عصر نو
www.asre-nou.net

آهو (۸)


Sun 23 11 2025

بهمن پارسا

new/bahman-parsa05.jpg
با راهنمایی آقای آندره وارد دفتر کارش شدیم.
مردِ‌ آرام و مؤدّبی بود؛ از همون نگاهِ‌اوّل می‌شد بِهِش اعتماد کرد. همینکه رو صندلی روبروش نشستم گفت که ،خانم آندره با او صحبت کرده و از حال و روز ما باخبره سپس با دقت و حوصله، برنامه‌ی کلاس‌ها و شیوه‌ی کار را توضیح داد؛ از ساعت‌ها و سطح درس‌ها گفت، از ترتیب روزها و مسیر یادگیری زبان.
از من پرسید چقدر فرانسه می‌دونم. گفتم جز چند جمله‌ی ساده، چیز دیگه یی بلد نیستم.
لبخند زد و با لحنی مهربون گفت:
«انگلیسیتون که خیلی خوبه، واقعاً خوبه. مطمئنم اگه مرتب بیاین کلاس، فرانسه رو هم به همین خوبی یاد می‌گیرین.» حرفش واسم تشویقی امیدوارکننده بود. بعد چند برگه و پرسشنامه جلوم گذاشت و گفت اینا مربوط به اطلاعات مدرسه است. یادآوری کرد که آموزش در اینجا رایگانه، اما مرکز مدرکی رسمی صادر نمی‌کنه— فقط اگر شاگرد دوره را با موفقیت بگذرونه در پایان، گواهی‌نامه‌ای بِهِش میدن.
آخر سر گفت:
«کلاس‌های سطح ابتدایی، که برای شما مناسب‌تره، در صورتی که به حدّ نصابِ داوطلب‌ها برسیم، از ششم ژانویه شروع می‌شن.»
بعد چند ورقه‌ی دیگه ام درباره‌ی مدرسه و نحوه‌ی کار اون به من داد؛ چند پرسشنامه م برای ثبت‌نام. اضافه کرد:
«همه‌ی اطلاعات لازم تو این اوراقه، هم انگلیسی هم فرانسه! مطمئنم از عهده‌ی پر کردنشون برمی‌آین.»
منم ضمن تشکر، ورقه‌ها را گرفتم و بلند شدم که از دفترش بیام بیرون ،گفت:
«اگه کمکی لازم داشتین، آندره حتماً خوشحال می‌شه باهاش تماس بگیرین.»
با ایشون خداحافظی کردم و از مدرسه اومدم بیرون. یک نفس عمیق کشیدم و هوای خنک رافرو و بردم تو ریه‌هایم. خوشحال بودم. در مسیر برگشتن ِ به خونه، به کوچه‌ها و محله‌ها و خیابونا بیشتر دقت کردم؛ می‌خواستم همه چیز این شهر را خوب تو ذهنم جا بدهم.
مادر همه‌ی اوراق را از کیفش بیرون آورد و روی میز گذاشت و گفت:
«اینام ورقه‌ها و پرسشنامه‌ها. سرِ وقت و با حوصله پرشون می‌کنم و یه روز می‌برم شهرداری که مُهر تأیید بزنن. بعد هم می‌برم می‌دم دفتر مدرسه ی La Cléبرای ثبت‌نام. روز پنجم ژانویه هم باید دوباره مراجعه کنم ببینم آیا کلاس تشکیل می‌شه یا نه، و اگه شد، چه روزها و چه ساعت‌هایی باید برم کلاس. اینم از گزارش کار امروز من و حالا آهوخانمِ گلم باید بره تو تختش!»
شنیدن حرف‌های مادر برایم شیرین و دل‌چسب بود.
این خیال که در آینده‌ای نه‌چندان دور، مادرم با آرلِت یا نِلی یا حتی Madame la Directrice به زبان فرانسه صحبت خواهد کرد، سبب می‌شد آن حسّ گرم از اطراف نافم به سوی سینه‌ام بالا بیاید — همان حس خوب و امیدبخش.
با این خیال‌ها به خواب رفتم. صبح روز بعد، در تمام مسیر خانه تا مدرسه فقط از کلاس‌ها و درس‌های مادر حرف زدیم. نه، نه — حرف زدم!
آری، یک‌ریز و یک‌نفس گفتم و گفتم، و مادر نازنینم فقط با صبوری گوش میداد و با نگاه‌های عاشقانه‌اش مرا نوازش می‌کرد.
خوب به یاد دارم بعضی روزها که در کرمان، خانه‌ی جوونُومی بودم و پرحرفی می‌کردم — چه می‌گفتم؟ هیچ! فقط حرف می‌زدم. آن مهربان ِ‌یکتا و بی‌نظیر می‌گفت:
«نَنِه دورت بِگَردُم گُلیشکِکم... جوونوُمی»
که یعنی من مثل گنجشکی یک‌ریز جیک‌جیک می‌کردم.
به مدرسه رسیدیم. مادر را بوسیدم و از او جدا شدم.
آن روزها احساس می‌کردم زمان به کندی می‌گذرد. اینک از آن زمان بیست و شش سال گذشته و احساسم این است: چه زود گذشت! در حالی که دوسال کلاس آرلِت خیلی طول کشید.
من در فراگیری زبان فرانسه و آنچه برای کودکی هفت/هشت ساله که با آن در ارتباط بود، پیشرفت خوبی کردم. در حد سنم خوب می‌خواندم وخوب می‌نوشتم . درک من از آنچه در کلاس گفته می‌شد، برای آرلِت قابل تأیید و گاهی تشویق بود. میگفت«دانش آموز خوبی هستی»!
همان وقت ها بود که با Margot آشنا شدم. او را درکتاب های کودکان -Mes Premiers J'aime- پیدا کردم. یادم هست که آن دختر(Margot) را، هم دوست داشتم و هم نه! گاهی خیال میکردم منهم مثل او هستم و مدرسه را فقط در وقتِ Récré دوست دارم، زنگِ تفریح! او دوستی بود که من نداشتم و خیال میکردم دارم. ولی در واقع دوست نزدیک ِ من Emilie بود. سالهای دبستان را با وی به پایان رساندم و فقط خاطره اش مانده. بعد از آن هرگز وی را ندیدم. گاهی به عکسهای آنروزها که نگاه میکنم، می بینم چه راه درازی در چشم بهم زدنی پیموده شده! من و امیلی در قطعه ی پر از ماسه های نرم ِ حیاط ِ مدرسه نشسته ایم و مشغول وّر رفتن با ماسه ایم! چه آرامشی در این کار بود. عکس را نلی گرفته و بعد ها به مادرم داده بود.
*
مادر شش‌ماهی بود که هفته‌ای نُه ساعت به کلاس زبان فرانسه می‌رفت. پیشرفت او در یادگیری این زبانِ تازه، مایهٔ شگفتی من و پدر شده بود. هر روز بهتر از روز پیش بود.
آن روزها، خانم آندره ــ آن بانوی مهربان و بزرگوار ــ ماهی دوبار، یا در همین حدود، به مدرسه می‌آمد و منتظر می‌ماند تا مادرم را ببیند. او نسبت به مادر مهربان بود؛ سنّش اجازه نمی‌دهد بگویم مادرانه! اصلش شاید این باشد: دوستانه. آری، دوستانه. هر بار که ما را می‌دید، به مادرم می‌گفت:

«Franchement, à chaque fois, vous me surprenez encore plus.»

سال اوّل دبستان، با همهٔ فراز و نشیب‌هایش، به پایان رسید. در روز پایانی، خانم آندره در مدرسه بود. او و نِلی از پیشرفت من در کلاس ابراز رضایت کردند. گفتند سال بعد حتمن بهتر خواهم بود. تابستان و تعطیلات ِ‌خوبی برایمان آرزو کردند و نلی گفت ،اگر ما مایل باشیم، او و آندره دوست دارند در ماه ژوئیه گاه‌گاهی ما را در شهر و اطرافش به گردش ببرند.
مادر، ضمن تشکر، گفت از مهر و پیشنهادشان سپاسگزار است. آندره رو به مادرم گفت:
ــ آیا تمایل دارید؟ اگر چنین است، من و نلی قصد داریم برنامه‌ای تدارک کنیم! البته هیچ اصراری نیست.
مادرم، مثل همیشه آرام و سنجیده، تا آنجا که به زبان فرانسه توانایی داشت، گفت:
ــ خوشحال می‌شوم اگر اجازه بدهید ظرف دو روز آینده پاسخ بدهم. ممکن است؟
نِلی گفت:
ــ حتماً ممکن است. در این مورد می‌توانید با آندره تماس بگیرید. شماره‌اش را که دارید؟
مادر ضمن سپاسگزاری گفت به‌زودی تماس خواهد گرفت. و ما از ایشان جدا شدیم تا نخستین تعطیلات تابستان را تجربه کنیم.
تابستان بود، امّا گرمای هوا تابستانی نبود. تابستان‌های کودکی من پر بود از تابستان‌های کرمان؛ تابستان‌هایی پر از آفتاب. آفتابی که خسیس نبود؛ آفتابی که حتی از عمو تهمورث هم دست‌ودلبازتر بود.
آن روز من واژهٔ تازه‌ای را به درون قلّکِ واژه‌های فرانسه‌ام انداختم: «Les Vacances». این کلمه را در آخرین روزهای مدرسه همه به کار می‌گرفتند. آرلت خیلی دربارهٔ آن برایمان حرف می‌زد و حالا که مدرسه تمام شده بود، من معنای واقعی‌اش را درک می‌کردم: تعطیلات!
عصر ها هوا زود تاریک نمی‌شد؛ حتی تا بعد از شام هم روشن بود. اما گرم نبود. آن گرمای مخصوص تابستان احساس نمی‌شد. بیشتر وقت‌ها هوا ابری بود و بعضن بارانی ، وقتی هم که ابری نبود، خورشید چندان گرمایی نداشت.
عصرِ اولین روز تعطیلی، وقتی پدرم به خانه آمد، مادر با او دربارهٔ پیشنهاد یا دعوتِ آندره و نِلی صحبت کرد. پدر گفت:
ـ به نظر من فکر بدی نیست. این مردم اهل تعارف نیستن . اگر شما تمایل دارین، چرا که نه؟
مادر گفت:
ـ پس با خانم آندره صحبت می‌کنم و می‌گم که با پیشنهادشون موافقم.
پدر گفت:
ـ بسیار خوب. در ضمن خودمون هم می‌تونیم آخرِ هفته‌ها برنامه‌هایی ترتیب بدهیم.
من خوشحال بودم. نه از مدرسه خبری بود، نه از بیدار شدنِ صبح‌گاهی در تاریک‌روشن هوا. می‌توانستم تمام روز را با مادرم باشم و عصرها از بودن پدر بیشتر لذت ببرم. می‌توانستم همراهِ مادرم به فروشگاه‌ها، بازارِ روز، پارکِ نزدیک خانه و هر جای دیگری که ممکن بود بروم.
در ماه ژوییه، خانم آندره و نِلی دوبار ما را در شهر به گردش بردند. بارِ اول به میدان بزرگ و اصلی شهر رفتیم؛ «La Grande Place» میدانی وسیع با آن همه ساختمان‌های بزرگ و بسیار قدیمی. اطراف میدان پر بود از فروشگاه ها، کافه‌ها و رستوران‌های کوچک و بزرگ. خیابان های باریک،‌بیشتر به کوچه های قدیمی کمی پهن تر شباهت داشتند. به تمامی زیبا بود، اما صمیمی نه.
در ذهن کودکیِ من این‌طور به نظر می‌رسید که این میدان و این ساختمان‌های عظیم و باشکوه، آن کوچه پس کوچه ها کسی را دعوت نمی‌کنند؛ برایشان تفاوتی ندارد که ما آنجا باشیم یا نه. گرم و دلپذیر نبودند. بیشتر مرا به یادِ خانهٔ عموی مادرم می‌انداختند؛ خانه‌ای بزرگ و درندشت با عمویی اخمو،ساکت و عبوس!
نلی و آندره با مهربانی در مورد آنچه می دیدیم توضیحاتی میدادند. من از آن حرفها چیزی دستگیرم نمی شد. مادر خیلی با دقّت گوش میکرد و بعضن با پوزش از نلی، به انگلیسی از آندره پرسشهایی میکرد. این کنجکاوی و توجّه مادرم برای هردوی آنها جالب بود و استقبال میکردند. بعداز یکی دوساعت گردش که برای من واقعن خسته کننده بود، آندره در مقابل تراس کافه یی ایستاد و پرسید« میل دارید دراینجا چیزی بخوریم و نوشابه یی بنوشیم؟» .
مادرم به سختی حاضر به پذیرش اینگونه مهربانی ها، یا محبت ها از طرف کسی است . حتّی خواهر و مادرش !همواره دوست دارد این (او) باشد که کسی را دعوت میکند،‌از کسی پذیرایی می کند. و این کار را در نهایت بزرگواری ودست و دلبازی و سخاوتمندانه انجام میدهد. بدون ِ‌ذره یی خود نمایی یا تظاهر. او همواره بانویی بوده شریف و والا مقام. با هیچکس قابل مقایسه نیست. البتّه هرکسی مادرم را حتّی یکبار دیده باشد به ارزشهای والای او معترف است.
نلی گویی تردید مادرم را در دادن ِ‌ پاسخ دریافت،‌ او به مادرم گفت «ما شاید خسته نشده باشیم ولی آهو حتمن خسته شده» و رو به من گفت«مگه نه آهو؟» من بدون ذرّه یی تردید گفتم «همین طور است» . نگاه مادر به من گفت که از کارم راضی نیست. باشد تا بعد. آندره میزی را در یک گوشه نشان داد و رفتیم نشستیم. مادر چای نوشید و من بستنی وانیلی خوردم. و در تمام مدتی که مشغول خوردن بستنی بودم هرگز به مادرم نگاه نکردم!
روز خوبی بود. تمام لحظه هایش را بیاد دارم. نلی و آندره هرکدام از یک کتابفروشی بسیار بزرگ ،‌کتابی برای من خریدند. هنوز دارمشان. کتاب برای کودکانی در سن من. گفتند که خوبست در طول تابستان آنها را بخوانم و به بهتر شدنم در زبان فرانسه کمک کنم. کتابی که نلی برایم خرید اسمش هست «Emilie»،‌مثل دوست خوبم امیلی. و کتاب آندره «Les Petites Poules». عصر که بخانه باز گشتیم وقتی با مادر تنها شدم باو گفتم:
-مامان میدونی تو اون میدون من یاد کجا افتادم؟! اگه گفتی؟!
مادرم گفت:
- نه مادرجون نمیدونم یاد کجا افتادی! میشه خودت بگی؟
من گفتم:
- یاد ِ خونه ی خان عمو!
به شنیدن این حرف مادرم شروع به خندیدن کرد!‌خنده یی که ماه ها بود ندیده بودم. دیدن خنده ی گرم و و از تَه ِ دل ِمادر سبب شد آن حسّ ِ‌گرم از اطراف نافم به سرعت به طرف سینه بالا بیاید،من آنقدر خوشحال شدم که یکمرتبه پریدم و مادرم در آغوش کوچک خویش گرفته و سرم را روی سینه اش گذاشتم و بوسیدمش. مادر ضمن اینکه مرا بگرمی نوازش میکرد و هنوز هم خنده اش ادامه داشت گفت:
- حالا چرا یاد خونه ی خان عمو افتادی عزیزم؟!
گفتم:
- آخه از بس بزرگ بود.مث خونه ی خان عمو.. هیچکسم به ما نگفت خوش اومدین ... مث خان عمو که همیشه اخموو ساکت بود و نمیگفت حالتون چطوره...و بچه هایی رو که بدون اجازه ی مادرشون میخاستن بستنی بخورن دوس نداش..
مادرم در نهایت مهربانی گفت:
بچّه ها تا بزرگ بشن خیلی اشتباه میکنن!‌امّا پدر و مادر بِهِشون میگن چه کاری نادرسته و اونام دیگه اون کارو نباید بکنن. مثلا تا وقتی مامان یا بابای یه دختر خوشگلی مث آهو خانوم من هستش، آهو خانوم خودش بدون اجازه اونا به سئوال یه بزرگتری غیر بابا یا مامان زود جواب نمیده...

ادامه دارد