نامهي اكبر گنجي به دكتر عبدالکريم سروش:
«خامنهاي
بايد برود»
- خامنهاي بايد برود، چون تحملِ ديگري را ندارد.
خامنهاي بايد برود، چون قتلهاي زنجيرهاي در دورهي او اتفاق افتاد. خامنهاي
بايد برود، چون بيش از يکصد نشريه به دستور مستقيم او توقيف و روزنامهنگاران
زنداني شدند. خامنهاي بايد برود، چون در انتخابات مجلس هفتم و رياست جمهوري
اخير به شيوههاي ظالمانه مخالفان را حذف و مريدان خود را بالا کشيد. خامنهاي
بايد برود، چون ميليونها ايراني را در سراسر جهان آواره کرده است و قبول
ندارد که ايران از آن همهي ايرانيان است. خامنهاي بايد برود، چون صدها
استاد ايراني مانند دکتر سروش درايران حق تدريس و اشتغال ندارند و بجاي تعليم
و تربيت جوانان ايراني، بايد جوانان ديگر ملل را آموزش دهد. خامنهاي بايد
برود، چون آمران قتلهاي دگرانديشان و عاملان قتل زندانيان تابستان ١٣٦٧ را
حاکم کرده است.
به
نام خدا
خُنک
آن قمار بازي که بباخت هرچه بودش
بنماند
هيچش الا هوس قمار ديگر
استاد
ارجمند جناب آقاي دکتر عبدالکريم سروش
نامهي
پر مهر و محبت مورخ ٢١/٤/٨٤ جنابعالي را دريافت نمودم. استاد عزيز شاگرد کوچک خود
را مورد تفقد قرار داده و از سر کرامت، اوصافي براي او به کار برده که مطلقاً لايق
آن نبوده و نيست. داستان روابط من و شما به ابتداي انقلاب باز ميگردد. کلاسهاي
کليات فلسفه، فلسفهي علم، فلسفهي اخلاق، مبدأ و معاد، حرکت جوهري و جلسات خصوصي
دونفرهاي که طي آنها پرسشهاي بيشمار خود را مطرح و شما بزرگوارانه بدانها پاسخ
ميگفتيد و من از خرمن شما خوشههاي دانش ميچيدم. از سال ١٣٥٨ ما بين ما دوستي
آغاز شد که هيچگاه پايان نيافت ما هميشه از شما چيزهاي تازه ميآموختيم. انصاف آن
است که شما حق بزرگي برگردن نسل ما داريد و ما از طريق شما و به وسيلهي شما با
مدرنيته و روايتهاي مختلف از دين و انسان محق آشنا شديم. با شما به دنياهاي جديدي
گام نهاديم و چشمان ما را شستيد تا طور ديگري ببينيم. مسئله، فقط مسئلهي فلسفهي
تحليلي و عقلانيت انتقادي نبود. با مولوي و حافظ آتشي در وجود ما روشن کرديد که هيچگاه
خاموش نخواهد شد. مگر ميتوان با تجربهي عاشقانهي مولوي آشنا شد و از قشريت عوامفريبان
نگريخت؟ حافظي که زهد ريايي مشايخ شد و سالوس آنها را به نقد ميکشيد، هشدارمان ميدهد.
نشان
اهل خدا عاشقي است با خود دار
که
در مشايخ شهر اين نشان نميبينم
او
به ما خبر ميداد که واعظان «چون به خلوت ميروند آن کار ديگر ميکنند» و چون به
روز داوري باور ندارند، در کار داور، قلب و دغل ميکنند. زير خرقهي زنار پنهان ميکنند
و گشودن در خانهي تزوير و ريا کار آنهاست. در عين آلودگيهاي فراوان، دعوي بيگناهي
ميکنند. خدمت ديگرشان، حمايت از خونريزان است. با اين که هيچ نميدانند، دعوي
رازداني ميکنند. پيمان شکنند. نقد حافظ از جامعهي ديني و آفات آن پايان ناپذير
است ولي نقد حافظ بايد تکميل شود. حافظ هيچ تجربه و اطلاعي از جوامع توتاليتر و
جنبشهاي فاشيستي نداشت. چون نظامات فاشيستي بعدها به وجود آمدند. نظام توتاليتر و
نظام سرکوب، رعب و وحشت است. جامعهي تک صدايي است که در آن فقط صداي رهبر شنيده ميشود،
جايي که جامعهي مدني کاملاً سرکوب ميشود و حوزهي خصوصي به رسميت شناخته نميشود،
رهبر به مقام خدايي ميرسد و آن بيچارهي خود هراس و ديگر هراس بايد توسط مردم ترسيده
شود. رهبر خودکامه همه را به شکل دشمن ميبيند. دوستان ديروز، دشمنان فرداي اويند.
حتي مرگ رقبا خيال او را راحت نميکند، بايد خاطره و نام آنها از تاريخ و خاطرهها
حذف شود. مردم به هر جا ميروند و به هر کجا نگاه ميکنند، بايد او را ببينند. ما
با سودا و تمناي ايجادِ چنان نظامي روبرو هستيم. کوششها و همت ما مصروف و معطوف
به اين مقصد است. اگر حافظ در ميان ما نيست که با شعر خود اين تمنا را نقد کند
بانوي غزل ايران (سيمين بهبهاني) و ديگران بايد اين سودا را به تصوير کشند و بيرحمانه
آن را نقد نمايند. سلاخي روشنفکران و دگرانديشان، بستن مطبوعات و حبس روزنامهنگاران،
ضرب و شتم اساتيد و حملهي وحشيانه به دانشگاه، مضروب کردن اجتماع کنندگان دموکراسيخواه
با باتوم و پنجه بوکس؛ تمنا و آرزوي صرف نبوده. اينها مصاديق عيني آن تمنايند که
نهايت آن فاشيسم است. اينها بخشي از مرده ريگ نازيسماند که به فاشيتهاي ايراني
به ارث رسيده است. حبس دگرانديشان در سلولهاي انفرادي و شکنجهي آنها براي توبه
نامه نويسي و اقرار به جرايم ناکرده، دقيقاً از استالين تقليد شده. استالينيسم يعني
سلول انفرادي، يعني خود تخريب گري براي خوشايند رهبر.
دوست
عزيزم دکتر حسين قاضيان تنها بخش کوچکي از ماجراي کثيف پروندهي نظرسنجي و کثافت
کاري سعيد مرتضوي براي خوشايند رهبر را بر ملا کرد. اگر عباس عبدي روزي به سخن درآيد
و بخشهاي ديگري از اين پرونده را برملا کند، رذالت و پستي انجام شده افشا خواهد
شد. بايد ديگراني بگويند که چگونه شکنجه ميشدند تا اعتراف کنند با فلان زن
همسردار رابطهي نامشروع داشتهاند. آري، آقاي خامنهاي از همهي اينها اطلاع داشت
و دارد. به قول آقاي خميني اگر شاه اطلاع ندارد، شاه نيست و اگر اطلاع دارد، در
جنايت شريک است. آري چون آقاي خامنهاي رسانهها را پايگاه دشمن ميدانست و
روشنفکران را عاملان شبيخون فرهنگي دشمن، برخي از آنها سلاخي و ترور شدند، برخي
زنداني، تعدادي شکنجه، برخي در ميادين مورد ضرب و شتم قرار گرفتند و برخي ديگر حذف
شدند. قرار بود از اين طريق نه تنها نظرات آقاي خامنهاي اثبات شوند بلکه ميبايست
دشمنان خيالي، محصول ذهن آقا نابود شوند.
حتماً
به ياد ميآوريد که چه غوغايي برپا شد که جاسوسي بزرگي (پروندهي نظرسنجي) کشف شده
است. اما عباس عبدي اينک در ديوان عالي کشور تبرئه ميشود و حسين قاضيان نيز بخشي
از ماجرا را بر ملا ميکند. مرتضوي از طريق شکنجه و جعل اسناد جاسوس درست کرد، چون
آقاي خامنهاي دوست داشت که در ميان اصلاح طلبان جاسوس وجود داشته باشد. روشنفکران
را کشتند چون آقاي خامنهاي آنها را دشمن تلقي ميکرد.
استاد
عزيز
حتماً
به ياد ميآوريد که آقا، فاشيستهاي چماقدار را فرستاد تا در دانشکدهي فني
دانشگاه تهران با مشت و لگد و ميز و صندلي به جان شما بيافتند و اگر آن روز من و
رضا تهراني شما را در بر نگرفته بوديم و بخشي از کتکها را نخورده بوديم و شما به
دست آنها ميافتاديد، امروز شما وضع ديگري داشتيد. حتماً به ياد ميآوريد که يکي
از سر دستههاي واقعهي آن روز، اينک به تئوريسين شبکهي اول سيما تبديل شده و
هفتهاي چند بار براي فاشيستها در سيما فلسفهبافي ميکند و دن کيشوتوار به جنگ
دنياي جديد ميرود. تئوريسين خشونت و مدافع بردهداري، دشمن شما و دکتر شريعتي؛ در
روزهاي اول انقلاب فردي را ميفرستد تا برايش دو سير پنير بخرد. وقتي آن فرد با سه
سير پنير بازميگردد، آقا با آن فرد بسيار دعوا ميکند که من خرج زندگي تا آخر ماه
را ندارم، آن وقت تو به جاي دو سير، سه سير پنير ميخري؟ اينک دو فرزند تئوريسين
خشونت ميلياردر شدهاند و خود اين شخص حوالهي هفت ميليارد توماني شکر را ميگيرد
و در بازار آزاد با چند ميليارد سود به فروش ميرساند. ميدانيد که در شهر قم چه
دم و دستگاهي به راه انداخته است. همهي اينها از ثمرات حمله به شما و ديگر دگرانديشان
و دفاع از خشونت و ترور بدست آمده است. فکر ميکنيد بيجهت او را جانشين علامه
طباطبايي و مطهري خطاب کردند. اين يکي از موارد مبارزه با فساد اقتصادي رژيم است. يعني
شعار عدالت اجتماعي و مبارزه با فساد اقتصادي سردادن و جيب عملهي ظلم و استعمار
را پر کردن، دکتر سروش را از شغل محروم کردن و به جاهلانِ دِه شغل دادن.
استاد
گرامي
ما
براي آزادي بيان، دموکراسي و حقوق بشر مبارزه ميکرديم، در حالي که دگرانديشان در
اين کشور از حق حيات محروم بودند. وقتي ماشين ترور در داخل و خارج از کشور براي
حذف مخالفان به کار افتاد ديگر حد يقفي براي خود در نظر نميگرفت، هر دگر انديشي
بايد از عرصهي حيات حذف ميشد.
براي
من بسيار شگفت انگيز است که آقاي خامنهاي از ايران به عنوان دموکراتترين و
آزادترين کشور منطقه نام ميبرد. بايد پرسيد از کدام آزادي سخن ميگوييد وقتي
دگرانديشان از حق حيات محروماند. اگر به آزادي بيان اعتقاد داريد، انتقاد صريحِ
علني و شفاف از شما (آقاي خامنهاي) در رسانهها، معيار آزادي بيان است. اگر نتوان
از رهبر سياسي کشور انتقاد کرد، نميتوان مدعي وجود آزادي بيان شد. اينکه فردي به
دليل انتقاد غير مستقيم از رهبر محکوم به پرداخت هزينههاي بسيار سنگين شود، دليل
بر آزادي نيست، بلکه حاکي از خودکامگي از نوع توتاليتر آن است. در خردادماه ١٣٧٦
در دانشگاه شيراز دربارهي مباني نظري فاشيسم سخن گفتم. گمان نميکردم کسي از من
شکايت نمايد اما با تعجب بسيار ديدم که به جاي هيتلر و موسوليني دادگاه انقلاب به
اتهام اهانت به رهبري مرا محاکمه و به يکسال زندان محکوم کرد. وقتي نقد هيتلر،
موسوليني و استالين نقد رهبر محسوب ميشود، چه جاي سخن گفتن از آزادي بيان و ادعاي
دموکراسي؟ در نظام دموکراتيک نقد فاشيسم مجازات ندارد. جالب تر از اين مدعا، ادعاي
آقاي خامنهاي در خصوص مردم سالاري است. اينکه يک فرد قدرت مطلق را به طور مادام
العمر در اختيار داشته باشد و باز هم از مردم سالار بودن حکومتش سخن بگويد، نزد
عقلا چه معنايي دارد؟ بهتر است آقاي خامنهاي فقط به يک پرسش پاسخ بگويد: چگونه ميتوان
به صورت مسالمت آميز ايشان را از قدرت کنار زد؟ چگونه ميتوان دربارهي کنار نهادن
ايشان از قدرت سخن گفت، بدون اينکه با کارد سلاخي شود؟ آقاي خميني ميگفت اگر رهبر
به يک پرسش يا استيضاح پاسخ نگويد، خود به خود معزول است. تمام پرسشها و استيضاحهاي
پيشين را ناديده ميگيريم. من به دنبال کنار زدن آقاي خامنهاي از رهبري سياسي
کشور هستم. آقاي خامنهاي بايد به روشني پاسخ دهد که چگونه ميتوانم به اين هدف به
روشهاي مسالمت آميز دست يابم؟
گفتهاند
رضاشاه از مدرس پرسيد تو چه ميخواهي و مدرس پاسخ گفت: ميخواهم تو نباشي. آقاي خميني
هم ميگفت شاه بايد برود. من اگر دو هزار روز حبس خود را ناديده بگيرم، نميتوانم
نقض گستردهي حقوق بشر توسط آقاي خامنهاي، حکومت خودکامهي سلطاني، فساد گستردهي
حکومتي، ترور مخالفان و هزاران مورد ديگر را ناديده بگيرم. خامنهاي بايد برود،
چون تحملِ ديگري را ندارد. خامنهاي بايد برود، چون قتلهاي زنجيرهاي در دورهي
او اتفاق افتاد. خامنهاي بايد برود، چون بيش از يکصد نشريه به دستور مستقيم او
توقيف و روزنامهنگاران زنداني شدند. خامنهاي بايد برود، چون در انتخابات مجلس
هفتم و رياست جمهوري اخير به شيوههاي ظالمانه مخالفان را حذف و مريدان خود را
بالا کشيد. خامنهاي بايد برود، چون ميليونها ايراني را در سراسر جهان آواره کرده
است و قبول ندارد که ايران از آن همهي ايرانيان است. خامنهاي بايد برود، چون
صدها استاد ايراني مانند دکتر سروش درايران حق تدريس و اشتغال ندارند و بجاي تعليم
و تربيت جوانان ايراني، بايد جوانان ديگر ملل را آموزش دهد. خامنهاي بايد برود،
چون آمران قتلهاي دگرانديشان و عاملان قتل زندانيان تابستان ١٣٦٧ را حاکم کرده
است.
قاتلان
سرور شدستند و ز بيم
عاقلان
سرها کشيده در گليم
استاد
گرامي
من
بسيار تأسف ميخورم از اينکه کساني گمان ميکنند با سخنان محافظهکارانه دربارهي
دموکراسي و آزادي ميتوان با نظام سلطاني درآويخت. و از آن به نظام دموکراتيک گذار
کرد. آن سخن حکيمانهي مونتسکيو را هيچگاه نبايد فراموش کرد که قدرت را فقط با
قدرت ميتوان محدود کرد. تنها با بسيج اجتماعي، تشکيل جبههِ دموکراسي و حقوق بشر
از طريق نافرماني مدني ميتوان در مقابل نظام سلطاني ايستاد. در ضميمهي دفتر دوم
مانيفست جمهوري خواهي نشان دادم که جبههي دموکراسي و حقوق بشر نميتواند و نبايد
به قانون اساسي فعلي، التزام داشته باشد. والا نميتواند گام از گام بردارد. عدم
خشونت و توسل به روشهاي مسالمت آميز، بدون ترديد بايد به عنوان ملاک عضويت د راين
جنبش قرار گيرد. اما التزام عملي به قانون اساسي هرگز ما را به دموکراسي و حقوق
بشر نميرساند.
روشنفکري
ما با کنار کشيدن از سياست و برج عاج نشيني به هيچ چيزدست نخواهد يافت. سياست
سرنوشت محتوم ما است. اينک همه چيز در چنگال سياست اسير است. ناديده گرفتن اين امر
موجب رهايي از آن نميشود. مهاجرت از کشور و غرب نشيني شايد بخشي از مشکلات فرد را
رفع کند، اما به آزاد سازي ايران کمکي نميکند. سرمايهي بزرگ فکري و انساني ايرانيان
مقيم خارج بايد به ايران بازگردد و آنها بايد دِين خود را به مردم ايران ادا نمايند.
ما به انديشههاي فرهيختگانمان محتاجيم. اگر شجاعت وجود داشته باشد، بايد از بصيرت
نظري سيراب شود تا در طريقي درست گام بردارد. امروز بايد تمام دموکراتهاي آزادي
خواه و عدالت طلب دست در دست هم بنهند و جنبش رهاسازي ايران از چنبرهي سلطانيسم
را تشکيل دهند. اجماع بر سر آزادي، دموکراسي و حقوق بشر ميتواند آيندهي روشني در
مقابلمان بگشايد. فساد، بي عدالتي، نابرابريهاي مختلف را ميتوان از طريق يک نظام
دموکراتيک به شدت کاهش داد. دولت دموکراتيک توسعه گرا بايد هدف باشد.
استاد
عزيز و گرامي
من
اگر ايستادم به قصد آن بود که نشان دهم ميتوان در مقابل ظلمت وقساوت ايستاد. نامهها
و جزوههايي که نوشتم، از جوهر جانم تغذيه ميکرد. براي دهها صفحه نوشته، ٢٥ کيلوگرم
از گوشت و خونم مايه گذاردم. ميخواستم نشان دهم درشب ظلمت ميتوان نور اميد
برافشاند. وگرنه، در گرماي مرداد ماه تهران، در اتاقي با پنجرههاي بسته، کولر
خاموش، دو عدد هدبند برگوشها و سينوسها و يک پتو بر روي بدن ميخوابم تا از گزنده
سرما در امان باشم. سرماي زمستاني مرا فرا گرفته است.
هوا
بس ناجوانمردانه سرد است...آي...
...
هوا
دلگير، درها بسته، سرها در گريبان، دستها پنهان؛
نفسها
ابر، دلها خسته و غمگين،
درختان
اسکلتهاي بلور آجين،
زمين
دلمرده، سقف آسمان کوتاه،
غبار
آلوده، مهر و ماه،
زمستان
است.
در
سال ٨٢-١٣٨١ يه طور مفصل دربارهي ارتباط «اسلام با دموکراسي و حقوق بشر» کار
کردم. محصول آن پژوهش متني پانصد- ششصد صفحهاي و کاملاً دگرانديشانه از کار
درآمد. آن کار قرار بود به عنوان دفتر دوم مانيفست جمهوري خواهي منتشر شود. اما
چون دلم ميخواست در خارج از زندان و ضمن گفت وگو با اهل فن آن را تکميل کنم، آن
را در جايي امن به امانت گذاردم تا دست کسي بدان نرسد. اگر مُردم، آن متن به عنوان
دفتر سوم مانيفست جمهوري خواهي منتشر خواهد شد.
استاد
عزيز
من
هميشه به رحمت الهي اميدوار بودهام و ميدانم که او هميشه نظري کريمانه به بندگان
خود دارد. دلم بسيار براي شما تنگ شده است. کاش توفيق نصيب من ميشد تا در اين شرايط
شما را ملاقات ميکردم تا از مولوي ميگفتيد و مرا با خود به دنياي او ميبرديد.
از صورت بيصدرت، مرغ مرگ انديش، قمار عاشقانه.
والله
که شهر بي تو مرا حبس ميشود / آوارگي و کوي و بيابانم آرزوست
جانم
ملول گشت ز فرعون و ظلم او / آن نور موسي عمرانم آرزوست
مطمئن
هستم که اين شب ظلمت به درازا نخواهد کشيد. ماه آزادي از زير ابرهاي استبداد ديني
برون خواهد آمد و همهي ما را غرق شادي خواهد کرد.
يه
شبِ مهتاب
ماه
ميآد تو خواب
منو
ميبره از توي زندون
مثِ
شب پره با خودش بيرون
مي
بره اون جا که شب سياه
تادم
سحر شهيداي شهربا
فانوس
خون جار ميکشن
تو
خيابونا سر ميدونا
عمو
يادگار مرد کينه دار
مستي
يا هشيار خوابي يا بيدار
مستيم
و هشيار شهيداي شهر
خوابيم
و بيدار شهيدان شهر
آخرش
يه شب
ماه
ميآد بيرون
از
سر اون کوه بالاي دره
روي
اين ميدون رد شده خندون
يه
شب مهتاب ماه ميآآآآد.
اکبر
گنجي
شنبه
١/٥/١٣٨٤
چهل
و سومين روز
اعتصاب
غذا