عصر نو
www.asre-nou.net

در موقعیت کنونی ایران، چه کاری از دست ما برمی‌آید؟


Fri 23 01 2026



نوشتهٔ فردوس فروُدستان

بسیاری از ایرانیان و ایرانی‌تباران در خارج از کشور با ترس و نگرانی به رنجی می‌نگرند که مردم داخل ایران متحمل می‌شوند. اما راه‌هایی نیز برای حمایت از آنان وجود دارد.

تماس تلفنی پسرعمویم مستقیم به قلبم می‌نشیند. با استیصال در گوشی فریاد می‌زند: «آخر ما چه کار می‌توانیم بکنیم؟» او، مثل من، در خارج از کشور و در امنیت زندگی می‌کند. و همان‌طور که برای من و احتمالاً برای بیشتر انسان‌هایی با ریشه‌های ایرانی که دور از «میهن دیگرمان» زندگی می‌کنند صادق است، این روزها یک پرسش بیش از هر چیز ذهنش را مشغول کرده است: با این همه نگرانی برای خویشاوندان و دوستان در ایران چه باید کرد؟ با این ترس چه کنیم که مبادا آن‌ها جزو هزاران معترضی باشند که حکومت در روزهای گذشته برای جلوگیری از ادامه اعتراض‌ها علیه سلطهٔ منفورش کشته است؟ و حتی اگر حاکمان محدودیت اینترنت را بردارند و معلوم شود که اطرافیان خودمان آسیبی ندیده‌اند: با اندوهِ جان‌کاهِ کشته‌شدنِ این همه انسان که مقاومت شجاعانه‌شان را با جان پرداختند چه کنیم؟ با این آگاهی که ترور دولتی، حتی پس از این موج تازهٔ اعتراض‌ها، احتمالاً فعلاً ادامه خواهد داشت؟ و با این حس تلخ که هر آنچه از فاصله‌ای امن می‌توان برای کاستن اندکی از رنج‌ها انجام داد، چقدر ناچیز و ناکافی است؟

آیا واقعاً چنین است؟ اگر حرف‌های دوستم «هاله»—که مانند همهٔ افراد این متن برای حفاظت از او نامش را تغییر داده‌ام—را باور کنم، نه. اوایل ژانویه، زمانی که هنوز تماس تلفنی ممکن بود، با هم صحبت کردیم. گفت: «در ذهنتان با مردم ایران باشید. به اروپایی‌ها بگویید اینجا چه می‌گذرد. این کمک بزرگی است.»

واقعاً؟ یا این فقط «تعارف» است؛ آن شکل خاصِ ادب ایرانی که در آن آدم برای احترام گذاشتن به طرف مقابل، خود را کنار می‌کشد و از خواسته‌هایش می‌کاهد؟

شاید هر دو. پیشنهاد من برای فرستادن دعوت‌نامه برای خودش و خانواده‌اش—تا شاید بتوانند ویزای آلمان بگیرند—را رد کرد. گفت نمی‌خواهد وطنش را ترک کند، نه در این مقطع. با آنکه از حکومت متنفر است و از ترسِ سرنوشتِ تنها پسرش، که فریادزنان «مرگ بر دیکتاتور!» در خیابان‌های تهران راه افتاده، شب و روز آرام و قرار ندارد.

بله، در اندیشهٔ مردم ایران بودن، این روزها حالِ تقریباً همهٔ ماست که به این کشور احساس پیوند داریم—فرقی نمی‌کند که تازه ناچار به ترک آن شده باشیم، یا فقط در آنجا به دنیا آمده باشیم، یا حتی تنها مادری ایرانی‌تبار داشته باشیم. این روزها در اندیشهٔ مردم ایران بودن یعنی بخش ایرانیِ هویت خود را با شدتی ویژه حس کردن. من از ۹ تا ۱۸ سالگی‌ام را در اصفهان و تهران گذرانده‌ام—کمتر از یک‌ششم عمرم. فارسی حرف می‌زنم، اما دیگر نه به خوبی آلمانی. آخرین بار در سال ۲۰۱۷ به کشوری رفتم که پدرم از آن می‌آید—اما این روزها هر وقت کلمهٔ «میهن» را بر زبان می‌آورم، به ایران فکر می‌کنم.

حکومت تهران با سیاست‌هایش واقعیت‌های زندگی را هرچه بیشتر از هم دور می‌کند: آن‌سو مردمی که با فقر فزاینده و سرکوبی خشن روبه‌رو هستند، و این‌سو کسی مثل من که در صلح، آزادی و رفاه زندگی می‌کند. با این حال، حس تعلق من درست اکنون از همیشه نیرومندتر است.

برای دوستان و اعضای خانواده‌ام در ایران، این شاید در بهترین حالت تسلایی کوچک در لحظه‌ای کوتاه باشد. اما کمک واقعی نیست—به‌ویژه نه برای میلیون‌ها هم‌وطن که هیچ خویشاوندی در خارج از کشور ندارند.

پس چه چیزی کمک می‌کند؟ این پرسشی است که—چنان‌که من می‌بینم—بسیاری از ما ایرانی‌تباران خارج از ایران را آزار می‌دهد.

پاسخ‌ها بسیار متفاوت‌اند. برخی بی‌وقفه اطلاعاتی دربارهٔ خون‌ریزی حکومت، قربانیان بی‌شمارِ نمایش‌های خشونت‌آمیزش، و مقاومت مردمی منتشر می‌کنند که هرچند این روزها دیگر الزاماً در قالب تظاهرات بزرگ بروز نمی‌یابد، اما در اساس همچنان نشکسته است. دیگران برای خبرنگاران، یا حتی فقط برای همسایه‌ها، همکاران و دوستانشان در اینجا، از وحشت هفته‌های گذشته می‌گویند. در شهرهای مختلف آلمان تظاهرات برگزار می‌شود. بعضی از ما نیز به آشنایان مورد اعتماد در ایران پول می‌فرستیم، چون حکومت از نظر اقتصادی هم فشار سنگینی بر آنان وارد می‌کند.

هاله درخواستش برای جلب توجه را با احتیاط مطرح کرده بود. بسیار محتاط‌تر از «سعید»، جوانی از اصفهان، که در تماس تلفنی‌ای در جریان آخرین خیزشِ مرتبط با جنبش «زن، زندگی، آزادی» حدود سه سال پیش گفت: «اگر شما در خارج دیگر نگاه نکنید، اگر دیگر چیزی نگویید، آن‌وقت حکومت با ما هر کاری که بخواهد می‌کند».

اما چه چیزی باید به این «نگاه کردن» ما اضافه شود؟ شاید دقیق‌تر نگاه کردن—بیش از گذشته. نه به‌عنوان هدفی در خود، بلکه برای فهم بهتر آنچه در این کشور بزرگ و دوردست می‌گذرد. بی‌تردید، اکثریت قاطعِ حدود ۹۳ میلیون نفرِ ساکن ایران آرزوی پایان این حکومت را دارند. و بله، اینکه خیزش‌های سال‌های گذشته شکست خورده‌اند، تا حد زیادی به این بازمی‌گردد که رهبر انقلاب، علی خامنه‌ای، و کارگزارانش آن‌ها را با خشونتی عریان سرکوب کرده و رعب و وحشت مرگ را گسترش داده‌اند.

آنچه اما در نگاه از اینجا به ایران به‌سادگی از نظر دور می‌ماند، این است که جامعهٔ ایران—همانند جوامع دیگر کشورها—یک بلوک یکپارچه و همگن نیست. درست است که حاکمان قدرت خود را پیش از هر چیز بر دستگاه سرکوب استوار کرده‌اند؛ اما در عین حال می‌توانند روی اقلیتی کوچک از هواداران نیز حساب کنند که از سر باور ایدئولوژیک یا به‌خاطر منافع اقتصادی، تقریباً به هر قیمتی پشت آنان می‌ایستند. مخالفان رژیم در داخل کشور نیز—برخلاف آنچه در اینجا اغلب چنین به نظر می‌آید—توده‌ای همگون و یکدست نیستند.

افرادی مانند سعید هستند، همان جوانی که می‌گوید هرچه پس از پایانِ رؤیاییِ حکومت فعلی بیاید، از جمهوری اسلامی ایران بهتر خواهد بود. و در کنار او «مینو» قرار دارد، عمه‌اش، که او هم خواهان پایان این رژیم است، اما هم‌زمان از یک دژاوو (Déjà-vu) (تکرار یک تجربه) می‌ترسد: مینو در اواخر دههٔ هفتاد میلادی، در نوجوانی، علیه حکومت شاه تظاهرات کرده بود. یکی از عموهایش از قربانیان شکنجهٔ آن رژیم بود و خانواده یقین داشتند که با سقوط دیکتاتور، دموکراسی بازخواهد گشت و رهبر انقلاب، روح‌الله خمینی، صرفاً راه‌حلی موقت است.

من مینو را درک می‌کنم و می‌فهمم که در بحث‌هایش با برادرزاده‌اش چه چیزی را گوشزد می‌کند: فشار بر رژیم مهم است. اما به همان اندازه مهم است که هم‌زمان، همراه با دیگر مخالفان و تا آنجا که در یک دولتِ نظارتیِ بی‌رحم ممکن است، خطوط اصلی یک بدیل دموکراتیک تدوین شود. صبر کردن تا لحظهٔ سقوط رژیم، یعنی به جان خریدنِ این خطر که پس از آن، شاید دیکتاتوری‌ای با رنگ و لعابی دیگر یا حتی جنگ داخلی در پیش باشد.

من خود نیز تجربه کرده‌ام که بهار آزادی چه زود می‌تواند به پایان برسد. نمادین‌ترین خاطره‌ام در این زمینه چنین است: اندکی پس از فرار شاه، در سال ۱۹۷۹، به ایران سفر کرده بودم و چیزی را دیدم که در دوران حکومت او غیرقابل تصور بود: ردیف‌های طولانی بساط‌های کتابِ احزاب و گروه‌های سیاسیِ گوناگون در برابر دانشگاه تهران. چپ‌های رادیکال و میانه‌رو، مسلمانان پیشرو و محافظه‌کار، دموکرات‌های بورژوا با گرایش‌های مختلف… به یاد دارم آن احساس خوشبختیِ عمیق را—و نیز تلخیِ ناامیدی را، زمانی که رژیم جدید اندکی بعد، دگراندیشان را بی‌رحمانه‌تر از آنچه من در دوران شاه تجربه کرده بودم، تعقیب کرد.

نه، تجربهٔ پایان دیکتاتوری شاه و آنچه پس از آن آمد، به‌هیچ‌وجه نمی‌تواند دلیلی علیه سرنگونی رژیم کنونی باشد. تاریخ به‌سادگی تکرار نمی‌شود. آنان که امروز رنجی باورنکردنی بر ایران تحمیل می‌کنند، باید کنار بروند. اما آن «مهم نیست چگونه» یا «مهم نیست بعدش چه می‌شود» که در برخی بحث‌ها شنیده می‌شود، خطرناک است. این نگرش با دیدگاه بخشی از مخالفان رژیم هم‌خوانی دارد، اما بخشی دیگر به‌شدت با آن مخالفت می‌کند. اغلب—چنان‌که از دور به نظر می‌رسد—در پسِ این اختلاف، شکافی نسلی نهفته است: جوان‌ترها بیشتر شتاب دارند، بزرگ‌ترها بیشتر احتیاط می‌کنند. هرچند گاهی هم دقیقاً برعکس است.

امیر، بازرگانی حدوداً پنجاه‌وهشت‌ساله، پیش از قطع ارتباطات، در تماسی تلفنی دربارهٔ ملاحظات دونالد ترامپ، رئیس‌جمهور وقت آمریکا، پیرامون حملهٔ نظامی به ایران گفته بود: «فقط اوست که هنوز می‌تواند به ما کمک کند. و باید هم کمک‌مان کند».

اما «ماهک»، هنرمندی حدود سی‌ساله، نظر دیگری دارد: «چه فایده‌ای دارد اگر آمریکا خامنه‌ای را بکشد یا یکی از مراکز سپاه پاسداران را بمباران کند؟» دیکتاتور سالخورده بلافاصله با دیکتاتوری دیگر جایگزین می‌شود. سپاه در سراسر کشور پراکنده است. آنان که از این نظام به‌شدت سود می‌برند، با نهایت خشونت از موقعیت خود دفاع خواهند کرد. «تعداد زیادی انسان بی‌گناه جانشان را از دست خواهند داد.» ماهک بر این باور است که فشار مداوم مخالفان در داخل، رژیم را فرسوده می‌کند و آن را پس از یکی از موج‌های بعدی اعتراض‌ها از هم خواهد پاشید. امیر، مرد مسن‌تر، به مداخلهٔ سریع و مسلحانهٔ آمریکا امید بسته است. این هم ایران است.

درست است که مردم آنجا باید خود دربارهٔ سرنوشت‌شان تصمیم بگیرند و این سرنوشت در دیاسپورا تعیین نمی‌شود. اما نحوهٔ موضع‌گیری دیاسپورا بر تحولات داخل کشور تأثیر می‌گذارد. می‌تواند پشتوانه‌ای مهم برای جنبش اعتراضی در ایران باشد—یا نباشد. دیاسپورا با این میزان از تفرقهٔ دیرپا، این ظرفیت را از دست می‌دهد.

بخشی از سلطنت‌طلبان پیرامون رضا پهلوی، پسر شاه، فعالان حقوق بشر را که تقریباً ملتمسانه از گذار مسالمت‌آمیز به دموکراسی دفاع می‌کنند، تخریب می‌کنند و آنان را مزدور ملاها می‌خوانند. برخی از چپ‌ها قانع‌اند که پهلوی در هر صورت قصد دارد دیکتاتوری خونین پدرش را احیا کند و حتی گفت‌وگو با او را خیانت می‌دانند. اعضای گروه‌های کوچک‌تر و فرقه‌گرایانه نیز خود را از هر آنچه با تصوراتشان سازگار نیست، منزوی می‌کنند. تفاوت‌ها میان اردوگاه‌های سیاسی مختلف عظیم است. اما این تفاوت‌ها زمانی به معضل بدل می‌شود که—چنان‌که متأسفانه بسیار رخ می‌دهد—به خصومت و دشمنی می‌انجامد.

خودِ من نیز، مثلاً، تصور روشنی از یک دموکراسی به قرائت رضا پهلوی ندارم—مردی که هرگز به‌درستی از دیکتاتوری پدرش فاصله نگرفته، طرحش برای «آزادی» کشور در بهترین حالت مبهم است، و حضور رسانه‌ای پررنگش به نام خانوادگی مشهور و پول فراوان گره خورده است. اما تصور من معیار نیست. معیار این است که مردم ایران امکان انتخاب داشته باشند: انتخابِ موافقت یا مخالفت با او، با دیگر چهره‌ها، با ائتلاف‌ها، پیش‌نویس‌های قانون اساسی و اشکال مختلف حکومت.

پسرعمویم پرسیده بو: «آخر ما چه کار می‌توانیم بکنیم؟»

ایران را از نظر دور نکنیم، حتی اگر موضوعات دیگر آن را از تیترها کنار زده باشند. از دولت خود بخواهیم که بیش از گذشته، رژیم تهران را در نقاطی تحت فشار بگذارد که برای حاکمان دردناک است و به قربانیان حکومتشان یاری می‌رساند. برای آن بکوشیم که تحت تعقیب‌شدگان در اینجا پناه بگیرند. و با این واقعیت روبه‌رو شویم که همبستگی با جنبش آزادی‌خواهانه شاید به نفَسی بلند نیاز داشته باشد، زیرا هرچند رژیم زیر فشار است، اما فروپاشی‌اش ممکن است هنوز مدتی طول بکشد.

این‌ها شاید کار چندانی نباشد. اما شاید تلاشی برای یافتن پاسخی باشد.

فِردوس فروُدستان
، ۶۵ ساله، روزنامه‌نگار، ریاست بخش سیاست داخلی روزنامهٔ «زوددویچه تسایتونگ» را بر عهده داشته و پیش‌تر سخنگوی رئیس‌جمهور فدرال آلمان، یوآخیم گاوک، بوده است. او اکنون مدیرعامل بنیاد رسانه‌ای «سیویس» است.

به نقل از هفته‌نامه اشپیگل شماره ۵ سال ۲۰۲۶