امید رضایی
لولیتاخوانی در تهران
زنانی روی پرده سینما که میتوانند خواهران بزرگتر من باشند
Tue 25 11 2025

نویسنده ما در ایران بزرگ شد و با هر کتاب از خود میپرسید: آیا این ممنوع است؟ فیلم «لولیتاخوانی در تهران» او را به یاد شورش پنهان دوران نوجوانیاش میاندازد.
از امید رضایی
۱۹ نوامبر ۲۰۲۵
یکی از تفاوتهای بنیادی بین دولت مذهبی اسلامی و یک دیکتاتوری سکولار این است که در اقتدارگرایی اسلامی، انسانها حتی در چهار دیواری خانه خود میتوانند مجرم محسوب شوند: به این دلیل که سریالهای غربی تماشا میکنند، شراب خانگی در کابینت دارند، به ترانههای پاپ ممنوع گوش میدهند، یا زوجی غیرمتأهل زیر یک سقف زندگی میکنند. یا اینکه کتابی ممنوعه دارند. زیر سلطه اسلامگرایان، این فهرست هنوز طولانی است و آنقدر دلبخواه و دلخواهانه است که تقریباً در هر خانه ایرانی میتوان چند کتاب ممنوعه، پیشتر ممنوعه یا احتمالاً آینده ممنوع پیدا کرد.
در دوران کودکی و نوجوانی من در دهه ۲۰۰۰، هرگاه بستگانم به کتابی نگاه میکردند، همواره همان سؤال را میپرسیدند: «این ممنوع است؟» کتابفروشیهای شهر کوچک شمال غرب ایران که در آن بزرگ شدم، در حقیقت لوازمالتحریری بودند. حتی از میان کتابهای رسماً مجاز جمهوری اسلامی، چیز زیادی در ویترین نبود، چون کسی آنها را نمیخرید. اما ارزش یک کتاب بهطور محسوسی افزایش مییافت وقتی مشخص میشد که در فهرست آثار ممنوعه قرار دارد.
فیلم «خواندن لولیتا در تهران» که اکنون روی پرده سینماست، مرا به یاد آن زمان میاندازد. این فیلم درباره گروهی از زنان جوان است که در اتاق نشیمن استاد سابق خود – که مدتها پیش از دانشگاه اخراج شده – گرد هم میآیند تا درباره ادبیات جهان صحبت کنند: درباره «گتسبی بزرگ»، آثار جین آستن یا «لولیتا»، رمان جنجالی ولادیمیر ناباکوف.
فیلم، که بر اساس خاطرات همنام آذر نفیسی منتشرشده در سال ۲۰۰۳ ساخته شده، داستان این جمع کوچک و گذرا از زنان را روایت میکند. زنانی که برای چند ساعت در هفته، پرده خاکستری روزمرگی خود را کنار میزنند: پدر سختگیر مذهبی، شوهر خشونتورز، و سختگیران اخلاقی پلیس ضدفساد. آنها به خانه استاد خود پناه میبرند تا در ادبیات، جان سالم به در برند.
رمان و فیلم در دهه ۱۹۹۰ میگذرد: ایران تازه از جنگ ویرانگر بیرون آمده، اصلاحات اقتصادی نفس جامعه را تنگ کرده و آیتالله خامنهای – که تازه به قدرت رسیده – با نظریهاش درباره «تهاجم فرهنگی غرب» علیه اهل فرهنگ اعلام جنگ کرده است. قتلهای روشنفکران افزایش یافته و سانسور آنقدر شدید است که تقریباً نمیتوان میان مجاز و ممنوع تمایز قائل شد.
رمان «لولیتا» اثر ناباکوف جایگاه ویژهای در میان این ممنوعیتها دارد. این اثر ۱۹۵۵ درباره مرد میانسالی که دچار تمایلات پدوفیلیک است و دختر عنوان کتاب، حتی در کشورهایی که خود را مدافع آزادی بیان میدانستند، جنجالبرانگیز و گاهی سانسور شده بود. شاید به همین دلیل «لولیتا» تنها تا حدی بتواند نمونهای از پوچی سانسور ایران باشد؛ حتی بدون سرکوب دولتی، بخش وسیعی از جامعه کتاب را رد میکرد.
در ایران، «لولیتا» تنها در سال ۲۰۱۴ به ترجمه جدید فارسی منتشر شد و بهطور محدود و زیرزمینی در گردش بود. البته دولت تلاش کرد تعداد اندکی نسخه را جمعآوری کند؛ آمار فروش واقعی موجود نیست.
در میان دوستانم، کتاب موضوع بحث نبود. ما در اوایل دهه ۲۰۱۰ بیشتر به دوره اوج سینمای غیرسانسور شده میپرداختیم. علاقهمندان به سینما دیویدی فیلمهای آمریکایی و اروپایی را از خیابان انقلاب تهران میخریدند، کپی میکردند، پوستر چاپ میکردند و آرشیو شخصی درست میکردند. برخی خرج تحصیل خود را از طریق فروش دیویدی تأمین میکردند. در میان ما، پیروان خودخوانده تفکر انتقادی مدرسه فرانکفورت، هالیوود سطحی محسوب میشد. افتخار من آرشیو تقریباً کامل فیلمهای گدار، برسون، بونوئل و دیگر اروپاییها بود؛ اینکه بسیاری از این فیلمها هرگز بهطور کامل دیده نمیشدند، اهمیت چندانی نداشت.
اما «لولیتا» چیز دیگری بود: نوعی «جرم نهایی». حتی در میان ما جوانان خودخوانده روشنفکری که رژیم مذهبی را تحقیر میکردیم و بسیاریمان تجربه بازداشت، ضرب و شتم و شکنجه توسط نیروهای
امنیتی را داشتیم، کسانی بودند که از نظر اخلاقی برخورد میکردند و «لولیتا» را مبتذل و ناباکوف را فاسد میدانستند. با این حال، این مانع ما نمیشد تا برای دیدن فیلم رقابت کنیم. میتوانم با اطمینان بگویم که بیشتر مردان نسل من هر دو نسخه فیلم «لولیتا» (۱۹۶۲ ساخته استنلی کوبریک و ۱۹۹۷ ساخته آدریان لین) را چندین بار دیدهاند. ممکن است وضعیت زنان کمی متفاوت بوده باشد.
تصور اینکه گروهی از زنان جوان در تهران دهه ۱۹۹۰ گرد هم آمده و به خواندن کلاسیکهای غربی میپرداختند، برای کسی مثل من در آن زمان، چیزی شبیه نورسالها فاصله داشت.
به نقل از هفتهنامه دی سایت (Die Zeit)
|
|