|
عصر نو
www.asre-nou.net |
پیشگفتار: در ادواری از تاریخ، جنگ تنها در مرزها رخ نمیدهد، بلکه به درون ساختارهای سیاسی و اجتماعی نیز نفوذ میکند و چهرهای دیگر از خود را آشکار میسازد؛ چهرهای که در آن، قدرت سیاسی برای حفظ خویش، به ابزارهایی متوسل میشود که گاه از خود جنگ نیز ویرانگرترند. در چنین شرایطی، مفهوم جنگ از معنای صرفاً نظامی فراتر میرود و به وضعیتی فراگیر بدل میشود که در آن، جامعه نه تنها با تهدید بیرونی، بلکه با فشاری درونی نیز مواجه است. در ایران امروز، این هم زمانی به گونهای عینی احساس میشود؛ از یک سو، جنگی که به مثابه واقعیتی بیرونی بر کشور تحمیل شده و از سوی دیگر، ساختاری سیاسی که در مواجهه با این بحران، به جای گشودن عرصه برای مشارکت و همدلی، به سوی تمرکز هرچه بیشتر قدرت و محدودسازی جامعه حرکت کرده است. این وضعیت، نوعی دوگانگی عمیق در تجربه زیسته مردم ایجاد کرده است؛ دوگانگی میان خطر بیرونی و فشار درونی. در سایه جنگ، ابزارهای کنترل اجتماعی به گونهای چشمگیر تشدید شدهاند. قطع یا محدودسازی گسترده اینترنت، نه فقط بهعنوان اقدامی امنیتی، بلکه بهعنوان تلاشی برای مهار جریان اطلاعات و جلوگیری از شکل گیری روایتهای مستقل، به کار گرفته میشود. در چنین فضایی، جامعه از امکان ارتباط آزاد و دسترسی به اطلاعات محروم میگردد و در نوعی انزوای تحمیلی فرو می رود که خود بر اضطراب و بیاعتمادی میافزاید. هم زمان، روند دستگیریها و برخوردهای امنیتی شدت یافته و دامنه آن به طیفهای گستردهتری از جامعه رسیده است. این بازداشتها، که گاه با اتهاماتی مبهم یا کلی همراهاند، نه تنها افراد، بلکه خانوادهها و شبکههای اجتماعی آنان را نیز درگیر میسازد و فضایی از هراس و احتیاط مفرط ایجاد میکند که بر تمامی سطوح زندگی اجتماعی سایه میافکند. در کنار این روند، گزارشهایی از تشدید احکام سنگین، از جمله اعدامها، بر نگرانیها افزوده است. چنین اقداماتی، بهویژه در شرایطی که جامعه درگیر فشارهای ناشی از جنگ است، بهعنوان نشانهای از تلاش برای تثبیت قدرت از طریق ارعاب تلقی میشود و میتواند شکاف میان حاکمیت و مردم را عمیقتر سازد. این نوشتار، در پی آن است که در چنین بستری، نسبت میان جنگ، قدرت و جامعه را با نگاهی تأملی بازکاوی کند. ***** آغاز : اگر از فراز ایام و گذرگاه قرون به سرگذشت ملتها بنگریم، درخواهیم یافت که حیات جمعی ایشان چیزی جز سیر مداوم در میان آرامش و آشوب نیست؛ گاه در دامان سکونی دلپذیر مأوا میگیرند و گاه در تلاطم حوادث، چونان کشتیای بیپناه، با امواج سهمگین دست وپنجه نرم میکنند. ایران، این کهندیارِ ریشهدار در تاریخ و فرهنگ، نیز در این میان بارها چنین آزمونهایی را از سر گذرانده و اکنون بار دیگر در برابر گردابی نو ایستاده است که نهتنها از بیرون بر آن فشار میآورد، بلکه از درون نیز بر پیچیدگی آن میافزاید. آنچه وضعیت کنونی را از بسیاری ادوار پیشین ممتاز میسازد، همزمانی بحرانهایی است که هر یک به تنهایی میتوانستند بنیانهای یک جامعه را متزلزل کنند. اکنون این بحرانها درهم تنیدهاند و فضایی آفریدهاند که در آن، مرز میان دشواری و فروپاشی، باریکتر از همیشه به نظر میرسد و انسان معاصر ایرانی ناگزیر است در این میان، راهی برای استمرار زیستن بیابد. جنگ که زمانی در حد گمانهها و تحلیلهای سیاسی و رسانهای باقی میماند و بسیاری آن را صرفاً ابزاری در منازعات دیپلماتیک میپنداشتند، اکنون به حقیقتی عریان و انکارناپذیر بدل شده است؛ حقیقتی که نه در حاشیه، بلکه در متن زندگی مردم جای گرفته و حضور خود را بهگونهای محسوس بر ذهن و ضمیر جامعه تحمیل کرده است. این دگرگونی از امکان به وقوع، تغییری صرفاً در سطح واژگان نیست، بلکه تحولی عمیق در تجربه زیسته انسان ایرانی است؛ تجربهای که در آن، هر صدا، هر خبر و هر سکوت، حامل معنایی تازه و گاه نگران کننده است. در چنین وضعیتی، جنگ دیگر پدیدهای دور از دسترس و متعلق به جغرافیاهای دیگر تلقی نمیشود، بلکه به امری نزدیک و درونی بدل گشته است؛ گویی مرز میان میدان نبرد و فضای زندگی روزمره در حال فرو ریختن است. حتی در نقاطی که هنوز نشانههای مستقیم درگیری به چشم نمیخورد، اثرات روانی و اجتماعی آن به وضوح قابل احساس است و نوعی اضطراب پنهان، همچون سایهای ممتد، بر رفتارها و تصمیمهای روزمره مردم گسترده شده است. در این میان، آنچه بر پیچیدگی اوضاع میافزاید، نه فقط خود جنگ، بلکه نحوه شکل گیری و ادراک آن در ذهن جامعه است. هنگامی که بخشی از مردم، این درگیری را نه ضرورتی تاریخی، بلکه نتیجه تصمیماتی تحمیل شده از سوی ساختار قدرت میدانند، فاصلهای عمیق میان حاکمیت و بدنه اجتماعی شکل میگیرد؛ فاصلهای که در شرایط بحرانی، می تواند به شکافهایی خطرناک تر بینجامد و زمینه ساز تنشهای درونی شود. از دل همین وضعیت، هراسی دیگر نیز سر برمیآورد؛ هراس از آنکه فشارهای ناشی از جنگ خارجی، به تدریج به درون جامعه سرایت کند و بذر نوعی تقابل داخلی را بیفشاند. تاریخ بارها نشان داده است که جنگهای بیرونی، اگر با انسجام درونی همراه نباشند، میتوانند به بروز گسستهای عمیق در ساختار اجتماعی منجر شوند و حتی خطر درگیریهای داخلی را افزایش دهند. چشمانداز فرسایشی شدن جنگ نیز بر این نگرانیها میافزاید. جنگی که کوتاه و محدود نباشد، بلکه در طول زمان امتداد یابد، نهتنها منابع مادی یک کشور را تحلیل میبرد، بلکه فرسایشی خاموش بر روح و روان جامعه تحمیل میکند. زیرساختها که حاصل سالها تلاش و سرمایهگذاریاند، در چنین شرایطی در معرض آسیب قرار میگیرند و بازسازی آنها، حتی پس از پایان درگیری، مستلزم زمانی طولانی و هزینهای سنگین خواهد بود. در کنار این چشمانداز تیره، اما نوعی امید نیز در میان بخشهایی از جامعه شکل گرفته است؛ امیدی که ریشه در نارضایتیهای انباشته و آرزوی تغییر دارد. برای برخی، جنگ - با همه تلخی و ویرانیاش - به مثابه اهرمی تصور میشود که شاید بتواند به دگرگونی در ساختار سیاسی بینجامد و مسیری تازه را پیش روی کشور بگشاید. این امید، هرچند قابل درک است، اما با تناقضی بنیادین همراه است؛ زیرا جنگ، همزمان که میتواند بستر تغییر باشد، حامل خطرات و پیامدهایی است که کنترل آنها از دست هیچ یک از بازیگران خارج نیست. از همین رو، جامعه در وضعیتی دوگانه قرار گرفته است: میان بیم از ویرانی و امید به دگرگونی، میان ترس از آیندهای نامعلوم و آرزوی گسستن از گذشتهای که دیگر قابل تحمل نمینماید. آنچه بیش از هر چیز در این میان برجسته میشود، وضعیت پیچیده و چندلایهای است که در آن، هیچ پاسخ سادهای وجود ندارد. جنگ، اکنون نه فقط یک رخداد نظامی، بلکه تجربهای فراگیر است که سیاست، اقتصاد، روان جمعی و چشمانداز آینده را به گونهای درهم تنیده که گشودن گرههای آن، نیازمند درکی عمیقتر و نگاهی فراتر از تحلیلهای سطحی است. در چنین هنگامهای، زمان کیفیتی دیگر مییابد؛ لحظات کش میآیند و هر روز، وزنی مضاعف بر دوش انسان مینهد. خبرها با شتابی بیسابقه در گردشاند و هر یک میتواند چون نسیمی امیدبخش یا طوفانی اضطرابآور، روان جمعی را دگرگون سازد و ثبات درونی را برهم زند. زندگی روزمره، هرچند در ظاهر استمرار دارد و نشانههای عادی بودن هنوز در کوچه و بازار به چشم میخورد، اما در ژرفای خود دستخوش دگرگونی شده است. نگاهها، سکوتها و مکثهای کوتاه میان گفتارها، حکایت از حضوری خاموش اما سنگین دارند که بر همه چیز سایه افکنده است. مرز میان عادی بودن و بحرانی زیستن، به تدریج محو شده و مردمان را در وضعیتی میان این دو نگاه داشته است؛ گویی هم زمان در دو جهان متفاوت به سر میبرند: جهانی که باید در آن به کار و زندگی ادامه دهند و جهانی که در آن، خطر همواره در کمین است. این وضعیت تعلیق، نوعی زیست دوگانه را رقم زده است که در آن، امید و بیم بهگونهای ناگسستنی در کنار یکدیگر قرار گرفتهاند. آینده نه آنچنان روشن است که بتوان بر آن تکیه زد و نه آنچنان تاریک که بتوان از آن دست شست. در این میان، نقش روایتها بیش از هر زمان دیگر برجسته شده است. هر سخن، هر تحلیل و هر خبر، میتواند بر درک عمومی از واقعیت اثر گذارد و مسیر اندیشه جمعی را تغییر دهد، بیآنکه لزوماً حقیقت را به تمامی آشکار سازد. انبوه روایتهای متناقض، نه تنها به روشنی نمیانجامد، بلکه گاه بر ابهام میافزاید و انسان را در میان تردیدهایی عمیقتر فرو میبرد. در چنین فضایی، جدائی حقیقت از خیال، کاری دشوار و فرساینده میشود. جامعهای که پیش از این نیز با دشواریهای اقتصادی و اجتماعی دست به گریبان بوده، اکنون با فشاری مضاعف مواجه است؛ فشاری که نه فقط معیشت، بلکه روان و احساس امنیت را نیز نشانه گرفته است. خانوادهها در این میان، کانون این فشارها را در خود جمع کردهاند. دغدغههایی که زمانی به امور روزمره محدود میشد، اکنون به پرسشهایی بنیادین تر درباره بقا، امنیت و آینده فرزندان بدل شده است. با این همه، نوعی پایداری در رفتار مردم مشاهده میشود که ریشه در حافظه تاریخی آنان دارد. گویی تجربههای پیشین، نیرویی پنهان در ایشان برانگیخته که آنان را به استمرار، هرچند دشوار، فرا میخواند. این پایداری، هرچند ستودنی است، اما نباید آن را بیپایان انگاشت. فشارهای مداوم، اگر بیپاسخ بمانند، میتوانند به فرسایشی تدریجی بیانجامند که آثارش در بلندمدت آشکارتر خواهد شد. در کنار این وضعیت، تحولات درونی نیز قابل تأملاند. فضای اجتماعی و سیاسی، بهگونهای محسوس دچار تغییر شده و این تغییرات بر نحوه زیستن و اندیشیدن افراد اثر گذاشته است. افزایش نظارتها و حساسیتها، بخشی از این دگرگونی است که هرچند در شرایط بحرانی توجیه میشود، اما پیامدهایی نیز در پی دارد که بر احساس آزادی و امنیت روانی جامعه تأثیر میگذارد. در چنین شرایطی، اعتماد بهعنوان سرمایهای اساسی، اهمیتی دوچندان مییابد. بیاعتمادی میتواند همچون موریانه، بنیانهای همبستگی را از درون تهی کند و جامعه را در برابر بحرانها آسیبپذیرتر سازد. خصوصا در جامعه امروز ما که هیچ اعتمادی بین مردم و نهاد های گوناگون حکومت نیست! بازسازی اعتماد، امری ساده و شتابپذیر نیست. نیازمند شفافیت، صداقت و مشارکت است تا بتواند بار دیگر در دل جامعه ریشه بدواند و به نیرویی پایدار بدل شود. در غیاب این اعتماد، شایعات و برداشتهای نادرست مجال گسترش مییابند و خود به عاملی برای تشدید بحران تبدیل میشوند؛ چرخهای که گسستن آن دشوار اما ضروری است. در عرصه اقتصاد، آثار جنگ به سرعت خود را نشان میدهد و ثبات نسبی را برهم می زند. نوسانها، افزایش هزینهها و کاهش اطمینان به آینده، فشارهایی مضاعف بر زندگی مردم وارد میآورد. این فشارها، بیش از همه بر دوش اقشار آسیبپذیر سنگینی میکند و شکافهای اجتماعی را برجسته تر میسازد، امری که میتواند پیامدهای اجتماعی گستردهتری در پی داشته باشد. با این حال، جامعه از ظرفیتهایی نیز برخوردار است که در چنین شرایطی خود را نشان میدهند؛ همبستگیهای محلی، حمایتهای غیررسمی و ابتکارهای فردی، همگی میتوانند نقش تسکین دهندهای ایفا کنند. این ظرفیتها، اگر مورد توجه و تقویت قرار گیرند، میتوانند به سرمایهای حیاتی برای عبور از بحران بدل شوند و تابآوری جامعه را افزایش دهند. تاریخ گواه آن است که جنگها، صرفاً عرصه ویرانی نیستند، بلکه گاه به نقطه عطفی در مسیر تحول ملتها تبدیل میشوند و افقهای تازهای را پیش روی آنان میگشایند. اما این تحول، وابسته به چگونگی مواجهه با بحران است. تصمیمات، رفتارها و نحوه مدیریت شرایط، همگی در تعیین سرنوشت آینده نقش دارند. در برخی موارد، جنگ به انسجام بیشتر انجامیده و در برخی دیگر، به تعمیق شکافها؛ و این تفاوت ها، از دل شرایط داخلی و کیفیت کنشها برمیخیزد. پرسش از آینده، در چنین فضایی به یکی از بنیادیترین دغدغهها بدل میشود؛ آیندهای که دیگر نمیتوان آن را با معیارهای گذشته سنجید. این ابهام، هرچند اضطرابآور است، اما میتواند مجالی برای تأمل و بازاندیشی فراهم آورد؛ فرصتی برای بازنگری در مسیرهایی که پیموده شدهاند. هیچ وضعیتی، هرچند سخت و فرساینده، جاودانه نیست. تاریخ، سرشار از گذارها و دگرگونیهایی است که نشان میدهد تغییر، جزء لاینفک حیات انسانی است. آنچه از این گذارها باقی میماند، تجربهها و درسهایی است که میتوانند چراغ راه آینده باشند، اگر به درستی فهم و بهکار گرفته شوند. در دل این تاریکی، نشانههایی از تداوم زندگی همچنان دیده میشود. انسان، حتی در سختترین شرایط، از تلاش برای بقا و معنا بخشیدن به زندگی دست نمیکشد. این تلاش، سرچشمه امیدی است که هرچند گاه کم سو میشود، اما هرگز به تمامی خاموش نمیگردد و همچنان در لایههای پنهان حیات جریان دارد. با این حال، امید زمانی به نیرویی مؤثر بدل میشود که با عمل و مسئولیتپذیری همراه گردد؛ در غیر این صورت، به آرزویی خاموش فروکاسته میشود. گفت وگو، در این میان نقشی اساسی دارد. بدون آن، فاصلهها افزایش مییابد و سوءتفاهمها جایگزین فهم متقابل میشوند. پذیرش تفاوتها و تنوع دیدگاهها نیز شرطی ضروری برای عبور از بحران است؛ چراکه جامعهای یک صدا، لزوماً جامعهای همدل نیست. کرامت انسانی، باید محور هر تلاشی برای بازسازی باشد. بدون آن، هیچ نظمی پایدار و هیچ آیندهای روشن نخواهد بود. اگر جامعه بتواند در دل این بحران، به سطحی از همبستگی دست یابد، آنگاه میتوان به آغاز دورهای تازه امید بست؛ دورهای که در آن، تجربههای تلخ به دانشی سازنده بدل شوند. این همبستگی، نه به معنای حذف اختلافها، بلکه به معنای توانایی زیستن با آنها و یافتن راههایی برای همکاری در عین تفاوت است. آنچه یک ملت را از گذرگاههای دشوار عبور میدهد، تنها قدرت مادی نیست، بلکه مجموعهای از ارزشها، باورها و پیوندهای انسانی است. ایران نیز در برابر چنین آزمونی ایستاده است؛ آزمونی که نتیجه آن، در گرو انتخابهایی است که امروز صورت میگیرد و آینده را رقم خواهد زد و شاید در ژرفای این همه تلاطم، نیرویی خاموش اما استوار جریان دارد؛ نیرویی (نیرو یا نگاه سوم) که در طول تاریخ، بارها این سرزمین را از ورطهها عبور داده و همچنان، رؤیای فردایی روشنتر را در دل مردمانش زنده نگه داشته است. بر میگردیم به جامعه جنگ زده امروز! در میانه شرایطی که کشور با بحرانی فراگیر و جنگی فرساینده روبه روست، استمرار اجرای احکام اعدام، آن هم با شدتی محسوس، به یکی از تلخ ترین و تأمل برانگیزترین وجوه وضعیت کنونی بدل شده است. در حالی که انتظار می رود در بزنگاههای ملی، تمرکز بر کاهش تنشها و حفظ انسجام اجتماعی باشد، ادامه این روند، بهویژه در بستر اتهاماتی که محل تردید و پرسشاند، فضایی از نگرانی عمیق در میان افکار عمومی ایجاد کرده است. اتهام «جاسوسی» که در سالهای اخیر بارها بهعنوان مبنای صدور احکام سنگین مطرح شده، اکنون در شرایط جنگی ابعادی گستردهتر یافته است. اما آنچه موجب تشدید نگرانیها شده، این است که بسیاری از افرادی که تحت این عنوان محاکمه و محکوم شدهاند، سالها پیش بازداشت شده و پروندههای آنان ارتباط مستقیمی با تحولات جاری نداشته است. این هم زمانی میان اجرای احکام و فضای جنگی، پرسشهایی جدی درباره زمان بندی و ماهیت این تصمیمات برمیانگیزد. فرآیندهای قضایی در چنین پروندههایی، بهگفته بسیاری از ناظران، با سطحی از عدم شفافیت همراه است که امکان ارزیابی مستقل را دشوار میسازد. محاکمههایی که پشت درهای بسته برگزار میشوند و دسترسی محدود به اطلاعات، نه تنها اعتماد عمومی را تضعیف میکنند، بلکه بر اضطراب اجتماعی نیز میافزایند؛ چرا که در غیاب شفافیت، هر حکمی میتواند به نمادی از بیعدالتی تعبیر شود. در دل این وضعیت، زندانها به فضاهایی بدل شدهاند که بار سنگینی از ترس و نااطمینانی را در خود جای دادهاند. زندانیان، به ویژه آنان که با اتهامات سیاسی یا امنیتی مواجهاند، در شرایطی به سر میبرند که آیندهشان به طرزی نگران کننده نامعلوم است و هر لحظه ممکن است با تحولی غیرمنتظره روبه رو شوند. این ترس، صرفاً ناشی از احکام صادرشده نیست، بلکه از فضای کلی حاکم بر روند رسیدگیها و امکان تعمیم اتهامات نیز سرچشمه میگیرد. هنگامی که مرز میان جرم و تفسیر امنیتی مبهم میشود، دامنه نگرانیها گستردهتر شده و احساس ناامنی حتی در میان کسانی که سالها در بازداشت بودهاند، تشدید میگردد. وضعیت زندانها، بنا بر گزارشها و روایتهای پراکنده، از منظر انسانی نیز نگران کننده توصیف میشود. تراکم جمعیت، محدودیت امکانات و فشارهای روانی، شرایطی را پدید آورده که تحمل آن برای بسیاری از زندانیان دشوار است و آثار بلندمدتی بر سلامت جسمی و روحی آنان بر جای میگذارد. در این میان، وضعیت زندانهای زنان در هالهای از ابهام بیشتری قرار دارد. دسترسی محدود به اطلاعات و نبود گزارشهای مستقل، باعث شده که شرایط این بخش از زندانها کمتر در معرض توجه عمومی قرار گیرد. همین سکوت و بیخبری، خود به عاملی برای افزایش نگرانیها بدل شده است؛ چرا که ناشناخته بودن وضعیت، امکان پیگیری و مطالبهگری را نیز محدود میکند. خانوادههای زندانیان نیز بخشی از این چرخه فشار هستند. آنان در کنار نگرانی برای عزیزان خود، با بیاطلاعی، انتظار و گاه بیپاسخ ماندن پرسشهایشان مواجهاند. این وضعیت، به تدریج شبکهای از اضطراب را در سطح جامعه گسترش میدهد که فراتر از دیوارهای زندان امتداد مییابد. در مجموع، آنچه در این میان شکل گرفته، تصویری از جامعهای است که در آن، جنگ بیرونی با فشارهای درونی گره خورده و فضای عمومی را به سوی نوعی انسداد و نگرانی فراگیر سوق داده است. استمرار اعدامها، ابهام در روندهای قضایی و وضعیت دشوار زندان و زندانیان ، همگی به عواملی بدل شدهاند که احساس امنیت و اعتماد را بیش از پیش تضعیف میکنند. این مسائل، بیتردید تنها بخشی از واقعیت پیچیدهای است که مردم با آن روبه رو هستند؛ واقعیتی که لایههای متعدد دارد و هر یک از آنها نیازمند توجه، بررسی و درک عمیق تر است. در چنین شرایطی، طرح این موضوعات نه صرفاً از سر نقد، بلکه از منظر مسئولیت در قبال حقیقت و سرنوشت انسانی است که در پس این آمارها و روایتها قرار دارد. سخن پایانی: در جمعبندی این وضعیت پیچیده، آنچه بیش از هر چیز برجسته میشود، پیوندی است که میان جنگ و تشدید اقتدارگرایی شکل گرفته است؛ پیوندی که در آن، بحران بیرونی بهگونهای بهانه یا زمینه ساز تمرکز بیشتر قدرت در درون میشود. در چنین شرایطی، جامعه در معرض فشاری دوگانه قرار میگیرد: از یک سو تهدیدهای ناشی از جنگ و از سوی دیگر، محدودیتهایی که بر آزادیها و حقوق فردی و جمعی اعمال میشود. قطع ارتباطات، محدودسازی جریان اطلاعات و گسترش فضای امنیتی، همگی به تضعیف پیوندهای اجتماعی و کاهش اعتماد عمومی میانجامند. جامعهای که از امکان گفت وگو و تبادل آزاد اندیشه محروم شود، بهتدریج در خود فرو میرود و این انزوا، توان آن را برای مواجهه با بحرانهای بزرگ کاهش میدهد. تداوم دستگیریها و اجرای مجازاتهای سنگین، بهویژه در شرایطی که مردم با فشارهای ناشی از جنگ دستوپنجه نرم میکنند، میتواند به احساس بیپناهی و ناامنی دامن بزند. این احساس، اگر گسترش یابد، نهتنها سرمایه اجتماعی را تضعیف میکند، بلکه زمینه ساز بروز واکنشهایی غیرقابل پیش بینی در درازمدت خواهد شد. با این حال، در دل این وضعیت، آگاهی جمعی نیز در حال شکلگیری است؛ آگاهی از پیوند میان سرنوشت سیاسی و زندگی روزمره و درک این واقعیت که آینده، نه صرفاً در میدانهای جنگ، بلکه در نحوه تنظیم رابطه میان قدرت و جامعه رقم میخورد. این آگاهی، اگرچه در سکوت و فشار شکل میگیرد، اما میتواند در آینده به نیرویی تعیین کننده بدل شود. آنچه در برابر جامعه قرار دارد، صرفاً عبور از یک جنگ نیست، بلکه مواجهه با پرسشی بنیادینتر است: چگونه میتوان در میانه بحران، امکان ساختن نظمی عادلانهتر را فراهم آورد؟ پاسخ به این پرسش، آسان نیست، اما بیتردید، مسیر آینده از دل همین تأملات و تجربهها خواهد گذشت و سرنوشت یک ملت را رقم خواهد زد. پایان آوریل 2025 |