عصر نو
www.asre-nou.net

« می گفت این سرنوشت ماست »

کتاب «بوتیمار بی اشک » منتشر شد
Mon 20 04 2009

محمود کیانوش

پس از دیری و دوری ، قصه – شعر بوتیمار بی اشک منتشر شد . سال 1385 آن را در میگون نوشتم . این دومین تجربه من در این قالب است . در همین کتاب ، به مسألۀ قصه – شعر نیز پرداخته ام . نمی خواهم طول و تفصیل بدهم چرا که آن کس که بخواهد بی شک می جوید و می یابد. اما نمی توانم این واقعیت را حاشا کنم که دلبستگی خاصی به این متن دارم . « بوتیمار بی اشک » حکایت نسل من است . نسل ِ بی نشاط و سوخته ...چه کردند با ما و چه می کنند با ما ... « بانو جان ! می دانی ... وقتی کوچک بودم ، پدرم می گفت که سرنوشت ماست که برای دریا بمیریم . پدرم هر غروب می آمد ، روبه روی شما می نشست ، می گریست ، می سوخت از درون و از عطش اما لب به شما نمی زد ، می ترسید تمام شوید . این کارش بود ، وقتی هم که می خواست بمیرد با لبی تشنه اما شاد مرد ، درست روبه روی شما . می گفت این سرنوشت ماست ...»

در چاپ این کتاب دوست خوب ومهربانم « ساناز فلاحتی » نقشی بیش از من داشت . ساناز عزیز گذشته از آن که تصویرگر کتاب است نقشی ویژه در شکل یافتن ظاهر زیبای این کتاب دارد . او بارهای بار، وسواس های جانکاه مرا تاب آورد و یگانه واکنشی که در برابر هر تغییری از خود نشان می داد ، لبخندی مهربان بود . از او سپاسگزارم .

اما واژه ها را یارای آن نیست که از عزیزم « محمود کیانوش » سپاسگزاری کنم . او با نوشتن نقدی بر بوتیمار بی اشک مرا خیس باران مهربانی اش کرد .

دوست می دارم در این جا و به عنوان پایان این نوشته ،همۀ علاقه مندان را دعوت کنم تا نقد محمود کیانوش را بخوانند . انسانی که هنوز قدر و مرتبۀ او را نمی دانند . محمد ذکایی ( هومن ) زیبا می گوید :

سوکوار داغ آن سروم که در باغ دروغ راستی می کرد و – اینش جرم – سبز شاد را

با مهر و دوستی

مهدی خطیبی

فروردین 1388




بوتیمار بی اشک در مایۀ مضمونی خود شعری است که به نثر روایت شده است ، نه به این معنی که اگر با وزنی مناسب و قافیه هایی درخور هر پارۀ آن بیان می شد ، صورت هنری بهتری می یافت ، بلکه مضمون ، با پیروی از طبیعت خود ، به مهدی خطیبی حکم کرده است که آن را چنین روایت کند که کرده است . پس در خواندن و ارزیابی کردن آن معیارهای داستان را به کنار می گذاریم ، و به معیارهای شعر روایی روی می آوریم .

شخصیتهای این شعر روایی اینهایند : بوتیمار بی اشک ، خورشید ، باد ، دریا ، آسمان ، و خدا که نقش آفرین ِ ناپیداست . در « برهان قاطع » بوتیمار چنین تعریف شده است : « با میم بر وزن موسیقار ، نام مرغی است که او را غم خورک نیز گویند . و او پیوسته در کنار آب نشیند و از غم آنکه مبادا آب کم شود ، با وجود تشنگی آب نخورد ... »

با اینکه وصف اسطوره ای بوتیمار نزد همۀ فارسی زبانان از دیرباز معروف بوده است ، یقیناٌ اولین بار اندیشۀ این وصف در ذهن یک انسان گذشته بود ، و این انسان هر که بود ، با احوال یک پرندۀ دریایی معین از نزدیک آشنا بود و با تجربه های احساسی و ذهنی انسان آشنا تر ، و بیگمان اگر هرگز شعر نگفته بود ، در روح خود همیشه شاعر بود ، و از ظاهر احوال آن پرنده تعبیری انسانی کرد ، و این تعبیر اسطوره وار در ذهنها جا گرفت و بر زبانها جاری ماند . شیخ عطّار نیشابوری در «منطق الطّیر» حکایت بوتیمار را ازبان این مرغ چنین بیان کرده است :

پس در آمد زود بوتیمار پیش ،

گفت : « ای مرغان ، من و تیمار خویش !

بر لب دریاست خوشتر جای من ؛

نشنود هرگز کسی آوای من .

از کم آزاری ِ من هرگز دمی

کس نیازارد ز ِ من در عالمی .

بر لب دریا نشسته دردمن ،

دائماٌ اندوهگین و مستمند :

ز آرزوی آب دل پر خون کنم ،

چون دریغ آید ، به خویشم ، چون کنم !

چون نی ام من اهل دریا ، ای عجب !

بر لب دریا بمیرم خشک لب !

گرچه دریا می زند صد گونه جوش ،

من نیارم کرد از او یک قطره نوش !

گر زِ دریا کم شود یک قره آب ،

ز آتش غیرت دلم گردد کباب .

چون منی را عشق دریا بس بود ؛

در سرم این شیوه سودا بس بود .

جز غم دریا نخواهم این زمان ،

تاب سیمرغم نباشد یکزمان .

آنکه او را قطره ای آب است اصل ،

کی تواند یافت از سیمرغ وصل ؟ »

و چون مرغان حکایت بوتیمار را شنیدند ، شیخ عطّار از زبان هدهد در جواب او می گوید :

هدهدش گفت : « ای زِ دریا بی خبر ،

هست دریا پر نهنگ و جانور ؛

گاه تلخ است آب او را ، گاه شور ؛

گاه آرامی است او را ، گاه زور .

منقلب چیز است و ناپاینده هم ،

گه شونده ، گاه بازآینده هم !

بس بزرگان را که کشتی کرد خرد ،

بس که در گرداب ِ او افتاد و مرد !

هر که چون غواص ره دارد در او ،

از غمِ جان دم نگه دارد در او ؛

ور زند در قعر دریا دم کسی ،

مرده از بن با سر افتد چون خسی .

از چنین کس کو وفاداری نداشت ،

هیچکس امید دلداری نداشت !

گر تو از دریا نیایی بر کنار ،

غرقه گرداند تو را پایان کار .

می زند او خود ز ِ شوق دوست جوش ،

گاه در موج است و گاهی در خروش !

او چو خود را می نیابد کام دل ،

تو نیابی هم از او آرام دل .

هست دریا چشمه ای از کوی او ،

تو چرا فارغ شوی از روی او ! »

« بو تیمار بی اشک » ، با این صفت افزوده ، تعبیری است تازه از این پرنده که داستانی از داستانهای روح مهدی خطیبی را روایت می کند . او مثل بوتیمار منطق الطّیر با دیگر مرغان ، برای رسیدن به سیمرغ ،همراه نشده است. دریا زندگی اوست . او عاشق زندگی است که در سیر طبیعی جاویدان است ، اما برای یک انسان ، با گذشتن هر روز ، یعنی با خوردن هر جرعه ، به زودی پایان می یابد و از آن فقط خشکی مرگ به جا می ماند . پس این عشق چه حاصلی دارد ؟

در جهانِ ِاین عاشق زندگی ، این عاشق دریا ، طبیعت لاشعوری است بی مهر و بی اعتناء و ناخودآگاهانه به خود مشغول . خورشیدِ این طبیعت « با نیزه هایش به زمین حمله ور شده است » . در چشم این عاشق ، خورشید زمین را با شیرِ سرخ مهربانی نمی پرورد ؛ پرتوهای نورش نیزه هایی است که با قهر و کین بر زمین فرود می آید ؛ و گرمایش جان نمی بخشد ، بیداد می کند ! چرا ؟ نمی دانیم ! و آیا متن جوابی به این چرا می دهد ؟ من نمی شنوم ! اما دریا ، معشوق بوتیمار ، که در حقیقت خود ، بخشی از همان طبیعت است ، با حقیقت شعری و انسانی این بوتیمار ، وصفی دارد گه گویی بر زبان یک مرد عاشق در نمایش و ستایش یک زن جاری شده است . شاید احساس یک زن هم در نمایش و ستایش زندگی زبانی داشته باشد درخور مرد دلخواهش . اینجا دریا که استعاره ای سمبولیک از زندگی از دیدگاهی مردانه است ، « باهر جنبش، موجی به اندامش می دهد ...شکیبا،آرام،گاه شنها را نوازش می کندو گاهی سنگ و صخره را به عریانی تنش مهمان . دستها می گشاید و افق را در آغوش می گیرد . »

این دریا حقیقت طبیعی اش پیدا نیست ، و با حقیقت شعری اش مانند دریای هدهد منطق الطّیر پر نهنگ و جانور نیست ؛ آبش گاه تلخ و گاه شور نیست ؛ کشتیهای بسیاری از بزرگان را خرد نکرده است ؛ بسیاری در گرداب او در نیفتاده اند و نمرده اند ؛ و بیوفایی خوانده نمی شود که هیچکس از او امید دلداری نداشته باشد . این دریا را می توان استعاره ای از زندگی گرفت که بوتیمار بی اشک سالها او را نهفته و در پناه صخره های درنگ و تردید و واهمه نظاره کرده است ، اما او عشقش به دریا ، یا به زندگی ، بیش از آن است که بتواند به چنین نظاره ای از کنار خرسند بماند . می خواهد خود را به دریا بسپارد و دریا را از خود کند . با اینکه هنوز تجربۀ رو در رو شدن با زندگی را پیدا نکرده است ، با اینکه هنوز زبان شجاعت را نیاموخته است ، گوهر شجاعت را در جان خود احساس می کند و به دریا می گوید:

« بانو !م ...م ...من ، بوتیمار بی اشکم ... مرا به همسری می پذیری ؟ »

اما دریا ، استعارۀ زندگی در بستر طبیعت ، خود را به وجود فرد وابسته نمی کند . همسان خداست . تنها و جاری . و اینجاست که بوتیمار بی اشک این آگاهی را یافته است که نباید پندار واهی ِ نسل و نسلهای پیش از خود را سرنوشت خود بداند و خیّام وار بگوید :

یک قطرۀ آب بود و با دریا شد ،

یک ذرّۀ خاک و با زمین یکتا شد ؛

آمد شدن ِ تو اندر این عالم چیست ؟

آمد مگسی پدید و نا پیدا شد !

او نمی خواهد از هراس گذرا بودن زندگی ، لذت زندگی کردن را از خود دریغ بدارد . نمی توانسته است در سایۀ مرگ بنشیند و برای زندگی اشک بریزد . در فرصتی که هست ، در زندگی و با زندگی بودن ، زندگی بودن است ، جاوید بودن است . شاید با درک این معنی است که در پایان روایت ، آنجا که دریا « احساس قطره شدن دارد » و « چیزی جز این پرنده در نگاهش نیست » ، مهدی خطیبی می گوید : « او دیگر بوتیمار نیست . او خود پرواز است . »

و اینجاست که من با « دُشخوارۀ » سمبولیسم درگیر می شوم . می گویم دشخواره ، چون مفهومی در ذهن دارم که از « مشکل » دشوارتر و پیچیده تر است . « دشخوار» هم در صدای خود ناهموارتر از « دشوار » است ، و از این صفت اسم « دشخواره » را می سازم تا نگفته باشم مشکل . دشخواری سمبولیسم در این است که اگر بخواهیم در خواندن یک نوشتۀ سمبولیک ، چه برای فهم خود ، چه برای فهم دیگران ، سمبول شکافی بکنیم ، باید تعبیرما از هریک از استعاره های نوشته چنان باشد که مجموعۀ این تعبیرها در پایان معنای کلی نوشتۀ سمبولیک را در بر بگیرد . به عبارت دیگر نویسنده نباید در استعاره های سمبولیک فرعی از خط اصلی مضمون سمبولیک خارج شده باشد ، و گرنه با اطمینان نمی توان معنایی روشن و ساده برای آن نوشته ارائه داد . وقتی که معنایی را به صورتی سمبولیک می خواهیم بیان کنیم ، نشانه های استعاری آشنایی به کار می بریم ، و این نشانه ها گام به گام راه رسیدن به معنای کلی را به خواننده نشان می دهد . اگر این نشانه ها به جهتهای مختلف اشاره داشته باشد ، خواننده در سمبول شکافی گمراه می شود ، خسته می شود ، در می ماند ، و در پایان هم به جایی نمی رسد .

آیا بوتیمار که در پایان « چشمانش دیگر سیاه نیست ، آبی است ، اما پاهایش سست ، گردن درازش تحمل سر ندارد » و « بالهایش بی رمق است » و « دستهای لرزان دریا » او را به سوی خود می کشد » ، به دریا پیوسته است ، چنانکه قطره به دریا می پیوندد و دریا می شود ، اما هستی « قطرگی » را در می بازد ؟ به عبارت دیگر بقایی از پی فنای جزء در کل ؟ من در مقام یک خوانندۀ « بوتیمار بی اشک » می خواهم از جملۀ « دریا حس می کند قطره ای شده است ، قطره ای کوچک در چشمهای بوتیمار » که جملۀ پایانی روایت است و زیبایی آن موجی دارد که به سراسر نوشته تا آغاز آن باز می گسترد ، این معنی را بگیرم که پرنده بودن و « پرواز شدن » ، گذشتن از اوهام است و رسیدن به حقیقت انسانی زندگی ، نه واقعیت طبیعی آن ، زیرا که واقعیت طبیعی زندگی چنان است که در سیر آن رهایی امکان پذیر نیست ، رهایی در پایان آن می آید ، و پایان آن مرگ است ، اما در حقیقت انسانی ِ زندگی است که می توان در یک لحظۀ روشن از ادراک جاودانگی یافت و مرگ را انکار کرد ، یا مرگ را موهوم دانست ، موهومی که لحظه لحظه حضور پوچش را بر بوتیمارهای اشکبار تحمیل می کند و آنها را در نظارۀ عطشناکشان از هماغوشی با زندگی باز می دارد . آیا متن آن هماهنگی لازم در پیوند استعاره های فرعی را دارد که تأیید کنندۀ این تعبیر باشد ؟

این « دشخوارۀ » سمبولیسم را حتی در مورد « منطق الطّیر » شیخ عطّار نیشابوری هم می توان مطرح کرد . همۀ مرغان به جست و جوی شاه خود « سیمرغ » ، می روند ، به جست و جوی حقیقت می روند ، به جست و جوی خدا می روند ، اما همه این جست و جو را در مراحل هفتگانۀ عرفان رسمی مکتبی شده تا نیل به مقصود ادامه نمی دهند ، ناتوان در راه می مانند ، یا هلاک می شوند ، و در پایان ، آنگاه که :

آفتاب قربت از پیشان بتافت ،

جمله را از پرتو آن جان بتافت ،

آن سی مرغ خویشتن را در آیینۀ « سیمرغ » می بینند و در حیرت می شوند ، و « بی زبان » از آن حضرت جواب می آید که :

« چون شما سی مرغ اینجا آمدید ،

سی در این آیینه پیدا آمدید؛

گر چل و پنجاه و شصت آیند باز ،

پرده جز از خویش نگشایند باز ...

هیچکس را دیده بر ما کی رسد !

چشم موری بر ثریا کی رسد !

محو ما گردید در صد عزّ و ناز

تا به ما در خویش را یابید باز ! »

محو او گشتند آخر بر دوام ،

سایه در خورشید گم شد ، والسّلام !

اگر همه ، نه تنها همۀ انسانها ، بلکه همۀ موجودات در عالم هستی ، تجلّی ذات حقّ هستند ؛ اگر سی مرغ در آیینۀ تجلّی هم سیمرغ را می بینند ، هم خود را که سی مرغ اند ؛ چرا باید از آن حضرت ، بی واسطۀ زبان ، بشنوند که تصوّرات آنها همه موهوم است ؟بنابر این « سی مرغ » ،« آیینه » و« سیمرغ » دیگر نمی توانند استعاره هایی سمبولیک برای موجودات در عالم « کثرت » ،

« ارادۀ گنج مخفی به ظهور در تجلّیات » و « ذات حقّ » باشند ، زیرا که بر پایۀ آنچه بی زبان از آن حضرت شنیده می شود ، آن سی مرغ می توانستند چهل ، پنجاه ، شصت یا به شمارۀ همۀ موجودات در عالم کثرت باشند ، و جست و جوی آنها برای یافتن « سیمرغ » کاری است بیهوده و باید سایه وار در آفتاب محو شوند ، در الله فنا شوند تا به او خود را باز یابند . اما در زیبایی استعارۀ « سی مرغ » به معنای « کثرت » در آیینۀ دریافت اشراقی از استعارۀ « سیمرغ » به معنای « وحدت » در این است که بدون ضرورت محو شدن می توان به معنایی رسید که جلال الدین محمد مولوی خواسته است خوانندۀ او در غزلی از « دیوان شمس » به آن برسد :

ای قوم به حج رفته ، کجایید ، کجایید ؟

معشوق همین جاست ، بیایید ، بیایید !

معشوق تو همسایه و دیوار به دیوار ،

در بادیه سرگشته شما در چه هوایید ؟

گر صورت بی صورت معشوق ببینید ،

هم « خواجه » و هم « خانه » و هم « کعبه » شمایید .

و همین معنی ، از این رساتر و دلنشین تر و خرد پسند تر ، در این دو بیت منسوب به مولانا خلاصه شده است :

آنان که طلبکار ِ خدایید ، خدایید ،

حاجت به طلب نیست ! شمایید ، شمایید !

چیزی که نکردید گم از بهر چه جویید ؟

کس غیر شما نیست ! کجایید ؟ کجایید ؟!

به هر حال ما همواره با بی اعتنا ماندن به استعاره های فرعی داستان سمبولیک « منطق الطّیر » ، شیفتۀ قدرت دو استعارۀ اصلی داستان شده ایم ، یکی « سی مرغ » و دیگری « سیمرغ » ، و معنای سمبولیک داستان را فقط از این دو استعاره گرفته ایم و به لذّت دریافت رسیده ایم . و من می خواهم با دل سپردن به این سخن از شعر روایی « بوتیمار بی اشک » از زبان مهدی خطیبی ، که می گوید : « او دیگر بوتیمار نیست ، او خود ِ پرواز است » ، به لذت دریافت رسیده باشم ، زیرا که می توان بال داشت و همۀ عمر ، بیقرار ، در پرواز بود و به هیچ جا نرسید . تا خودِ پرواز نشویم ، نرسیده ایم . اما اینکه آیا همۀ استعاره های سمبولیک در « بوتیمار بی اشک » می تواند با هماهنگی پیوندهای اندیشیده و سنجیده ما را به این تعبیر برساند ، موضوع دیگری است . و در پایان جای این اشارت هم هست که خوانندۀ این شعر روایی اگر نوجوانان باشند ، از لذت تخیـّل بی بهره نمی مانند ، بی آنـکه لازم باشد به معنـایی خاصّ و معیـن برسند ، و اگر بزرگسالان باشند ، حتماٌ با دید و ذهنیت فردی خود ، سیری برای رسیدن به معنایی خواهند داشت .

محمود کیانوش

لندن ، 30 مه 2006