عصر نو
www.asre-nou.net

یادهای یک نسل در «کافه رادیو»


Mon 12 01 2026

اسد سیف

new/asad-seif06.jpg
از میانسالی که بگذری، یادمانده‌ها از زمان‌های سپری‌شده، اشغالگر ذهن می‌شوند. به هر بهانه‌ای می‌آیند و ذهن را به بازی می‌گیرند. گاه با ته‌مانده‌ای از شیرینی در کام، ذهن را ترک می‌گویند و گاه روزها با روان آدم درگیرند.

یاد هر شخص یا هر حادثه‌ای علتی می‌شود تا خواسته و ناخواسته، از آن شخص و یا حادثه فراتر برویم. مکث‌ها گاه بازبینی‌ است و بازکاوی که در نهایت شاید به کشفی پایان پذیرد. خاطره‌ها گاه آزاردهنده‌اند. می‌آیند تا روان را بخراشند و غم را نو کنند. گاه نیز به نوستالژی بدل می‌گردند و گذشته را برتر از حال می‌نمایانند.

این‌که یادمانده‌ها از انسان چه می‌خواهند، به چه شکل در ذهن بایگانی می‌شوند، کی و چرا می‌آیند و می‌روند؟ همه موضوع‌هایی هستند قابل بررسی. سهم ادبیات اما از این یادمانده‌ها این است که آن‌ها را به خیال می‌آراید و به فانتزی جان می‌بخشد. یک پدیده شخصی را بُعدی اجتماعی می‌بخشد. و با بازآفرینی ادبی، آن را از انحصار خارج کرده، در اختیار خواننده قرار می‌دهد.

با این پیش‌درآمد به سراغ "کافه رادیو" می‌روم که یادمانده‌های مهدی اصلانی است از دوران کودکی تا تبعید.

کتابخانه ذهن

مهدی اصلانی با مجموعه‌ای از روایت‌های گوناگون بار دیگر خود را به‌عنوان یک راوی‌ جدی و توانا نشان می‌دهد. او در این اثر دوباره به ایران بازمی‌گردد، به محله‌ای که در آن پا گرفته، بزرگ شده و به اجتماع وارد شده است.

روایت‌های او از محله‌ای که در آن می‌زیسته، افرادی که نامدار و نام‌آور آن محله بوده‌اند، یادهای او از همین افراد در انقلاب و در پی آن، چگونگی کنار آمدنشان با حکومت نوپا، و هم‌چنین خودش به عنوان یکی از ساکنان آن، دامنه‌ای شگفت‌انگیز و گسترده را می‌گشایند و این‌بار حتی تا به زندان و تبعید نیز پیش می‌روند. در این شکی نیست که نوشتن نویسنده مبارزه‌ای است علیه فراموشی.

پنداری این یادمانده‌ها همواره همراهش بوده‌اند؛ تاریخی که انگار چون کتابخانه‌ای خاک‌گرفته سال‌ها با خود حمل می‌کرده است. از همین رو، مجموعه روایت‌های تازه‌اش نیز به جهانی راه می‌برد که اگرچه دیگر وجود ندارد، اما ردپاهایش همچنان باقی مانده است.
نویسنده این‌بار کوشیده است تاریخ را از رهگذر ادبیات تجربه کند.



روایت با زبانی که دیگر نیست

این نوشته‌های کوتاه گاه ارزش مردم‌شناسی دارند و منبعی غنی هستند در رفتارشناسی طیفی از آدم‌ها در زمانی ویژه از تاریخ اجتماعی ایران. گاه ارزش تاریخی دارند و بر هستی اجتماعی قشری از مردم در روند تاریخ معاصر ایران نظر دارند. گاه ارزش فرهنگی و روان‌شناختی دارند و به نگاه نوعی از انسان به هستی و امید و آرزوهای آنان نظر دارد؛ به امیدهایشان و این‌که چه انتظاری از خود و از جامعه دارند. و گاه نیز ارزش ادبی دارند. سهم این بخش آخر، زبانی است که این مردم با آن سخن می‌گویند و با دیگران در رابطه قرار دارند.

این زبان، یعنی زبانی که روایت‌های کافه رادیو در آن پرورانده شده‌اند، دیگر وجود ندارد. سال‌هاست که جامه درانده و به زبانی دیگر تبدیل شده است. انقلاب سال پنجاه‌وهفت، زبان را نیز در کلیت خویش شقه‌شقه کرد.

آدم‌های کوچه‌ها و محله‌های "کافه رادیو" زبان ویژه خویش را دارند. آگاهی و شعور آنان به همان زبان محدود است و جهان خود را به همین زبان تعریف می‌کنند. آدم‌های کافه رادیو در برزخی زندگی می‌کنند که پلی آنان را میان روستا و شهر وصل می‌کند. آنان خاستگاهی روستایی دارند. به شهر کوچیده‌اند، اما راهی به شهر نیافته‌اند. در حاشیه آن، معلق بین شهر و روستا زندگی پیش می‌برند. این پل در واقع پلی‌ست بین دو فرهنگ.

هستی اجتماعی حاشیه‌نشینان

حاشیه‌نشینی در ایران اگرچه نتیجه‌ی مستقیمِ انقلاب سفید نبود، اما انقلاب سفید یکی از عوامل ساختاریِ مهم در شتاب‌گیری و تغییر شکل آن بود. روستا در دهه چهل دیگر امکان بازتولید زندگی را از دست داد. نتیجه این‌که: موج مهاجرت روستاییان به شهرها بدون مهارت، سرمایه یا شبکه اجتماعی، بدون هیچ زیرساختی، گسترش یافت. زاغه‌ها و حلبی‌آبادها شکل گرفتند و همزمان با گسترش شهرهای مدرن، با شکل‌گیری کمربندهای فقر شهری، حاشیه‌نشینی مدرن نیز در ایران رواج یافت.

در این سال‌ها حاشیه‌نشینان با سال‌ها زندگی در این حاشیه‌ها، زبانی از آن خویش ساختند که راه به کتابت نداشت. آنان خود نیز تاریخ و هویتی از خود نداشتند. پنداری معلق بر پلی میان گذشته و آینده، در همین حاشیه مجبور به ادامه زندگی بودند. زبان آنان نیز نه ربطی به شهر داشت و نه ربطی به روستا. زبانی‌ بود آمیخته به تمامی زبان‌های داخل کشور. برای نمونه؛ از آن‌جا که ترک‌ها در میان حاشیه‌نشینان شهری اکثریت داشتند و نویسنده خود بنیان در همین زبان دارد، زبان آن‌ها نیز آمیخته‌ای‌ست از ترکی و فارسی. طبیعی‌ست که حاشیه‌نشینان شهری به واسطه همین آمیزش واژگانی به زبان فارسی است که به جامعه راه می‌یافتند و با دیگران در رابطه قرار می‌گرفتند، اما این زبان امکان ادامه حیات نداشت. نهایت این‌که واژگانی چند از آن، به شکلی محدود، هموند زبان فارسی ‌شد. جامعه که پوست بیندازد، زبان نیز دوران پوست‌اندازی را آغاز می‌کند.

از آدم‌های این جامعه‌ی حاشیه‌نشین کسانی شهری می‌شوند، بسیار کسان اما در همین "گتو"ها عمر به پایان می‌رسانند. به روستا بازنمی‌گردند، زیرا روستا دیگر آغوش برایشان نخواهد گشود.

حاشیه‌نشینان و انقلاب

زبان کافه رادیو، زبان حاشیه‌نشینان است. سال پنجاه و هفت، با یورش سنت به تاریخ و هستی اجتماعی کشور، نگاه و فرهنگ روستانشینان نیز بر شهرنشینی در ایران غلبه کردند. فرهنگ روستانشینی گسترش یافت. حاشیه‌نشینان از کنج خویش خارج شدند. بخش بزرگی از آن به بازوی قدرتمند نظامی تبدیل شد که در "انقلاب اسلامی" متبلور شد و خمینی رهبری آن را برعهده داشت. آنان سپاه و کمیته را به اشغال خویش درآورند. اندک‌اندک "نهادهای انقلابی" را در اختیار گرفتند، بر ادارات تسلط یافتند و فرهنگ شهری را منزوی کردند. با تسلط این فرهنگ زبان فارسی نیز دوران ایستایی خویش را آغاز کرد. باید چند دهه می‌گذشت تا فرزندان همین قشر به زبانی دیگر مجهز گردند. زبان جدید این‌بار اما پلی از شهر به روستا نبود، پلی بود بین داخل کشور با زبان‌های خارج از کشور. درست به همان شکل که حاشیه‌نشینان شهری زبان فارسی را می‌شکستند و از واژگان مکتوب و تاریخمند، واژه‌ای نو و بی‌بته می‌ساختند که نه فارسی بود و نه به زبان یکی از مناطق ایران تعلق داشت، نسل جدید نیز واژگان زبان‌های بیگانه را برای کاربرد در زبان فارسی، می‌شکنند، واژگانی می‌سازند که نه فارسی است و نه آن زبان بیگانه، و تنها افراد همین نسل آن را درک می‌کنند. این زبان نیز هم‌چون زبان حاشیه‌نشینان، نه زبان کتابت است، نه به کتابت درمی‌آید و نه بنیان در زبان فارسی دارد. این زبان نیز زبانی‌ست شفاهی. در همین شفاهی بودن نیز متولد شده، بالیده و سرانجام به شکلی خواهد مرد و یا جایش را به زبانی دیگر خواهد داد.

از این زاویه، زبان کافه رادیو زبانی‌ست تاریخی و از این نظر ارزشمند و لازم برای یک بررسی اجتماعی. این زبان اگر برای نسل نو ناشناخته است، اما برای نسلی که انقلاب سال پنجاه‌وهفت را پشت سر گذاشت، زبانی‌ست که چه بسیار کوشید به ادبیات راه یابد. به بهانه "مردمی" بودن، آثاری نیز در داستان و تئاتر به همین زبان نوشته و به نمایش درآمد. به ترانه نیز نشست و هم‌چون آرزویی دست‌نیافتنی، بر زبان کوچه و بازار جاری شد. به سینما راه یافت و در "فیلم‌فارسی" پرده‌های بسیاری از سینماها را به اشغال خویش درآورد. نوعی فرهنگ را در سخن گفتن، پوشیدن، خوردن و نوشیدن و رفتارهای فردی، رایج کرد. فرزندان حاشیه‌نشینان شهری در همین فیلم‌ها برای خویش هویت می‌جُستند و این موضوعی‌ست که مهدی اصلانی نیز در این روایت‌ها بسیار از آن سخن می‌گوید. بخشی از "فیلم‌فارسی" در واقع زبان و زندگی حاشیه‌نشینان را بازآفرینی می‌کرد، به خود آنان بازپس‌می‌داد تا در چرخه‌ای ناتمام تکرار گردند.

اگرچه از فرزندان حاشیه‌نشینان کسی چهره‌ای نامدار در سینما نشد، اما "بدل‌کاران" و "کتک‌خور"های این فیلم‌ها در اکثریت خویش از همین محله‌ها بودند. در عرصه ورزش کشتی و فوتبال کشور اما نام‌آورانی فخر جاویدان حاشیه‌نشینان بودند.

از فرزندان حاشیه‌نشینان شهری کسانی نیز به رویارویی با انقلاب برخاستند و در نهایت سر از زندان و جوخه‌های مرگ درآوردند.

روایت‌هایی که می‌توانند ادامه یابند

"کافه رادیو" سر بازکردن نوستالژی‌هاست در ذهن بسیار کسان از نسلی که سال‌های پایانی عمر را می‌گذراند. خاطره‌ها زنده می‌شوند؛ گاه لبخند بر گوشه لب‌ها می‌نشاند، گاه حسرت است و گاه سراسر درد.

روایت‌های "کافه رادیو" آنجا که به تبعید و زندان می‌رسد، به تراژدی می‌نشیند؛ به آرزوهایی که امکان شکوفایی نیافتند، راه گریز از کشور پیش گرفتند و چه بسا آرزوهایی که بر دار آونگ شدند.

روایت‌های "کافه رادیو" می‌توانند هم‌چنان دوام یابند. مهدی اصلانی با مکتوب کردن پاره‌ای از آن‌ها نشان داد که هنوز توان وارد شدن به عرصه‌هایی دیگر از آن را دارد. پس؛ کافه رادیو می‌تواند تا خاموش شدن صدای رادیو ادامه داشته باشد.

بسیاری از این روایت‌ها با اندک دستکاری می‌توانند داستانکی بسیار زیبا گردند. مهدی اصلانی در خود صلاحیت ورود به این عرصه را نمی‌یابد. با احترام به این نگاه، و با دوری از سنجش‌های ادبی آن‌ها، باید گفت که؛ ارزش آن‌ها به همین شکل از روایت‌گویی، خود غنیمتی‌ست که باید قدر آن دانست.

بی‌آن‌که بخواهم به بررسی این نوشته‌ها بپردازم، بر خود لازم می‌دانم در دفاع از تبعید و تبعیدی نیز اشاره‌ای داشته باشم.

کافه رادیو و تبعید

مهدی اصلانی در جایی از این اثر، تبعید را کوچه‌ای بن‌بست می‌نامد. تبعید اما بن‌بست نیست. اگرچه تبعید درد است و رنج، به ناچار بریدن است از زادبوم و به ناگزیر آواره شدن در جهانی بیگانه که خروج از آن سال‌ها زمان می‌خواهد، اما سال‌های سال است که در جامعه‌شناسی و تاریخ اجتماعی، آن را نه پایان عمر، بل‌که به عنوان آغازی دیگر برشمرده، در ستایش آن نوشته و می‌نویسند. در جهان نآرام معاصر فقط کافی‌ست به یاد داشته باشیم که در همین ساعت بیش از صدوبیست میلیون انسان در راه تبعید هستند. آنان می‌آیند تا جهان ناآرام و سراسر خشونتی را که در آن زندگی می‌کردند، پشت سر بگذارند. آنان می‌آیند تا حق خویش را از جهانی بستانند که به جای نان و آزادی، اسلحه تقدیمشان داشته و می‌دارد. آنان می‌آیند چون دیگر هیچ امر شخصی در جهان وجود ندارد. آنان به حق، داد خویش از جهان می‌ستانند.

اگر جایی آزادی سرکوب می‌شود و جنگ رواج می‌یابد، علتِ آن جهان جنگ‌طلب و سیاست‌های جهانی است. آنان می‌آیند زیرا شهروند همین جهان هستند. و این حق آنان است.

بر این اساس، "کوچه تبعید" در میان کوچه‌هایی که طی شده، ارزشمندترین کوچه است. این کوچه شاید برای طیفی بن‌بست باشد، اما برای بسیارانی، از جمله نویسنده این کتاب، بن‌بست نبوده است. غرب برای انسان اندیشنده، برای انسانی که جهان سنت را پشت سر گذاشته، و از قفس تنگ و تاریک جمهوری اسلامی رها گشته، دریچه‌ای‌ست نو. اگر توان لازم را داشته باشیم، از این دریچه می‌توان جهان را دگرگونه دید، دگرگونه شناخت و خود را در این جهان دگربار، و این‌بار دگرسان یافت. این جهان با تمامی دردها و مشکل‌ها که بر آن سنگینی می‌کند، دنیایی‌ست هم‌چنان نو در برابر دنیایی که ما آن را پشت سر گذاشته‌ایم.

و در پایان باید این را نیز بگویم که ای کاش نویسنده برای این کتاب واژه‌نامه‌ای نیز تدارک می‌دید. این اثر واژه‌نامه کم دارد، چیزی که خود به تنهایی، اگرچه در حجمی کم، می‌تواند فرهنگی باشد از واژگانی که دیگر به کار گرفته نمی‌شوند.