«کلام هشتاد و سوم ازحکایت قفس – شما خودتان هم توی تصویر مونیتورهای شرکت هستید!»
Mon 12 01 2026
سيروس"قاسم" سيف
سرگرد: (.... از اين لحظه به بعد، چشم و گوش من، چشم و گوش دولت است. هر چيزی که از شما ببينم و يا بشنوم که مخالف مصالح مملکت باشد، خودم شخصن، دستتان را می گيرم و می گذارم توی دستشان. تمام!).
احمد: (می دونم. قبلن هم به من گفته بوديد!).
( آره. گفته بودم، اما اين دفعه، می بينی که عمل هم می کنم!).
(در اونصورت، پای خودتون هم گيره!)
( پای من گيره؟ گير چی؟!).
( گيرشرکت!).
( شرکت! کدوم شرکت؟!)
( جولاشگا!)
( اين مزخرفات را، آن برادر احمقت،امیرپرویز، توی کله ات چپونده است؟!).
(نخير. خودم می دانستم!).
( از کجا می دانستی؟!).
(از کجايش را، بعدن می فهميد!).
( که اينطور! داری تهديدم می کنی! از قرار معلوم، همه ی فکراتو کرده ای؟!).
( معلومه! تا ظلم هست...).
( خفه شو! بسه ديگه! جلوی من، از اين شعار ها نده! تو، الان، جلوی يک مأمور دولت نشسته ای. کسی که وظيفه اش، حفظ همان چيزهائی است که تو، می خواهی ويرانشان کنی!).
(می دونم!).
( نه، نمی دانی! شماها هيچکدامتان نمی دانيد که داريد چه بر سر اين مملکت می آوريد! نمی دانيد که چه خواب هائی ديده اند برای اين مملکت! آن خواهراحمقت و شوهرش هم نمی دانند! آن برادر چپول بی شعورت هم نمی دانست که دارد با چه آتشی بازی می کند! اوهم، اولش، مثل تو، کله اش خيلی پرباد بود! آمد همين جا، جلوی من ايستاد و به من گفت: قاتل! مزدور! آدم فروش! ولی می دانی که آخرش چه شد؟!).
( رفتيد و لوش داديد!).
(من لوش دادم؟! بی شرف! من لوش دادم؟! من...).
تاکی واکی دکتر به صدا در می آيد. چشم از مونيتور رو به رويش برمی گيرد و تاکی واکی را بر می دارد:
(شش شش. بگوشم).
( از پنج پنح به شش شش!).
( گفتم بگوشم! بگو!).
( گاومون زائيده! ميهمون داريم!).
(از کجا؟!).
( از گربه ی بزرگ!).
( چه می خوان؟!).
(دنبال شکار کوچک هستن!).

( احمق ها! عجب مملکت خر تو خری شده! بگو که سوژه، همین الان توی تصوير مدار بسته ی ما است! دارد با پدرش بحث می کند! نزديک نشن!).
( بهشون گفتم. ميگن، شما خودتون هم توی تصويرمونیتورهای شرکت هستید!).
( احمق های دهاتی تازه به قدرت رسیده! هنوز نميدونه که مونیتور، خوردنيه يا پوشيدنی، اونوقت، ميگه که....).
(ديگه دير شد! دارن جلوی خونه ی سوژه...).
( بهشون بگو" شکارکوچک سهم عقاب دوسر است! اگه حرفی دارن، باس با مرکز تماس بگيرن!").
( دیگه دیر شده است. يکيشون از ماشين پياده شد. دارد می رود به طرف در منزل شکاربزرگ!).
(در هرحال، نباس بذارين که شکار کوچک به دام اونا بيفته!).
( آخه، چطوری؟! جلوی در خونه واستادن! تا ما خودمونو به اونجا برسونيم.....).
(خيالت راحت باشه! تا شکار کوچک، بو ببره که اومدن دنبالش، ميزنه به چاک. تنها راه فرارش هم، اينه که خودشو برسونه رو پشت بام واز اونجا، بپره رو نونوائی و بعدش هم، کوچه ی خيام. اگه پشت ديوار جنوبی خيام کمين کنين، از ديوار که بخواد بپره پائين، افتاده توی بغلتون و.....).
( يه لحظه!... يارو رسيد به جلوی در خونه........ داره زنگ ميزنه!....).
دکتر نگاهش را می برد به طرف صفحه مونیتور: ( دارم می بينم!).
در صفحه مونیتور، احمد، با شنيدن صدای زنگ در، از جايش می پرد و می رود به طرف پنجره و دستش را دراز می کند که آن را بگشايد، فرياد سرگرد، او را متوقف می کند: ( احمق! داری چيکار ميکنی؟!).
( می خوام ببينم کيه؟!).
( آنها هستند! آمده اند دنبالت!).
( شما، از کجا ميدونين؟!).
مهربانو،هراسان، وارد اتاق می شود: ( چی شده؟! کيه اين وقت شب، زنگ می زنه؟!).
سرگرد که تا اين لحظه، در حالت نيم خيز، بوده است، با تظاهر به اينکه چيز مهمی نيست، روی مبل می نشيند: ( چيزی نشده. ممکن است که مأموران نظام وظيفه باشند).
مهربانو، هاج و واج به احمد و سرگرد نگاه می کند: ( مأموران نظام وظيفه! اينوقت شب؟!).
زنگ در، دوباره به صدا در می آيد. سرگرد از جايش بر می خيزد. به طرف پنجره می رود و آن را می گشايد و همچنانکه به بيرون سرک می کشد، فرياد می زند: ( اين وقت شب، چه خبرتان است؟! من، خودم نظامی هستم! دارم می آيم!).
سرگرد، پنجره را با عصبانيت می بندد و از آن روی برمی گرداند که مهربانو، راه را براو می بندد: ( چه خبر شده مرد! چرا به من نميگی؟!).
سرگرد، همچنانکه از مهربانو می گذرد و به طرف کمد لباس می رود: ( خبری نشده! گفتم که بايد از طرف نظام وظيفه باشند! پول و مول نقد، هر چه داری، بيار و بده بهش!).
( به کی؟!).
( به بچه ات! بدو!).
احمد، در حالی که وحشت زده، اين طرف و آن طرف می رود: ( چيکار کنم بابا؟!).
سرگرد، همچنانکه شروع به پوشيدن لباس نظامی ای می کند که ازدرون کمد بيرون آورده است: ( بدو! از پشت بام. از پشت بام، می پری روی نانوائی و از نانوائی هم، می پری به کوچه ی خيام. معطل نکن!....بدو!).
مهربانو، ترسيده و حيران: ( چی شده مرد؟! اين وقت شب، اون لباس ها را برای چی می پوشی؟! آخه، تو که بازنشسته هستی!).
( اينقدرسؤال نکن زن! برو! برو، هرچی پول و مول داری بده بهش که بره! بدو!).
مهربانو، در حالی که با احمد، به طرف در اتاق می رود: ( آخه، سربازی نرفتن که اينهمه بگير و ببند نداره!).
احمد، نرسيده به در اتاق، بر ميگردد به طرف سرگرد و می پرد و دست او را می بوسد: ( ببخشيد!).
سرگرد هم اورا در آغوش می گیرد ودر همان حال، بغض کرده زیر گوشش زمزمه می کند: ( برو! برو! بدو! فقط يادت باشد که امشب، اينجا نبوده ای و من و مادرت هم، از هيچ چيز، خبر نداريم، بدو!).....
داستان ادامه دارد.....
توضیح:
الف: در مورد "شرکت جولاشگا" می توانید "رمان آوارگان خوابگرد" و یا "جنگ شرکت جولاشگا با عناصر حاضر و غایب" را در اینترنت گوگل کنید.
"رمان آوارگان خوابگرد" از همین قلم، حدود بیست و پنج سال پیش، يعنی در سال 2000 ميلادی، در خارج از کشور، به همت " انتشارات خاوران. پاريس". منتشر شده است.
ب: برای اطلاعات بیشتر در مورد " عقاب دوسر" می توانید "رمان کدام عشق آباد" را در اینترنت، گوگل کنید و یا به آرشیو همین سایت و یا به"رمان کدام عشق آباد" که از همين قلم - ، حدود بیست و پنج سال پیش، يعنی در سال 2000 ميلادی، در خارج از کشور، به همت " انتشارات خاوران. پاريس". منتشر شده است، مراجعه کنید.
|
|