عصر نو
www.asre-nou.net

قیام گور


Tue 20 01 2026

فرامرز پارسا

new/faramarz-parsa.jpg
هیچ‌کس دقیقاً به یاد نمی‌آورد از کِی خسته شدند.
خستگی آرام آمده بود؛
اول در صف نان،
بعد در نگاه‌ها،
و سرانجام در سکوت خانه‌ها.
مردم یاد گرفته بودند صبر کنند.
اما صبر، وقتی طولانی شود، شبیه فراموشی است.
فراموشیِ عقل.
آن روز صدا آمد.
نه از یک دهان،
بلکه از هزار بلندگو.
کلمات زیبا بودند؛ آن‌قدر زیبا که کسی نپرسید پشت‌شان چیست.
وعده‌ی عزت،
وعده‌ی نجات،
وعده‌ی فردایی که قرار بود همه‌چیز را جبران کند.
کسی نگفت:
«چگونه؟»
کسی نپرسید:
«بهایش چیست؟»
مردم برخاستند؛
نه با چشم باز،
بلکه با مشت‌های گره‌خورده و ذهن‌های خسته.
قیام کردند،
و نامش را امید گذاشتند.
راوی نانوا بود.
نه سیاست می‌فهمید، نه وعده‌ها را می‌شمرد.
دست‌هایش بوی آرد می‌داد و شب‌ها با حساب نانِ نفروخته می‌خوابید.
وقتی صدا آمد،
او هم گوش داد.
نه از سر ایمان،
از سر خستگی.
گفتند:
«نان ارزان می‌شود.»
«کار برمی‌گردد.»
«حرمت مردم برمی‌گردد.»
نانوا لبخند زد.
برای اولین بار بعد از سال‌ها.
روز قیام، دکانش را بست.
نه برای سیاست؛
برای این‌که شاید فردا،
دیگر مجبور نباشد نان را نسیه بدهد.
پیروزی که آمد،
همه چیز سریع اتفاق افتاد.
پرچم‌ها بالا رفتند،
کلمات سنگین شدند،
و سؤال‌ها آرام‌آرام ناپدید.
چند ماه بعد،
آرد سهمیه‌ای شد.
نان کوچک‌تر.
صف‌ها بلندتر.
نانوا دیگر لبخند نمی‌زد.
نه از ترس،
از فهمیدن.
یک روز مردی با لباس اتوکشیده وارد نانوایی شد.
گفت:
«این نان، نانِ انقلاب است.
ارزشش را بدان.»
نانوا نگاهش کرد،
به دست‌های تمیز او،
و به دستان خودش
که دیگر بوی نان نمی‌داد؛
بوی نگرانی می‌داد.
آن شب،
نانوا برای اولین بار فهمید:
وعده‌ها،
فقط تا وقتی صدا هستند، زیبا هستند.
وقتی به قدرت می‌رسند،
اول از همه
نان را می‌شکنند.
بعد از مدتی،
دیگر کسی از وعده‌ها حرف نمی‌زد.
وعده‌ها پیر شده بودند،
اما قدرت تازه‌نفس بود.
نانوا یاد گرفت کم‌حرف باشد.
نه به‌خاطر ترس؛
به‌خاطر این‌که کلمات دیگر کار نمی‌کردند.
روزی آمدند و گفتند:
«نان باید هم‌شکل باشد.
اندازه، قیمت، و حتی طعمش.»
نانوا پرسید:
«مگر گرسنگی هم قانون دارد؟»
پاسخی نیامد.
فقط دفترچه‌ای مُهر خورد.
کم‌کم مردم دیگر همدیگر را نمی‌دیدند؛
در صف بودند،
اما تنها.
کودکی که هر روز جلو دکان می‌ایستاد،
دیگر نمی‌آمد.
گفتند خانواده‌اش رفته‌اند.
کجا؟
هیچ‌کس نپرسید.
یک شب، نانوا چراغ دکان را خاموش نکرد.
نشست، به تنور سرد نگاه کرد.
به روزی فکر کرد که دکان را بست
تا «آینده» را بسازد.
صبح،
درِ نانوایی پلمب بود.
روی کاغذی که چسبانده بودند نوشته شده بود:
«به دلیل تخلف از آرمان‌ها.»
نانوا کاغذ را خواند،
لبخند نزد،
گریه هم نکرد.
فقط فهمید
آن روز که چشم‌بسته قیام کردند،
نان را با دست خودشان
از سفره‌ی فردا برداشته بودند.
سال‌ها بعد،
کسی دیگر از قیام حرف نمی‌زد.
کلمات خطرناک شده بودند؛
حتی در ذهن.
نانوا نبود.
نه به این معنا که مرده باشد،
بلکه به این معنا که
دیگر «کسی» نبود.
دکانش تبدیل شد به انبار شعارها.
تنورش را شکستند،
چون آتش فقط وقتی مجاز است
که فرمان بگیرد.
کودکانی که آن روزها در صف نان بودند،
بزرگ شدند
و یاد گرفتند
هیچ‌وقت سؤال نپرسند.
آن‌ها تاریخ را این‌گونه خواندند:
«مردم برخاستند،
نجات آمد،
و همه‌چیز درست شد.»
و هیچ‌کس نگفت
نانوا چه شد.
هیچ‌کس نگفت
نان چه شد.
هیچ‌کس نگفت
وقتی ملتی
چشم‌بسته قیام می‌کند،
اولین چیزی که سقوط می‌کند
دشمن نیست—
خودِ حقیقت است.
—————-
۲۰۲۶/۱/۹