‍‍‍‍دوشنبه ۲۱ مرداد ۱۳۸۷ - ۱۰ اوت ۲۰۰۸

مدرنیته یا دموکراسی؟

 

تاملی بر

«نواندیشی و روشنفکری در ایران» - اثر باقر مومنی

 

«نو اندیشی و روشنفکری در ایران» عنوان کتابی از محقق ارجمند باقر مومنی می باشد که در اکتبر ۲۰۰۷ منتشر شده است. کتاب مجموعه ای از آثار نویسنده است که عنوان آن مضمون مشترک مقالات آن را روشن می سازد. اولین مقاله این مجموعه (به تاریخ ۱۲ اردیبهشت ۱۳۷۹)، رساله «نواندیشی و اندیشه های نو در ایران» است. این رساله، تاریخ فکر پیشتازان روشنگر نیمه دوم قرن نوزدهم ایران می باشد که در تحولات انقلابی آغاز قرن بیستم، انقلاب مشروطیت، نقش و نشان خود را بر جا نهادند.

 

هر خواننده این کتاب می تواند به روشنی از زمینه های شکل گیری این اندیشه ها، گرایشات سیاسی و اجتماعی مبتکرین آن ها، محتوای این اندیشه ها، دشواری ها و روش های متخذه برای پیشبرد این اندیشه ها،  و ... اطلاع یابد و پیرامون آن ها به بررسی بپردازد.  خواننده، با تفاوت ها در مواضع اجتماعی و در نحوه تفکر  پیشتازان روشنگری، و در تحلیل آن ها از جامعه و رفتارشان در جریان تدارک فکری انقلاب اجتماعی آینده ایران آشنا می شود. با این حال، «همه آن ها در یک اندیشه شریک بودند و آن عبارت بود از تغییر در اساس حکومت و ارتقاء کشور و جامعه به سطح تمدن آن روز اروپا. ... همه در برابر هرج و مرج استبدادی، یک نظام منظم قانونی را پیشنهاد کرده اند ... و «کلمه واحده» ای به نام «قانون» نیز وجود داشت که همه آنان را در یک صف قرار می داد و ترقی اجتماعی و ملی هدفی بود که همه به سوی آن راه می سپردند.»

 

نیمه دوم قرن نوزدهم، قریب دو قرن از انقلاب ۱۶۸۸ بریتانیای کبیر گذشته است. اروپا، این قاره کهن سال، انقلابات دیگری نیز از سر گذرانده و به همراه آمریکا، مرکز نوسازی جهان گشته اند. در کشورهای این بخش از جهان، تحولات اقتصادی تدریجی جامعه ای مدنی را شکل داد که کنشگران آن به تولید برای مبادله می پرداختند. این کنشگران، ازادی عمل، آزادی مبادله و آزادی بیان ایده های خود را مطالبه می کردند. با وحدت اندیشه حقوق  طبیعی انسان (به عنوان اصلی که شامل حق زندگی، آزادی، برابری، امنیت، مالکیت و مانند این هاست)  با حقوق جامعه مدنی، محدود کردن قدرت سیاسی زاده شد. بدون آزادی جامعه مدنی (یا آزادی بورژوائی)، اندیشه حقوق طبیعی تنها انتقادی می ماند. از سوی دیگر بدون دفاع از حقوق طبیعی، اندیشه تجارت آزاد به فکر دموکراتیک تبدیل نمی گشت. فکر دموکراتیک از اتحاد اندیشه ازادی با اندیشه برابری تولد یافت.  در سایه این تحولات دولت ملت هایی تشکیل شدند که با بهره گیری از یکپارچگی ملی و نیز خردگرائی در ساختار های خود به قدرت های سیاسی بزرگی تبدیل گشته بودند. انقلاب صنعتی، قدرت اقتصادی بی نظیری نیز بدانان داد. از این رهگذر، مبادله کالائی از سطح ملی فراتر و  در سطح جهانی گسترش یافت. دولت های نوسازی شده، استعمار جهان توسعه نایافته را، هدف سیاست بین المللی خود ساختند.

 

«نواندیشی و اندیشه های نو در ایران»،با طرح روابط ایران با اروپا از اواخر قرن هجده و اوایل قرن نوزده، و به خصوص درگیری های نظامی که به انعقاد قراردادهای گلستان و ترکمن چای با دولت روسیه و نیز قراردادهایی با دولت انگلیس منجر می شود، نتیجه می گیرد که «این دو جنگ روابط بازرگانی و سیاسی و حقوقی ایران را به ویژه با این دو دولت گسترش داد و در عین حال مسئولان حکومتی ایران را در قدم اول به فکر انداخت که به قشون خود سرو سامان دهند و آن را با انتظامات و تجهیزات جنگی جدید مجهز سازند.» در ادامه و در تایید نقش عنصر خارجی در شکل گیری اندیشه تغییر در میان مقامات حکومتی می خوانیم : «گسترش ناگزیر روابط همه جانبه ایران با خارج، که ناشی از خصلت تهاجمی استعماری سرمایه داری پیشرفته به کشورهای شرقی، و به ویژه به قصد تسلط بر هندوستان بود، نه تنها مقامات حکومتی ایران را نسبت به نظامات جدید حکومتی حساس کرد ... آنان را به فکر ایجاد تحول و استقراربعضی نظامات تازه در اداره کشور انداخت ...»

 

اما این تنها مقامات حکومتی نیستند که از تندبادهائی که رسیدن دنیای مدرن را خبر می دهند، متاثر می گردند.  «گسترش ناگریز روابط همه جانبه ایران با خارج، ... جامعه ایران و روابط طبقات و لایه ها گوناگون اجتماعی را نیز دستخوش تغییر ساخت. ... مهاجرت های گسترده از مردم طبقات متوسط و زحمتکش به خارج چشمگیر بود. در این دوران، گذشته از اشغال گاه گاه مقامات بالایی حکومت از جانب بعضی روشن بینان و مصلحان دولتی و اقدامات اصلاحی اداری و سازمانی آنان در دستگاه دولت، عناصر و نیروهای اصلاح طلبی نیز در میان طبقات متوسط و سرمایه داری جدید پیدا شدند که اندیشه تغییرات در سازمان حکومتی و برخی اصلاحات در نظامات سیاسی و اجتماعی را دامن م یزدند و به نشر اندیشه های نوین فلسفی اجتماعی سیاسی می پرداختند.»

 

حاکمین چه نوع تغییراتی را خواستار بودند؟ « دستگاه درباری و حکومتی، که تا این زمان مستقیما زیر نظر شاه و به دست یک صدراعظم و به صورت دلبخواهی و پر هرج و مرج سنتی قرون وسطائی ملوک الطوایفی اداره می شد، چندین بار به تقلید از دولت های اروپائی به ایجاد نهادهائی مانند کابینه وزیران – شامل شش وزارتخانه (اولین بار در ۱۲۷۵ ق. ۱۸۵۸ م) و «مصلحت خانه» (۱۲۷۶ق. ۱۸۵۹م) دست زد، که قرار بود کارهای دولتی در این سازمان ها مورد مشورت و صلاح بینی قرار گیرند و وزیران، که در برابر شاه مسئول بودند، به اداره امور بپردازند.» مومنی به درستی ادامه می دهد: «البته اقدامات تازه محدود به همین تاسیسات نبود، اما در حقیقت همه این ها صرفا یک تقلید سطحی ساده، بدون محتوا و بدون تدارک اسباب و مقدمات ضروری، و در عین حال بی نتیجه بود که پس از مدتی به کلی فراموش می شد.» منظور از «تدارک اسباب و مقدمات ضروری» چیست؟ بدیهی است که تحول برانگیخته از خارج، از بنیانی مادی در درون جامعه که آن ها را مطالبه کند برخوردار نبود. جمهوری، ملت و شهروند، مبتنی است بر تحقق حاکمیت مردم در مقابل حاکمیت سلطان. این جا حاکمیت سلطان برای جایگزین شدن با حاکمیت مردم اگر موضوعیت داشت (که نداشت)، به چه « اسباب و مقدمات ضروری» نیازمند بود؟

 

تشکیل جامعه مدنی و مطالبه حقوق مدنی به عنوان یک نیروی اجتماعی، نه تنها به چشم نمی خورد بلکه بر عکس، توسط مورخ ما از وجود نیروهای مرتجع «اشراف و روحانیان» آگاه می شویم که راه هر اصلاحی را سد می کنند. «صدراعظم میرزا حسین خان قزوینی مشیرالدوله (بعدها سپهسالار)، «بزرگترین مصلح دولتی آن عصر»،  تقریبا یک سال بعد از صدارت توسط «اشراف و روحانیان» که «شاه را به برکناری صدر اعظم ناگزیر ساختند (رجب ۱۲۹۰ اکتبر ۱۸۷۳)» برکنار می شود. بدیهی است که نیروی خارجی استعماری، بدون تردید با قدرت اقتصادی خود از تشکیل تدریجی اقتصادملی و طبعا جامعه مدنی جلوگیری می کرد و بر عکس به تقویت ارتجاع داخلی کمک می نمود. در این باره رساله اشاره می کند که  «تاسیس بانک شاهنشاهی ایران و امتیاز نشر اسکناس به انگلیسی ها (۱۳۰۶ ق ۱۸۸۹ م)» و «بانک استقراضی ایران (بانک رهنی ایران)، به روس ها واگذار گردید و این هردو، هم سازمان های دولتی و هم عده اِی از اعیان متنفذ دولتی و روحانیان و بازاریان را به زیر نفوذ خود در آوردند و در امور اقتصادی و سیاسی کشور نقش موثری بازی کردند.»

 

            تاثیر این عوامل یعنی ارتجاع داخلی و استعمار خارجی در رشد اقتصادی و اجتماعی ایران و انحراف آن به صورت زیر در می آید :«گسترش سلطه اقتصادی دو دولت استعماری از یک سو سبب رشد و تقویت لایه ای از سرمایه داران تجاری وابسته به کالاهای خارجی شد و از سوی دیگر عده ای را به فکر اخذ امتیاز و تاسیس راه و راه آهن و ایجاد کارخانه ها و ترویج صنایع جدید انداخت. اما این تلاش ها در برابر کارشکنی ها و اعمال نفوذ این دو دولت و در عین حال عدم توانائی در رقابت با کالاهای ارزان خارجی نمی توانست به نتایج چشمگیری برسد.» کشور ایران از رشد اقتصادی و اجتماعی خودپوی و تشکیل جامعه مدنی برخوردار نشد و در عوض عرصه تاخت و تاز های ارتجاع و استعمار گشت که میدانی برای رشد غیر را باقی نمی گذاشتند.

 

روشنگران

 

            اما جوامع مدرن غربی، منشاء الهام نواندیشان و روشنگرانی می شوند که با گرایشات مختلف اجتماعی و سیاسی، با اندیشه های خود حوزه فکر ایران را در نیمه دوم قرن نوزدهم درخشان ساخته اند. یوسف مستشارالدوله، میرزا ملکم خان، عبدالرحیم طالبوف، میرزا آقاخان کرمانی، میرزا فتحعلی آخوند زاده، جلال الدین میرزا، میرزا حبیب اصفهانی، حاج زین العابدین مراغه ای و دیگران ... خواهان «رهائی مردم از قید استبداد و پیشرفت و ترقی جامعه»، «نظامات تمدن جدید»، «تحول»، «تقویت نیروی نظامی و ساماندهی تازه و مدرن به نظام اداری و حکومتی»، «حکومت قانونی» و .... و بسیاری از خواست های دیگری می شدند که از جوامع مدرن غربی الهام گرفته بودند. اما به راستی مهم ترین خواست و خواست محوری برای پیشتازان عصر روشنگری ایران کدام بود؟ دموکراسی؟ مدرنیته؟ نمی شود گفت که عناصری از این و از آن در میان نبود. از هر دو، عناصری مطرح بوده است ولی کدام به عنوان هدف و کدام به عنوان وسیله –اگر بتوان چنین گفت- برداشت می شده است؟

 

            رساله «نو اندیشی و اندیشه های نو در ایران»، برای نامیدن روشنگران از چنین عناوینی استفاده می کند: «ترقیخواهان»، «اندیشمندان جدید پیشتاز ایران» یا «قشر منورالفکر»، «منورالفکر تجددطلب و ترقیخواه». آیا در این نامگذاری، بر تجدد تا بر دموکراسی بیشتر تاکید می شود؟

 

پیشتازان روشنگری  ارزیابی های مختلفی را نسبت به تحول ضرور و انجام آن، ارائه و بر اساس آن ها به نتیجه گیری های مختلفی می رسیدند.

 

ارزیابی : برخی به «نظام استبدادی سلطنتی حساسیت نشان می دادند».

استراتژی : «استقرار یک نظام حکومتی قانونی و دموکراتیک مانند نظام های حاکم بر جامعه فرانسه و انگلیس.»

مشی: «بعضی و به ویژه رجال دولتی اصلاح طلب، نشر اندیشه های اجتماعی نوین در میان گروه ها و لایه های بالای جامعه را برای این کار کافی می دانستند و بعضی دیگر معتقد بودند که باید جامعه در کل خود با این اندیشه ها آشنا شود و بر اساس آن ها نظام اجتماعی و حکومتی را از پایه تغییر دهند.»

 

میرزا یوسف مستشارالدوله (نویسنده کتاب یک کلمه در سال ۱۸۷۱) و میرزا ملکم خان ناظم الدوله (روزنامه قانون در ۱۸۹۰)، این «دو منورالفکر تجددطلب و ترقیخواه»، «امید خود را برای تغییر و تحول به سلطان مستبد بسته بودند و هیچ گاه در اندیشه تکیه به توده نیفتادند.»

 

«در میان اندیشمندان این عصر عناصری نیز وجود داشتند که تغییر در نظامات اداری و ساختمان حکومتی را به هیچ وجه کافی برای تحقق نظم و عدل نمی دانستند و ... به این نتیجه رسیده بودند که با حضور استبداد و یا سلطنت مطلقه قانونی نیز تحقق تجدد و ترقی امکان پذیر نیست» بنابراین:

ارزیابی: استبداد سدی در برابر ترقی  و تکامل جامعه

استراتژی: «ترقی و دموکراسی دو پدیده توامان هستند که باید به وسیله توده های مردم، یا حداقل با شرکت آنان، و از طریق تغییر اساسی نظام سلطنت استبدادی یک جا تحقق پذیرد».

مشی : «آماده کردن مردم و دخالت مستقیم آنان در امر اصلاحات»

 

برخی از منورالفکران پیشتازتر معتقد « به یک تحول انقلابی و سرنگونی قدرت استبدادی به وسیله مردم بودند ... و دربار استبدادی و درباریان اشرافی مستبد ... را سدی در برابر ترقی و تکامل جامعه می بینند که باید به وسیله نیروهای آگاه مردمی و توده های انقلابی از سر راه برداشته شوند.» چه جامعه شناسی ای به این اندیشه اطمینان می داد که یک تحول انقلابی و سرنگونی قدرت به وسیله مردم به تحول منجر گردد ؟ «تجربه جهانی و فلسفه تاریخ اجتماعی» از نظر رساله چیزی بود که این اطمینان را می داد که سرنگونی به وسیله مردم یعنی تحول انقلابی عبارت است از تجدد و ترقی یا نظم و عدل.

 

در برابر «جنبه استعماری» کشورهای نوسازی شده و مدرن و «خطر استعمار» از جانب آن ها، میان پیشتازان نواندیشی تفاوت ها ظاهر شد.

«گروهی معتقد بودند که باید تنظیمات اروپائیان را عینا و همان طور که هست اخذ و اجرا کرد».

« گروهی دیگر عقیده داشتند که در اخذ و اقتباس مظاهر تمدن فرنگی، باید شرایط تاریخی و روحیات و معتقدات ملی را در نظر گرفت و با فرهنگ ملی تطبیق داد.»

معنای استعمار، تسلط مملکتی قوی بر مملکتی ضعیف به قصد استفاده از منابع طبیعی و ثروت کشور و نیروی انسانی افراد آن، به بهانه نا بجای ایجاد آبادی و رهبری مردم آن به سوی ترقی دانسته می شود (فرهنگ معین). علی رغم این امر، «بعضی طرفداران اخذ تمدن فرنگی چنان مجذوب این تمدن بودند که خطر استعمار را دست کم یا اساسا نادیده می گرفتند. برای  آن ها اصل اخذ تمدن جدید بود اگرچه از جانب استعمار طلبان تحمیل می شد و از طریق دادن امتیازات اقتصادی به انان و سلطه سیاسی آن ها انجام می گرفت.» خطر «وحشیگری» استعمار طلبان اشکار می شود و نشر می یابد :

«ایل انگلیز و فرنگیان» با «مکر و خدعه و دستان و تزویر» بر ملت های واپس مانده چیره می شوند و «آنان را اسیر خویش می سازند.» - رستم الحکما.

«برای جلوگیری از استعمار و زیان و ضرر آن باید یک آکادمی تاسیس کرد که اعضای آن «جمیع کتب علوم و صنایع اهالی آوروپا را به تدریج ترجمه کنند» - میرزا فتحعلی آخوند زاده

از خطر تهاجم استعماری صحبت می شود که در آن بطن، به عنوان یک امر خارجی تا واقعیتی که در اعماق وجود یک جامعه نفوذ می نماید و علیه رشد و توسعه آن عمل می کند، درک می گردد. ملت و دولت-ملت، و وحدت ملی در جوامع مدرن از پایه های تشکیل دموکراسی هستند و بیشتر از این که متوجه مقابله با تهاجم از خارج، علیه قدرت مطلقه سلطان و  در پاسخ به ضرورت های درونی رشد و انکشاف اجتماعی پرداخته شده اند. به جای این مقولات، ناسیونالیسم ایرانی برجسته می شود. ناسیونالیسم، دفاع از سنت، دفاع مذهب و دفاع از خودیت یا دفاع از برخی از این عناصر فرهنگی هویت است که به صورت انحرافی انجام می شود و در واقع به صورت کمونوتاریستی بروز می کند که در خدمت قدرت های حاکم قرار می گیرد.

 

در مقابل نظام حکومتی، گرایشاتی بودند که خواستار سلطنت مطلقه منظم در مقابل استبداد هرج و مرج دار قرون وسطائی بودند. میرزا ملکم خان به این گرایش تعلق داشت. طالبوف « سلطنت مطلقه را یکسره مردود و مربوط به اعصار سالفه اعلام می کند که منشا بی ثباتی و ویرانی کشور و ستم بر ملت و مردم عادی بود و حال آنکه دو شکل  سلطنت مشروطه و جمهوری به عصر حاضر که عصر تمدن است تعلق دارند و چون در این جا رای و عقیده اتباع مملکت در حل و عقد امور حاکمیت دارد، ریشه خودسری ها و حرکات وحشیانه ... کنده و نابودشده است.»

 

بی سوادی، نبود مدارس جدید برای اموزش و مشکلات خط فارسی به عنوان موانعی در راه رواج اندیشه نو میان مردم، مورد توجه پیشتازان رونشگری ایران قرار می گیرند.

 

آخوندزاده : «جمیع مردم، بدون استثنا از دهاتی و شهری صاحب سواد و معرفت» شوند برای تغییر اوضاع و رسیدن به مدنیت امروزی.

میرزا ملکم خان : «در قدیم بنای دول طوری بود که اگر اولیای دولت صاحب علم بودند از برای ترقی دولت کافی بود، اما حالا این طور نیست. حالا بنای دولتی طوری است که علاوه بر علم وزرا، باید عامه خلق هم صاحب معرفت باشند.»

 

زبان ساده و رواج ساده نویسی در دوران قبل از مشروطه شکل می گیرد و مطالبه می شود. «حاج زین العابدین مراغه ای خطاب به نویسنده تاریخ وصاف: «اِی پدر فلان بی دین، سئوال می کنم لغت تابع معنی یا معنی تابع لغت است؟ و خود پاسخ می داد که مقتضای زمان ساده نویسِی است. باید ادبای ایران بعد از این حب وطن را نظما و نثرا با کلمات واضحه و عبارات ساده به خاص و عام تقدیم نمایند و موسس و مهیج و مشوق ساده نویسی شوند.»

میرزا آقا خان، طالبوف و آخوندزاده هر یک در این باره فعالیت کرده اند. مستشارالدوله: «پیشرفت علوم و صنایع در مغرب زمین ناشی از وضع و نظم تدریس و تعلیم و تعلم آن هاست که در نهایت درجه سهل و آسان است.» تقریبا تمامی منوالفکران این عصر بر این عقیده بودند که ترویج علوم و معارف در گرو آسانی الفبایشان است

در نتیجه همگی آن ها که به مشکل بودن خط فارسی اعتقاد داشتند، در تغییر و تسهیل این خط هم صدا بودند و بعضی از آنان سال های فراوانی از زندگی خویش را وقف تغییر خط و الفبای فارسی کرده اند.

یوسف مستشار الدوله نیز بر این بود که تمام پیشرفت های صنعتی و علمی فرنگیان از سهولت خط آن ها ناشی می شود.

میرزا ملکم خان از این ها جدی تر بود که معتقد بود باید «ترقی را از الفبا شروع کرد».

ملکم معتقد بود که برای دستیابی به ترقی در جمیع جهات باید از اصلاح و تغییر خط و الفبا شروع کرد و می گفت نه تنها عقب ماندگی ما در صنایع و علوم بلکه «نبودن آزادی و حقوق فردی، عدم اطمینان مالی و جانی، شیوع ظلم و استبداد و نبودن عدالت و انصاف همه از تاثیرات اجتماعی نقض الفباست و بدون اصلاح خط کسب تمدن جدید برای مسلمانان کافی نیست.» او فقدان «وحدت ملی» را نیز ناشی از نقص الفبا می دانست.

میرزا فتحعلی آخوندزاده: «خط قدیم اسلام سد راه علوم و مانع ترقی است در هر مواد.» او در نامه ای به جلال الدین میرزا قاجار به اصرار و تاکید می نوشت: « راه آهن واجب است اما تغییر الفبا واجب تر از آن ست، تلگراف واجب است اما تغییر الفبا واجب تر از آن ست.»

 

«گفتگوها و جدال های فکری شان ... همگی به قصد پیشرفت و ترقی و تحول جامعه ایران و هموار کردن راه برای دستیابی به تمدن جدید صورت می گرفت.»

«البته این مفاهیم و پدیده ها چیزهائی نبودند که منورالفکران ما از پیش خود اختراع کرده باشند بلکه همان مفاهیم و پدیده هائی بودند که در جریان تحول علوم و صنایع و همراه انقلابات فکری و اجتماعی از آغاز قرن هفدهم، به نحوی مستمر و عمق یابنده در مغرب زمین پدیدار شده و در طول زمان به صورت رئوس و اصول تمدن و جامعه مدرن در آمدند.» در حالی که این مطالب را در رساله دنبال می کنم کماکان پاسخ به سئوال خود را نیز می جویم که هدف سیاسی اصلی در انقلاب مشروطه و در دوره تدارک فکری آن، مدرنیته بود یا دموکراسی؟

 

باقر مومنی جمعبندی موجزی را در مورد مسائل و پرسشواره هائی که پیشتازان روشنگری بدان پرداخته اند، در رساله  مطرح می کند.

«نخستین اصطلاح تازه ای که بر سر زبان ها افتاد کلمه «ترقی» و «تمدن» بود.

نظام کشورداری مساله ایجاد نظم و قانون در سازمان قدرت؛ نوعی تفکیک و تجزیه قوا؛ تعیین حدود و کیفیت قدرت پادشاه دولت و همچنین تعیین قلمرو قدرت روحانیت و مرز میان این دو قدرت.

مساله روابط با دولت های پیشرفته اروپائی و نظام های استعماری که موضوع وطن و استقلال به عنوان مفاهیم تازه از آن میان مطرح شد که در جریان تفکر و بحث در باره آن ها به اندیشه ناسیونالیسم ایرانی منجر گردید.

قدرت و مردم و سخن در گام نخست از «عدالت» و «امنیت» طبعا اصطلاح قانون به عنوان ابزاری در دست ملت برای مهار سلطنت استبدادی بی بند و بار قرون وسطائی را مطرح ساخت.

«ملت» و اتفاق ملی اصطلاحی است که به عنوان نتیجه قانونخواهی و ترقی طلبی و ضرورت وجود و حضور آن ها برای تحقق این دو اصل مطرح شدند.

«قانونی» که باید به وسیله «ملت» و از طریق «اتفاق ملی» تدوین گردد ناگزیر مسائلی مانند «امنیت»، «آزادی» و «مساوات» مطرح شدند که طبعا تنها در یک نظام حکومتی قانونی مشروطه می توانستند تحقق یابند و «حکومت مشروطه» خود نظامی تازه بود که همه این مفاهیم تازه را در بر می گرفت.»

و او در ادامه به تشریح مستند مسائل مختلف مورد بحث  نظیر «قانون»، «اصول حکومت مشروطه قانونی»، «آزادی»، «مساوات»، «قانون و شرع»، «روحانیت اسلام»، «دین»، «عقل»، «علم» می پردازد و آن ها را تک به تک با توجه به مباحثی که صورت گرفته است طرح و بررسی می کند.

 

رساله آموزنده «نواندیشی و اندیشه های نو در ایران»،منتشره در کتاب «نواندیشی و روشنفکری در ایران»،   این برداشت به حق را در خواننده بر می انگیزد که جایگاه اندیشه و انقلاب مشروطیت در سرنوشت ایران بهتر دریافته گردد و به تامل و تفکر در این باب جای کافی داده شود تا فهم و اصلاح اندیشه سیاسی امروز ممکن گردد. آیا تجدد و تشکیل دولت راسیونالیست (خردگرا)، هدف سیاسی اصلی پیشتازان روشنگری بود؟ و آیا دموکراسی در این رابطه، محصول (تا حدی خود به خودی) مدرنیته تلقی نمی شد؟ آیا تضاد دموکراسی و استبداد، در شرایط بسته بودن راه توسعه درونزای کشور ما، نبایست جایگزین کشاکش سنت و مدرنیته در اندیشه روشنگران می شد؟ آیا درست است که گفته شود در هیچ یک از جنبش های سه گانه بزرگ یک قرن اخیر ایران، جنبش مشروطیت، جنبش ملی به رهبری دکتر مصدق و جنبش انقلابی سال ۵۷، دموکراسی مسئله اصلی سیاسی نبوده است؟ آیا تداوم استبداد سیاسی و بی حقوقی فردی و جمعی از یک سو و ضعف فرهنگ دموکراتیک و عدم پذیرش حق غیر از سوی دیگر، نتیجه چنین بی التفاتی نیست؟

 

 

نادرعصاره – پاریس

Ossareh.nader@neuf.fr

 

‏۲۰۰۸‏/۸‏/۶