شنبه ۱۴ ارديبهشت ۱۳۸۷ - ۳ مه ۲۰۰۸

اعتقاد به مذهب، به معنی پذیرش همه آداب و رسوم خرافی نیست

 

گفتگوی مدرسه فمینیستی با هایده مغیثی

- مدرسه فمینیستی: فرآیند سکولاریزاسیون و نسبت آن با دموکراس ی به نظر شما چگونه است؟

- هایده مغیثی: پاسخ این سئوال را با توضیحی در باره ماهیت و ویژگی های اجتماعی٬ فرهنگی و حقوقی سكولاریسم شروع می كنم، زیرا اغلب درك از سكولاریسم نه فقط «آزادی دولت از مذهب»، بلكه «آزادی جامعه از مذهب» هم تعریف می شود٬ یا گاهی سكولاریسم مترادف با دموكراسی و بعضاً بعنوان كلید آزادی از روابط و ارزشهای سنتی و پدرسالارانه بكار می رود. این برداشتها دقیق و بیان كننده ماهیت و رسالت سکولاریسم نیست. سكولاریسم بعنوان یك مفهوم و نیز یك تفكر یا یك پروژه سیاسی٬ در معنای دقیق آن چیزی بیش از جدائی دین و دولت نیست. هدف اساسی آن در جوامع غربی از بین بردن سلطه روحانیت مسیحی در تحمیل قوانین و اخلاقیات مذهبی بوده، و آزاد كردن فرد و زندگی اجتماعی و مقررات حقوقی و اداری از احكام و دگم های مذهبی. اما سكولاریزاسیون خود بخشی از یك سلسله تحولات دیگر اقتصادی، اجتماعی و فكری است كه بعنوان پروسه مدرنیته شناخته می شود. توسعه روابط سرمایه داری، خرد گرائی، اعتقاد به عاملیت انسان و امكان شناخت عوامل طبیعی و اجتماعی از طریق استفاده از: علوم، آزادی وجدان، آزادی اندیشه، مدارای اجتماعی، و دموكراسی سیاسی از بخشهای دیگر پروژه مدرنیته اند. با آنكه جدائی دین از دولت از پیش شرط های مهم استقرار و بقای دموكراسی در جامعه است، اما سکولاریسم نه لزوماً به استقرار دموكراسی می انجامد و نه به تنزل ارزش ها و باورهای مذهبی و فرهنگی پدرسالارانه.

در خاورمیانه نمونه های بسیاری از دولت های سكولار اما خودكامه وجود داشته اند؛ از آن جمله ایران دوران پهلوی، تركیه آتاتورك، مصر زمان عبدالناصر و جانشینان او، عراق عصر صدام حسین. البته قانون اساسی هیچیك از این دولت ها بجز تركیه، سكولار نبود و همگی بر اسلام بعنوان دین رسمی كشور تكیه داشتند. نیز قوانین مدنی آنها بخصوص در موارد مربوط به حقوق زنان مبتنی بود بر قوانین شرعی. با این حال، در همه این جوامع علیرغم نارضائی و خصومت و مقاومت روحانیون، تلاش های مهمی برای عرفی كردن جامعه و كاهش نفوذ مذهب بخصوص در رابطه با آموزش و سیاست و حقوق اجتماعی زنان انجام شد. این مثال ها نشان می دهد كه جوامع می توانند نه بتمام معنی سكولار و نه بتمام معنی مذهبی باشند. و مذهب می تواند از عرصه حقوقی و سیاست گذاری رسمی جامعه رانده شود یعنی كشور از لحاظ سیاسی سكولار باشد، اما از لحاظ اجتماعی و بخصوص فرهنگی مذهبی بماند.

نمونه جالب از این دست، کشور تركیه است كه وجود قانون اساسی سكولار آن یعنی سكولاریسم سیاسیحقوقی اش نافی وجود ارزشهای پدرسالارانه سنتی و اعتقادات مذهبی مردم نبوده و نیست. مثلاً با آنكه تا همین چندی پیش استفاده از نشانه های مذهبی در مكانهای عمومی دولتی (مانند مدل فرانسه) ممنوع بود، در عین حال، آموزش مذهب در مدارس تحت نظارت بازرسان وزارت آموزش از سال ١٩٨٠ به بعد اجباری بوده است. به همین دلیل می شود گفت كه سكولاریسم پدیده مطلقی نیست و به درجات یا سطوح متفاوتی در جوامع وجود دارد. مثلا لائیتیسه در فرانسه رادیكال ترین درجه جدائی مذهب از دولت است. نه تنها در قانون اساسی ١٩٠۵ آن این نكته به صراحت ذكر شده، بلكه استفاده از هر نوع نشانه یا سمبل مذهبی در موسسات دولتی در این كشور غیر قانونی است. اما انگلیس را در نظر بگیرید كه مردم آن کشور، غیر مذهبی ترین جامعه اروپا هستند و آزادی مذاهب و مدارای اجتماعی به میزان زیادی در آن رعایت می شود. اما هنوز قانون «ضد كفر» در این كشور وجود دارد و رهبری كلیسای انگلیكان، مقامی سیاسی است كه توسط ملكه انگلستان انتصاب می شود.

شاید بتوان گفت كه سطح توسعه اجتماعی و اقتصادی تا میزان زیادی در رشد و بقای ارزشها و روابط عرفی یا سكولار در جامعه تعیین كننده است. با این حال تحولات سیاسی دو دهه گذشته نشان می دهد كه تحول جوامع انسانی در یك خط مستقیم و با گذار از مراحل مشابه صورت نمی گیرد، بلكه با افت و خیزها٬ وقفه ها و انحرافات متعدد همراه است و مذهب حتی در كشورهای قانوناً سكولار قدرت خزندگی عجیبی دارد كه می تواند به تدریج و با ترفندهای گوناگون دوباره خود را رسماً وارد عرصه سیاسی كند و بر رفتارهای اجتماعی تأثیرات حیرت آوری بگذارد. بعلاوه محافظه كاران و رهبران مذاهب به تلاش خود برای تأثیر گذاری بر سیاست ها و قوانین دولتی ادامه می دهند. بطور مثال، ایالات متحده آمریكا از كشورهای انگشت شماری است كه ‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ماهیت غیر مذهبی دولت و فقدان یك دین رسمی در قانون اساسی آن تأكید شده. با اینحال مداخله و نفوذ سیاسی و اجتماعی مذهب در زندگی اجتماعی این كشور به حدی است كه می تواند تعیین كننده پیروزی یا شكست مهمترین مقام سیاسی كشور یعنی رئیس جمهور باشد. در واقع، ایالات متحده جامعه ای عمیقاً مذهبی و در حقیقت مركز فعالیت های بنیادگرایان مسیحی و یهودی است كه می كوشند بر سیاست های دولتی تأثیر بگذارند. با این حال همان اصل جدائی دین و دولت مندرج در قانون اساسی مانع از آن است كه نهادهای قانونی و اجرائی بدست رهبران مذهبی بیفتد و همین قانون به شهروندان امكان آنرا نیز می دهد تا تصمیمات اجرائی و مقررات دولتی را بدون وحشت از خشونت قانونی و فراقانونی دولت و اتهام كفر و الحاد به چالش كشند.

با این حال، هرچند وجود دولت سكولار لزوماً و در هر شرایطی به معنی وجود دموكراسی نیست، اما قاعدتاً می توان انتظار داشت كه جدائی امرمقدس (دین) از امر دولت، یعنی سكولاریسم، به تدریج و با توجه به وجود عوامل دیگر (از جمله توسعه اقتصادیشرایط رسیدن به دموكراسی را فراهم كند. تبعاً منظور از دموكراسی هم فقط حق رأی داشتن و هر چهار یا پنج سال در انتخابات شركت كردن نیست و شرایط دیگری هم دارد، از جمله استقرار دولت های انتخابی متكی به قانون و پاسخگو به مردم، حرمت به آزادی های فردی و سیاسی، پذیرش حق دگراندیشی و دگرباشی و تحمل تفاوت های فكری و رفتاری و اخلاقی از جمله آزادی مذهب و بی مذهبی. این عوامل ابزار مهم فعال كردن و تحرك بخشیدن به جامعه اند و بخصوص به سود اقشاری عمل می كنند كه بدلائل جنسیتی، قومی، نژادی یا طبقاتی از امكانات جامعه بطور كامل بهره مند نیستند. به همین جهت می توان گفت سكولاریسم یك تحول فكری اجتماعی نیز هست كه آزادی وجدان، اندیشه و فعالیت سیاسی را در بطن خود پرورش می دهد.

درحقیقت وجود دولت سكولار به خصوص در كشورهای چند قومی و چند مذهبی برای ایجاد هم پیوستگی ملی ضروری است. زیرا وقتی تبعیضات قانونی علیه اقلیت های مذهبی یا قومی وجود داشته باشد و آنان در وضع قوانین، مشاركتی نداشته باشند امنیت روانی و اجتماعی و احساس تعلق و پیوند در سرنوشت ملی نیز وجود نخواهد داشت، و تنها ابزار خشونت دولتی، اطاعت از قوانین را میسر می كند. بدیهی است در چنین جامعه ای مفاهیم حقوق و وظائف شهروندی و آزادی و دموكراسی نیز معنائی ندارد. بعلاوه چون دولت مذهبی خود را مجری قوانین آسمانی و دارنده حقیقت مطلق می داند وجود افراد غیر مذهبی یا تعابیر متفاوت از مذهب را نفی خود و اعتقادات خود، تلقی می كند پس با استفاده از هر ابزاری از جمله خشونت فیزیكی می كوشد دیگران را مجبور به پذیرش یا تظاهر به پذیرش حقیقت مورد قبول دولت كند. اما دولت سكولار چون هویت و جانب گیری مذهبی ندارد و زیر سلطه قوانین و اخلاقیات هیچ مذهبی نیست به سود یا زیان هیچ مذهب خاصی هم عمل نمی كند در نتیجه، قوانین مدنی و جزائی چنین دولتی شمول همگانی پیدا می کنند. اصل برابری در برابر قانون در صورت وجود شرایط لازم دیگر، تأمین كننده حق شهروندان بدون توجه به جنسیت٬ وابستگی مذهبی یا قومی آنان به آزادی مذهب در حوزه خصوصی و نیز آزادی بی مذهبی است. نیز چون دولتمردان در جایگاه رهبران مذهبی قرار ندارند امكان تردید و تأمل یا انتقاد از اعمال و سیاست های آنان بدون خطر اتهام كفر و ارتداد وجود دارد. بنابراین برخلاف ادعای برخی روشنفكران پوپولیست غربی یا غرب نشین، رسالت تاریخی سکولاریسم به پایان نرسیده و در رأس مطالبات برابری طلبان و دموكراسی خواهان در جهان و در ایران قرار دارد.

- مدرسه فمینیستی: به نظر شما رابطه کمپین یک میلیون امضاء با امر دینی در زندگی روزمره مردم چگونه می تواند باشد؟ یعنی این رابطه از چه نوعی می تواند باشد از جنس «طرد»، «امتناع»، نادیده انگاری یا تعامل، همدلی و...؟

- هایده مغیثی: رابطه كمپین یك میلیون امضا با امر دینی رابطه ظریف و حساسی است. زنان فعال این جنبش، در پروسه تلاش برای كسب حقوق برابر در قوانین خانواده، به عقلانیتی متوسل شده اند كه با عقلانیت محافظه كارانه مذهبی، آشکارا تفاوت دارد. و از همین رو است كه سكولاریزاسیون برای مبارزات حقوقی زنان اهمیت ویژه ای پیدا می کند. عقلانیت محافظه کار مذهبی با تصمیمات و دستورات دینی سروكار دارد كه با تعقل، استدلال، اختیار و انتخاب فرد مناسبتی ندارد. از نگاه مذهب، انسان ها برابرند اما تنها از دیدگاه وظائف و مسئولیت های مذهبی. آموخته های دینی در تعابیر محافظه كارانه تمام ادیان از جمله مسلمانان، بر نابرابری، جنسیتی استوار است. برای فرد مومن این نابرابری عدالت محض است؛ مگر آنكه تعبیر دیگری را بپذیرد كه با توجه به شرائط زمان تنها بر پیام اخلاقی و انسانی مذهب تكیه دارد نه پیام قانونی آن. در چنین صورتی این شخص را می توان متدین سكولار دانست. اكثریت مطلق مردم عادی معتقد به مذهب در ادیان گوناگون، از جمله اكثر مسلمانان از همین مقوله اند یعنی بیشتر به آموزه های اخلاقی و آئین ها و شعائر دینی توجه دارند تا به دستورات فقهی آن و از مداخله و مزاحمت محافظه كاران مذهبی در زندگی خصوصی خود بیزارند. در مورد دستورات و آئین های مذهبی نیز مردم عادی كاملاً انتخابی و بر حسب مقتضیات و امكانات خود عمل می كنند و قضاوت اخلاقی و تحمیل آن به دیگران را هم وظیفه دینی تلقی نمی كنند. فعالین كمپین تا آنجا كه من می توانم از دور قضاوت كنم هم افراد سكولار و هم افراد متدین را گرد هم آورده است. مادام كه همكاری و همراهی بر پذیرش آزادی وجدان و تفاوت های اخلاقی و فكری فعالین استوار باشد نگرانی، موردی ندارد. فكر می كنم اصل پذیرش آزادی وجدان و احترام به اعتقادات مردم (كه مخاطبان اصلی كمپین هستند) جای بحث ندارد، چون اكثریت افراد سكولار «غیر مذهبی» هستند نه «ضد مذهبی». اما توضیح تفاوت این دو مقوله كه حكومت های مذهبی و محافظه كاران دینی تلاش در مخدوش كردن آن دارند ضرورت دارد.

روشن تر بگویم، یكی از عوارض نظام های توتالیتر این است كه نه تنها خود به فریب و ریاكاری متوسل می شوند، بلكه فریب و ریاكاری (یعنی تظاهر به پیروی از یك ایدئولوژی یا مذهب خاص) را به وظیفه شهروندی و یك ضرورت سیاسی و قانونی تبدیل می كنند. در حقیقت آنان مشوق پرورش شهروندانی هستند دو شخصیتی كه نه تنها در برابر اتوریته حكومتی بلكه در برابر ارزش ها و رفتارهای عامه نیز تسلیم باشند، بطوری كه به تدریج داوطلبانه در فریب اجتماعی علیه منافع خود مشاركت می كنند. توجه دارید كه من از مشاركت «داوطلبانه» صحبت می كنم نه از رفتارهائی كه در یك نظام استبدادی افراد برای ادامه حیات و فرار از مجازات مجبور به رعایت آن هستند. به هر رو، وظیفه افراد آگاه و عدالت جو است كه از مشاركت در فریب اجتماعی خودداری كنند و به ترویج مهمترین اصل زندگی اجتماعی بپردازند كه پذیرش و احترام به تفاوت های فردی است.

- مدرسه فمینیستی: به نظر شما آیا جنبش های اجتماعی وظیفه شان «خرافات زدایی» یا به معنای کلی تر، تغییر نگرش و رفتار آیینی و مناسکی مردم است یا فعالیت در جهت استقرار نهادهایی است که شهروندان را قادر سازد تا بتوانند امکان انتخاب بیشتری داشته باشند؟ و آیا اساساً قرار است «خرافات» و رفتارهای غیرعقلانی در جامعه ای سکولار به طور کلی از بین برود؟

- هایده مغیثی: مرز و حدود احترام به اعتقادات مذهبی مردم یا پذیرش خرافات مذهبی نكته چندان روشنی نیست و توهم در این مورد بسیار است. در این رابطه بگذارید از اینجا آغاز كنم كه در هر جامعه شهروندانی كه روابط استبدادی، ظالمانه و غیر انسانی را می بینند و در مورد آن سكوت نمی كنند، افرادی هستند دارای مسئولیت اجتماعی و سیاسی. می توان چنین افرادی را در معنای وسیع كلمه روشنفكر دانست. اعمال و رفتار روشنفكر، چه بخواهد و چه نخواهد، بطور مستقیم و غیرمستقیم مورد مشاهده، قضاوت و تأسی مردم عادی قرار می گیرد. هر چقدر روشنفكر تلاش كند با تقلید از رفتار و گفتار مردم خود را «مردمی» جلوه دهد، تفاوت بینشی و رفتاری او از دید مردم پنهان نمی ماند. اتفاقاً تجارب انقلاب بهمن نشان می دهد كه مردم عادی (اگر به حال خود گذاشته شوند) با تمایز رفتاری و گفتاری روشنفكران مسئله ای ندارند. حتی برای دانش و آموخته های روشنفکران احترام قائلند و انتظار دارند كه آنها بتواند مسائل اجتماعی و سیاسی را روشن تر ببینند و توضیح دهند و احتمالا راه حلی پیشنهاد كنند.

متاسفانه روشنفكران پوپولیست یا «مردم زده» اغلب احترام به اعتقادات مردم را با دنباله روی از این اعتقادات اشتباه می گیرند. این دنباله روی آنان را به مردم نزدیك تر نمی كند بلكه سبب سردرگمی مردم می شود. وظیفه روشنفكر اشاعه خرد، تفكر و احترام به تفاوت ها و تلاش برای بالا بردن سطح آگاهی جامعه است نه اشاعه فرهنگ سازشكاری، تظاهر، دوگوئی و دونمائی تحت عنوان احترام به اعتقادات مردم.

از آن گذشته همه اعتقادات مردم مثبت، سازنده و در خور احترام نیست. مثلاً آیا باید به اعتقاد و سنت مثله كردن آلت تناسلی زنان (Mutilation Genita Female) احترام گذاشت و در مورد آن سكوت كرد چون این سنتِ ستم بار ریشه در باورهای مردمی دارد و به اشتباه سنتی اسلامی پنداشته می شود؟ ممكن است بگوئید میزان، آزار و بی آزاری سنت ها است و بعضی از سنت ها و مراسم زنان را نمی توان با مثله كردن آلت تناسلی آنان مقایسه كرد. این حرف كاملاً درستی است. اما معیار سنجش تنها بی آزار بودن یك سنت نیست. باید دید آیا تداوم یك سنت در جهت توان بخشی اجتماعی و فردی (empowerment) زنان، اعتماد بنفس دادن به آنان، و عاملیت (agancy) آنان است یا نه. روشن تر بگویم، اخیراً بحثی٬ عمدتاً در خارج از كشور درباره فعالان كمپین یک میلیون امضاء و مراسم آش نذری در گرفت. قضاوت من در این مورد بر مبنای اصلی كه قبلا ذكر كردم است. یعنی توزیع آجیل مشكل گشا، پختن آش نذری و سفره نیاز گستردن چه اثر مستقیمی در زندگی و توانمندی زنان می تواند داشته باشد. تأثیر چنین مراسمی ممكن است برای شخص نیازمند آرامشی گذرا و برای شركت كنندگان در مراسم، فرصت ارتباط اجتماعی و همبستگی زنانه باشد. این بخودی خود منفی نیست. اما پیام نهفته همه آنها اینست كه اراده، تلاش و عمل انسانی در تحقق یك خواسته یا یك نیاز، نقش چندانی ندارد. پس باید به یك نیروی آسمانی یا به مقدسین و امامان متوسل شد تا گره بسته را بگشایند. استفاده از چنین سنت هائی بعنوان یك تاكتیك سیاسی در یك جنبش اجتماعی این پیام انفعالی را پررنگ تر می كند. تبعا برخورد با این گونه سنت ها با توجه به الویت های یك مبارزه اجتماعی و مسائل عاجلی كه پیش رو دارد تعیین می شود. یعنی با توجه به شرایط بسیار دشواری كه فعالین كمپین با آن روبرو هستند، شاید برخورد با سنت ها و مراسم خرافی مذهبی یا فرهنگی از اولویت های درجه اول آنان نباشد. این تا حدودی قابل درك است. حتی شركت كردن در مراسم آش پزان نیز به احترام مادران همكاران زندانی كاملاً موجه است. آنچه موجه نیست استفاده از چنین سنت هائی بعنوان «یك تاكتیك سیاسی» تحت عنوان همراهی با «مردم» است. بخصوص با توجه به اینكه اعتقاد به مذهب لزوماً به معنی پذیرش همه آداب و رسوم و رفتارهای خرافی نیست و همه افراد متدین نیز خرافی نیستند. مشاركت در سنت های خرافی یا ضد عاملیت انسان و تخدیر كننده یا تسكین دهنده، نوعی اعتبار دادن به خرافه است.

كلام آخر این كه تاكتیك ها و برنامه عمل كمپین یک میلیون امضاء مثل هر مبارزه اجتماعی دیگر در پروسه تجربه، انتقاد سازنده و بازنگری، شفاف و پالوده می شوند. طرح این پرسش ها خود نشانه بلوغ فکری و خودباوری فعالان كمپین و جنبش زنان در ایران است. من این را قدم مهمی در متحول ساختن فرهنگ اجتماعی سیاسی ایران می دانم و به شما درود می فرستم.