عصر نو
www.asre-nou.net

پاره‌یی ملاحظات


Sun 5 04 2026

بهمن پارسا

new/bahman-parsa05.jpg
یکم

در میان هم‌نسلان من کم نیستند کسانی که آوریل ۱۹۷۵ و پیروزی کامل خمرهای سرخ در کامبوج را به یاد دارند. دربارهٔ شقاوت آنان و کشتار بی‌رحمانهٔ میلیون‌ها انسان در دوران تسلطشان بر آن کشور، اسناد و گزارش‌های مستند فراوانی وجود دارد که هنوز هم خواندنشان هراس‌انگیز است.

در همان سال‌ها، بسیاری از نشریات غربی جمله‌ای را به «پل پُت»، رهبر خمرهای سرخ، نسبت می‌دادند که مضمونش چنین بود:

«مراقبت ازشما مقرون به صرفه نیست و از بین بردنتان ضرری نخواهد داشت.»

جمله‌ای کوتاه، سرد و عریان؛ اما گویی چکیدهٔ منطقی تفکری بود که به فاصله‌ای کوتاه، در حدود شش سال، میلیون‌ها انسان را از خانمان وسرانجام ، جانشان ،محروم کرد.

راست آن است که نمی‌دانم ــ و حتی مطمئن نیستم ــ این جمله را واقعاً پل پُت گفته باشد. پیش از آن نیز گاه چنین عبارتی را به فضای انقلاب چین و به‌ویژه سال‌های «انقلاب فرهنگی» نسبت می‌دادند. با این همه، در حقیقت چندان اهمیتی ندارد که گویندهٔ آن چه کسی بوده است، یا در کدام ذهن بیمار و خون‌خواری شکل گرفته است. آنچه اهمیت دارد این است که کشتار آن همه انسان بی‌گناه در سایهٔ چنان دستگاه فکری‌ای ممکن و موجه شمرده شد.

جهان ِاندیشه ی خمرهای سرخ بر این پایه استوار بود : آنان که با ایشان می‌اندیشند، و دیگران. تنها درصدی ناچیز از جامعه در شمار «خودی‌ها» قرار می‌گرفتند، و باقی مردمان، در بهترین حالت، زائد و بی‌ارزش تلقی می‌شدند. در چنین نظام فکری‌ای، حذف انسان‌ها نه تنها خطا به شمار نمی‌آمد، بلکه گاه ضرورتی انقلابی و اخلاقی تلقی می‌شد.

امروز، هنگامی که به کارنامه و عملکرد حکومت اسلامی ـ شیعی تهران در طول نزدیک به نیم قرن گذشته می‌نگرم، گاه این احساس در من زنده می‌شود که گویی با جلوه‌ای دیگر از همان منطق مواجهیم. در این چهل و هشت سال، هرگاه فرصتی فراهم آمده است، دستگاه قدرت از سرکوب و کشتار شهروندان خود دریغ نکرده است؛ چنانکه آخرین نمونهٔ آن در دی‌ماه گذشته، در قیاس با بسیاری از لکه‌های ننگین پیشین، تصویری تیره‌تر و تکان‌دهنده‌تر بر جای گذاشت.

تاریخ بارها نشان داده است که هنگامی که قدرت سیاسی خود را صاحب حقیقت مطلق بداند و انسان را تنها در نسبت با آن حقیقت ارزش‌گذاری کند، فاصلهٔ میان اندیشه و فاجعه چندان طولانی نخواهد بود.

خمرهای سرخ جنایات خود را به نام آزادی، برابری و عدالت اجتماعی انجام می‌دادند؛ حکومت اسلامی ـ شیعی تهران نیز کمابیش همین داعیه‌ها را تکرار می‌کند. البته چنین ادعاهایی تقریباً در قاموس اغلب دولت‌ها و نظام‌های سیاسی جهان یافت می‌شود؛ کمتر قدرتی است که اعمال خود را بی‌هیچ توجیهی و بی‌آنکه آن را در پوششی از مفاهیم والا عرضه کند، به انجام رساند.

دوم

در ژانویهٔ سال ۲۰۱۲ یک کشتی تفریحی ایتالیایی در آب‌های نزدیک جزیرهٔ گیلیو غرق شد و شماری کشته و مجروح بر جای گذاشت. علت اصلی حادثه، بنا بر گزارش رسانه‌های گوناگون بین‌المللی، نمایش نابخردانه‌ای از سوی ناخدای کشتی بود. او می‌خواست با مانوری نمایشی در نزدیکی جزیره، نوعی ادای احترام یا حرکتی نمادین را به نمایش بگذارد؛ اما در جریان همان نمایش، بدنهٔ کشتی با صخره‌های سخت اطراف جزیره برخورد کرد. این برخورد شکافی عمیق در بدنهٔ کشتی پدید آورد و همان شکاف سرانجام مقدمهٔ غرق شدن آن شد.

در چنین شرایطی، قواعد پذیرفته‌شدهٔ دریانوردی ــ که هم در سنت دریانوردان و هم در قوانین مکتوب ثبت شده است ــ حکم می‌کند که ابتدا زنان، کودکان و مسافران ناتوان یا سالمند نجات داده شوند. پس از آن دیگر مسافران، بر حسب توان و امکان، کشتی را ترک می‌کنند و سپس نوبت خدمه می‌رسد. و در نهایت، زمانی که ناخدا از تخلیهٔ کامل کشتی اطمینان یافت، خود او باید آخرین کسی باشد که آن را ترک می‌کند.

اما در ماجرای کشتی Costa Concordia، ناخدای آن، Francesco Schettino، از نخستین کسانی بود که کشتی را ترک کرد. گویی او باین مصراع اعتقادی بسزا داشت: «که جان داردو، جانِ شیرین خوش است» اعتقادی عملی و بی‌درنگ.

پس از این حادثهٔ دردناک، وی محاکمه شد و سرانجام به شانزده سال زندان محکوم گردید. چنین برخوردی، در نگاه نخست، طبیعی‌ترین واکنش یک نظام حقوقی به فاجعه‌ای از این دست و به خطای کسی است که مسئولیت مستقیم آن را بر عهده داشته است.

در چنین شرایطی بعید به نظر می‌رسد که هیچ شرکت کشتیرانی‌ای ــ حتی کم‌اعتبارترین آن‌ها ــ حاضر باشد چنین فردی را دوباره به خدمت بگیرد و مسئولیتی، هرچند ناچیز،(نطافتچی) به او بسپارد. اینکه او اکنون در چه وضعی به سر می‌برد، من نمی‌دانم؛ و شاید همان بهتر که نامش نیز دیگر کمتر به گوش برسد، نامی که یادآور خطایی مجرمانه وسنگین و ننگی حرفه‌ای است. ایتالیا و قوانین حاکم بر آن مجرم را محاکمه و محکوم کرد. شاید هم دیگر بکاری از آن قبیل برنگشته باشد. اینش را من نمیدانم.

سوم

کازینوداری ظاهراً کسب‌وکاری بسیار پر‌درآمد است؛ تجارتی که همچون مکنده‌ای نیرومند، هرجا که برپا شود، می‌کوشد آخرین دینارهای نقدی و اعتباری مشتریان خود را بمکد و از همین راه پیوسته ثروتمندتر گردد. کازینو ممکن است مشتریان خود را به ورشکستگی بکشاند، اما خودِ آن به ندرت دچار ورشکستگی می‌شود.

اکنون تصور کنید کسی کازینویی راه‌اندازی کرده و هنوز چندان زمانی نگذشته، آن را به ورشکستگی کشانده و رها کرده است. سپس وارد تجارت تولید ودکا شده، اما در آن نیز ناکام مانده و کار را نیمه‌کاره رها کرده است. مدتی بعد به سراغ تولید و توزیع استیک رفته و در آن نیز توفیقی نیافته است. همین فرد پس از آن به عرصهٔ آموزش عالی وارد شده و دست به تأسیس دانشگاهی زده که حاصلش چیزی جز از دست رفتن شهریه‌های دانشجویان نبوده است.

در شرایط معمول بازار کار و تجارت، شخصی با چنین کارنامه‌ای—حتّی اگر متهم یا محکوم هم نشده باشد—به‌ندرت واجد شرایط تصدی مسئولیتی مهم تلقی می‌شود، به‌ویژه در کشوری مانند ایالات متحده که رقابت اقتصادی سخت و بی‌امان است.

اما شگفت آنجاست که همین فرد بعدها به ریاست جمهوری ایالات متحده برگزیده می‌شود.

پس از پایان دورهٔ نخست ریاست جمهوری، او بار دیگر—بر اساس امتیازی که قانون برای هر رئیس‌جمهور پیش‌بینی کرده است—وارد رقابت انتخاباتی می‌شود. نتیجهٔ انتخابات به سود او نیست و مطابق قواعد باید قدرت را به رئیس‌جمهور منتخب بعدی واگذار کند. اما با طرح ادعاهایی که بسیاری آن‌ها را بی‌پایه می‌دانند، از پذیرش نتیجه سرباز می‌زند و کشور دچار تنش‌ها و آشوب‌هایی می‌شود؛ رخدادهایی که سرانجام با ترک اجباری قدرت پایان می‌یابد.

با این همه، ماجرا به همین‌جا ختم نمی‌شود. این فرد بعدتر در روندی قضایی به اتهام ۳۴ فقره جرم در دادگاه مجرم شناخته می‌شود. طنز ماجرا—یا شاید پارادوکس دموکراسی—آنجاست که همین شخص در انتخاباتی دیگر بار دیگر به ریاست جمهوری برگزیده می‌شود.

چهارم و پایانی

اکنون اگر برخورد قانون با ناخدای کشتی تفریحی Costa Concordia و محکومیت Francesco Schettino را با سرگذشت این سیاستمدار مقایسه کنیم، به پرسشی تأمل‌برانگیز می‌رسیم:
گاهی آزادی و دموکراسی نیز چنان پیچیده عمل می‌کنند که نتیجهٔ آن، از عجیب‌ترین تناقض‌های جهان مدرن به نظر می‌رسد.

با نگاهی ساده به ملاحظاتی از این دست و با استناد به آنچه در چند سال گذشته شاهد آن بوده‌ایم، می‌توان دریافت که حکومت اسلامی ـ شیعی تهران در طول چهل‌وهشت سال گذشته با ملت ایران چه کرده است. گفتم که «خمر‌وار» عمل کرده؛ زیرا نتیجهٔ آن چنان بوده که امروز بخشی از همین ملت، در داخل و خارج، افسار امید خود برای رهایی از گند و نکبت آن حکومت را به دست کسی سپرده‌اند که کارنامه‌اش چندان مایهٔ اعتماد نیست.

همین شخص، روزی از بازگرداندن «عظمت» به ایران سخن می‌گوید. اما کدام عظمت؟ آیا اساساً شناختی مستند از تاریخ ایران وعظمت مورد نظر آن دارد؟ صبحی از مذاکره‌های بسیار سودمند با همان حکومت سخن می‌گوید و شبی دیگر تهدید به برپا کردن جهنم می‌کند. زمانی اعلام می‌کند که به نفت آن کشور نیازی ندارد و مسئلهٔ تنگهٔ هرمز برایش اهمیتی ندارد؛ و روزی دیگر هشدار می‌دهد که اگر ظرف چهل‌وهشت ساعت آن تنگه گشوده نشود، آتشی برخواهد افروخت. فعلا آنچه بدون ِ‌ختم به نتیجه یی در جریان است فروریختن بی دریغ و سخاوتمندانه ی انواع بمب است به سرزمین ایران، بااین تمهیدکه دارند حکومت اسلامی -شیعی تهران را میکوبند! امید که اینگونه است!

ختم سخن اینکه دل بستن به گفتار و وعده‌های کسی با چنین پیشینه و چنین نوسان‌هایی در سخن،وعمل، چندان با خردمندی سازگار نمی‌نماید. امید بستن به چنین اقوالی، در بهترین حالت، چیزی جز آب در هاون کوبیدن نیست.و شاید در نهایت، این وضعیت همان مصداق آن گفتهٔ عامیانه اما حکیمانه باشد که می‌گوید:

«این امامزاده کور می‌کند، شفا نمی‌دهد.»

تاهست ایران و ایرانی سرافراز باد. سرنگون باد حکومت اسلامی-شیعی تهران

----------------------------------------------------
شنبه ۴ آوریل ۲۰۲۶