و به‌نوعی مرگ‌طلب از راهی که کلیساها به سوی خدا نشان می‌دادند منحرف می‌شدند. در سال ۱۵۲۷، شاگرد نانوایی اهل مونیخ، آمبروزی لوزن‌هامر، هنگام مراسم عشای ربانی ــ جایی که بر اساس آموزهٔ مسیحی، نان و شراب به جسم و خون عیسی تبدیل می‌شوند ــ فریاد زد:

«این چیزی جز نان نیست!»

این حملهٔ مستقیم به آیین عشای ربانی، سر او را بر باد داد. او پیش از اعدام سخنان کفرآمیزش را پس گرفت؛ همین باعث شد دست‌کم همچون یک مرتد سرسخت در آتش سوزانده نشود. هیچ‌کس نیز از حکم اعدام شگفت‌زده نشد. آن دوران گذشته است.

امروزه در دولت سکولار و مبتنی بر قانون، هرکس می‌تواند به شیوهٔ خود رستگار شود. هیچ‌کس به خاطر روی‌گردانی از «ایمان راستین» مجازات نمی‌شود. ترک کلیسا، چه در میان کاتولیک‌ها و چه پروتستان‌ها، روزبه‌روز بیشتر می‌شود و به‌مراتب از شمار نوکیشان فراتر رفته است. مراسم مذهبی نیز معمولاً با حضور اندکی برگزار می‌شوند.

Jehovah's Witnesses با تفسیر لفظ‌گرایانه‌شان از کتاب مقدس و انتظار پایان قریب‌الوقوع جهان، دست‌کم در اروپا بنیادگرایانی عجیب‌وغریب تلقی می‌شوند. نویسندهٔ کاتولیک Martin Mosebach که معتقد است «هر انسانی باید کاتولیک باشد» و افسوس می‌خورد که «جهان غرب زانو زدن را فراموش کرده است»، امروزه خود را در «موقعیتی استثنایی» می‌بیند.

ادیان در غرب مسیحی، اقتدار تفسیر نهایی امور بنیادین را از دست داده‌اند.

و با این حال، طبق یک نظرسنجی در سال ۲۰۱۴، نزدیک به دوسوم آلمانی‌ها به خدا باور داشتند؛ در ایالات متحده حتی ۹۰ درصد. اما به کدام خدا؟ و چرا؟ و چرا هنوز هم؟

حدود ده سال پیش، زیست‌شناس آمریکایی Dean Hamer کتابی با عنوان درخشان و جذاب «ژن خدا» منتشر کرد؛ کتابی که به یک جنجال رسانه‌ای تبدیل شد. آیا ممکن بود که درست علم زیست‌مولکولی ــ که معمولاً هر سخنی دربارهٔ امر ماورایی را با لبخند تمسخر می‌نگرد ــ این‌بار مدرک علمی‌ای یافته باشد که نشان دهد انسان چاره‌ای جز ایمان آوردن ندارد؟

آیا DNA راهنمای درونی بدن به‌سوی خداست؟ کاشف این «ژن خدا» یعنی VMAT2 ــ که در تنظیم سوخت‌وساز مغز نقش دارد ــ خیلی زود از ادعای اولیه‌اش عقب‌نشینی کرد. دن هامر گفت:

«این نام‌گذاری به این معنا نیست که ژنی وجود دارد که مردم را وادار به ایمان به خدا کند، بلکه منظور این است که انسان‌ها آمادگیِ موروثی برای گرایش به معنویت دارند.»

به گفتهٔ او، ژن‌ها تنها تعیین می‌کنند که انسان گرایش به باور داشته باشد، نه اینکه به چه چیزی باور پیدا کند.

پژوهش‌های نوین مغز نیز این گرایش ذاتی به امر معنوی را تأیید می‌کنند. بر پایهٔ مطالعه‌ای در دانشگاه مینه‌سوتا، دوقلوهای همسان ــ که از نظر ژنتیکی کاملاً یکسان‌اند ــ حتی اگر در شرایط کاملاً متفاوتی رشد کنند، سطحی بسیار مشابه از معنویت را نشان می‌دهند؛ برای مثال، یکی به‌عنوان پزشکی متأهل در شهری بزرگ و لیبرال زندگی کند و دیگری مردی مجرد در دهکده‌ای ماهیگیری.

میزان معنویت را با آزمون TCI روان‌شناس آمریکایی Robert Cloninger «اندازه‌گیری» می‌کنند. در این آزمون، فرد باید به مجموعه‌ای مفصل از پرسش‌ها پاسخ دهد که هدفشان سنجش ظرفیت معنوی اوست. برای نمونه:

«آیا گاهی احساس می‌کنید بخشی از چیزی هستید که مرز زمان و مکان ندارد؟»

یا:

«آیا از جنبه‌های بی‌شمار زندگی که علم قادر به توضیحشان نیست، شگفت‌زده می‌شوید؟»

کسی که خود را به این گرایش ذاتی به امر الهی بسپارد، واقعاً می‌تواند تجربه‌هایی داشته باشد که بسیار فراتر از زندگی روزمره‌اند. عصب‌شناس Andrew Newberg مغز راهبان بوداییِ در حال مراقبه را با دستگاه تصویربرداری تشدید مغناطیسی بررسی کرد و به این نتیجه رسید: هرچه انسان بیشتر در مراقبه فرورود، لوب آهیانه‌ای مغز ــ بخشی که احساسات و جهت‌یابی را کنترل می‌کند ــ فعالیت خود را بیشتر کاهش می‌دهد؛ حالتی که به «فروپاشی مرزهای خود» می‌انجامد. مراقبه‌گر واقعاً ممکن است احساس کند با نیروی فراطبیعی‌ای که در طلب آن است، یکی شده است.

همهٔ ادیان این پدیده را می‌شناسند. برای عارفان مسیحی، این همان «اتحاد عرفانی» یا یگانگی با خدا بود. با این حال، این تجربهٔ عرفانی رخدادی کاملاً فردی است و نمی‌توان آن را دلیلی بر وجود یک «ماژول خدا» در مغز انسان دانست. زیرا امواج مغزی‌ای که چنین وضعیتی را پدید می‌آورند، طیفی رنگارنگ از محرک‌های احساسی تولید می‌کنند. همان سازوکارهایی که عارفان و باطنی‌گرایان را روشن می‌کنند ــ کسانی که گمان می‌کنند تک‌شاخ‌های آسمانی به یاری‌شان آمده‌اند ــ در تجربه‌ای کاملاً زمینی چون اوج لذت جنسی یا تحمل درد شدید نیز دیده می‌شوند.

از دیدگاه علمی، تجربهٔ معنوی انسان لزوماً برابر با دین نیست. انسان فقط دوست دارد آن را با دین پُر کند. در عمل دینی نیز تقریباً فرقی نمی‌کند که آیا انسان خدا را به صورت و شباهت خویش آفریده، یا برعکس.

آیا خدا، آن‌گونه که Ludwig Feuerbach، پدر معنوی الحاد، می‌پنداشت، «چیزی جز ذات انسان که به بی‌نهایت آسمان فرافکنده شده نیست»؟

یا آن‌گونه که باور مسیحی ــ و نیز یهودی و اسلامی ــ می‌گوید: «هر انسان از بدو تولد جرقه‌ای الهی در درون خود دارد که باید از آن محافظت کند.»

انسان‌ها ایمان می‌آورند، زیرا می‌خواهند ایمان بیاورند. پرسش از «چرایی بزرگ» آنان را آرام نمی‌گذارد.

Karl Ferdinand Gutzkow، نویسنده و روشنگر آلمانی، در سال ۱۸۳۵ گفته بود:
«دین، نومیدی از هدف جهان است.»

امروزه نیز بیشتر مردم نمی‌خواهند بپذیرند که پیچیدگی‌های جهان فراتر از فهم آنان است و اینکه علت و غایت وجود انسان چیزی جز بقای نوع هومو ساپینس در معنای داروینی آن نیست. آنان در جست‌وجوی «الگوی تفسیریِ منسجم»اند؛ همان قطب‌نمای زندگی که الهی‌دان و تاریخ‌نگار دینِ پروتستان، فردریک ویلهلم گراف Friedrich Wilhelm Graf، از آن سخن می‌گوید.

البته مسئلهٔ معنا شبانه‌روز ذهن انسان‌ها را اشغال نمی‌کند. برای زندگی عملیِ بیشتر مؤمنان، این نیز به همان اندازه مهم است که در دین خود احساس آرامش، پناه و تعالی می‌کنند.

اگر دهقانی در قرن هجدهم، پس از شش روز جان‌کندن، روز یکشنبه از کلبه‌ای فقیرانه و دودگرفته وارد شکوه باروک کلیسای محلی‌اش می‌شد، چاره‌ای جز زانو زدن نداشت. و امروزه نیز هنگام شنیدن یک «مِس» از ولفگانگ آمادئوس موتسارت در فضای روشن و روکوکوی کلیسای «ویس» در بایرن علیا، یا در برابر چهرهٔ تقریباً فرازمینیِ مریم در تندیس Pietà اثر میشل آنجلو در کلیسای سن‌پطرس، برای مؤمن شکافی به‌سوی آسمان گشوده می‌شود. حتی خداناباوران دوآتشه نیز گاه نمی‌توانند از جرقه‌ای از «شرارهٔ الهی» بگریزند.

مکان‌های مقدس تقویت‌کنندهٔ ایمان‌اند، همان‌گونه که آیین‌ها و مناسک چنین‌اند: غسل تطهیر میلیون‌ها هندو در رود گنگ؛ سنگسار نمادین شیطان در نزدیکی مکه طی مراسم حج؛ یا در آیین کاتولیک، راهپیمایی‌های پرشکوه عید «جسد مسیح» و تکان دادن تشریفاتی بخوردان در جشن‌های بزرگ مذهبی.

ماتیاس ماتوسک ، که زمانی خادم محراب کلیسا بود و امروز نویسنده‌ای کاتولیک و مؤمن است، خاطره‌ای از کودکی‌اش نقل می‌کند:


«با هر حرکت بخوردان نقره‌ای، ابرهای سفید و لطیفی بالا می‌رفتند، به سوی خدا، از کنار بینی من.»

برای ماتوسک، آیین کاتولیک جشنی است با چشم‌اندازی به سوی امر متعالی:

«برای ما کاتولیک‌ها، لیتورژی راه گریز از زندگی روزمره و دروازه‌ای به سوی امر مقدس است. اگر جهانی دیگر وجود داشته باشد، در همین مناسک مقدس زاده می‌شود و می‌درخشد.»

افراد مؤمن بارها تأکید می‌کنند که در اجتماع دینی احساس امنیت و نیرو می‌کنند. آنان با هم دعا می‌خوانند، سرود می‌خوانند، زانو می‌زنند، و هر نگاه به جمع همفکران تأییدی کوچک است بر اینکه در راه راست‌اند.

انسان‌ها از زنان و مردان مقدسی نیرو می‌گیرند که در نام خدا کارهای خارق‌العاده انجام داده‌اند یا حتی برای ایمان خود شهید شده‌اند. ایمانی که چنین نیرویی می‌بخشد، نمی‌تواند صرفاً اختراع انسان باشد ــ و بی‌تردید در دشوارترین لحظات زندگی به من نیز نیرو خواهد داد. به همین دلیل است که در زبان عامه می‌گویند: «ایمان می‌تواند کوه را جابه‌جا کند.»

برای بسیاری از دینداران، خانواده گهوارهٔ ایمانشان بوده است. آنان کودکی‌ای امن در محیطی مسیحی را تجربه کرده‌اند و با علاقه از آن یاد می‌کنند. و چون خدا همیشه حضور داشته، تا پایان عمر نیز به‌عنوان بخشی از بستهٔ آرامش‌بخش سال‌های کودکی همراهشان مانده است.

ماتوسک می‌گوید:

«کودکی من محافظت‌شده و خوشبخت بود. واقعاً خدای مهربانی وجود داشت، اما خدایی سختگیر هم بود که همه‌چیز را می‌دید. فرشتگان نگهبانی بودند که مراقبم بودند. خیر و شر وجود داشت، و مریم مقدس که سر مار را زیر پا له می‌کرد. این ایمان کودکانه در درونم همچون دریاچه‌ای زیرزمینی ذخیره شد. شاید در طول زندگی تا حدی زیر آوار رفت، اما همیشه آنجا بود.»

آنجلا مرکل نیز با زبانی ساده‌تر دربارهٔ مسیرش به سوی مسیحیت می‌گوید:
«ایمان به خدا و نزدیکی به کلیسا از کودکی بر من تأثیر گذاشت و ذهنم را مشغول کرد. یکی از دلایلش این بود که پدرم کشیشی فعال بود (…) بنابراین من در خانواده‌ای بزرگ شدم که نگرش مسیحی بر شیوهٔ زندگی‌اش حاکم بود.»

‌آلیان د بتون Alain de Botton ، منتقد فرهنگ سوئیسی معتقد است که پایبندی به دین در دوران معاصر، تا حدی ناشی از قدرت عادت است:

«بیشتر ادیان از این امتیاز بهره‌مندند که قرن‌هاست وجود دارند.»

پس آیا دین صرفاً به این دلیل در ذهن انسان‌ها ریشه دوانده که از دیرباز وجود داشته است؟ چون انسان آن‌قدر محافظه‌کار و عادت‌زده است که سنت‌های خود را کنار نگذارد؟

الهی‌دان و کشیش هامبورگی، Johann Hinrich Claussen، می‌گوید البته ادیان دستاوردهایی فرهنگی‌اند که در بستر تاریخ رشد کرده‌اند. اما همین امر برای بقای آنها کافی نیست.

او می‌گوید:

«به شرق آلمان نگاه کنید. چهل سال جمهوری دموکراتیک آلمان، چهل سال نگرش غیردینی، کافی بود تا آن سرزمین را از مسیحیت تهی کند. و چون تلاش حکومت برای ساختن “انسان نوین سوسیالیستی” به شکلی اسف‌بار شکست خورد، امروز آنجا تقریباً دیگر هیچ پیوندی فراتر از خانواده باقی نمانده است.»

در ایالت‌های شرقی آلمان، تنها ۲۵ درصد مردم به نوعی خدا باور دارند و فقط هشت درصد به خدایی شخصی ایمان دارند. از این نظر تقریباً هیچ تفاوتی میان نسل جوان و پیر وجود ندارد. این در حالی است که معنویت در آنجا از یک‌چهارم قرن پیش دوباره آزادانه امکان بروز یافته است. پس چرا «جرقهٔ الهی» ــ که بنا بر آموزهٔ مسیحی در درون هر انسان وجود دارد ــ دست‌کم در نسل جوان دوباره شعله‌ور نشده است؟

کلاوسن پاسخ می‌دهد:

«در اصل، هر انسانی آمادگی دین‌داری را دارد، اما دین‌داری خودبه‌خود رشد نمی‌کند. باید پرورش یابد. کسی که هرگز ایمان آوردن را نیاموخته باشد، به‌سختی به ایمان راه پیدا می‌کند. و برای نسل جوان، به سبب گذشتهٔ ملحدانهٔ آلمان شرقی، تقریباً هیچ انگیزه‌ای از سوی والدینشان وجود نداشته و ندارد.»

روشنگری و علوم طبیعی از قرن هجدهم به این سو ضربه‌های سنگینی به یقین‌های دیرین ادیان مسیحی وارد کرده‌اند. در برابر تحلیل تاریخی-انتقادی متون کتاب مقدس یا شواهد overwhelming نظریهٔ تکامل، تنها گروه‌های حاشیه‌ای بنیادگرا هنوز به تفسیر لفظ‌به‌لفظ کتاب مقدس پایبند مانده‌اند و آن را در بخش‌های گسترده‌ای وحی مستقیم خدا می‌دانند.

آنان، حتی وقتی عقلشان اعتراض می‌کند، همچنان به یقین‌های سنتی دینی چنگ می‌زنند تا در جهانی هرچه پیچیده‌تر، زمین محکمی زیر پای خود داشته باشند.

مارتین اوربان، فیزیکدان پلاسما و فرزند یک کشیش، می‌گوید:

«آنها می‌ترسند اگر یک سنگ از بنا بیرون کشیده شود، تمام ساختمان فروبریزد.»

او این نگرش را «از نظر فکری غیرصادقانه» می‌نامد و می‌افزاید:

«وقتی کودکی یک‌بار بفهمد که ریش مصنوعی، شنل و کلاه می‌تواند مردی را به بابانوئل تبدیل کند، دیگر ایمان کودکانه‌اش پایان یافته است ــ هرچند این موضوع غم‌انگیز باشد.»

با این حال، بیشتر انسان‌های دیندار امروز بیشتر به سوی خدایی گرایش دارند که چندان قابل تعریف نیست، شاید حتی فقط «ممکن» است؛ اما نمی‌خواهند او را به‌عنوان تکیه‌گاهی متعالی از زندگی خود حذف کنند.

مسائل بنیادی الهیاتی ــ مانند راز تثلیث یا مسئلهٔ شر، یعنی توضیح رنج، مرگ و شرارت در جهانی که خدایی قادر مطلق بر آن حاکم است ــ برای آنان تنها اهمیتی حاشیه‌ای دارد، اگر اصلاً اهمیتی داشته باشد.

معجزات، چه زنده شدن Lazarus of Bethany، چه جوشیدن سالانهٔ خون قدیس Saint Januarius در ناپل، از سوی آنان به نام عقل و علم رد می‌شود؛ همان‌گونه که داستان‌های تأثیرگذار کتاب مقدس، مانند کشتی نوح که supposedly میلیون‌ها گونهٔ جانوری را در کشتی‌ای نسبتاً کوچک از طوفان نجات داد، بیشتر به‌عنوان تمثیلی زیبا تلقی می‌شوند و نه واقعیتی تاریخی.

کشیش کلاوسن می‌گوید:

«امروزه دیگر حتی با ترس از جهنم یا وعدهٔ بهشت هم نمی‌توانید آن پیرزن کلیشه‌ای را به کلیسا بکشانید. و اگر در کلاس دینی داستان آفرینش را همان‌طور که در کتاب مقدس آمده تعریف کنید، حتی یک دانش‌آموز باهوش کلاس سوم هم به شما می‌گوید که دایناسورها صد میلیون سال پیش از انسان‌ها وجود داشته‌اند.»

تصویر خدا مبهم‌تر شده و نقش او نیز تغییر کرده است. هرچه علم جهان را بیشتر توضیح داده، مؤمنان کمتر در خدا به دنبال معنا‌بخشی به جهان بوده‌اند. خدا اکنون بیشتر به «طرف گفت‌وگو» تبدیل شده است.

روان‌شناس دین و کشیش یسوعی، Bernhard Grom، می‌گوید:

«امروزه مردم رابطه‌ای بسیار مشارکتی‌تر با خدا دارند تا گذشته.»

آنها با خدا درد دل می‌کنند، در دعا از او نیرو، تسلی و راهنمایی می‌گیرند. ساموئل کوخ، که پس از حادثه‌اش در برنامهٔ تلویزیونی «شرط می بندی که...؟» Wetten, dass..? دچار قطع نخاع شد، به‌ویژه در لحظات دشوار حضور آرامش‌بخش خدا را احساس می‌کند:

«در آن لحظات تنهایی، هنوز کسی هست که حضور دارد و همیشه می‌توان با او سخن گفت.»

الهی‌دان کاتولیک و امدادگر توسعه، یوزف تال‌هامر، هجده سال همراه خانواده‌اش در میان فقیران برزیل زندگی کرده است. او دیگر به آتش ابدی جهنم باور ندارد، با مسئلهٔ شر بیش‌ازپیش مشکل دارد، و دربارهٔ جنبهٔ وحیانی کتاب مقدس نیز تردیدهای فراوانی دارد. اما به دست حمایتگر خدا در زندگی خود یقین دارد.

او می‌گوید:

«این تجربه را بارها داشته‌ام و همین ایمانم را تقویت کرده است.»

او از مراسم دعای صبحگاهی‌ای در ایالت ماتو گروسوی برزیل یاد می‌کند:

«کلیسا کلبه‌ای فقیرانه با کف شنی بود. کشیش جلوی محرابی زمخت ایستاده بود و من، تنها شرکت‌کننده، پابرهنه در ردیف اول زانو زده بودم. نور خورشید از درِ باز بر جام عشای ربانی افتاده بود.»

ناگهان کشیش، در حالی که جام درخشان را برای مراسم تقدیس بالا برده بود، خشک‌اش زد. تال‌هامر می‌گوید آن صحنه برایش شگفت‌انگیز به نظر می‌رسید. چند ثانیه بعد کشیش جام را پایین آورد و با آسودگی نفس کشید.

بعداً از او پرسید چرا مکث کرده بود. کشیش پاسخ داد:

«درست پشت پاشنهٔ پای راست تو، یک مار زنگی می‌خواست روی شن گرم حلقه بزند. اگر بلند شده بودی، تو را می‌گزید. اما بعد دور شد.»

تال‌هامر می‌گوید:
«A mão de Deus é grande» ــ دست خدا واقعاً بزرگ است. نیش آن مار مرگبار بود.

خدای امروز برای مؤمنان بیشتر «احساس» می‌شود تا «شناخته». حتی الهیات معاصر ــ در سنت پروتستان بیشتر از کاتولیک ــ دیگر دربارهٔ مسائل نهایی با لحن قاطع و جزمی سخن نمی‌گوید.

کشیش کلاوسن می‌گوید:

«عیسی بی‌تردید شخصیتی کاریزماتیک بوده است. برای مسیحی، ایمان در مرگ او بر صلیب شکل می‌گیرد. اما در مورد الوهیت او و کل تاریخ رستگاری، هر مسیحی باید خودش برای یافتن حقیقت تلاش کند. تردید انسانی و بجاست. اما در نهایت، انسان باید جرئت کند و خود را درون ایمان بیفکند.»

بنیادگرایان دینی، مذهبی را که به خودش شک می‌کند، دینی می‌دانند که به نام روح زمانه خود را انکار می‌کند. اما برای معنویت بیشتر انسان‌های امروز، همین شکلِ باز و غیرجزمیِ دین جذاب است.

در جهانی خودشیفته، مبتنی بر عملکرد و مادی‌گرا، مردم می‌خواهند ایمان داشته باشند ــ شاید بیش از هر زمان دیگر ــ اما نمی‌خواهند ایمانشان به آنها تحمیل شود.

تاریخ‌نگار دین، فردیک ویلهلم گراف Friedrich Wilhelm Graf، مشاهده می‌کند:
«انسان مدرن، همچون وصله‌دوز معنا، جهان اعتقادی خصوصی خود را می‌سازد؛ مثلاً تصورات کهن مسیحی را با نمادها و آیین‌های ادیان دیگر پیوند می‌دهد. شب‌های یوگا را در سالن کلیسای کاتولیک برگزار می‌کند یا در گروه‌های گفت‌وگوی میان‌دینی آمادگی می‌یابد تا عناصر گوناگون را در نگرشی انسانی و نوین به ایمان کنار هم بگذارد.»

در این جهانِ «ایمان وصله‌پینه‌ای»، حتی ادیان رسمی نیز به هم نزدیک شده‌اند. آنها دیگر ادعای انحصاری حقیقت دربارهٔ خدا را ــ که قرن‌ها بر سر آن تا سرحد خونریزی جنگیده بودند ــ کنار گذاشته‌اند. امروز عمدتاً می‌پذیرند که دیگر ادیان نیز می‌کوشند به امر تصورناپذیر نزدیک شوند. اکنون هدف مشترک مهم‌تر از تفاوت راه‌هاست.

اکتبر گذشته، در هامبورگ مراسمی با عنوان «دعای صلح ادیان جهان» برگزار شد. مسیحیان، یهودیان، مسلمانان، هندوها، بوداییان، علویان و بهائیان در کنار هم دعا کردند تا «در برابر کسانی بایستند که به نام دین و ایدئولوژی به خشونت فرا می‌خوانند». همبستگی دینی علیه تعصب دینی.

اما همان‌قدر که بنیادگرایی دینی برای ما پدیده‌ای خارج از زمانه به نظر می‌رسد، در واقع خود واکنشی به مدرنیته است.

فریدریش ویلهلم گراف در مقاله‌ای برای روزنامهٔ Frankfurter Allgemeine Zeitung تحلیلی تأمل‌برانگیز از مؤمن بنیادگرایی ارائه می‌دهد که می‌خواهد با کمربند انفجاری، خلافت اسلامیِ آغازین را دوباره برقرار کند:

«فرد متدین، که خود را مستقیماً در ارتباط با خدا می‌بیند، تصور می‌کند ارادهٔ خدا را بسیار بهتر از دیگران می‌شناسد.»

او خود را ابزار مشروعِ خدای قادر مطلق می‌پندارد و گویی در قدرت مطلق او سهیم است. وقتی جهان موجود ــ جهانی آکنده از ابهام، تناقض و رنج پایدار ــ به چشم او ضدجهانی فاسد در برابر نظم حقیقیِ خواست خدا جلوه کند، در او این اجبار شکل می‌گیرد که جهان را آن‌گونه که هست، در جهت نظم آرمانی و نخستین خدا دگرگون کند.

در چنین حالتی، قوانین و نظم‌های موجود دیگر برای او هیچ الزام اخلاقی ندارند؛ زیرا آنها را قواعدی نادرست، گناه‌آلود و سزاوار نابودی می‌داند، و نادیده گرفتنشان را نشانهٔ شجاعت ایمانی تلقی می‌کند.

گراف مقاله‌اش را با این جمله به پایان می‌برد:
«قتل به‌مثابه عبادت ــ ما نمی‌دانیم چگونه می‌توان چنین دینداریِ خشونت‌زده‌ای را متمدن کرد.»

با این همه، دینداریِ متمدن اروپایی برای ایمان به نوعی مرجع متعالی نهایی، دقیقاً به علوم طبیعی تکیه می‌کند؛ همان علومی که طی دویست سال گذشته سهم بزرگی در افول مسیحیتِ «لفظ‌به‌لفظ» داشته‌اند.

زیرا خدا در میان دانشمندان نیز همواره مدافعان برجسته‌ای داشته است. از جمله چارلز داروین، بنیان‌گذار نظریهٔ تکامل:
«ناممکن بودن اثبات و فهم اینکه این جهان عظیم و باشکوه، و نیز انسان، صرفاً به‌طور تصادفی پدید آمده باشند، برای من مهم‌ترین استدلال در اثبات وجود خداست.»

دستاوردهای حیرت‌انگیز فیزیک و شیمی دربارهٔ جهان خرد و کلان، برای بسیاری از دانشمندان نه‌تنها ایمان به نیرویی نهایی و «الهی» را کاهش نداده، بلکه آن را تقویت کرده است.

Werner Heisenberg، برندهٔ نوبل فیزیک، گفته بود:
«نخستین جرعه از جام علم انسان را به الحاد می‌رساند. اما در تهِ جام، خدا انتظار می‌کشد.»

اما اگر پشت آن علامت سؤال بزرگ در کیهان، نه خدایی، بلکه توضیحی کاملاً درون‌جهانی نهفته باشد که فقط برای مغز محدود ما فراطبیعی به نظر می‌رسد چه؟

خداناباوران، این باور را که چون پدیده‌ای برای «اشرف مخلوقات» توضیح‌ناپذیر است، پس باید منشأیی فراطبیعی داشته باشد، نوعی تکبر دینی می‌دانند.

زیست‌شناس بریتانیایی J. B. S. Haldane دربارهٔ محدودیت توان شناختی مغز انسان گفته است:
«گمان می‌کنم جهان نه فقط عجیب‌تر از آن چیزی است که تصور می‌کنیم، بلکه عجیب‌تر از آن است که اصلاً بتوانیم تصورش کنیم.»

فیزیکدان کوانتوم اهل مونیخ، Jan Mühlstein، یهودی‌ای لیبرال است. او با دوگانگی میان علم و دین کنار آمده است:

«برای من خدا وجود دارد، به‌عنوان سرچشمه و نقطهٔ آغاز. اما به خدای مداخله‌گر باور ندارم. من به‌عنوان یک یهودی، کمتر در قالب ایمان زندگی می‌کنم و بیشتر در قالب یک دین. قواعد آن به زندگی ساختار و امنیت می‌دهند، اما در عین حال چالش‌برانگیزند. من از کتاب مقدس نیرو می‌گیرم. این کتاب چنان گنجینهٔ غنی‌ای است که حتی اگر خدا هم وجود نداشته باشد، باز ارزش پرداختن دارد.»

وجود خدا قابل اثبات نیست. اما نبودن او نیز به همان اندازه اثبات‌ناپذیر است. خداناباوران می‌توانند ادعاها و تناقض‌های ادیان مبتنی بر وحی را به‌گونه‌ای منطقی تا مرز ابطال پیش ببرند. اما نمی‌توانند توضیح دهند نیروهایی که به «مهبانگ» انجامیدند ــ همان رویدادی که آغاز جهان از آن سرچشمه گرفت ــ از کجا آمده‌اند.

مارتین اوربان، فیزیکدان پلاسما که در خانواده‌ای کشیش‌زاده بزرگ شده، هنوز هم فراتر از حیرتِ آمیخته با احترامِ علم، هیچ نشانهٔ مشخصی از وجود نیرویی الهی در جهان نمی‌بیند. با این حال می‌گوید:
«اما امیدوارم جهان با خدا ارتباطی داشته باشد. و چه می‌دانیم، شاید علم در آینده استثنائاً چیزی به سود خدا کشف کند.»

مارکسیسم در قرن نوزدهم گمان می‌کرد راه‌حلی درون‌جهانی برای جست‌وجوی معنای زندگی انسان یافته است. آموزهٔ مبارزهٔ طبقاتیِ آن قرار بود با پیروزی طبقهٔ کارگر به بهشتی زمینی بینجامد؛ جهانی که در آن هر انسان بتواند کاملاً خودِ واقعی‌اش باشد. اما این ایمان در قرن بیستم به تلخی ناکام ماند.

از این‌رو انسان همچنان ناچار است برای بخشیدن معنا به زندگی خود تقلا کند، اگر این جملهٔ «Carpe Diem!» ــ «دم را غنیمت شمار!» ــ برایش کافی نباشد.

به باور Blaise Pascal، الهی‌دان و متفکر تیزهوش فرانسوی قرن هفدهم، با وجود همهٔ تردیدها، ایمان به خدا امن‌ترین راه است. پاسکال استدلال می‌کرد: اگر خدا وجود نداشته باشد، ایمان آوردن به او زیانی نداشته است؛ و اگر وجود داشته باشد، پس ایمان آوردن کار درستی بوده است.

کشیش Johann Hinrich Claussen با لبخند می‌گوید:
«چه حقه‌بازیِ شعبده‌وارِ الهیاتی‌ای!»

(نشنال گئوگرافیک، شمارهٔ ۱۲ / ۲۰۱۵، صفحات ۴۴ تا ۶۵)