عصر نو
www.asre-nou.net

شبگير


Sun 8 03 2009

محمود کیانوش

mahmoud-kianoush.jpg
در جايی تبريک هشتاد و يکمين سال تولد هوشنگ اتهاج „سايه“ را خواندم. به ياد سال ۱۳۳۰ افتادم که „سايه“ بيست و چهار ساله بود و شعر „شبگير“ را گفته بود. من در آن زمان هفده ساله بودم، شعر می گفتم و داستان می نوشتم.. وقتی که شعر „شبگير“ را خواندم، معنای شعر نو در برابر چشم ذهن و دلم، مثل يک درخت سبز و پر شکوفه پديدار شد:
ديگر اين پنجره بگشای که من
به ستوه آمدم از اين شب تنگ!
ديرگاهی ست که در خانه همسايه من خوانده خروس،
وين شب تلخ عبوس
می فشارد به دلم پای درنگ.

هنوز هم که بيش از پنجاه و شش سال از آن زمان می گذرد، هر وقت اسم „سايه“ را می شنوم، اين شعر را به ياد می آورم و زيرلب زمزمه می کنم. شايد دليلش اين باشد که شعر „سايه“ و چند شاعر ديگر خيلی بيشتر از شعر „نيما يوشيج“ می توانست در شاعرهای نوجوان آرمان جوی آزاديخواه آن زمان تأثير داشته باشد، چون هم زبان فارسی در اختيار او بود، هم ساختن نظم روان را خوب ياد گرفته بود. می کوشيد که از زبان پرورده „سعدی“ها بهره بگيرد و خود نيز در پرورش آن سهمی پيدا کند. با زبان فارسی زنده بالنده جنگی نداشت. با زبان نمی خواست شعر را نو کند. دنبال معنيهای نو می گشت و معنيهای نو در شعر او زبان خود را پيدا می کرد. او هم مثل „نيما يوشيج“ آرزو داشت که در خانه او، ايران، هم خروس بخواند و صبح آزادی بدمد، و اين را نوجوانهايی مثل من به آسانی از شعرش می فهميديم. „سايه“، بر عکس نيما يوشيج“ معتقد نبود که شعر بايد „آسان“ گفته شود و „مشکل“ فهميده شود. شعر او آسان فهميده می شود، امّا او در ساختن آن رنج بسيار می برد. „سايه“، بر عکس „نيما يوشيج“ معتقد نبود که استاد سخن سعدی „علاوه بر اشتباهات لغوی،... هيچگونه تلفيق عبارت خاصُی به کار نمی برد. مثل اينکه هيچ معنی و منظور تازه نداشته است... و غزليات او شوخيهای بارد و عادّی است... و عشق او يک عشق عادّی است برای همه ولگردها و عياشها و جوانها هست...“. „سايه“ مثل „نيما يوشيج“ فقط ستايشگر „حافظ“ نبود و مثل خود „حافظ“ به „سعدی“ ارادت داشت. وقتی که با مضمونی تازه و بکر و با زبانی روان و دلنشين می گفت:
صبح می خندد و باغ از نفس گرم بهار
می گشايد مژه و می شکند مستی خواب...

صدای „سعدی“ را می شنيديم که گفته بود:
صبح میخندد و من گريه کنان از غم دوست
ای دم صبح چه داری خبر از مقدم دوست...

گفتم که هميشه با شنيدن نام „سايه“ به ياد شعر „شبگير“ او می فتم. اين را هم بگويم که عنوان اين شعر برای ما، علاوه بر معنی „سحرگاه“، معنی ديگری هم به ذهن می آورد. می دانستيم که بعد از „شبگير“ بايد „صبح“ بيايد، چنانکه مثلاً در اين بيت „فردوسی“ می آيد:
به شبگير چون بردميد آفتاب
سر نامداران برآمد ز خواب...

امّا می ديديم که „شبگير“ در زمانه „سايه“ درنگی دراز داشته است، چنانکه گويی نمی خواهد به صبحی که همه در انتظار آنند، بپيوندد. پس در حيطه معنای اين „شبگير“ در واقع شب فضای زندگی جامعه را گرفته است. انسان اين زمانه „شبگير“ شده است. با اين معنی بود که „پرده شبگير“ را در شعر به „خفقان“ تعبير می کرديم.
اينها که گفتم شايد چند تايی از دليلهايی بود که شعر „سايه“ را در سال ۱۳۳۰ برای ما نوجوانهای هفت سال از „سايه“ کوچکتر، آشنا و پذيرنده می کرد، امّا در همان سال قلعه شعر „مرغ آمين“، که آن را يکی از شاهکارهای „نيما يوشيج“ دانسته اند، به علُت زبان و ترکيب کلامی که داشت، ما را به خود راه نمی داد و بيگانه می ماند:
و بيابان شب هولي
که خيال روشنی می برد با غارت
و ره مقصود در آن بود گم، آمد سوی پايان
و درون تيرگيها، تنگنای خانه های ما در آن ويلان،
اين زمان با چشمه های روشنايی در گشوده است...

هر چند که ردّی از مؤانست „نيما يوشيج“ با لسان الغيب، „حافظ“ را در اين پاره از آن شعر می ديديم:
در اين شب سياهم گم گشت راه مقصود
از گوشهای برون آی ای کوکب هدايت...


با اين چند کلمه، با شوری که در آن دوره داشتيم و چيزی از اين شور همچنان در جايی از دلم مانده است، هشتاد و يکمين سالروز تولد „هوشنگ ابتهاج“ (سايه) را صميمانه به او تبريک می گويم. هر جا که هست، تندرست و شاد بماناد. آمين.
محمود کيانوش
لندن – ۸ مارس ۲۰۰۹