کارگری - حرفه: شرافت
اسماعیل
محمدولی (کارگزاران): تصویر شماره 3 زنی را نشان میدهد كه پشت دستگاه
خیاطی كارخانه كفش ملی نشسته و با دقت كار میكند. با این عكس میشود تاریخچه یك
زندگی كارگری را نوشت. حتی میتوان برنامه روزانه این كارگر را هم حدس زد. اینكه
صبحها چه ساعتی از خواب بیدار میشود، در مسیر كارخانه به چه
چیزهایی فكر میكند، در ظرف غذایش چه دارد، دستمزدش چقدر است، چه كسانی محتاج كار
او هستند، كرایه خانهاش چقدر است و... این حقیقت عكس است كه بر خلاف تبلیغات،
نیازی به فریب دادن مخاطب ندارد؛ با ثبت لحظهای، یك زندگی ثبت شده و حقیقتی كه
نمیتوان انكارش كرد: این كارگر شایسته آن است كه نامش در فرهنگ لغات مقابل واژه
«شرافت» قرار بگیرد. «غلامرضا حافظالقران» از عكاسان قدیمی مطبوعات است كه قریب
به 20 سال سوژه اكثر آثارش كارگران بودهاند. عكسهایی كه از آرشیو او برای این
مصاحبه انتخاب كردیم گواهی بر دوران رونق واحدهای بزرگ صنعتی هستند كه این روزها
دیگر نامشان را نمیشنویم.
عكس 1: معدن
سنگرود
سنگرود معدن
بزرگی بود كه اكثر كارگرانش هم بومی بودند. ذغالسنگ استخراج میكردند؟
بله. ذغالسنگ
بود. یادم است كه 10، 11 دهنه تونل داشت كه وقتی ما صبح وارد یكی از تونلها شدیم
نزدیكی غروب خارج شدیم. تونلهای طولانی داشت كه در هر كدام از آنها صدها كارگر در
هر شیفت كار میكردند.
میتوانی
فضای تونل را توصیف كنی؟ شاید اینطور تصویری از كاركردن در معدن بسازی.
تونل یك متر
در یك متر بود. شبیه یك لوله...
پس تمام
مسیر باید به حالت خم شده حركت میكردید.
بله. در طول
مسیر تونل نمیشد كمر راست كرد. كارگران هم یا نشسته كار میكردند، یا خم شده
بودند. اما چیزی كه واقعا ترسناك بود تیرهای چوبی بودند كه در واقع وزن كوه را
تحمل میكردند.
تونلها به
عمق شیب داشتند یا افقی پیش رفته بودند؟
زیر كوه
افقی تونل كنده بودند. اما شیب ملایمی هم داشت كه چون كف تونل پر از سنگریزه بود
با یك لحظه غفلت سنگریزهها نقش چرخ را بازی میكردند و خلاصه معلوم نبود كجا
ببرندت.
این عكس از
داخل تونل است اما تا جایی كه میدانم در معادن ذغالسنگ به دلیل وجود گاز متان و
امكان انفجار اجازه عكاسی نمیدهند.
به همین
دلیل امكان فلش زدن یا استفاده از نور نبود. تمام منبع نور داخل تونل چراغهای كمسوی
روی كلاه ایمنی است. میدانی كه در تونلها همیشه گاز متان بیشتر از استاندارد
وجود دارد و یك جرقه كافی است تا كوه منفجر شود. برای این عكس یك دوربین مكانیكی
دستم بود كه حتی باتری نورسنجش را هم
درآوردم. نمیدانم در آن هوا چطور كارگران ساعتها كار میكردند.
من وقتی با
كارگران قدیمی معادن ذغالسنگ حرف میزنم همگی از مشكلات تنفسی مینالند. یادم است
یكی از كارگران در بیرجند میگفت شبها همسایهها از صدای خسخس سینه من شكایت
دارند.
دقیقا همینطور
است. من 6، 7 ساعت توی تونل بودم. وقتی بیرون آمدم دوده ذغال آنقدر زیاد بود كه
چندین ساعت بدنه دوربین را تمیز میكردم اما پاك نمیشد. فكر كن كسی كه روزانه 12
ساعت چندین سال در این شرایط كار میكند چه بلایی سر ریههایش میآید.
این عكس را
در سال 74 انداختی. یكی دو سال بعد از این تاریخ انفجاری در یكی از تونلها رخ داد.
بله و 25
كارگر كشته شدند. عاملش هم انفجار گاز متان بود كه باعث تخریب دیواره تونل و لهشدن
كارگران زیر وزن كوه شد. انفجار گاز متان به تنهایی وحشتناك است. متلاشی میكند.
نمیدانم دیدی یا نه.
3 سال پیش در انفجار معدن
«باب نیزو» كرمان دیدم. كارگران گاز متان را كه قدرت انفجاری دارد تنفس میكنند و
بعد كه گاز منفجر میشود نهتنها هوای اطرافشان كه از داخل بدن، یعنی گاز متانی كه
در ریههایشان جمع شده هم منفجر میشود.
وحشتناك
است. بدنهای تكهتكه و فسیل شدن بین همان ذغالسنگهایی كه برای استخراجشان زمین
را میكنی.
وحشتناكتر
این است كه در چنین شرایطی كار كنی و بعد یك روز معدن را تعطیل كنند و بگویند از
این به بعد از چین وارد میكنیم و استخراج دیگر به صرفه نیست. بنابراین خداحافظ.
تو میمانی و دردها و مریضیهای سالها كار كردن در تونل و البته بیپولی.
عكس 2: كفش
شادانپور
در این عكس
كارگر مشغول پاره كردن یك چكمه است. ندیده بودم. مربوط به كدام قسمت كارخانه میشود؟
وقتی وارد
كارخانه كفش شادانپور میشدم نمیدانستم كدام قسمتش بروم. بوی چرم و چسب آدم را
گیج میكرد. یكبار از در اصلی كه وارد شدم، انتهای كارخانه سمت راست یك قسمتی بود
كه من بعد از چندبار رفتن تازه كشفش كردم. قسمتی بود كه چكمههای لاستیكی را میآوردند
و چند كارگر كارشان این بود كه این چكمههای
كشاورزی را خالی كنند و شن و ماسه و گلی كه كف این چكمهها بود را جدا كنند و
تمیزشان كنند و بعد بخشهای مختلف چكمه را ببرند تا برود برای ذوب شدن و ساختن
چكمههای جدید. چون این چكمههای پاره و كهنه مدتها بدون استفاده توی انباری كشاورزان مانده بود گاهی چیزهای عجیبی از داخلش در میآمد.
مثلا یكبار چكمه را كه خالی كردند دیدند یك مار افتاد كف كارخانه.
بعد از
تعطیلی كفش شادانپور عكسی از كارخانه متروك گرفته بودی.
بله. بعد از
اینكه كارخانه تعطیل شد وقتی رفتم و همان قسمت را دیدم با شیشههای شكسته و آن
برهوت سالن تولید و... فكر میكردم این همه كارگری كه خرج زندگیشان را از همین
كار درمی آوردند الان كجا هستند. خبر داری چه بلایی سر كارخانه آمد؟
بعد از
واگذاری به بخش خصوصی تمام كارگران را كه اخراج كردند و بعد ابزار تولید را
فروختند و سولههای خالی را هم اجاره دادند- نمیدانم- یا فروختند برای انبار كالاهای
احتمالا وارداتی.
بعد از
تعطیلی كارخانه هربار كه گذرم به حوالی شادانپور میافتاد تك تك كارگرانی كه جلوی
لنز دوربینم آمده بودند از نظرم میگذرند. فقط كفش شادانپور نبود. اطراف میدان
شهدا هم كفش ایران بود كه حالا اثری ازش نیست. یا همین كفش ملی...
عكس3: كفش
ملی
كفش ملی را
كه كلا منحل كردند. اما عكسش هست...
عكسبرداری
تمام قسمتها و شركتهای گروه صنعتی ملی حدود 10 روز طول كشید. خیلی كارگر داشت.
اگر اشتباه
نكنم 21 شركت تولیدی بود كه مجموعش میشد گروه صنعتی ملی. حدود 10 هزار كارگر
داشت. خیاطی داشت بخش جوراب و دمپایی و حتی تسمههای صنعتی هم تولید میكرد. داخل
كارخانه قسمت ریسندگی هم داشت. یك شهری بود برای خودش.
این عكسی كه
از كفش ملی گرفتی را نگاه میكردم چهره این پیر زن به نظرم میتواند نماد جامعه
كارگری باشد. ما میتوانیم پشت این عكس زندگیاش را ببینیم. جالب است كه در عكسهای
تو برعكس آنچه در تبلیغات مرسوم میبینیم كارگران آدمهای بیچاره و واماندهای
نیستند. این عكس را از چه قسمتی گرفتی؟
قسمت كفشهای
ورزشی است. كتانی و اینجور چیزها. كفشهای ارزان، سبك و راحتی بودند.
عكس 4: بافت
آزادی
فكر میكنم
كسی كه گذرش به كارخانههای نساجی افتاده باشد نمیتواند صدای دستگاهها را فراموش
كند.
وارد نساجی
كه میشدی غبارهای پنبه روی هوا بود. میدیدی موقع تنفس داخل ریه میشوند. صدای
ماشین آلات نساجی كه میكوبید هم انگار توی مغز ما میكوبید. برای حرف زدن باید
دهن را میچسباندی به گوش طرفت. با تمام وجود داد میزدم اما طرف نمیفهمید چی
دارم میگویم.
پس كارگر
بافت آزادی را تصور كن كه روزی 8 ساعت در چنین محیطی كار كند و چند سال بعد بگویند
كارخانه تعطیل است برو.
خیلی مواقع
بیشتر از چند ساعت. چند شیفت پشت سر هم.
یادم است كارگرها میگفتند بیرون از
كارخانه هم هیچ صدایی غیر از صدای كوبیدن ماشینها نمیشنویم. میگفتند موقع خواب
یك صدای سوت ممتد توی گوشمان است.
من هم ساعتها
بعد از خروج از كارخانه فقط صدای تق تق دستگاهها توی گوشم بود. اصلا متوجه صدای
ماشینها توی خیابان نبودم. با اینكه فقط چند ساعت داخل بودم. با اینكه من میتوانستم
بین كار بیایم بیرون از سالن تولید و استراحت كنم اما آن كارگر نمیتوانست حتی
برای چند ثانیه خط تولید را ترك كند.
اگر یادت
باشد یك كارگری هم بعد از تعطیلی كارخانه خودش را دار زد.
بله. این
خودكشی هم یك ماجرای وحشتناكی داشت.
بله. چند
ماه بود كه كارگرها حقوق نمیگرفتند. چون تولید نبود اما همچنان میآمدند به محوطه
كارخانه. اینطور كه از همكاران این كارگر شنیدم گویا همسرش از خانه تماس میگیرد
كه هرطوری هست یك پولی جور كن چون از شهرستان مهمان رسیده. این كارگر هم میرود
سراغ یكی از مدیران و میگوید یك
مقدار از حقوق معوقه را بدهید. خلاصه به 2هزار تومان هم راضی بوده تا مثلا جلوی
مهمان آبروداری كند، اما موافقت نمیشود. بعد بر میگردد به سالن و همكارش برایش
چای میریزد. چای را نمیخورد. میرود به یكی از سالنهای متروكه. مدتی بعد همكارش
میرود دنبالش كه بیا چای سرد شد میبیند كه خودش را حلقآویز كرده.
انگار چایاش
زیادی سرد شده بوده.. اینطور كه من متوجه شدم تعطیلی كارخانهها یك روالی دارد كه
همه جا تكرار میشود. یك دفعه اتفاق نمیافتد. اینقدر میبرند و میآورندشان كه
كارگر واقعا مستاصل میشود. اگر توجه كرده باشی این كارگران چه در زمان كار
كردنشان چه در قراردادهایشان، چه در
هنگام دستمزد گرفتن و چه در زمان تعطیلی كارخانه و اخراجشان... به اینها نامردی میشود...
شاید كلمه مناسبی نباشد اما همین واژه است دقیقا. این طبقه در بدترین شرایط كار میكنند،
با همه مدارا میكنند در موقعیتهای ویژه اینها جلو هستند اما شرایط كه عادی میشود
كسی كاری به كارشان ندارد. اصلا كسی صدایشان را نمیشنود. از دور كه نگاه میكنیم
انگار اینها كالاهایی هستند كه فقط در موارد خاصی استفاده دارند و بعد هم كه مورد
استفادهشان گذشت دور میاندازندشان. حتی خود ما آدمهای رسانهای هم توجهی به
كارگران نداریم. اگر قانونی بگذارند كه تمامی كارگران از چتر قانون كار خارج شوند
كسی اصلا متوجه نمیشود اما خدا نكند كه یك آدمی متعلق به فلان جناح سیاسی در یك
جزیرهای... كل مطبوعات و تلویزیون حساس میشوند..
رسما تراژدی
میسازند. حالا تلویزیون كه هیچ اما در مطبوعات هم اگر توجه كنی من و تو هستیم.
رفقای من و تو هستند. ما خودمان هم تابع قانون كار هستیم و با همان شرایط كار میكنیم
اما در مطبوعات معمولا حساسیتی در مورد مسائل كارگری دیده نمیشود.
بله. وقتی
بحث مشاغل سخت و زیانآور مطرح است انگار نمیدانیم كه شغل خودمان هم مشمولش میشود.
عكس 5: پارس
متال
كارخانههای
بزرگی كه با ذوب فلزات سروكار دارند هم فضای عجیبی دارند.
اول فقط دود
میبینی و بوی فلز ذوب شده استنشاق میكنی. برادههای ذوب شدهای كه به اطراف
پرتاب میشوند و اگر به بدن بگیرند... حرارت محیط كارگاه غیر قابل تحمل است. نمی
شود محاسبه كرد ذرات این فلز مذاب كه تخلیه میشود كجا پرتاب میشود. تجهیزاتشان
هم توی عكس مشخص است. یك لباس معمولی كار كه اگر فلز مذاب به آن بپاشد میسوزد و
به بدن میرسد.
توی این
كارخانهها از روی آثار سوختگی میشود فهمید هر كارگر چقدر سابقه كار دارد.
http://kargozaaran.com/ShowNews.php?7772