اسکوات*، مستی، شعر، نشئگی... و دیگر هیچ!

«گفتگو با نسیم»

 

مجید خوشدل

منبع: www.goftogoo.net

 

 

حتا اگر بخواهیم هم نمی‌توانیم، سخت است فهمیدن‌شان، نمی‌خواهند بفهمندشان. برای همین آدرس اشتباه می‌دهند و در چشم برهم زدنی چهره می‌گیرند. و هرگز اعتماد نمی‌کنند. «اعتماد» پوزخند برلبانشان می‌نشاند.

«پریسا» که در عصبانیت کارش را «جندگی» می‌خواند و می‌گفت به مادرش می‌گوید دندانپزشکی می‌خواند، صورت و سیمای هیجده ساله‌ها را هم نداشت. گفتگویم با او را هر چه سعی کردم نتوانستم بیشتر از همان نیم صحنۀ شب نخست پیاده کنم.

در دو تماس با «ماهرخ» که به فاصلۀ زمانی ده روز بود، دو آدم کاملاً متفاوت را می‌دیدم. اولی، دختری جوان با همۀ آرزوها و امیدها، شکست‌ها و سرخوردگی‌ها، و گذشته‌ای که می‌گفت چند سال آخرش در «کثافت» به هدر رفته، و حالا وقت جبران گذشته است. ده روز بعد، او زن جا افتاده و میانسالی را می‌مانست که حریف می‌طلبید و برای ارضا حس انتقام، حاضر بود با چشم‌پوشی از همۀ داشته‌ها و خواسته‌هایش، زهر تلافی را برکام روزگار پلشت بچکاند ـ و می‌چکانید.

حکایت «اسی» که آوار خاطرات «اسی»های دیگر را بر سرم خراب کرده بود، طوری که روزها و شبها را به خانه‌نشینی پناه برده بودم، حکایت غریب و کشنده‌ای بود. او مانیفست‌اش را این‌گونه برایم خلاصه کرد: اگر آدمها و سیستم‌اش را نگایی، آنها تو را می‌گایند. و بعد می‌گفت: برای مرد جماعت خوبیت ندارد که از «مغازه»ای دست خالی برگردد.

اسی، روزگار و آدمهای دورو برش را واقعاً می‌گا... و خم به ابرو نمی‌آورد.

در میان آن همه، کم پیش می‌آمد که یکی‌شان «شادی» باشد. (گفتگو با او در همین دفتر است) دختری که درباره‌اش نوشته بودم: تنش را گذاشته بود و قلبش را برداشته‌ بود تا آن‌طور که می‌خواهد «زن» باشد و زن زندگی کند. شوربختانه شنیدم که قطار او را هم از ریل خارج کرده‌اند.

 

و حالا «نسیم» را در روبرویم دارم. کسی که دنیا را برای «بودن» دیده است. دنیا دیده است یا نه، نمی‌دانم، نمی‌خواهم که بدانم، امّا می‌دانم که با پرچم سفیدی در دست، واقعیت هستی را انکار می‌کند. شعر هم می‌گوید، شاید بهتر از خیلی‌ها که نام و نشانی دارند و صاحب دکان دو نبش هستند ـ به حق یا ناحق ـ امّا چون قرار نیست که درهای چوبی او بر لولایی، حتا شکسته خستگی کند، این است که کاغذها هرازگاه تکه پاره می‌شوند تا نشانی از وی برجای نگذارند.

برای این «خود»کشی‌های ادواری او، حتا اگر عامل «تلکه‌گیر»هایی که «حق» می‌گیرند و نمرۀ قبولی می‌دهند تا شاعری را «شاعر» کنند را دخیل بدانیم، همان جماعتی که سالهاست شبهای شعرمان را به «شب‌های شاعران» تقلیل داده‌اند، باز عنوان این ادعا، گردن گذاشتن بر بخشی از واقعیت هرزۀ جامعه‌ای است که قرار نیست بر اجزای آن صحه‌ای گذاشته شود. نسیم و نسیم‌ها هرگز چنین نکرده‌اند و بر این دکترین پوزخند زده‌اند.

امّا ور دیگر نسیم، که مفهوم شب نامه‌ای کهنه است، سرنوشت نسلی است که امام جماران و جمکرانش، شادی و شادابی را برنمی‌تابید و کفرش می‌پنداشت. همو بود که در خطابۀ مشهور «بکشید اینها را، ملت ما بیدارتر می‌شود» منشور خلافت علیل‌اش را خطاب به «امت اسلام» این‌گونه فریاد کشید. «برای بقا و زنده ماندن در ام القرا باید چند چهره داشته باشید. اعتماد نمی‌کنید، چرا که به امر خداوند تبارک و تعالی، اعتماد به امت را نشاید. اگر طالب چیزی هستید، پیش‌تر باید ودیعه‌ای گذاشته باشید...» و ما برای «آقا»یی که امامش کرده‌ بودیم، کف می‌زدیم و هلهله می‌کردیم.

 

در این قصابخانۀ «اسلامی» عشق و عاطفۀ مردان و زنان وطنم را گردن زده‌اند و ما هنوز کف می‌زنیم و پایکوبی می‌کنیم و کف می‌کنیم.   

*         *         *

گفتگویم با «نسیم» را می‌خوانید. راستش خود من این گفتگو را چند بار خواندم تا با مفاهیم بین خطوط بهتر آشنا شوم.

 

* بیا گفتگومون را با یکی از شعرهای تو شروع کنیم.

- کوتاه باشه؟

* آره، کوتاه باشه (ضبط را خاموش می‌کنم تا او شعری را انتخاب کند):

- «صبح به خیر»

بیدار که می‌شوی

دو مردمک بازیگوش

روی لبهای من سیاه می‌شود

گونه‌هایم

شهوت بوسه‌ها را خالی شده‌اند

فصل قحطی همۀ صحراها را می‌بارم

دریا می‌شوم

دربرت می‌گیرم

مروارید می‌شوی

دنیا را نشانم می‌دهی.

* در شش دفتر دستونیسی که از تو دیدم، شعرهای قشنگ زیاد توش بود که برخی از آنها را برام خووندی. آیا تو خودت را شاعر می‌دونی؟

- (مکث) فکر نمی‌کنم، نه!

* پس چی هستی؟

- فکر می‌کنم همۀ آدمها دوست دارن یک‌جوری حرفهاشون را بزنن، بعضی‌ها با فریاد، بعضی‌ها می‌نویسن.

* اگر در این گفتگو بخوام صدات کنم، چی باید بگم؟

- بگو نسیم.

* «نسیم» چند ساله که در لندن زندگی می‌کنه؟

- فکر می‌کنم یک ساله.

* چند ساله از ایران خارج شدی؟

- چهار سال.

* در این مدت کجا بودی، کجاها بودی؟

- من از ایران که آمدم بیرون، فکر کردم که می‌خوام دور دنیا را بچرخم. با این احساس آمدم بیرون. خب تا حالا هم همین‌جوری، قدم به قدم پیش آمدم.

* در چند کشور بودی؟

- فکر می‌کنم حدوداً ده تایی می‌شن.

* از این کشور به آن کشور، یعنی ابتدا تصمیم‌ می‌گیری که یک مدت در فلان کشور زندگی کنی و بعد بری به مقصد بعدی؟ 

- تصمیم نمی‌گیرم. بستگی به این داره که چه‌طوری کشوری را رد کنم، توش بمونم و زندگی کنم. بعضی موقع‌ها یک ماه، بعضی موقع‌ها یک هفته، بعضی موقع‌ها هم مثل انگلیس یک سال. بستگی به این داره که رفتن ساده باشه یا سخت.   

* این‌طور که از حرفهات می‌فهمم در هیچکدوم از کشورهایی که بودی «اقامت قانونی» نداشتی؟ 

- حقیقتش را بخوای، وقتی تصمیم گرفتم بیام، غیرقانونی شروع کردم. سعی کردم تابعیتی توش نباشه، آزاد باشه خیلی.

* بالاخره قراره چه مدت در انگلیس باشی؟

- (با خنده) اصلاً نمی‌دونم چه مدت.

* مقصد بعدی کجاست؟

- اصلاً بهش فکر نکردم.

* فکرمی‌کنی این سفر بی‌پایان، این گشت و گذار، این هر چی که اسمش را بگذاری، یک روز به نهایت برسه و تو در جایی مستقر بشی؟

- من فکر می‌کنم هر چیزی که شروع می‌شه، حتماً یک جایی تموم می‌شه.

* این جوابت کلی‌ست. فکر می‌کنی همین الان بدونی کی یا چه طوری تموم می‌شه؟

- نه، اگر می‌دونستم برام جذاب نبود.

* پس به استقبال خطری می‌ری، به استقبال...

- سعی می‌کنم پیش‌بینی نکنم.

* گفتی یک ساله که در لندن زندگی می‌کنی.

- آره.

* وضعیت اقامتت چطوره؟

- (مکث) هیچی! مثل پناهنده‌هایی که کیس شون رد شده و واسۀ خودشون زندگی می‌کنن.

* (با خنده) و عملاً تو یک فرد ناشناخته‌ای در اینجا؟!

- کاملاً؟

* و نه اسمی، نه آدرسی و نه جا و مکانی؟

- چرا من یک squat بزرگ دارم.

* به آن می‌رسیم، نگران نباش!

- (خنده ممتد)...

* هزینۀ زندگیت را چه طور تأمین می‌کنی؟

- (مکث طولانی) انقدر متفاوته که نمی‌تونم بگم.

* چندتایی شون را نام ببر.

- یک مقدار پس‌انداز داشتم، یک مقدارش را دولت کمک کرده، بعضی وقتها کارگری می‌کنم؛ بقچه‌ام را می‌بندم و سرگذر وای میستم تا یکی بیاد منو ببره سرکار.

* با این کارهایی که می‌گی فکر نمی‌کنم زندگی را بشه گذراند.

- چرا، زندگی من آنقدرها خرج نداره.

* یعنی درآمدت کفاف زندگیت را می‌ده؟

- (مکث) می‌دونی چه جوریه؟ بستگی داره که چقدر نیاز داشته باشی. یا می‌تونی هزینه‌هات را بالا ببری، نیازهات را ثابت نگه داری، یا می‌تونی نیازهات را بیاری پایین...

* آن وقتهایی که نیازهات بالاست، درآمدت هم ثابت، چکار می‌کنی؟

- سعی می‌کنم بالا نبرم.

* یعنی هیچ وقت؟

- چرا، آن موقع‌ها زندگی خیلی برام سخت می‌شه.

* کجا زندگی می‌کنی؟

- آدرس بدم؟

* نه عزیز من، چه جورجایی زندگی می‌کنی؟

- من با یک سری از بچه‌های اینترنشنال، در یک ساختمون زندگی می‌کنم. فکر می‌کنم انگلیسی‌ها بهش می‌گن squat

* یعنی رفتین خانه‌ای تصاحب کردین؟

- نه، ما صاحب‌های واقعیشیم. چون ما متعلق به این زمان و مکان هستیم و حق داریم از همه چیز استفاده کنیم.

* یعنی هر کس بدون اینکه صاحب چیزی باشه، بدون این‌که براش زحمتی کشیده باشه، می‌تونه آن را تصاحب کنه؟

- (خنده) آره؟

* در میان هم خونه‌هات ایرانی هم هست؟

- نه!

* از ملیت‌های مختلف‌اند؟

- آره!

* زبان انگلیسی‌ات در حدی هست که بتونی با آنها ارتباط بگیری؟

- ما زبان مشترک خودمان را صحبت می‌کنیم. یعنی کلماتی که ما به کار می‌بریم، شاید انگلیسی‌ها نفهمن، ولی ما می‌فهمیم.

* یعنی زبان ایما و اشاره؟

- نه، تیکه‌های عجیب غریب. تیکه‌هایی که معمولاً خودمون می‌سازیمش. بعد بین‌مون جا می‌افته و می‌شه یک کلمۀ جدید.

* جمع‌تون چند نفره؟

- الان فکر می‌کنم شانزده ـ هفده نفر بشیم.

* غیر از تو زن دیگری در آنجا زندگی می‌کنه؟

- دو ـ سه نفر.

* از ابتدا بودن آنها؟

- نه، اول راه نبودن، بعد کم کم اومدن.

* مسیر گفتگو را عوض می‌کنم تا شاید بیشتر با تو آشنا بشیم.

- باشه!

* من کلمات و واژه‌هایی را می‌گم و تو استنباط خودت را از آنها بگو.

- باشه!

* اعتماد

- تنها چیزیه که به من آرامش و جرأت می‌ده.

* عشق

- فکر می‌کنم با ارزش‌ترین چیزیه که من در خودم داشتم، امّا در تمام زندگیم دنبالش می‌گشتم.

* هیچ وقت پیداش کردی؟

- همیشه داشتمش.

* امید

- (زمزمه) امید؟ امید به چی مثلاً؟

* به هر چیزی که برات با ارزشه.

- نه، برام بی‌مفهومه. به نظر من آدم وقتی هدف داره، امید معنی پیدا می‌کنه. من هدف خاصی ندارم، لحظه‌ای زندگی می‌کنم.

* شادی

- (زمزمه) شادی؟ (مکث طولانی) زیاد و اسم جذاب نیست.

* مرد ایرانی

- (خنده) اغلب آدمها فکر می‌کنن من با مردها دشمنم، ولی در واقع این‌طور نیست. من باهاشون راحتم. معمولاً یک چهارچوب خاصی دارن، که اگر از آن چهارچوب بیایی بیرون، یا متفاوت با آن چهارچوب باشی به نظرشون آدم احمق یا به قول خودشون آدم «خرابی» هستی.

* زن ایرانی

- آن هم همین‌طور. سنت‌هایی برای خودش داره، ولی سعی می‌کنی بزنه ازشون بیرون.

* «نسیم»

- (زمزمۀ منقطع) نسـ ... یم! چهارچوب نداره، وحشیه، هر وقت هم هر کاری دلش می‌خواد می‌کنه، زیاد هم فکر نمی‌کنه که دیگران می‌گن بده یا خوبه.

* با مجموعۀ اظهار نظرهات، ممکنه کسی از تو سؤال کنه که پس با چه انگیزه‌ای شعر می‌گی؟ شعرهایی که توش هم احساسه و هم امید. یعنی آدمها شعرت را باور کنن یا گفته‌هات را؟

- خوب من که نگفتم آدم بی‌احساسی هستم.

* اگر بخواهی می‌تونی جواب سؤالم را ندی. که عملاً داری این کار را می‌کنی. چطور شعرهایی می‌گی که...

- شعرها منو می‌گن (با خنده)!

* می‌خواهی بحث را فلسفی کنی؟!

- (خنده) تو خودت دیدی که امروز من یکی‌شان را نوشتم.

* بهترین تفریح نسیم در یک سال گذشته چی بوده؟

- سفر، رفیق بازی، نشئگی، مستی... (خنده)

* آیا هیچ وقت به خودکشی فکر کردی؟

- آره، تقریباً هر شب.

* ممکنه روزی این فکر را عملی کنی؟

- نمی‌تونم پیش‌بینی کنم، شاید نه ... نمی‌دونم!

* اگر هر شب به خودکشی فکر کردی، چرا از آن خراب شده (ایران) آمدی بیرون؟

- به نظرم بیست و پنج سال در کشوری موندن کافی بود. دیگر چیزی نداشت آنجا که من بخوام تجربه کنم. شهرهاش را دیده بودم، مردمانش را شناخته بودم، فرهنگش را می‌دونستم. یعنی فکر می‌کردم... تازه قرار نیست که آدم هر کجا که به دنیا میاد، همون‌جا بمونه.

* به هر حال آمدی بیرون که زندگی بهتری داشته باشی، حالا به دید و باور خودت.

- می‌دونی؟ یک روز به این نتیجه رسیدم که قرار نیست من چیزی بشم، کسی بشم یا کاری بکنم. آن وقت فکر کردم که من آمدم فقط ببینم و لذت ببرم و تجربه کنم. و فکر کردم بهترین راهش اینه که راه بیفتم، کشکولم را بردارم و فقط برم.

* در ایران چکار می‌کردی؟

- یک کمی بچۀ درس خونی بودم. بعد سعی کردم وکیل بشم، یه مقداری کار کردم. ولی خب، ارضام نکرد دیگه. ولش کردم و آمدم بیرون.

* مستقل بودی یا با پدر و مادرت زندگی می‌کردی؟

- من زود مستقل شدم. آره مستقل زندگی می‌کردم، از دوران دانشجویی به بعد تصمیم گرفتم مستقل زندگی کنم.

* به این سؤال یک جورهایی جواب دادی، امّا فکر می‌کنم سعی کردی مسایلی را نگی. واقعاً چرا ایران را ترک کردی؟

- جدی می‌گم، واقعاً به این خاطر ترکش کردم که خواسته‌هام ارضام نمی‌کرد. احساس می‌کردم هیچ کاری نمی‌تونم بکنم و همه چیز تموم شده.

* بیشتر از همه چه چیزی تو را ارضا می‌کنه؟

- جوابی براش پیدا نکرم راستش را بخوای.

* هیچ وقت براش تلاش کردی؟

- تلاش؟ تنها تلاشم این بوده که در لحظه زندگی کنم و به آینده فکر نکنم. شاید به خاطر این بود که فکر کردم ناامید هستم، که نمی‌شه چیزی را پیدا کرد.

* بیا دوباره برگردیم به جایی که اول شروع کردیم، یعنی بریم سراغ آن ور دیگرت که شعر می‌گه. هیچ وقت فکر کردی که دفترهای شعرت را چاپ کنی؟

- نه!

* اگر شب شعری برات گذاشته بشه در آن شرکت می‌کنی؟

- دوست دارم در مهمونی‌ها شعرهام را بخوونم، آره!

* در مهمونی‌ها تو مخاطبین خودت را تعیین می‌کنی. منظورم شب‌های شعری‌ست که تو مخاطبین‌ات را نمی‌شناسی. 

- آره.

* قبل از خداحافظی، گفتگومون را با یکی دیگه از شعرهای تو به پایان ببریم، موافقی؟

- باشه!

* اگر موافق باشی، پیشنهاد می‌کنم شعر «قورباغه» را بخوونی. امّا باز به عهدۀ خودت می‌گذارم.

- غورباغه؟ باشه!

* (ضبط را خاموش می‌کنم تا نسیم شعرش را پیدا کنه).

- شانه می‌کشی

بازو می نمایانی

سینه سپر می‌کنی

خروس کوچک نابالغ

 

صدایت دو رگه شده

تخم دو زرده بوده‌ای

هفت ماهۀ عجول.

 

پدرت بوقلمون بود

مادرت کبک

راه رفتن نیاموخته

جفتک می‌اندازی

 

قار قار نکن

شهر شلوغ نیست که هفت تیر می‌کشی.

 

* ممنون که در این گفتگو شرکت کردی.

- خواهش می‌کنم.

 

* اسکوات (squat) ـ محلی که غیرقانونی آن را تصاحب کنند.

 

*         *         *