عصر نو
www.asre-nou.net

سوزانه کوردس

چگونه دکترین مونرو به دکترین «دانرو» بدل شد


Wed 14 01 2026



«آمریکا برای آمریکایی‌ها»؛ این پیامی بود که جیمز مونرو در سال ۱۸۲۳ برای قدرت‌های استعمارگر اروپایی فرستاد. آن‌ها می‌بایست استقلال کشورهای جوان قارهٔ آمریکا را به رسمیت بشناسند. دونالد ترامپ امروز این دکترین را بازتفسیر می‌کند. هرگاه ایالات متحده بخواهد سیاست قدرت‌محور خود را توجیه کند، با علاقه به دکترین مونرو استناد می‌کند. حتی مسیر کنونی سیاست خارجی آمریکا نیز بر سخنرانی‌ای استوار است که بیش از ۲۰۰ سال پیش توسط جیمز مونرو ایراد شد. او پنجمین رئیس‌جمهور ایالات متحده و آخرین رئیس‌جمهور از نسل بنیان‌گذاران کشور بود. مونرو در جنگ استقلال آمریکا (۱۷۷۵–۱۷۸۳) علیه نیروهای استعماری بریتانیا جنگیده بود.

وقتی جیمز مونرو در ۲ دسامبر ۱۸۲۳ نطقی خطاب به ملت ایراد کرد — نطقی که بعدها به نام «دکترین مونرو» وارد تاریخ شد — ایالات متحده هنوز کشوری نسبتاً جوان بود. این کشور در سال ۱۷۷۶ استقلال خود را اعلام کرده بود. مونرو سخت نگران حفظ حاکمیت ملی آمریکا بود. او به قدرت‌های اروپایی هشدار داد که از گسترش نفوذ خود در قارهٔ آمریکا دست بردارند و از هرگونه تلاش برای استعمار در این قاره صرف‌نظر کنند.

اعتمادبه‌نفس یک ملت جوان

این نگرانی‌ها بی‌پایه هم نبود. در شمال، آمریکا با مستعمرهٔ هنوز بریتانیاییِ کانادا هم‌مرز بود؛ در جنوب با مکزیک، که تنها دو سال پیش‌تر بخشی از امپراتوری اسپانیا به شمار می‌رفت. در شمال‌غرب، آلاسکای امروزی قرار داشت که آن زمان قلمرو روسیه بود. برخی کشورهای آمریکای جنوبی تا سال ۱۸۲۳ استقلال خود را از اسپانیا یا پرتغال به دست آورده بودند و برخی دیگر هنوز برای آن می‌جنگیدند. اگر پادشاهی‌های اروپایی می‌کوشیدند این کشورها را بازپس گیرند و جنبش‌های جمهوری‌خواهانه را سرکوب کنند، ایالات متحده در انزوا قرار می‌گرفت — و حتی ممکن بود با خطر تهاجم نظامی روبه‌رو شود. این تحلیل متعلق به وزیر خارجهٔ وقت آمریکا، جان کوئینسی آدامز، و جانشین بعدی مونرو در مقام ریاست‌جمهوری بود.

بااین‌حال، آمریکا دلایل کافی برای اعتمادبه‌نفس داشت. در سال ۱۸۰۳، ایالات متحده مستعمرهٔ عظیم لوئیزیانا را به بهای ۱۵ میلیون دلار از ناپلئون بناپارت خرید؛ ناپلئون برای جنگ‌هایش در اروپا به پول نیاز داشت. با این معامله، وسعت خاک آمریکا دو برابر شد و پایه‌های گسترش آتی به سمت غرب گذاشته شد. در سال ۱۸۱۹ نیز آمریکا با اسپانیا به توافق رسید و فلوریدا را به تصرف خود درآورد.

«دومین جنگ استقلال»

هفت سال پیش‌تر، در ۱۹ ژوئن ۱۸۱۲، ایالات متحده به بریتانیا اعلان جنگ کرده بود. تنش‌ها شدید بودند: ناوهای جنگی بریتانیا بارها کشتی‌های تجاری آمریکا را در مسیر اروپا توقیف می‌کردند؛ محاصره‌های دریایی و محدودیت‌های تجاری بریتانیا از نظر آمریکا نقض حاکمیت و آزادی تجارت به شمار می‌رفت. افزون بر این، بریتانیایی‌ها هزاران ملوان آمریکایی را ربوده و آنان را به خدمت اجباری در نیروی دریایی سلطنتی وادار می‌کردند. همچنین، بریتانیا در قلمرو کوه‌های آپالاچی مواضع نظامی مستحکمی در اختیار داشت که مانع اشغال سرزمین‌های بومیان توسط آمریکایی‌ها می‌شد. اختلاف دیگر، ادعاهای ارضی هر دو کشور بر بخش‌هایی از کانادا بود.

این جنگ بریتانیا و آمریکا که رئیس‌جمهور وقت، جیمز مدیسون، آن را «دومین جنگ استقلال» نامید، در ۲۴ دسامبر ۱۸۱۴ با امضای پیمان صلح پایان یافت. آمریکایی‌ها احساس کردند که سرانجام در سطح بین‌المللی به‌عنوان قدرتی مستقل به رسمیت شناخته شده‌اند.

مطالبهٔ عدم مداخله از اروپا

جیمز مونرو در سال ۱۸۲۳ تأکید کرد که ایالات متحده هرگز در جنگ‌های قدرت‌های اروپایی دخالت نکرده و قصد ندارد در آینده نیز در امور اروپا مداخله کند. اما در مقابل، هشدار داد که «حقوق ما نباید مورد تعرض قرار گیرد یا به‌طور جدی تهدید شود». اگر چنین شود، «برای دفاع از خود تدارک خواهیم دید».

او در سخنرانی‌اش به‌صراحت کارائیب و آمریکای لاتین را نیز شامل این سیاست دانست. مونرو اطمینان داد که ایالات متحده هرگز «برادران جنوبی» خود را «به حال خود رها نخواهد کرد» و هرگونه مداخلهٔ اروپایی در آن مناطق نشانهٔ «رویکردی خصمانه نسبت به ایالات متحده» خواهد بود. در عوض، آمریکا بقای مستعمراتِ هنوز موجود را به رسمیت می‌شناخت. در آغاز، سخنان مونرو به‌عنوان اعلام همبستگی تعبیر شد. کشورهای سابقِ مستعمره در آمریکای شمالی و جنوبی، با وجود تلاش‌های اروپا برای استعمار مجدد، توانستند خود را به‌عنوان دولت‌های مستقل تثبیت کنند. در سال ۱۸۶۷، روسیه نیز عقب‌نشینی کرد و آلاسکا را به ایالات متحده فروخت.

«حیاط‌خلوت آمریکا»

در آغاز قرن بیستم، ایالات متحده به قدرتی مهم در سیاست جهانی بدل شده بود. ازاین‌رو، رئیس‌جمهور تئودور روزولت در سال ۱۹۰۴ دکترین مونرو را با الحاقیه‌ای موسوم به «تبصرهٔ روزولت» گسترش داد. بر اساس این تبصره، آمریکا حق داشت در کشورهای آمریکای لاتین مداخله کند تا از آنچه «سوءرفتار مزمن» و «بی‌ثباتی» می‌نامید جلوگیری کند. از آن پس، «برادران جنوبی» آمریکا را به‌عنوان قدرتی پلیسی می‌دیدند و دولت ایالات متحده آمریکای لاتین را «حیاط‌خلوت» خود تلقی می‌کرد.

گسترش دیگر دکترین مونرو در سال ۱۹۵۴، در اوج جنگ سرد، توسط رئیس‌جمهور دوایت آیزنهاور اعلام شد: «نظریهٔ دومینو». هدف، مقابله با کمونیسم و جلوگیری از آن بود که کشوری پس از کشور دیگر به حوزهٔ نفوذ اتحاد جماهیر شوروی سقوط کند. جنگ علیه ویتنام شمالی با همین منطق توجیه شد. در پی آن، مداخلات اطلاعاتی و تهاجمات نظامی متعددی در نیکاراگوئه، کوبا، جمهوری دومینیکن، هائیتی، گواتمالا، شیلی، گرانادا و سرانجام ونزوئلا رخ داد؛ جایی که رئیس‌جمهور نیکلاس مادورو توسط نیروهای آمریکایی بازداشت و به ایالات متحده منتقل شد.

ترامپ و دکترین «دانرو»

پس از فروپاشی اتحاد شوروی، دکترین مونرو تا حدی به فراموشی سپرده شد. اما دونالد ترامپ از همان دورهٔ نخست ریاست‌جمهوری‌اش دوباره به آن استناد کرد: حضور و فعالیت جمهوری خلق چین «در حیاط‌خلوت ما» — یعنی در آمریکای لاتین — از نظر او نقضی غیرقابل‌تحمل از منافع بنیادین واشنگتن بود.

در دورهٔ دوم ریاست‌جمهوری، ترامپ بار دیگر به این دکترین متوسل شد. در راهبرد امنیت ملی ایالات متحده که در سال ۲۰۲۵ منتشر شد، آمده است: «پس از سال‌ها بی‌توجهی، ایالات متحده دکترین مونرو را تأیید و اجرا خواهد کرد تا برتری آمریکا در نیم‌کرهٔ غربی را بازگرداند.»

پس از بازداشت مادورو توسط نیروهای آمریکایی، ترامپ گفت: «دکترین مونرو چیز بزرگی بود، اما ما آن را چندین برابر، واقعاً بسیار فراتر برده‌ایم. حالا اسمش دکترین دانرو است.» روزنامهٔ «نیویورک پست» نخستین رسانه‌ای بود که نسخهٔ احیاشدهٔ دکترین مونرو را با بازی زبانی بر نام کوچک رئیس‌جمهور، «دکترین دانرو» نامید. برند گراینر، دانشمند علوم سیاسی و متخصص مطالعات آمریکا، در گفت‌وگو با «زوددویچه تسایتونگ» گفت: «خودِ اصطلاح دکترین دانرو آدم را یاد دون کورلئونه و شیوه‌های مافیایی می‌اندازد. و ترامپ دقیقاً سیاستش را همین‌گونه پیش می‌برد. غیرقابل‌ پیش‌بینی ‌بودن، واحد پول اصلی اوست — همراه با باج‌گیری و ارعاب، درست مثل باندهای مافیایی».

بااین‌حال، رئیس‌جمهور آمریکا از نام «دکترین دانرو» خوشش می‌آید. پس از «ضربه» در ونزوئلا، او به اقدامات بیشتری در چارچوب راهبرد امنیت ملی می‌اندیشد. به گفتهٔ ترامپ: «کلمبیا هم بسیار بیمار است و توسط مردی بیمار اداره می‌شود که عاشق تولید کوکائین است و آن را به ایالات متحده می‌فروشد». «و این کار را خیلی بیشتر ادامه نخواهد داد.» دربارهٔ مکزیک هم «احتمالاً باید کاری کرد»، هرچند او رئیس‌جمهور این کشور را محترم می‌شمارد؛ زیرا به باور ترامپ، مکزیک تحت کنترل کارتل‌های مواد مخدر است.

و در نهایت، گرینلند هم مطرح است؛ سرزمینی که به گفتهٔ ترامپ در تیررس روس‌ها و چینی‌ها قرار دارد — و به همین دلیل برای امنیت ملی آمریکا لازم است، چون دانمارکی‌ها از عهدهٔ این تهدید برنمی‌آیند: «دوست دارم به توافقی برسیم، از راه ساده. اما اگر نتوانیم از راه ساده پیش برویم، از راه سخت پیش خواهیم رفت».

به نقل از دویچه‌وله آلمانی، سیزدهم ژانویه 2025