عصر نو
www.asre-nou.net

عمو مسعودی یکی از نزدیک‌ترین عموها بود


Fri 28 11 2025

آسیا ابتهاج



از کسانی که به ما نزدیک هستند همه چیز می‌دانیم وهیچ چیز نمی‌دانیم. دوست‌شان داریم بدون این که دوست‌داشتن اندازه‌ای داشته باشد. بودنشان همان هوایی‌ست که نفس می‌کشیم. صدایشان دل‌نوازترین نواهاست و لبخند در چشمانشان درخشان‌تر وگرم‌تر از هر خورشید …

بابام برادر نداشت، ولی ما عمو داشتیم. چند تا عمو بودند که مثل برادرهای بابام بودند و چهره پنهان پدر را نمایان می‌کردند. همه اهل گیلان ورشت بودند.

عمو مسعودی یکی از نزدیک‌ترین عموها بود. هر دو دوستدار کشتی و فوتبال و با هم مسابقه‌ها را در سالن کشتی یا استادیوم فوتبال می‌گذراندند. بحث‌های فنی می‌کردند.

عمو‌مسعودی بر خلاف دیگران خیلی به بابا نزدیک‌تر بود و می‌دانست چطور او را به بحث بکشد که بحث به دعوا برسد تا آشتی پس از دعوا و دلجویی با مزه‌تر شود. شوخی می‌کرد و دستش می‌انداخت. امیرهوشنگ صدایش می‌کرد و تا می‌دید بابا در جمع ساکت گوشه‌ای نشسته، شروع می‌کرد به نازکشیدن که همین هم به شوخی‌ و بحث و دعوا می‌کشید که باز قربان‌صدقه هم بروند.

به من بچه سوم خانه ولاغرترین عضو خانواده نام “ماهی‌خاش” را داده بود واین نام برای من جزو عزیزترین خاطره‌های بچگی‌ست.

از عمو همه چیز می‌دانستم و هیچ چیز نمی‌دانستم ودوستش داشتم مانند تنها عموی بچگی.



عمو نیست دیگر و من مادربزرگ با بفض بچه‌گانه به عزا نشسته‌ام که این دنیا خورشیدی از دست داده ومن آفتاب را دیگر ندارم.

عمو مثل مادرم متولد فروردین بود و هر سال بهار را برای‌مان می‌آورد. هرسال عید وسال تحویل را با هم لب دریا می‌گذراندیم. یک خانواده بزرگ بودیم که از تهران به طرف رشت وانزلی در راه سر راه‌ها به شوق مرغانه وکلوچه فومن وزیتون رودبار وشراب وکباب هشتگرد می‌رفتیم تا اول به باغ الله‌وردی در رشت برسیم به تماشای شمعدانی‌ها وآخر به پلاژ پرنده در انزلی به شوق کباب آسترین …

بهشتی بود برای ما بچه‌ها که تمام روز میان صحبت‌های بزرگ‌تر‌ها می‌گذشت وتماشاگر این دوستی‌های بی‌همتا بودیم.

برای من تنها صدای گیلان بود ومظهر تمام هویت گیلانی که هویت من وما هم شد. هر چه گیلکی می‌فهمم از او می‌دانم.