عصر نو
www.asre-nou.net

میشائیل هِسّه

هابرماس هشدار می‌دهد: هویت هنجاری اروپا در معرض خطر است


Fri 28 11 2025



۲۱ نوامبر ۲۰۲۵

فلسفه دربارهٔ صعود نظام‌های اقتدارگرا، نیروی مخرب ترامپ و اشتباهات اروپا

یورگن هابرماس یکی از برجسته‌ترین چهره‌های عرصهٔ فکری آلمان است. در فلسفه و جامعه‌شناسی، او معیارهایی تعیین کرده و در کشور خود احتمالاً آخرین روشنفکر با جایگاه بین‌المللی محسوب می‌شود—اگرچه مداخلات او همیشه درست نبوده‌اند. در بحث‌های عمومی، تنها آنچه گفته می‌شود مهم نیست، بلکه این‌که چه کسی سخن می‌گوید نیز اهمیت دارد. و هابرماس، همان‌طور که رونالد دورکین یک بار بیان کرد، «به‌واسطهٔ شهرت خود نیز مشهور است». بنابراین شایسته است که به سخنان او گوش فرا داد.

هابرماس اخیراً در یک همایش مؤسسهٔ زیمنس مونیخ دربارهٔ آیندهٔ غرب سخن گفته است و روزنامهٔ «زوددویچه سایتونگ» نسخه‌ای ویرایش‌شده از سخنرانی او را منتشر کرده است. اگر به نتیجه‌گیری‌های این فیلسوف نگاه کنیم، مو به تن انسان سیخ می‌شود.

هابرماس هویت «هنجاری» اروپا را در معرض خطر می‌بیند. با توجه به وابستگی روزافزون به ایالات متحده، قارهٔ اروپا ممکن است فهم لیبرال خود را از دست بدهد. پرسش اصلی این است که آیا اتحادیهٔ اروپا می‌تواند پایه‌های دموکراتیک خود را در جهانی که به‌طور فزاینده‌ای اقتدارگراست، حفظ کند—و در این مورد، او خوش‌بین نیست. علت، رشد راست‌گرایی پوپولیستی است. در بسیاری از کشورهای عضو، نیروهای ضداروپایی نفوذ بیشتری پیدا کرده‌اند؛ این مسئله هم آمادگی برای تعمیق اتحادیه را تضعیف می‌کند و هم تصور اروپای سیاسی مستقل را تقریباً غیرواقعی می‌سازد.

هابرماس همچنین یک مسیر مشخص آلمانی را مورد انتقاد قرار می‌دهد. تسلیح مجدد به‌شکل کاملاً ملی انجام می‌شود، در حالی‌که فرصت‌های نزدیک‌تر شدن به یک ادغام قوی‌تر اروپایی—مثلاً پیشنهادهای رئیس‌جمهور فرانسه، امانوئل ماکرون—استفاده نشده‌اند. چشم‌انداز ادغام اروپایی قوی‌تر همچنین به دلیل موضع کشورهای اروپای شرقی تضعیف می‌شود: آن‌ها گرچه خواهان تقویت نظامی‌اند، اما حاضر به واگذاری هیچ‌گونه حاکمیت ملی نیستند. بنابراین، محرکی باید از هستهٔ غربی اتحادیه بیاید، «به‌ویژه از آلمان». با این حال، برلین—به گفتهٔ او—از انجام گام‌های ضروری طفره می‌رود.

هم‌زمان، هابرماس تحولی را تشخیص می‌دهد که فراتر از اروپا نیز گسترده است. در ایالات متحده، زیان هنجاری غرب آشکارتر است. سیاست‌های ترامپ اعتبار استدلال‌های حقوق بشری در جنگ اوکراین را تضعیف کرده است. در عین حال، اروپا از نظر نظامی—مثلاً در زمینهٔ فناوری‌های اطلاعاتی و شناسایی—هنوز به واشینگتن وابسته است و نمی‌تواند به‌طور سیاسی از آمریکا مستقل شود.

هابرماس روندی را که در ایالات متحده دیده می‌شود ادامه‌دار می‌داند: تبدیل تدریجی دموکراسی لیبرال به یک سیستم ریاستی اقتدارگرا. ترامپ قدرت را در قوهٔ مجریه متمرکز می‌کند، رسانه‌ها و دانشگاه‌ها را محدود می‌کند و نهادهای ارتش و پلیس را سیاسی می‌سازد. این فیلسوف آن را تنها یک استراتژی سیاسی نمی‌داند، بلکه نشانهٔ جامعهٔ مدنی به‌شدت منفعل می‌داند که سازگاری آن، این تحول را تسهیل می‌کند. ظهور اشکال جدید اقتدارگرایانهٔ مشروع دموکراتیک—مانند مجارستان تحت حکومت ویکتور اوربان—نتیجهٔ چنین فرآیندی است.

هابرماس همچنین می‌گوید این تحول در آمریکا موجب شتاب گرفتن تغییرات در نظام اقتصاد جهانی شده است. اقتصاد مبتنی بر قواعد و لیبرال دیگر جذابیت و انسجام سابق را ندارد و رقابت‌های ژئوپلیتیکی و مداخله‌های صنعتی—مثلاً در صنعت فولاد اروپا—نشانهٔ ورود به مرحله‌ای از خودمحافظتی امنیتی است.

برای اروپا، که همراه با کانادا آخرین پناهگاه پروژهٔ هنجاری غرب را تشکیل می‌دهد، این وضعیت فاجعه‌آمیز است. هابرماس با شدتی غیرمعمول، دولت‌های غربی را به دلیل کوتاهی در مواجهه با جنگ اوکراین مورد انتقاد قرار می‌دهد. به عقیدهٔ او، این درگیری می‌بایست در دوران ریاست‌جمهوری جو بایدن خاتمه یافته باشد، پیش از آنکه ترامپ به کاخ سفید بازگردد. اکنون که غرب انسجام هنجاری خود را از دست می‌دهد، این نتیجهٔ منطقی است.

هنگام سخنرانی هابرماس، او نمی‌توانست از «طرح صلح» اخیر ترامپ—یا همان «مجموعه‌ای از ایده‌ها»، به گفتهٔ وزیر خارجهٔ روبیو—آگاه باشد. اما احتمالاً مشاهده کرده بود که رهبری روسیه چگونه به تلاش‌های واشینگتن برای پایان دادن به جنگ واکنش نشان داده است.

در اینجا هابرماس به نکته‌ای می‌پردازد که در مباحثات آلمان حساسیت ویژه‌ای دارد. فیلیپ فلش اخیراً اشاره کرده که فیلسوف به ندرت خود را به اندازهٔ زمانی که بحث‌های مربوط به اسرائیل و روسیه را تجربه می‌کرد، نادیده گرفته شده احساس کرده است. برای هابرماس، حملهٔ روسیه قطعاً نقطهٔ عطفی است که توهم اروپاییان از نظم جهانی پایدار را نابود کرده است. اما تغییر عمیق‌تر را او در افول نسبی آمریکا می‌بیند که از شکاف ذهنیتی پس از ۱۱ سپتامبر آغاز شد: تجربهٔ آسیب‌زا، همراه با ترس سیاسی‌زده، دموکراسی آمریکایی را تغییر داد و جنگ عراق را ممکن ساخت. حتی در آن زمان، رادیکالیزه شدن حزب جمهوری‌خواه تحت رهبری نیوت گینگریچ آغاز شده بود. بنابراین، بسیاری از روندهایی که امروز آشکار می‌شوند، ریشه‌ای طولانی دارند.

صلح، بله؛ اما به چه قیمتی؟

این‌که هابرماس در سن ۹۶ سالگی هنوز شاهد یک نقطهٔ عطف ژئوپلیتیک چنین عظیم باشد، یکی از تراژدی‌های خاموش یک زندگی طولانی فکری است؛ زندگی‌ای که عمیقاً از بینش‌های دوران پس از جنگ جهانی دوم شکل گرفته و تا امروز راهنمای بحث‌های اوست. محور سیاست جهانی به آسیا منتقل شده و آن‌جا محل تمرکز مناقشات آینده است.

و اروپا؟ با سخنان این مرد چه باید کرد؟ بسیاری از آنچه او می‌گوید، بخشی از مباحث جاری است—مباحثی که هابرماس همواره در آن‌ها صدایی تأثیرگذار و گاه جنجالی بوده است. او قطعاً درست می‌گوید که جنگ اوکراین ایده‌آل آن بود که پیش از بازگشت ترامپ پایان یافته باشد. اما به چه قیمتی برای اوکراین؟ آیا صلح تحمیلی نمی‌تواند صرفاً زمینهٔ جنگ بعدی را فراهم کند؟

در پایان، سخن یک فیلسوف بزرگ باقی می‌ماند؛ کسی که این کشور بی‌نهایت مدیون اوست—و هشدار او به اروپا دقیقاً به همین دلیل وزنی سنگین دارد.

به نقل از فرانکفورتر روندشاو Frankfurter Rundschau