تيره
شب بيكرانه
مهرنوش معظمى گودرزى
من در کجاى
اين تيره شب بيكرانه ايستاده ام ؟ چرا ز نو زمان حماسه ها نميرويند
؟ جرا من در تباهى سازش سرگردانم ؟ چگونه است كه من نه خواب فردا را می
بينم و نه آن باغچه سبزخانه بيداری و نه مشتهای عا صی که در
آسمان تاريک ديوانه وار می چرخيد از براى زير و زبر کردن ستارگان !! در اين غروب
همه چيز دور از من است. انگار که در مردابی تنگ
غوطه ميخورم و بى پايان که روياها
و انديشه هايم را در گل و لای خود فرو می
برد. من مد فون تهاجم طوفان آن رهگذران ره آزادی که چون مسافری خسته به هر ايستگاهی می رسند، دمی مى آسايند و با آواهای پوشا لی خود خاکستری ز اميد روی
نجوای مرد م رنجور می پاشند و سکوت
رابه نگهبا نی ظلمت ، زنجير ، نا له و تلخی نان گند يده
می گما رند . و آنگاه آدميان ميمانند با نياز نان و زندگی و افتخار و محدود
کردن ناگزير آرزوهايشان . اما اينك امروز دگر
روزگاری است و دگر بار
تقسيم نا نی که فقط از آن من است ،
شايد اين قصه يا يک رويای بود از
بهاری کوتاه و گذران که به مرغزار زيستيم ، عشق را انتظار کشيد يم وشقايق
سر خ راميخواستيم كه بكاريم، در مکتب زند گی ، اما رنج و حسرت مشق
ما شد و امروز تقسيم بمب، اتم و باروت ، اختنا ق ، گلوله ،
مد ا حی و دار زدن مرز آخرين عدالت شده
است و همچنان بازهم داستان انوشيروان ز گودال کين و تطهير عشق با قلوه سنگ ،
برآيند شکو همند خرد ما جلوه مى نمايد.
آه
ای صبح های دردها و فتح د لها من
راهى کجايم ؟
کجا ايستاد ه
ام ؟ اينجا زير سايه درخت سرو بی شاخه و برگ، بی هوا ، بی با ل ! سالها است که پا هايم زجا نجنبيد ه اند ،
پنهان زچشم خلق ، پوشيده ز خاک پشيمانی ،
خسته و رنجور در ميکروفون راديو ها و سخنرانيها
خا لی می کنم واپسين آوا را ، خوش آهنگ اما نه انديشناک. ژرفای وا ژه ز
سادگی بی کران مهربانی تهی است. بی اعتنا
به زيبای جاودانگی شب های 61 و 67 . كه ا
كنون ديگر وجود ندارد ، گويا نيازی بر
وجود آن نيست. من دلبسته ام به گسترش زيبای
در سرزمينم ، به آسمانخراشها ، هتل
های توريستی کيش ، آمدن همشهريان
خارج نشين با چمدانهای پر ز افاده ، طبق طبق ، سخنرانی روشنفکران پرگو و بی
درد ، خوش مدلی روپوش ها ، رفت و آمد پيک های روشنفکر قلم به مزد به خار
ج از كشور و جد لهای سیاسی !!!! من آراميده در نخوت ، هراسانم ز شر انقلابی ديگر
که اين آرامش را زمن باز گيرد، در غروب های سياه گم شد ه ام و مزه
شربت سقاخانه و شراب خمره های کورش شكوفه
ميزند و نشئه می آفریند و بیگانگی در
باورها میزاید که آنچه هست در حيات سياسی من نيست . ولی
در ميان بوقلمون صفت ها که به انوا ع
حيل و سخنان آتشين همشهری مرا به سوی اهداف خود سوق ميدهند هنوز سر بلند می کنم وبه جستجوی صدای دیگر که
امروز هم تظاهراتی در شهر ما است و آنگاه با عجله مانند کسیکه که دنبال گم
کرده ای میگردد و خیالات گذشته را ز نظر میگذراند میدوم به سوی ميدان شهر استكهلم! ، چه شوق آتشینی در دلم پنهان است و در سر چه
دود امیدی دارم به رفتن ، و تاختن ، پس
دوباره فریاد خواهم زد ، که ما سربازان
پياده هم چيزی در مورد شرايط سرزمينمان می دانيم، آگاه هستيم و از وضعيت کارگران اطلا ع داریم. نمی توانيم مقاله های سياسی خشک
بنويسيم از کارگر و اقشار زحمت کش که
آنقدر در تله فقر فرو رفته است که به تکه نا نی و سقفی و کاری بس نه بيشتر محتا ج
است ، اما در دنيای وحشتناک کارگران عشق و آرامش را هم ميتوان جستجو کرد و لبخندی
که با حرص و ولع ميکوشد که زنده بماند در سفره شام خانه! برای اینکه
آن تبسم زیبا میل به زندگی دارد و نمی خواهد که محکوم بنابودی و زوال شود و نمی
تواند دیگری را مقصر بدبختی خود بداند و عدم موفقیت خود را ز جانب سرنوشت بداند و
حال من باید بروم آنجا که
رفقای من خواهند خواند یک بار دیگر
در پشتیبانی و طبقه بیکاران ، زحمتکشان و
ولگردان دزد ! آه که
چقدر این خواندن را دوست میدارم زیر آسمان آزاد ! آری وقت رفتن است و خواستن با هم
بودن ، فریاد در برابر حکومت های ظالم .یافتن
خویش و دیدارها .
به کجا گم
شد جسارتی که
ز زمستان
گذشت
شکست ناپذیر
آتش شب ها
مرا به
دوردست احساس برد
عشق به
ستارگان
دوان به سوی
تقسیم نان
و بخشیدن رایحه
شیرین گل
به کلامی
در فراموشی خاطر
و در میدان به انتظار
آمدن یاران می ایستم ، چند گامی کبوتران گرسنه ، همشهریهای خمار و مردمی که برای غرق شدن در خود شتاب دارند ،در تنهای و غیبت یاران رفيق سابقی را می بينم ، حوله سر خ حمامش را با نقشی ز تاج
بسر گذاشته ،با چهره ا ی که ز بسیاری هیجان رنگ باخته ، در سرگردانی وپريشانی رو ح در ميدان ميدود ، بی
آنکه به من نگاه کند. پنداشتی که اينک او با چشمهای ديگری به تا ج و ساواک مينگرد
و جرقه ای ز زشتی و کراهت در آسمان خاکستری
استكهلم تصوير می اندازد !!؟؟ اين رفيق هم سالها در خواب بود و هنگامی که بيدا ر
شد ديگر هيولا های خوش پوش و بانزاکت بالهای سياه خود رابر ذهن او گسترده بودند . دلمردگی وجودم را انباشته می کند در اين روز بی
جنبش و نم خواب افکارم را در حيطه خود گرفته است . نسيمی ز باد نمی آيد و نه رفیقی به میدان رزم فریادها . بیرون آمدن ز این محیط را اختیار می کنم و به کامپیوتر پناه می برم. آخرين نامه پستی را
در آدرس کامپيو تر خود ميخوانم( گذشته را رها كن ، امروز را با خون ديروز رنگ مزن)
. دوستی ، يک زندانی سابق ز سلول های
زندان اوين در ده 60 به تمامی پرسش های من
جوابی سفيد می دهد و چاره ای جز اين نمی ماند که همنشينی مسافران ديار رابجويم
و آخرين ديدار با مادر بيمارم ! آه
ديدن مادر و کوچه خاکی غمگین. کاش که اين
آرزو که در ساحلی دور افتاده می نا لد
، در جای برای هميشه بخاموشی گرايد
و ديگر هيچ چيز مرا در ترديد نياندازد. اما ميدانم که اين کار مقدور نيست ، زيرا
من هم يک انسانم با همه احساسها و وابستگی های بشری و همه اميد ها و خواسته
ها که هميشه بامن است ، هميشه . مو های
سپيد در شقيفه های من پد يد می آيد و تا
فردا زندگی خواهم کرد ، شايد !! تا ترانه
ای ديگر که در سينه ام شعله های قدرت و تهور فروزان شود و به من اجازه دهد که بدون ترس و بيم بايستم وشعر بسرايم و بوی گلهای خوش
را استشما م کنم و شتابان بيايم تا در فصل بعدی فعاليت ها کنار زنان همسايه هایم
در لرستان سبزی پاک کنم و مسا ئل سوسياليستی را برای آنان روشن کنم و در عمل
جهان برابر کمونيستها را با مردم محله آشنا کنم ، با همان واژه های که
مادرم می فهميد و با همان زبان خودش سخن بگويم برای آنها
که گفته ايم سالها و سالها
ولی در کاسه آبگوشتشان هم کاسه نشده ايم و از بوی عرق بد نشان عق زده ايم .
آه چه می گويم هذیان می گویم در زمانی که
خودم فقط کار می کنم و می خورم و
لب بر دهان سرد خمره عرق دیوانگی
خودم را ز یاد می برم و به یاری که مرا نمی شنود؛ میگویم بی تو هیچ هستم با بیرق زخم خورده به جا مانده ام من و
اشک من و پرسش های بی پاسخ من
به کجا رفتی
و به کجا ما می رويم که هيچ کد ام زما چشم به راهش نبوديم!
تنها خشکی
زمان
شاخه ای ز
نورچيد يم ولی گم شديم به تيرگی وحشت مرگ
وای بر ما ؛
از چه ميتر
سيم
در کجا ماند
آن فرياد زخم خورده
زان پس من
هستم با جان ملولم
سر در بالش
آوارگی
و سنگينی
قطراتی گرم
اين چيست بر
جانم می افتد
آزاد ؟
که آرزو
هايم بسويش می کوچند
سفر پاييز
ها
سنبل آبی
آرامش قلب خانه
آه آه
اين چيست که
در من می رويد
يک بار ديگر
و
فريادميزند
نام مرا
دوباره دوباره
با همان تف زعشق
يگرنگی
دستها
با همان تپش
های مرتعش
در پی من می
گر د د
چون گذشته
می آرايد
زشتی شب مرا
با زنبق های سفيد عشق
آه اين چيست
برای من
ميخواند
اينجا که هيچ کس کلا می ندارد
و زندگی چون رودخانه يخ بسته است
قاب عکس ياد
آويخته در
کابوس
ياری نيست
و سو ختن
جانها يمان ، هد يه شادما نی حما سه
اين چيست در
من می آيد
در قلبم می
چرخد
همه لذت
زندگی
لب هايش را
درمن باز ميکند
چو ن جوانه
گندم در
کشتزار خشک
احسا س
کشاکش که می
برد مرا به پيوند با مهربانی
تا
ببينم خوشه
های لاله ها در بستركوير
و بهای زندگی
را گران سازم
آه اين چيست
که در من جريان است؟
قطره باران
است
قطره قطره
خون رفيق
من می دانم
که کجا ايستاده ام ولی تو ای رفيق من ، تو که مرا مي شناسی و نمی شناسی تو با کوله بار خاطرات زيبا و سهمگين بدرودهايت ، ميدانی کجا ايستاد ه
ای؟ آی تو ای هوشيار راه خرو ج ز ميکده و مستی
بيخيالی را مي يابی ؟؟!!
2006-01- 02