‍‍‍‍دوشنبه ۲۱ مرداد ۱۳۸۷ - ۱۰ اوت ۲۰۰۸

سكوت و انفعال در طیف اپوزیسیون جمهوری خواه

 

محمود راسخ

mrassekh@freenet.de

 

از زمان انتخاب احمدی نژاد به ریاست جمهوری سكوت و انفعال محسوسی طیف اپوزیسیون جمهوری خواه را در داخل و خارج از كشور فراگرفته است. این سكوت و انفعال با گذشت ماه‌ها و سال‌ها به تدریج عمیق‌تر شده به طوری كه اكنون فعالیتی محسوس از جایی و در جایی كم‌تر دیده یا شنیده می‌شود.

نه این كه گمان كنید من بر این باورم كه پیش از آن تشكل‌های اپوزیسیونِ خواهان براندازی فعالیتی چشم‌گیر یا مثمر ثمر را كه از روی حساب و كتاب و با نقشه و برنامه و استراتژی حساب شده و روشنی طراحی شده باشد به مردم ارایه داده و می‌كوشیدند با فعالیت مستمر خود پشتیبانی مردم را به آن جلب كرده و آنان را در مبارزه با رژیم فعال نمایند. نه. چنین چیزی پیش از این هم وجود نداشت. ولی خُب هر چیزی نسبی است. فعالیت‌های عملی تشكل‌های اپوزیسیون اكنون حتا نسبت به آن زمان، كه آن هم چندان توسعه‌ای نداشت، بسا پس‌تر رفته تا بدان اندازه كه می‌توان گفت به توقف رسیده است.

باز بگویم كه البته منظور من این نیست كه در ایران حركت‌های اعتراضی یا مقاومت در برابر زورگویی‌های مأموران رژیم یا اعتراض به بالا رفتن تورم و سخت‌تر شدن شرایط زندگی، به ویژه سخت‌تر شدن زندگی برای كارگران و زحمتكشان و حقوق‌بگیران و درجه‌ی نارضایتی عمومی از رژیم، اعتصاب‌های كارگری و حرفه‌ای، دانشجویی و غیره كاملاً فروكش كرده و جامعه در سكوت محض بسرمی‌برد. نه. این حركت‌ها وجود دارد و اغلب آن‌ها در شرایطِ سختِ خفقان و ترورِ اوباش رژیم ولایت فقیه انجام می‌گیرد. ولی در مقایسه با سال‌های پیش از احمدی نژاد افول سطح مبازه محسوس است. امروزه صحنه‌ی سیاسی در ایران و وضعیت اپوزیسیون جمهوری خواهِ خواهان براندازی، در داخل و خارج از كشور شباهت‌های زیادی با سال‌های ریاست جمهوری رفسنجانی و دوران پیش از دوم خرداد 76 دارد.

در آن ایام نیز یأس و نا امیدی عمیقی به امكان تغییر در شرایط سیاسی در كشور بر روحیه‌ی اجزای اپوزیسیون متشكل حاكم بود. این تصور رایج بود كه مردم هرگونه امیدی را به اصلاح و تغییر از دست داده‌اند و وضعیت حاكم بر كشور و خود را به عنوان سرنوشتی غیر قابل تغییر پذیرفته و خود را با آن سازگار ساخته‌اند. كه ناگهان زمین لرزه‌ی دوم خرداد 76 بوقوع پیوست.

در جریان انتخابات ریاست جمهوری آن سال، در ظرف مدت زمان كمی جنب و جوشی كه از زمان انقلاب به این سو دیده نشده بود در جامعه و بویژه میان زنان و جوانان پدید آمد و یأس و نا امیدی غالبِ سال‌های پیش به ناگهان به امید و دلگرمی بدل شد. امید و دلگرمی به امكان انجام تغییراتی كه خاتمی تنها به صورت حرف در سخنرانی‌هایش مطرح كرده بود، بدون آن كه برای تحقق آن‌ها برنامه و طرحی روشن و دقیق ارایه كرده باشد.

البته در آن زمان نیز در حركت و جنب و جوشی كه میان زنان و جوانان بوجود آمده بود متاسفانه اپوزیسیون جمهوری خواهِ متشكل نه در ایجاد آن و نه پس از انتخاب خاتمی به ریاست جمهوری در جریان‌های بعدی نقش فعال و مؤثری داشت. بلكه فقط به نقش ناظر و مفسر اكتفا كرد.

در واقع جنبشی كه پدید آمده بود جنبشی خود جوش بود. شاید پس از براه افتادن‌اش برخی از شخصیت‌ها، عناصر و گروه‌های سیاسی در دامن زدن و جهت دادن به آن فعال شدند ولی توده‌های وسیعی از زنان و جوانان كه اكنون فعال شده بودند به دور از تأثیر پذیری از این گروه‌ها فعالیت می‌كردند.

طبیعی بود كه گروه‌ها و سازمان‌های سیاسی در برابر چنین حادثه‌ی غیر منتظره‌ای به تفسیر و موضع‌گیری بپردازند. آنان به سه دسته تقسیم شدند. یك دسته در یك انتهای این طیف، نامزدی و انتخاب خاتمی به ریاست جمهوری را «كار خودشان» تلقی كردند. آن را اقدامی برای فریب مردم انگاشته مردود اعلام داشتند و وظیفه‌ی اپوزیسیون جمهوری خواه را مخالفت كامل با آن و افشای این فریب و عاملان آن قرار دادند.

دسته‌ی دیگر كه در انتهای دیگر طیف قرار داشتند، خاتمی را منجی و تنها فرد و جریانی را كه بعداً به اصلاح طلبان معروف شد تنها راهی اعلام داشتند كه می‌تواند رفته رفته و بتدریج در ساختار نظام جمهوری اسلامی تغییرها و اصلاحاتی را بوجود آورد و آن را از نظام ولایت مطلقه‌ی فقیه، ابتدا به ولایت فقیه انتخابی و سپس به جمهوری بدون پسوند استحاله دهد. و این راه را تنها راه نجات كشور تلقی كرده و وظیفه‌ی اپوزیسیون جمهوری خواه را پشیبانی از خواست‌ها و اهداف اصلاح‌طلبان و خاتمی و شركت فعال در مبارزه‌ی آنان برای تحقق آن اهداف تعیین كردند.

دسته‌ی سومی نیز وجود داشت. مانند جریان ما. كه هر چند می‌پذیرفت كه جریان اصلاح طلبان و در رأس آن خاتمی جریانی بود كه به «دست خودشان» و برای فریب مردم بوجود نیامده و شاید به طور ذهنی خواهان آن چنان اصلاحاتی نیز می‌بود- و همان طور كه دیدیم در عمل نیز دست به اصلاحاتی مانند آزادی نسبی مطبوعات و اقدامات همانند دیگر زد- ولی از سوی دیگر نمی‌توانست از محدودیت‌هایی كه نظام از یك سو و تركیب انسانی‌ِ نیروهای اصلاح طلب و سوابق و وابستگی‌های آنان به نظام، از خاتمی گرفته تا سایر افراد مؤثر آن، از سوی دیگر برایش ایجاد می‌كرد فراتر رود و در نتیجه در عمل شكستِ آن اجتناب ناپذیر بود.

چه برای غلبه بر تمامیت خواهان كه اهرم‌های اصلی قدرت را در اختیار داشتند و مانع اصلی در برابر اصلاحات و تغییرات اعلام شده توسط خاتمی و اصلاح طلبان بودند تنها نیرویی كه خاتمی و اصلاح طلبان می‌توانستند به آن تكیه كنند و به كمك آن اهداف اعلام شده‌ی خود را، با فرض این كه صادقانه خواهان چنان اصلاحاتی بودند، متحقق سازند، مردم بودند. اما برای تبدیل نیروی مردم به ابزار فشار بر تمامیت خواهان بسیج و سازمان دادن آنان لازم می‌آمد. ولی بسیج مردم به عنوان یك نیروی متشكل سیاسی و با آن به مصاف تمامیت خواهان حاكم رفتن در نهایت برابر بود با مبارزه و فعالیت برای واژگون كردن نظام اسلامی و این آن خط سرخی بود كه نه خاتمی و نه اصلاح طلبان حاضر بودند از آن عبور كنند. با توجه به این مسایل بود كه ما اهداف اعلام شده‌ی اصلاح طلبان را یك توهم می‌دانستیم. توهم نسبت به ماهیت نظام جمهوری اسلامی و توهم نسبت به اصلاح پذیری آن.

نزاع نظری میان این سه نظریه در تمام دوران ریاست جمهوری خاتمی ادامه داشت. تازه در سال‌های آخر ریاست جمهوری او و شكست اصلاح طلبان در تمامی جبهه‌ها و روی گرداندن مردم از آنان بود كه اغلب آنانی كه به خاتمی و اصلاح طلبان امید بسته بودند رفته رفته از او قطع امید كردند و به این موضع رسیدند كه جمهوری اسلامی مانند هر نظام مبتنی بر دكترین از درون اصلاح پذیر نیست و باید از بین برود.

از ذكر این مطالب می‌خواستم این نكته را یادآوری و برجسته كنم كه اپوزیسیون جمهوری خواه در جریان انتخابات ریاست جمهوری 76 و وقایع و حوادثی كه نامزدی خاتمی به ریاست جمهوری و انتخاب‌اش پدید آورد و جریان اصلاح طلبی، كاملاً غافل‌گیر شد. چون از روند تحولاتی كه در سال‌های ریاست جمهوری رفسنجانی در بطن جامعه و همچنین در درون اجزا و فراكسیون‌های حاكمیت جریان داشت هیچ تحلیل و شناخت درستی نداشت و قادر به پیشبینی كردن حوادث نبود. وقت خود را بیش‌تر صرف مشاهده و تفسیر بگو مگوهای میان جناح‌ها و سران نیروهای تشكیل دهنده‌ی نظام ‌كرده بود تا بررسی روندهای عینی و واقعی در جامعه.

جریان خاتمی و اصلاح‌طلبان به مدت هشت سال همه را به خود مشغول ساخت. ولی اپوزیسیون جمهوری خواهِ خواهان براندازی نه به تحقیق و بررسی علل آن غافل‌گیر شدن پرداخت و نه درسی از آن گرفت تا خود را برای زمانی آماده سازد كه اگر شرایط مشابهی باز پدید آمد، البته منظورم تكرار جریان دوم خرداد 76 نیست بلكه حركت و جنبش خودجوش مردم است، اولاً باز غافل‌گیر نشود و ثانیاً برای مقابله با آن طرح و برنامه‌ای داشته باشد و به جای باز ناظر و مفسرِ حوادث و وقایع بودن بتواند در آن‌ها مداخله و سیاست كند.

همان طور كه پیش‌تر گفته شد از زمان انتخاب احمدی نژاد به این طرف مرتب از سطح فعالیت اپوزیسیون جمهوری خواه كاسته شده به طوری كه داریم كم كم به سطح توقف كامل نزدیك می‌شویم. ولی البته در ایران وضع به همین حالت كنونی باقی نخواهد ماند. مقایسه‌ی وضعیت كنونی با دوران ریاست جمهوری رفسنجانی و سكوت و ركود مبارزه در آن زمان و سپس اشاره به زمین لرزه‌ی دوم خرداد را تا حدی به این سبب كردم تا نمونه‌ای زنده به دست داده باشم كه سكوت و ركود كنونی نیز گذراست و دیر یا زود جامعه با تكان‌های دیگری روبرو خواهد شد.

اما پرسش این است كه خُب با در دست داشتن تجربه‌ی دوم خرداد و بی‌عملی و بی‌برنامگی اپوزیسیون جمهوری خواه در آن زمان و بیش‌تر ناظر و مفسر بودن تا دخالت كردن و در صحنه‌ی سیاسی به طور عملی فعال بودن آیا می‌خواهیم این بار نیز همان گونه رفتار كنیم یا درس‌های لازم را از اشتباهات گذشته گرفته‌ایم و می‌خواهیم خود را برای روبروشدن با تكان‌های آینده‌ی اجتماعی آماده سازیم.

باید تا كنون برای بخش‌های پراكنده‌ی نیروهای چپ و جمهوری خواهان روشن شده باشد كه بدون وجود حزب و تشكیلاتی مدرن با برنامه و استراتژی روشن و شفاف و بالاتر از همه با فعالیت عملی، نه چپی‌ها و نه اپوزیسیون جمهوری خواه هرگز قادر خواهد شد مبارزه‌ای خردمندانه، مستمر و مؤثر را به پیش برد. البته حزب و تشكیلات همه چیز نیست كه مانند عصای موسا گره‌ی هر مشكلی را بگشاید. ولی بدون وجود آن هم كاری از پیش نمی‌توان برد. وجود حزب و تشكیلات هر چند شرطی كافی نیست ولی شرطی لازم است. همان گونه كه وجود ابر در آسمان به تنهایی كافی برای ریزش برف و باران نیست ولی برای آن كه باران ببارد و برف ریزش كند وجود ابر در آسمان شرطی مطلقاً ضروری است.

كارزار تبلیغاتی كه پس از انقلاب علیه حزب، سازمان و تشكیلات سیاسی، نه علیه احزاب، سازمان‌ها و تشكیلات موجود آن زمان، بلكه اصولاً علیه حزب، تشكیلات و سازمان سیاسی به طور مطلق، و به ویژه به دست اعضای سابق احزاب، سازمان‌ها، تشكیلات و عناصر سیاسی سازمان داده شد اثر منفی و تخریب كننده‌ی خود را بر صحنه‌ی سیاسی ایران به جای گذاشته است. تجربه‌ی مأیوس كننده‌ی انقلاب و عملكرد منفی و پر از خطا و اشتباه سازمان‌ها و احزاب سیاسی و همچنین روابط غیر دمكراتیكی درونی بسیاری از آن‌ها زمینه‌ی مناسبی شد برای تبلیغات زهرآگین، آگاهانه یا نا آگاهانه‌، و در بسیاری از موارد مغرضانه، علیه حزب، سازمان و تشكیلات.

اینان به جای آن كه به جای حزب و سازمان بد حزب و سازمان خوب را برگزینند، به جای رهبران بد، مستبد و زورگو رهبران خوب، آزادمنش و دمكرات را قرار دهند و به جای مناسبات غیر دمكراتیكی درون سازمان مناسبات دمكراتیكی را بر قرار سازند، به تبلیغ این موضوع پرداختند كه اصولاً وجود حزب و تشكیلات بخودی خود و فی‌حدذاته بد، مخرب و فاسد كننده است. غافل از این كه حزب و تشكیلات را مانند هر چیز دیگر در هر جامعه‌ای انسان‌های آن جامعه می‌سازند. و سرشت حزب و سازمان در هر جامعه‌ای از سرشت و فرهنگ انسان‌های همان جامعه ناشی می‌شود. نه می‌تواند از آنان بسیار بدتر و نه بسیار بهتر باشد. مناسبات غیر دمكراتیكی را همان اعضای حزب و تشكیلات بوجود می‌آورند. آشكار است كه عضویت در هر حزب و تشكیلاتی داوطلبانه است نه با زور و سرنیزه. در هر زمان و در هر شرایطی در برابر هر عضو و همه‌ی اعضا این گزینش وجود دارد كه از حزب و تشكیلات كناره‌گیری كنند. اگر اعضا نخواهند مناسباتِ هیچ حزب و تشكیلاتی نمی‌تواند غیردمكراتیكی باشد. رهبران زورگو و مستبد را اعضای زورپرست و مستبدهای كوچولو بوجود می‌آورند. مبلغان علیه حزب و تشكیلات معلول را به جای علت می‌گذارند. حزب و تشكیلات معلولی است كه در جامعه‌ی طبقاتی علل اجتماعی دارد. تا این علت‌ها وجود دارند حزب و تشكیلات نیز وجود خواهد داشت. حزب وسیله است. هر وسیله‌ای به خودی خود نه خوب است نه بد است. با چاقو هم می‌شود آدمی را كشت و هم می‌شود به دست یك جراح غده‌ای سرطانی را عمل كرد. هیچ انسان عاقلی با تركیدن یك دیگ بخار یا سقوط یك هواپیما نه حكم به جمع كردن همه‌ی دیگ‌های بخار خواهد داد و نه به انهدام همه‌ی هواپیماها. بلكه آن چه در زندگی واقعی انجام می‌گیرد این است كه سعی می‌شود علت تركیدن آن دیگ بخار و سقوط آن هواپیما را بیابند و آن را برطرف سازند. از این طریق در تكنیك ساختن دیگ و هواپیما پیشرفت حاصل می‌شود.

در جریان نفی حزب و سازمان و تشكل، این افراد شدند مبلغ و مروج خودخواهی، فردگرایی رادیكال، نفی تعاون و همبستگی و تعهد سیاسی، رواج بی‌مسؤلیتی و لجن مال كردن آرمان و آرمانخواهی، تبلیغ سطحی‌گری و مصرف باوری و وضعی كه در آن الگوی فرد مدرن نزد ایشان شخصی است خودشیفته كه آرمان عالی‌اش در زندگی «خور و خواب و شهوت» است. فاقد وجدان اجتماعی، حس تعاون و همبستگی و آگاهی سیاسی. نزد ایشان امروزه كسی كه سرش به كارهای شخصی و خصوصی و پیش‌پا افتاده و سطحی خودش گرم است شخصی زرنگ و عاقل تلقی می‌شود و آن كه از وجدان اجتماعی برخوردار است و در قبال وضع موجود احساس مسؤلیت می‌كند و شرایط سختی كه میلیون‌ها انسان محروم و زحمتكش در آن بسر می‌برند او را رنج می‌دهد و در توان خود و با همكاری و تعاون و همبستگی با دیگران در حزبی، سازمانی، تشكیلاتی برای دگرگون كردن این اوضاع كوشش و فعالیت می‌كند و عواقب نه چندان مطلوب آن را به جان می‌خرد نمود ساده لوحی، بی‌خردی و دیوانگی جلوه می‌كند. نزد ایشان فرد مدرن اجتماعی و سیاسی امروزه كسی است كه خود را فقط در قبال خود و سرنوشت خویش و جدا از دیگران و چه بسا در مقابل آنان، مسؤل و متعهد بداند. كسی است كه فقط خوشبختی خودش را مد نظر دارد و بر این باور است كه به تنهایی و جدا از دیگران می‌تواند به این خوشبختی خیالی دست یابد. الگویی كه نولیبرال‌ها از فرد آزاد و مستقل ارایه می‌دهند و در شیپور تبلیغاتی خود تبلیغ می‌كنند. كه خوشبختانه روز به روز شكست آن در پهنه‌ی زندگی واقعی بیش از پیش خود را نمایان می‌سازد.

البته سازمان‌های سیاسی ما نیز چه در گذشته و چه اكنون الگوهای خوبی برای پادزهر این تبلیغات مغرضانه و زهرآلود نبوده‌اند. در واقع الگویی كه آنان از آن پیروی می‌كنند همان الگوی فرد نولیبرال است. منتها در شكل سازمانی‌اش. سازمان‌ها نیز هر یك حصاری به دور خود كشیده و در خودخواهی و «فردگرایی» گروهی به سر می‌برند و می‌پندارند كه با جثه‌ی ضعیف و نهیف خود و به تنهایی قادرند در صحنه‌ی سیاسی ایران مثمر ثمری واقع شوند. نباید تعجب كرد كه مردم اعتنایی به این سازمان‌های جوراجور نكنند و آنان هیچ نقشی در صحنه‌ی سیاسی ایران ایفا ننمایند. چپ و اپوزیسیون جمهوری خواه ما بیش‌تر یك اپوزیسیون ذهنی است تا اپوزیسیون عملی و واقعی. چپ و اپوزیسیونی است كه در كله‌های افراد آن وجود دارد و نه در پهنه‌ی واقعی زندگی سیاسی و اجتماعی كشور.

تكان‌های آینده‌ی سیاسی و اجتماعی در ایران بدون هیچ شك و تردیدی در راه است و دیر یا زود با آن روبرو خواهیم شد. اگر نمی‌خواهیم این بار باز غافل‌گیر شویم و این قدر به عنوان ناظر و مفسر این دست و آن دست كنیم تا حاكمان خودكامه‌ی جمهوری اسلامی باز فرصت یابند و با استفاده از شیوه‌های سركوب و وعد و وعید اصلاح و دگرگونی بحران را از سربگذرانند و حاكمیت خود را بار دیگر برای سالیانی تثبیت نمایند باید اول با خرافات و دلبستگی‌های سازمانی و محفلی خود تسویه حساب كنیم و به اصلاح خود بپردازیم و در صورتی كه اختلافات واقعی و اساسی میان سازمان‌ها و جریان‌هایی كه از نظر مرام و دید سیاسی به هم نزدیك‌اند وجود ندارد به جدایی‌ها خاتمه دهیم و تشكیلات‌هایی را بوجود آوریم كه نه تنها در حرف بلكه در عمل و به طور واقعی از نظر كمی وكیفی در شرایطی باشند كه بتوانند به چالش‌های مبارزه با رژیم جمهوری اسلامی پاسخ‌های درخور را بدهند.