در تصرف شهر غزه
«برویم و بمیریم، یا بمانیم و از گرسنگی جان بدهیم»
گزارش: سو هالاس
Wed 27 08 2025

اسرائیل به پیشروی خود به سوی شهر غزه ادامه میدهد. مردم آنجا خود را برای بدترین وضعیت – یا برای فرار – آماده میکنند. در اینجا دو تن از آنان از زندگی روزمرهشان سخن میگویند.
۲۵ اوت ۲۰۲۵
ارتش اسرائیل اعلام کرده است که قصد دارد شهر غزه را تصرف کند. از چند روز پیش، حملات هوایی خود را در آنجا شدت بخشیده و همزمان در زمین نیز پیشروی میکند. در همین حال، سازمان ملل متحد در آخر هفته گذشته برای نخستین بار بهطور رسمی وقوع قحطی در شمال نوار غزه را تأیید کرد. در این گزارش، دو نفر از زندگی خود در جستوجوی دائمی غذا و پناهگاه سخن میگویند.
«در هر لحظه مرگ و بمب میتواند بر سرمان فرود آید»
احمد الکفرنه، ۳۶ ساله، پدر چهار پسر و دو دختر میگوید: من مستقیماً در شهر غزه هستم. در ۱۸ مارس از بیتحنون آواره شدم. همان روز به ما دستور تخلیه دادند و گفتند باید به غرب شهر غزه برویم. راهیِ محله دانشگاه شدیم، البته دانشگاهها ویران شدهاند. اما هر طور که توانستیم خودمان را رساندیم.
من دستکم ده بار آواره شدهام. از این تخلیهها فرسوده و خستهایم. باور دارم اگر اسرائیلیها مرا با یک بمب اتمی میزدند، تحملش آسانتر از این آوارگی و رنجهایی بود که اکنون میگذرانیم. امروز برای نخستین بار آرزو کردم که ای کاش من، همسرم و فرزندانم با یک حمله اتمی یکباره نابود شویم تا دستکم با کرامت بمیریم.
زندگی ما روزبهروز میگذرد. حتی نمیتوانم به غذای فردا فکر کنم. اگر برای یک روز غذا داشته باشم، خدا را شکر میکنم. اگر بتوانم برای دو روز غذا تهیه کنم، همه تلاش خود را میکنم، راههای طولانی میروم، گاهی به آشپزخانههای خیریه، گاهی به مراکز کمکرسانی.
امروز توانستم کمی غذا تهیه کنم، اما بیش از یک روز و نیم کفاف نمیدهد: یک قوطی حمص، یک قوطی نخودفرنگی و لوبیا، یک کیلو ماکارونی و یک کیلو برنج. این هدیهای بود از سوی یک دوست. میتوانستم به گذرگاه زیکیم بروم تا چیزی به دست آورم. اما همسر و فرزندانم به من گفتند: «اگر بروی، هرگز تو را نمیبخشیم.» آنها غذا میخواهند، اما بیش از آن نگران جانم هستند. ما گرفتاریم: برویم و بمیریم یا بمانیم و از گرسنگی جان بدهیم. در هر صورت، مرگ پیش روی ماست.
پیشتر از گفتن این جمله که «من گرسنهام» خجالت میکشیدیم. امروز تا جایی که میتوانم فریاد میزنم: «من گرسنهام.» من به اندازه کافی غذا پیدا نمیکنم. پناهی پیدا نمیکنم، امنیتی وجود ندارد. هیچ کمک پزشکی نیست. ما فقط دوام میآوریم، چون ناچاریم، هیچ انتخابی نداریم. خودمان زخمهایمان را وصله میکنیم، خودمان درمان میکنیم. هیچ آموزشی برای فرزندانم وجود ندارد. بچههای من از بهترین شاگردان غزه بودند، اما حالا حتی یک دفتر یا یک مداد هم ندارند. فقط از جایی به جایی دیگر سرگردانند، گاهی هیزم جمع میکنند، گاهی پلاستیک، تا آن را بسوزانیم و چیزی برای پختوپز داشته باشیم.
اسرائیل عمداً خانهها را بر سر ما ویران میکند.
احمد الکفرنه میگوید: وقتی پسرم که ۱۴ سال دارد برای جمعآوری کارتنهایی که میشود فروخت بیرون میرود، کمک مرا رد میکند. به من میگوید: «من کوچک هستم، اسرائیلیها به من حمله نمیکنند. اما تو بزرگتر هستی، ممکن است تو را بزنند.» یکبار توانست یکی از جعبههای کمکرسانی را که از هوا پرتاب شده بود بگیرد. آن سه روز ما را سیر کرد. آن هم بیست روز پیش بود.
پیش از جنگ در یک کارخانه لبنیات محلی در غزه کار میکردم؛ در بخش بازاریابی و توزیع. ما پنیر و شیر تولید میکردیم و به مغازهها میرساندیم. با وجود مشکلات اقتصادی، زندگی در مقایسه با امروز نعمتی بود. مثل بهشت بود. از ۷ اکتبر تاکنون ۳۵ کیلو کم کردهام، حالا ۵۰ کیلو هستم. اما شاید وضع من از دیگران بهتر باشد. بعضیها هر دو روز یک وعده غذا میخورند. من توانستهام روزی یک وعده داشته باشم. میتوانم غذا بپزم، ارتباطی با دوستانی در خارج دارم. اینجا پروژههای کوچک امدادی راه انداختهایم تا زنده بمانیم و به مردم اطرافمان کمک کنیم.
اسرائیل عمداً خانهها را بر سر ما خراب میکند. همین حالا که صحبت میکنیم، قایقها محله زیتون را گلولهباران میکنند؛ من نزدیک تلالهوا هستم، بین صبرا و دریا. به ما دستور دادند به تلالهوا برویم، ما هم رفتیم. دو روز توانستیم آنجا دوام بیاوریم. اما موشکهایی که از پهپادها شلیک میشوند وحشتناکاند. یکی میخورد و بلافاصله چهار یا پنج متر آنطرفتر بعدی میرسد، و همینطور ادامه پیدا میکند.
حدود دو یا سه هفته پیش از بابالهوا گریختیم. ارتش اسرائیل ادعا کرد که در منطقهای که ما بودیم فعالیت مقاومت وجود دارد. ما در برابر چشم تمام جهان اعلام کردیم: ما غیرنظامیانِ محله دانشگاه هستیم و به هیچکس اجازه نمیدهیم در میان ما چنین کاری کند. نمیخواهیم بچههایمان به خاطر یک نفر جلوی چشممان کشته شوند. به آنها میگوییم: اگر راه خود را انتخاب کردهاید، بروید، اما ما را درگیر نکنید.
از سال ۱۹۴۸ ما خواستار حمایت بینالمللی بودهایم. بارها و بارها از جهان خواستهایم که در کنار ما بایستد. از هفتم اکتبر هم گفتهایم: ما غیرنظامی هستیم، ما هیچ نقشی در این ماجرا نداریم. اما اشغالگران مدام میگویند: «هفتم اکتبر».
در هر لحظه، در هر دقیقه، مرگ و بمب میتواند بر سرمان فرود آید. هر روز بیش از پنج یا شش حمله از سوی ناوهای جنگی به صبرا صورت میگیرد، فقط سیصد تا چهارصد متر پشت سر ما. هواپیماها دائماً بالای سرماناند. پهپادها ده تا پانزده متر بالای سر ما در هوا معلقاند و به ما شلیک میکنند. گاهی سربازان حتی مردم را با نام صدا میزنند و سپس به آنها شلیک میکنند. اگر چند گلوله پراکنده یا چند زخمی بود، شاید میشد تحمل کرد. اما اینجا حتی مناطقی که «امن» نامیده میشوند، میتوانند در یک چشم برهمزدن نابود شوند.
همین حالا در خیابان بودم؛ ماشینها در حرکتاند، همه به سمت جنوب میروند. اگر مجبور شوم، به منطقه المواسی در خانیونس میروم. اما وقتی به چهرههای فرزندان و همسرم نگاه میکنم، نمیدانم چه کنم. من هیچ چادری ندارم. هیچ چیز ندارم. همان ملحفههایی که با آن خود را میپوشاندیم زیر آفتاب پوسیدهاند. وقتی سعی کردم آنها را بدوزم، پاره شدند.
اما خدایی هست و هنوز انسانهای نیک در این دنیا هستند. یک هفته پیش، خواهرزادهام ازدواج کرد. من فیلم گرفتم و در اینترنت گذاشتم، با این توضیح که: با وجود همه سختیها، زندگی ادامه دارد – و هنوز در این زمین چیزهایی هست که زندگی را ارزشمند میکند. غزه همچنان عروسیهایش را جشن میگیرد.
«دیگر هیچ چیز در این زندگی برایمان باقی نمانده است»
محمود البُربار، ۴۰ ساله، پدر دو فرزند میگوید: من در مرکز شهر غزه در خانه یکی از آشنایان زندگی میکنم، پس از آنکه خانه خودم را از دست دادم. در آن خانه تنها هفت ماه، از آغاز جنگ، ساکن بودم. من متأهل هستم و یک پسر دوازدهساله و یک دختر هشتساله دارم. در یکی از سازمانهای غیردولتی محلی در فلسطین کار میکنم.
از آغاز جنگ تاکنون شش بار آواره شدهام. نخست چند بار از غزهسیتی به سمت جنوب رانده شدیم و بعد، وقتی جنوب تحت کنترل درآمد، دوباره به بخش مرکزی نوار غزه بازگشتیم.
آن روزها سخت و تلخ بودند. خانوادهام و من به خانه دوستان رفتیم، مدتی خانهای اجاره کردیم، و سرانجام در گرمای طاقتفرسا زیر چادر زندگی کردیم. امروز، با تهدیدهای اسرائیل برای حمله و نابودی کامل غزهسیتی، احساس میکنیم انگار جنگ دوباره از نو آغاز شده است.
فقط فکرِ آواره شدن دوباره هولناک است. هر بار هرچه را با رنج و سختی گرد آوردهایم پشت سر میگذاریم و فقط به زندگی چنگ میزنیم. در هر آوارگی جز جانمان چیزی با خود نمیبریم، به امید اینکه شاید زنده بمانیم.
وقتی به غزهسیتی برگشتم، تصور کردم این آخرین بار خواهد بود، که دوران آوارگی پایان یافته است. در محلهای از غزه که اکنون در آن زندگی میکنم، چند هفته پیش به ما دستور تخلیه دادند، اما من با خانوادهام ماندم. هر دقیقه صدای بمباران و ویرانی در شرق غزه و حملات در مناطق نزدیک به گوشمان میرسد. همه نوع هواپیمای جنگی بالای سرمان پرواز میکند. بمباران حتی یک لحظه هم متوقف نمیشود. هر روز فکر میکنیم که این آخرین روز ماست.
دیگر چیزی در این زندگی برایمان باقی نمانده است.
محمود البُربار میگوید: در برابر تهدید ویرانی غزه، مدام از خود میپرسم: چه باید بکنیم، به کجا برویم؟ هیچ گزینه خوبی وجود ندارد. جاهایی که پیشتر به آنجا گریخته بودیم، دیگر وجود ندارند. در جنوب نوار غزه هیچ مکانی برای زندگی باقی نمانده است. دیگر توان تحمل بیش از این را نداریم.
تمام فکر من فقط این است که چگونه میتوانم خانواده و فرزندانم را محافظت کنم، در حالی که مطلقاً قادر به این کار نیستم. چگونه میتوانم آنها را از موشکها حفظ کنم؟ چگونه از گرسنگی نجات دهم؟ چگونه نگذارم به آنچه پیرامونشان رخ میدهد فکر کنند؟ چگونه میتوانم آنها را از ترس خودشان در امان بدارم؟
مادرم در جریان جنگ بر اثر سکته قلبی درگذشت. او نتوانست آنچه رخ میداد را تاب بیاورد – دوست صمیمیاش را از دست داد و خانهاش را هم. بهنوعی تسلیم شد و رفت، چون دیگر طاقت نداشت. بدترین بخش ماجرا این است که حتی لحظهای برای سوگواری او نداشتم. همان روزی که او را دفن کردیم، تانکها به منطقه حمله کردند و ما ناچار شدیم به جای دیگری بگریزیم. حتی فرصت وداع و عزاداری برای مادرم از من گرفته شد.
دیگر چیزی در این زندگی برایمان باقی نمانده است. پس از آنکه همه چیز را از دست دادهایم – واقعاً همهچیز را – تنها جانمان برایمان باقی مانده، و هر روز فقط برای زنده ماندن تلاش میکنیم.
به نقل از هفتهنامه دی سایت (Die Zeit) آنلاین
|
|