شنبه ۵ شهريور ۱۳۸۴ - ۲۷ اوت ۲۰۰۵

 

کابوس

 

بخشی از رمان چاپ نشده

 

صبح نهان

 

نه شال پشمي يي که به سر بسته بود و نه پالتوي بلندي که به تن داشت و نه جوراب کلفتي که بر پاي داشت، هيچکدامشان نتوانست جلوي سوز سردي را که به سويش مي آمد، بگيرد. ولي در آن سرما چرا کفش کتاني پوشيده بود؟ و چرا هنگامي که از دالان تنگ و تاريکي عبور کرد ندانست در کجاست؟ آيا آن دالان در حوالي ناصرخسرو قرار گرفته بود و يا اين که يکي از کوچه هاي محله باربس Barbes بود؟

هنگامي که وارد خانه اي قديمي شد، در ميان دالان و در داخل حياط ديد بيماراني را که همه به کمک چوبدستي راه ميرفتند. بي اعتنا به آنان، در اتاق انتظار روي نيمکتي نشست. در يک طرفش زني با چادرنماز کودري نشسته بود که پسر بچه اي با پاهاي باندپيچي شده را در بغل داشت. در سمت ديگرش پيرمردي که چوب هاي زيربغلش را کنار دستش گذاشته بود. همه انگار مدتي دراز چشم به راه مانده بودند ولي سرانجام از درگاه روبه رو منشي وارد شد و بيماري را به اتاق بغلي که به نظر ميرسيد اتاق معاينه باشد راهنمايي کرد. بيمار از آن در رفت و ديگر برنگشت. چرا هر کسي به داخل آن درگاه پاي گذاشت ديگر از آن بيرون نيامد؟ آيا در خروجي، دري ديگر بود؟ يعني دري بود که از اتاق معاينه يکراست به حياط راه داشت؟ راستي چرا در آن روز سرد کفش کتاني پوشيده بود؟

ـ «نوبت شماست! با من بياييد!» صداي مرد بلندقدي بود که روبه رويش ايستاده بود و او را صدا ميکرد. ساکت به دنبال مرد به راه افتاد و به آن اتاق ديگر رفت. سپس مرد منشي او را با دکتر تنها گذاشت و از اتاق خارج شد. در سه گوشه ي اتاق معاينه سه ميز کار بود و پشت هر ميز دکتري نشسته بود.

دکتر عينکي مسني او را به نام صدا زد:«خانوم ايلاميان بيايين جلو! خدا بد نده! چطور شده دوباره گذارتون به اينجا افتاده؟ مشکل تون چيه؟»

ـ«پام درد ميکنه!» و براي گفتن دردش گامي به سوي او برداشت.

ـ«متوجه ام. اينجا کساني مي آن که پاشون درد ميکنه. همه شون مريضاي خودم هسن! شما چتونه؟ چيکار کردين که پاتون درد ميکنه؟»

ـ«من هيچ کاري نکرده ام.»

ـ«عجيبه!... نکنه با پاتون را رفتين؟»

ـ«بله.»

ـ«خب نباس زياد را رفت. نباس دور رفت،... ببينم نکنه اشکال از کفش تونه؟»

ـ«کفش من خيلي راحته.»

ـ«بياين جلوتر تا ببينم!» آهسته به سوي ميز مرد مسن رفت.

ـ«ببينم شما توي کفشاتون چي ميذارين که باعث پا دردتون ميشه؟»

ـ«هيچي.»

ـ«خوب فکر کنين و راستش رو بگين!»

ـ«باور کنين هيچي!»

ـ«کفشاتونو در بيارين!»

آهسته از همانجايي که خبردار ايستاده بود کفش هايش را از پا درآورد. دکتر مسن را ديد که از پشت ميزش برخاست و به سوي او آمد. چکش معاينه اعصاب را در يک دستش گرفته بود و با دست ديگرش با چکش بازي ميکرد.

يکباره، براي لحظه اي همه چيز خشک شد و از حرکت ايستاد. آن لحظه به برق گرفتگي ميمانست. چيزي ناگهان سريع بر روي پايش فرود آمد و سوزش کرخت کننده اي در رگ ها و عصب هاي پايش دويد. دکتر عينکي با آرامشي وصف نشدني آهسته خم شد و لنگه کفش کتاني او را در دست گرفت و به داخل آن نگريست.

ـ«ديدين دروغ ميگفتين. شما به ما گفتين توي کفش تون هيچي نميذارين در حالي که شما توي کفشاتون پاهاتون رو قايم ميکنين!» و سپس کفش را آرام بر زمين گذاشت.«حالا مشکل تون چيه؟»

باز با لحني روانشناسانه ادامه داد:چي حس ميکنين؟»

ـ«د... درد!»

ـ«به نظر من شما... نباس حس کنين، شما اصن نباس را برين!» به سمت ميزش برگشت و برايش نسخه اي نوشت«شما براي مدتي بايس با چوبدستي و بدون کفش را برين!»

 

هنوز از شدت ضربه نخستين گيج بود که صداي دکتر جوانتر را شنيد:«ناراحتي ديگه اي ندارين؟»

ـ«اِ... چشمم»

ـ«چشم تون چي؟ صداي دکتر جوانتر بود که از پشت ميزش برخاسته بود و به سويش مي آمد.

ـ«چشمم درد ميکنه.»

ـ«از عينک تونه!»

ـ«از عينکم نيس!»

ـ«شما دکترين يا من؟ بدينش به من تا ببينم! بهتون ميگم عينک تون رو عوض کنين! اصن به نظر من کمتر مطالعه کنين!»

ـ«ولي عينک من نواِه. نمره اش عوض نشده!»

ـ«خانم ايلاميان شما اصن لازم نيس مطالعه کنين تا اين بلا رو سر چشِ خودتون بيارين!» عينکش را ديگر پس نداد.

ـ«حالا اينو بزنين به چشم تون!» به جايش عينک سياهي به سوي او دراز کرد.

چرا ديگر عينکش را به او پس نداد؟ «ولي با اين عينک من هيچ جا رو نميبينم.»

ـ«بهتر! اصن چش ميخواي چيکار کني؟»

 

صداي دکتر سوم را از گوشه ديگر اتاق شنيد. صدا به سوي او نزديک ميشد.«ديگه مشکلي ندارين؟» بوي ادکلن آزارويي را در نزديکي خود تشخيص داد. به سوي جايي که صدا از آنجا آمده بود نگريست و چيزي نگفت.

ـ«چرا ساکتي؟ خوب فکر کن!»

ـ«اِ... دستم»

ـ«دستت؟ دستت چي؟»

ـ«دستم درد ميکنه.»

ـ«براي چي؟»

ـ«نميدونم. شايد از کار زياد...»

ـ«ببينين اينجا ما«شايد» و «اگر» و «ولي» نداريم... خب حالا بيارينش جلو تا ببينم!»، چشمانش را سياهي عينک فرا گرفته بود ولي آهسته دستانش را به سوي صدا دراز کرد. دستانش در هوا بود که ناگهان صداي فرود آمدن چيزي را شنيد و سوزش غريبي در کف دستانش نشست که پخش شد و سپس خود را به مچ و آرنج رسانيد.

ـ«چيزي حس ميکنين؟»

ـ«بله.»

ـ«خانم ايلاميان مشکل شما اينه که زيادي حس ميکنين! شما نبايس تا اين حد حساسيت نشون بدين!»

صدا با خونسردي از او دور شد و به سوي ميز رفت و کمي بعد فرود آمد و به جايش خش خش قلمي بر روي کاغذ برخاست. ولي نه، تنها يک صدا نبود بلکه صداي قلم هايي بود که بر کاغذهايي ميدويدند. ناگهان صداي هر سه را شنيد.«اينم نسخه تون! خب خانم ايلاميان برا امروز کافيه!» و صداي دکتر مسن تر را شنيد که مرد منشي را صدا ميزد. «نفر بعدي!»

توانش را نداشت که برخيزد و کورمال کورمال از آن مکان تنگ و ترش خارج شود و خود را به خياباني برساند و يا حتي از جايش تکان بخورد. خواست خود را به خيابان ناصرخسرو و يا باربس Barbes برساند و تاکسي نارنجي و يا مترويي سوار شود و خود را به خانه اي برساند ولي هزاران مورچه يخزده در ميان رگ ها و استخوان هايش ميلوليدند و او را نيش ميزدند. جز جنبش چند سايه در اطرافش چشمانش ديگر هيچ چيز را نديد.

ـ«گفتيم نوبت شما تموم شده! ميتونين برين!» صداي فرياد دکتر مسن تر بود که ميشنيد. خواست برخيزد و اگر شده يک گام و فقط يک گام به سوي در بردارد ولي پاهايش ديگر هيچ چيز را حس نميکرد. انگار با هر جنبشي به پايش، سنگيني تخته سنگي ناپيدا و بسته شده به قوزک پاي را با خود ميکشد. خواست حرکتي هر چند کوچک و مختصر داشته باشد تا نشان دهد که هنوز زنده است و هنوز نفس ميکشد. خواست ولي نتوانست. پس ديگر نجنبيد و ديگر چيزي جز لرز و سرما را حس نکرد.

***