شنبه ۶ ارديبهشت ۱۳۸۲ - ۲۶ آوريل ۲۰۰۳
بيانيه پلنوم کميته مرکزی حزب دموکرات کردستان ايران

 

 

 

به ياد اکبر گنجی و ...

 دير نيست که زندان از فرهنگ ما بيرون خواهد رفت میدانم و يقين داشته باشيد. و ما قهرمانان را نه از ميان آنها که به زندان بودهاند بلکه از ميان کسانی خواهيم برگزيد که در ساختن و آبادانی اين ملک سهمی بزرگ بگيرند زندان برای بدکاران خواهد ماند چنان که بايد و ديگر بودن در آن افتخاری نخواهد بود و اين قصه هم خاطره ای خواهد شد.

مسعود بهنود

www.behnoudonline.com

 

 

انسان موجود بزرگی است و بزرگتر از او نيست، اين را به سال های پيش بر گور مردی خواندم در پرلاشز. آن ها که به لندن زيستهاند می دانند هر کس که خانه در «هارو» دارد به اين مفتخر است که در آن محله دانشگاهی است که نهرو در آن درس خوانده ، در ارلز کورت خانهای است که در طبقه بالايش گاندی يک چند ساکن بوده است، بچه ها با سربلندی می گويند فلانی، مثلا منوچهر محجوبی عزيز ما، در جائی دفن است در چند قدمی گور مارکس. هر شهر جهان در گوشهای از خود نامی دارد، وين به اشتراوس، ورشو به شوپن، شيراز به سعدی و... غريب آن که اين سهم را مردم به کسانی میدهند که در روزگار خود با قدرت همنشين نيستند و به روزگار خود مجسمهای از آن ها نمی سازند. آن ها کهو برای ماندگاری زوری نزدهاند.

از جاده قديم کرج از نقطهای که می گذری همه به صدا در می آيند که از اين دو راهی که بروی به احمد آباد می رسی که کنام مصدق بود و کسی جائی را در شهر ما به نام شاهی نمی شناسد و نمی خواند. انسان و بزرگيش گاه به مغاکی کوچک والائی و عظمت تماشائی می دهد و به حقارتش گاه نام از عمارت های بلند و يادمان های عظيم می گيرد.

اين مقدمه از آن رو آوردم که قصد دارم يادی کنم از اکبر گنجی که سه سال زندانش به پايان رفت. من در آن مغاک بودم که آمد و حالا دو سالی هست که من آزادم و او هنوز در آن جاست و گاه هنوز خوابش را می بينم و شرمنده از خواب بلند می شوم.

اين ظرفيت آدمی است که حتی می شود مخالفش بود و با او در هيچ زمينه ای يکسان انديشه نکرد اما نمی توان به احترامش نيفتاد که سعدی گفته است چو تو ايستاده باشی ادب آن که من بيفتم. حالا سخنم از اکبر است اما به او تمام نمی کنم.

اکبر گنجی تند بود و اين تنديش را من يکی نمی پسنديدم اما او جان خود را طعمه کرد تا به همه ما بفهماند که شبکور چگونه جانوری است و نه آن چنان است که کسانی مثل من می پنداشتند. بازی با مرگ را آغاز کرد که خوشباوران را از باور خود پشيمان کند. وقتی سعيد حجاريان را ترور کردند و اميد زنده ماندنش نبود در آن نوروز عجيب در بيمارستان نشسته بوديم در اتاق انتظار و از طريق تلويزيون مدار بسته و به چشم های پرخون فرزندش نگاه می کرديم، فرزند سعيد که به صفحه ثابت مانده بود و صفحه هيچ حرکتی نداشت، اکبر ناگهان بريد. او که خوی شير دارد بغضش ناگهان ترکيد و گفت چرا... مقصودش آن بود که چرا او را نزده اند. و ناگهان مصمم گفت مجبورشان می کنم. به اين و آن هم گفته بود که کم آورده است در برابر سعيد. محبورشان خواهد کرد که او را هم بزنند.

در زندان اوين خود را بکشند مخالفانش که در مقالات چندش آور خود در صدد شکافتن عقده های روانی او بر آمدند و صفت های خود بر او نهادند و می بينم که روزی از اين کار پشيمان خواهند شد هيچ مامور و زندانبان و زندانی نيست که به اکبر به چشم احترام ننگرد. پاسبانی ديدم در روزی که اکبر لباس زندان نپوشيد و به حکم قاضی برسرش ريختند و آن رسوائی را برايشان در تاريخ ثبت کرد از دوستانش گلايه می کرد که چرا به دستور عمل کردند و تاسف می خورد که خودش آن روز کشيک نداشته که به ديگران نشان دهد که بايد با کسی مانند اکبر گنجی چطور رفتار کرد. رييس حراست کل اوين شب به بند آمده بود برای تراشيدن واسطه و عذرخواهی از او. سالن يک که در آن زمان در آن جا بود همه مفتخر به آن بودند که با او همبندند، زندانيان عادی.

حالا اين افتخار را دو سالی است که به سلولی داده است که در آن با مشتی کتاب در خلوت است و مدام می خواند و نامش را به آن سلول داده که همه در اوين وقت نشانی دادن به همديگر می گويند جائی که آقاگنجی در آن جاست. از من شنيده باشيد که روزی نامش را به دانشکده ای و دانشگاهی خواهد داد و همه آن ها که در رنجی که در اين سه سال برده است سهمی داشتند به تکذيب سهم خود خواهند افتاد.

در طبقه بالای همان سالن يک که گفتم، سالن سه هست که از سال های سال هر کس که به اوين رفته از اين و آن شنيده که آن جا بند کسی است که تمام اوين از آوازه مقاومت او پر است. دکتر امير انتظام را می گويم که بيست سال اين زمان را مزه مزه کنيد، بيست سال. از زمانی که هر روز دسته ای از زندانيان را بردند و بر نگشتند تا حالا که وضعی ديگرست در آن اتاق گذرانده است و باز همين روزها او را خواسته اند. چه خيالی، کسی را می ترسانند که دژخيمان را شرمسار کرد و ميرغصب را به گريه انداخت حالا که جوانی خود را داده است از احضار می ترسد آيا. آن ها بايد بترسند که خبر از تغيير جهان ندارند و تازه به خيال نام و جاه افتاده و برگ احضار او را امضا می کنند.

در اوين از نگهبانان قديمی تا کسانی که از نظر عقيدتی با اميرانتظام دشمن بودند مانند دکتر کيانوری که يک سالی با او همبند بود همه از اميرانتظام حکايت ها می گويند که بعضی به افسانه می ماند. کسی که حزب الهی ها ژيگولويش می خواندند و زمانی مهندس موسوی گفته بود که سنجاق کراواتش به چشم او می رفته هر وقت که امير انتظام را در تلويزيون در مقام سخنگوی دولت انقلاب می ديده است، در آن جا پولاد شد. همه از جمله چند تن از مجاهدين که از همان سال ها در زندان بودند از حکايت اميرانتظام می گفتند و همه زندانيان عادی. حالا ديروز به جائی که جوانی خود را در آن جا گذرانده خواسته اندش.

در همان سالن سه که به نام اميرانتظام ثبت است در جريده عالم، باطبی و دانشجويان مانده از ماجرای کوی دانشگاه اسيرند و به تازه واردها تخت يا به قول زندانيان شه ر دکتر را نشان می دهند و اين همان سالنی است که مهران عبدالباقی و مانده های داريوش فروهر سالگرد تکه تکه شدن او را به سوک نشسته بودند و زندانيان عادی برايشان حلوا درست کرده بودند که مديريت زندان هنرنمائی کرد و موسوی و عاليخانی متهمان دو و سه پرونده قتل ها را به همان سالن بردند، بعض در گلوی بچه ها شکسته بود که زندانيان عادی کاری کردند که مسوولان از اين تفنن پشيمان شدند و آن دو را که از ترس در گوشه ای کز کرده بودند بردند به سالنی ديگر.

در آن روزگار احمد زيدآبادی را به همان سالن در انداختند و او با صداقتی که از چشمانش پيداست آرام و با همان لهچه شيرين کرمانی، روزها می نشست با دانشجوها به بحث و گفتگو. اين بار که از دو هفته پيش باز به اوين برده شده شنيده ام که سالن سه را از او دريغ داشته اند و در ميان بدکاران و قرنطينه جايش داده اند که از کثيف ترين و بدترين جاهای اوين است.

به روزگار ما ناصر زرافشان دو روزی به بند در افتاد و به سالن سه نبردندش تا دانشجوها و ديگران دل خوشی نيابند اما حالا گوئيا در همان جاست و می توانم تجسم کرد که با لهجه اصفهانی غليظ با زندانيان بحث می کند و چند ساعتی هم می خواند و می نويسد همان طور قوز کرده توی «شه ر» خود.

درست روبروی جائی که اکبر گنجی سومين سال زندانش را به پايان برد و تا ابد به نام او خواهد ماند راهروئی دراز است که در دو طرفش برای ده دوازده زندانی سلول انفرادی دارد، سه سالی در آن راهرو فقط يکی زندانی بود عبدالله نوری. هر زندانی و زندانبانی از دور آن جا را به چشمکی نشان می داد تا به هزينه ای اشاره کرده باشد که حکومت بابت زندانی کردن نوری می پرداخت. و در اين مدت صدا از آن سو بر نمی آمد. او نيز سلول و بند ويژه روحانيت را شرمگين خود کرد که به تمام وساطتها و ميانجیگریها نه گفت و ماند تا ... درست روبروی آن راهرو بند عمومی ويژه روحانيت است که يوسفی اشکوری با تن بيمارش در آن جاست و او هم نزديک است که در آن مقام سه ساله شود.

زندان اوين به دوران انقلاب ساختمان کوچکی بود و حالا شهری شده است، اما اگر جوانان يادشان نيست به ياد آورم که بعد از انقلاب به ياد همه کسانی مانند بيژن جزنی که در آن جا بودند و قتلگاهش در آن تپه ها بود، تمام تهران به دور اوين می گشت و مهندس هندی زاده که مسوول آن جا شده بود به تصور آن که هيچ گاه ديگر آن جا زندانی نخواهد بود هر روز به هزاران نفر وعده می داد که به زودی درها گشوده می شود و موزه ای و پارکی به جای زندان اوين سر می کشد. افسوس بر دل اميدوار ما... چه کسی را گمان بر اين بود که اوين چنين گسترده می شود که شده است و چنين حکايت ها در خود جا می دهد. حکايت هائی که به دوران نوشته خواهد شد يادگار تندخوئی و درنده صفتی کسانی و مظلوميت کسانی ديگر که گناهشان اين بود که شور خود را ارزانی داستانی کردند که در آن گناهکاران بسيارند. کمتر گوشه ای از اين ملک که خاک ماست و اين جهان که در خود هزاران پليدی ديده است مانند سقف ها و سالن ها و گوشه های اوين که هزاران نفر آخرين لحظات عمر را در آن جا گذرانده اند، چنين پر از قصه است.

به دورانی کوتاه که با شمس الواعظين و باقی و دکتر صفری در ساختمانی که تنها يادگار دوران قبل از انقلاب اوين است در يک بند بوديم چند روزی بخت آن را هم داشتم که عزت الله سحابی هم آن جا بود. او هم از اسطورهای اوين است. شاهدی از روزگاران پيش که به دوران پادشاهی هم يازده سالی به زندان و از جمله مدتی در همان ساختمان با کسانی مانند جزنی و آيت الله طالقانی و منتظری هم بند بوده است. از هر گوشه راهروها و زير هشت و پاگرد آن عمارت که خانه سيد ضياالدين طباطبائی بوده است داستان ها می گفت و نشانی ها می داد. پير آشنای زندان ها در جوانی به آن جا وارد شد و حالا پدر بزرگ است و هنوز در انتظار حکم. اين شوخی تلخ روزگاران.

دير نيست که زندان از فرهنگ ما بيرون خواهد رفت می دانم و يقين داشته باشيد. و ما قهرمانان را نه از ميان آن ها که به زندان بوده اند بلکه از ميان کسانی خواهيم برگزيد که در ساختن و آبادانی اين ملک سهمی بزرگ بگيرند. زندان برای بدکاران خواهد ماند چنان که بايد و ديگر بودن در آن افتخاری نخواهد بود و اين قصه هم خاطره ای خواهد شد. ما از حالا بايد در انديشه آن روزگاران باشيم. جوانان اين ملک در هر کجا که هستند دل خوش دارند که به روزگار آن ها قهرمانان ديگران خواهند بود و مانند نسل بخت برگشته ما نيست که قهرمانانش را از سلول ها برگزيد و چه بسا که از اين کار طرفی نبست.

روزی آن بخش خوش هوا را که روزگاری سيدضيا می خواست سويسش کند، با آن درختان سر به فلک کشيده، گلستان خواهد شد. آن آب سنگين چاه اوين را به پای درختان خواهيد انداخت و نخواهيد گذاشت تا مرغکانی که هر شب بر بالای درختان می آيند و برای هزاران نفر در اين سال ها نغمه شان خبر از درد می داد و بدآهنگ بود بدشکون بمانند آنان را پيام آوران شادی و خوشی خواهيد کرد می دانم.

همان کاری که نسل ما وعده داد بيست و چهار سال پيش و نکرد. شما اين بار وقتی درها باز شد ديگر نگذاريد بسته شود، به ياد همه آن ها که در شب های دلگير اوين منتظر آوای شوم درد و مرگ بودند. شما به آن جا و تمام زندان های سرزمينمان خرمی حيات بدهيد که می دانم چنين خواهد شد. به ياد اکبر گنجی بودم مرغ دلم پريدن گرفت. ببخشيد. مولانا می گويد و در کلامش «پايندان» يعنی ضامن. يادتان باشد.

 

خبرت هست که در مصر شکر ارزان شد

خبرت هست که دی گم شد و تابستان شد

خبرت هست که ريحان و قرنفل در باغ

زير لب خنده زنانند که کار آسان شد

باقيان در لحدند و همه جنبان شده اند

زانکه زنده نتواند گرو زندان شد

گفت بس کن که من اين را به از اين شرح دهم

من دهان بستم کو آمد و پايندان شد

حکم اعدام در عراق لغو میشود