«کلام هفتاد و ششم از حکایت قفس- پرچم عقاب دوسر و چشم های سرخ میهمان های پدر!-»
Wed 26 11 2025
سيروس"قاسم" سيف
...معلوم نيست که چه کسی، خبر را به "منوچ مطرب"، می رساند که تا ایران بانو که رقص کنان و آوازخوانان پايش را از باغ بيرون می گذارد، منوچ مطرب هم با سازش و يک گله بچه و مرد و زن بیکار، جلوی باغ ،حاضر و آماده ايستاده اند که تا ایران بانو، چشمش به منوچ مطرب می افتد، فریاد می زند که " بزن منوچ! بزن که رقص عارفی ها، خانه تکانی روح است، از گرد وغبار دروغ و دغل وخدعه ونیرنگ دولت آبادی ها! بزن! بزن! بزن!".
منوچ مطرب هم، سازش را به صدا در می آورد و به همراه بچه ها و مردها و زن هائی که بانو را احاطه کرده اند،رقص کنان و آواز خوانان، راه می افتند به سوی بازارکه یکی خودش را می رساند به مسجد جامع شهر وحاج آقا شیخ علی!
(چه خبر شده است؟!)
( ای حاج آقا! چه نشسته ای که حاجیه بانو، بابی شده است وپس از کشف حجاب، لخت و پتی از باغش بیرون زده است وبا منوچ مطرب و عده ای از بابیان دیگر، دارند رقص کنان و آواز خوانان می روند به سوی بازارو ....
در منزلشان به شدت به صدادرمی آید!
(این وقت شب! چه کسی می تواند باشد؟!)
پدرش از اتاق خارج می شود و پس از چند دقيقه، با دفترچه ی حساب او، بازمی گردد و در سکوتی خشمگین، با چشم هائی از حدقه در آمده ، به او خیره می شود! مادرش، اول به پدرش و بعد به او نگاه می کند و می گويد: ( باز، چه دسته گلی به آب داده ای؟!).

پدرش، دفترچه حساب او راکه معلم حسابشان، سر کلاس، ازاو گرفته است، به سوی مادرش پرتاب می کند و می گويد:( بگيرخودت بخوان!).
مادرش، دفترچه را، در وسط هوا می قاپد وهمچنان که صفحه ای از آن را از زير نظر می گذراند، چين های پيشانيش بيشتر و بيشتر می شوند و در پايان، در حالی که چشم هايش مثل پدرش از حدقه بيرون زده است، به او خيره می شود و نامه را به سوی پدرش می گيرد و پدرش که حالا، بالای سر او ايستاده است، دفترچه را چنگ می زند و در حالی که آن را ميان انگشتانش مچاله می کند، دستش راهمچون پتکی بالا می برد و دارد فرود می آورد که مادرش فرياد زنان از جايش می پرد و خودش را به او می رساند و در آغوش می گیرد و می کشاند به سوی خودش که مشت پتک شده ی پدرش، چنگکی می شود و گردن او را می گيرد و می فشارد و فرياد می زند:( هزار دفعه به تو گفته ایم که اسم تو، امیر پرویزدولت آبادی است! نه اميرعشق آبادی! فهميدی؟!).
از وحشت می لرزد ومی گويد: ( فهميدم!).
پدرش فریاد می زند و می گوید:(هزار دفعه به تو گفته ایم که تو پسر من هستی! یعنی پسر سروان اکبر دولت آبادی! نه پسریعقوب عشق آبادی! فهمیدی؟!)
از وحشت می لرزد و می گوید:( فهمیدم)
پدرش دوباره دست مشت کرده اش را بالا می برد و فریاد می زند:( هزار دفعه به توگفته ایم که اینجا نیشابور است، نه....)
پدرش دارد دست مشت کرده اش را فرود می آورد که مادرش، مچ دست پدرش را می گيرد و با پرخاش، به کناری می زند و در همان حال رو به او فریاد می زند: (بگو ببخشيد پدر!).
از وحشت می لرزد و می گوید: ( ببخشيد پدر!).
پدرش فریاد می زند و می گويد: ( تومی دانی که اگر اين معلم حسابت، دوست من نبود و اين مزخرفاتی را که توی دفترچه ات نوشته ای، می برد ومی داد به...).
پدرش دوباره مشت گره کرده اش را بالا می برد که مادرش رو به پدرش فریاد می میزند:( خیلی خوب! بسه دیگه! غلط کرد! گفت که غلط کرد!)
پدرش، بین زمین و آسمان،مشت گره کرده اش را باز می کند وانگشت اشاره اش را، رو به پيشانی او می گیرد و با فریادی خفه می گوید: ( يک دفعه ی ديگر! فقط يک دفعه ی ديگر، اگر برای خودت از اين قصه ها بسازی، خودم می برمت کنار باغچه و با همين دست های خودم، سرت را گرد تا گرد، می برم! فهميدی؟!).
درآغوش مادرش مچاله می شودوبغض کرده می گوید: ( فهميدم!).
تا هفته بعد که نوبت کلاس حساب بشود، هر شب، خواب معلم حسابشان را می بيند که جلوی چاپخانه ی رو به روی کوچه شان، به چنگکی آويزانش کرده اند که... در يکی از همان شب ها، مادرش لحاف را از روی سراوبه کناری می کشد و می گويد: ( پاشو مادر! پاشو! برای پدرت، ميهمان آمده است!).
غر می زند و لحاف را می کشد روی سرش و می گويد : (خوابم می آيد!).
مادرش، لحاف را، دو باره، به کناری می کشد و سرش را می بوسد و می گويد:( پاشو مادرجان! بايد سينی چائی را ببری. پاشو، يک مشت آب هم بزن به صورتت تا خواب از سرت بپرد!).
می گويد : ( نمی خواهم!).
مادر می گويد : (می دانی که نمی شود!).
و با مهربانی اورا ازرختخواب بيرون می کشد و می بردش جلوی حوض وسط حیاط و مشتی آب به صورتش می پاشاند و برش می گرداند به اتاق و لباس هايش را می پوشاند و صورتش را می بوسد و سينی چای را می دهد به دستش و می گويد :( بگیر مادرجان. توی خانه قنات هستند!).
اتاق ميهمان های مخصوص پدرش – نه همه ی ميهمان ها!-، در آن سوی حياط،، روی قناتی قديمی واقع شده است که برای ورود به آن قنات، بايد اول وارد اتاقی بشوی وپس ازکنار زدن کمد چوبی بزرگ وچرخ دارپر از ظروف چينی و به کنار کشاندن یکی از فرش ها، دريچه ای پيدا می شود و در پس آن دريچه، پله هائی به سوی پائین که می پيچند و می روند به خانه ی قناتی که روزگاری، آبشخور ساکنان قديمی اين محله بوده است و بعدها، شده است، محلی برای پذيرائی وگاهی مخفی کردن و گاهی هم فراری دادن ميهمان هائی ناخوانده که در ديروقت های شبی می آيند و در دير وقت های شبی، ناپديد می شوند و در چنين شب هائی، جمله ی" توی خانه قنات هستند!"، بخصوص با آن حالت و صدائی که مادرش آن را ادا می کند، حکم " اسم شب" را دارد، درخط مقدم جبهه ای با دوستان و دشمنانی نامرئی!:
(نترس! من اينجا هستم. به پدرت بگو، شامشان هم حاضر است).
( باشد!).
مادرش همانجا، می ايستد و اواز تالار پائين می رود و رو به آن سوی حياط، حجم غليظ تاريکی را، می شکافد وپشت سر می گذارد- درچنين شب هائی، نور و حرکت و صدای اضافی، جرم است!- و سينی چای بر دست، وارد اتاق می شود و تا از دريچه کف اتاق، پا به روی پله ها بگذارد و پائين برود و برسد به پشت در خانه قنات، صدای گفتگوی پدرش و ميهمان هايش را می شنود وبازهم، کلمات"عشق آباد" و "شیخ علی" و" دولت آباد " و " بابی ها" و "بلوا" و"جولاشگا" که برای اولين بار، در همين خانه قنات، از زبان يکی از ميهمان های پدرش شنيده است و نمی داند که چرا، هر بار که اين کلمات را می شنود، از شنيدنشان، هم خوشحال می شود و هم غمگين!
پس از ضربه زدن بر در، پدرش در را به رويش می گشايد و وارد می شود و به ميهمان ها، سلام می کند و سينی چای را می گذارد درمرکزسفره ی سفيد رنگی که دورآن نشسته اند و " عقابی دوسر" برآن نقاشی شده است و بعد، عقب عقب می آید و به پدرش می گويد " شامشان حاضر است" وتا می خواهد از اتاق خارج شود، با صدای يکی از ميهمان ها که می گويد : ( کلاس چندم هستی عموجان؟).
به سوی ميهمان ها بر می گردد و می گويد ( کلاس چهارم) و می بيند که چشم های همه شان سرخ است و از جايش می جهد و از"خانه قنات " می زند بيرون و خودش را دوان دوان، می رساند به مادرش که هنوز روی تالار منتظراو ايستاده است و با هم که را می افتند به طرف اتاق، از ترس آنکه مبادا کسی از آن "ميهمان های چشم سرخ"تعقيبش کرده باشد، به پشت سرش نگاه می کند و بازوی مادرش را محکم می چسبد که مادر می ايستد و می گويد: ( چه شده است! چرا می لرزی؟!).
و چون نمی خواهد که بازهم مادرش بگويد " دچار خيالات شده ای!"، بازوی او را رها می کند ومی گويد : ( هيچی. خيلی تند از پله های خانه قنات بالا آمدم!).....
داستان ادامه دارد.....
توضیح:
الف : برای اطلاعات بیشتر در مورد کلمات" "عقاب دوسر" و"عشق آباد" و "شیخ علی" و" دولت آباد " و " بابی ها" و "بلوا" می توانید به آرشیو همین سایت و یا به"رمان کدام عشق آباد" که از همين قلم - ، حدود بیست و پنج سال پیش، يعنی در سال 2000 ميلادی، در خارج از کشور، به همت " انتشارات خاوران. پاريس". منتشر شده است، مراجعه کنید.
ب: در مورد کلمه "جولاشگا"، می توانید "رمان آوارگان خوابگرد" و یا "جنگ شرکت جولاشگا با عناصر حاضر و غایب " را در اینترنت دراینترنت، گوگل کنید.
|
|